لجباز کوچولو - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧ :: ٩:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

نمیدونم چرا پستهامو که  انتشار میزنم بعضی قسمتاش حذف میشه.با کلی دردسر یه پست میذارم.مثلا تو پست قبلی گفته بودم دیگه با یونا رانندگی میکنم الان که نگاه میکنم نیستسوال

الان تقریبا 2 هفته است که خودم یونا رو میبرم  پیش پرستارش و میارم.تا الان با ماشین و راننده اداره میبردم و میاوردمش و نگران بودم که اگه خودم پشت ماشین بنشینم شیطونی کنه و حواسمو پرت کنه.ولی نگرانیم بیمورد بود و گل پسرم مثل یه آقا کنارم مینشینه و اصلا هم اذیتم نمیکنه.فقط میگه برام نانای و آهنگ بذار.قلبوقتی بهش نگاه میکنم و به صحبتهای قشنگش گوش میدم باورم نمیشه که این کوچولوی شیطون و خوش زبون و باهوش پسر منه.خدایا شکرت

تعجبعجیبه دقیقا همه اینا رو تو پست قبلی گذاشته بودم نمیدونم چی شدهسوالیه حسه بدی دارم که دارم تکراری یه چیزی رو میگمعصبانییادم نیست شاید چیزهای دیگه هم حذف شده باشهکلافه

جریان رفتن یونا با بابا سعید برای خرید گوشت و مرغ (قابل ذکر است که آقای فروشنده هم گوشت داره و هم مرغ )در پست قبلی هنوز هم ادامه داره دیشب میگه:

آقاهه مغ(مرغ) تیکه کرد.تق تق تق و با برس محکم میزنه به میز کامپیوتر.فکر کنم تا جریان آقای قصاب از سر یونا خان بیوفته ما یه چند تا وسیله ای رو از دست داده  باشیم.

قرار بود تو تعطیلات یونا رو ترک" به به" بدیم و نتیجه اش این شد :

یونا دیگه به," به به"  میگه" به بی" و علاقه اشقلب خیلی بیشتر شده.

مرتب از همه ازم میپرسه:

یونا:مامانی فرناز(همکلاسی یونا) تجاست؟

من:خونشونه پسرم.

یونا:خونشونهسوال

من:بله عزیزم.

یونا:پیش کیهسوال

من:پیش مامان و باباشه پسرم.

یونا:پیش مامان و باباشسوال

من:آره پسرم.

یونا:چیکار میکنهسوال

من: الان خوابه و ...

در باره ریحانه ,دایی علی,... و خلاصه هر دفعه یادش به یه نفر میوفته و میپرسه.

پنج شنبه صبح زود ساعت ۵/۵ بیدار شده و تو تاریکی به عکس مامان و بابام رو که رو آینه میز توالتم زدم اشاره میکنه و میگه:مامان عاطی و بابا جون دارن ماشین نیگاه میکنن.

من:آره پسرم بخواب(عکس مامان و بابام کنار گل و تو پارک است نمیدونم چرا فکر کرده دارن ماشین نگاه میکنن) و دیگه  نخوابید تا ظهر که از اداره اومدم قیافه بابا سعیدسبز دیدنی بود.(یونا پنج شنبه ها پیش بابا سعید است. )

بستنی یخی خیلی دوست داره و با سانکوییک براش درست میکنم.وقتی هم بهش میدم میگه : یکی بابا سعید بوخوإه یکی مامانی.

بچه ام میخواد به همه هم بستنی بده وقتی ریحانه هم میاد که با هم بازی کنن همش بهش بستنی یخی میده و به یه دونه هم راضی نیست وتمام که میشه میگه: نینانه دوبایه بستنی یخی بوخویه(ریحانه دوباره بستنی یخی بخوره).

احتمالا باید یه بستنی فروشی باز کنم.امروز میخوام برم براش یه جا بستنی دیگه بخرم.اینو که داره چهار تایی است و زود زود تمام میشه.دیشب براش درست کردم و گذاشتم تو فریزر که یخ بزنه.نیم دقیقه نگذشته بود که رفت و به بابا سعیدش گفت:بستنی یخی آماده شد.بده بوخویم.

جالبه وقتی تو ماکروفر چیزی میذارم و زمانش که تمام میشه بوق میزنه میگه مامانی مامانی آماده شد.وروجکم از همه چیز سر در میاره.

وقتی دارم غذا درست میکنممیگه مامانی من عمش(همش)بزیم(بزنم).اوننا عم بزیه(یونا هم بزنه).((قابل توجه عروس آینده مامان لیلی))

برای یونا PASTEL مارک  chiki chiki گرفتم که خیلی نرم و راحته و یونا دوستش داره و نقاشی های زیبایی میکشه(منظورم همون خطوط درهم هنری استچشمک).و یه نمونه از آثار هنری شو هم خاله نیلان زد به اتاقش.

این عکسا مربوط به قبل از تعطیلاته:

پسرک خواب و زیبای من:

این هم پارک زیتون :

 

 

۵ شنبه شب خاله افروز و عمو سجاد اومدن پیشمون.یونا خیلی دوستشون داره ودوازده و نیم شب که داشتن میرفتن یونا خیلی ناراحت بود و میگفت آله افروز اینجا بشین.و به مبل اشاره میکرد.بعد هم با بابا سعیدش رفتن تا پایین بدرقه شون کردن و  بچه ها رو دید که داشتن تو کوچه بازی میکردن.(یونا بغل بابا سعیدش بود)

یونا : پایین بیم(برم)

بابا سعید : کفش نپوشیدی نمیشه بری پایین پسرم

یونا : بیم بالا کفش بپوشم بیام پایین  توپ بازی کنم شوت کنم.

بابا سعید : الان باید بریم بخوابیم پسرم.شب شده.

یونا:نه...نه...نخوابیم

وروجک ازش میپرسم شما عزیزه دله کی هستی ؟میگه آله افروز و عمو سجاد.

یاد گرفته به ساعت اشاره میکنه و میگه ساهت(ساعت)چنده؟دوهه؟

قرار بود جمعه بعد از ظهر با هستی و مامان و باباش بریم بیرون که هوا بد و خاکی شد(امسال همش هوا اینجوریه دیگه خسته شدیم از هوای آلوده و خاکی)و برنامه عوض شد و رفتیم خونه هستی اینا و بچه ها به جای پارک تو خونه انرژی شون رو خالی کردن.اینم یونا خان اماده برای رفتن پیش هستی(دستمال سرش کادوی عمه سارا جون است):

به یونا خیلی خوش گذشت با هستی کلی بدو بدو کردن.دور صندلی چرخیدن.رو مبلا پریدن.سی دی دیدن.یونا خان کلی چراغ خاموش و روشن کردو خواستیم بیاییم خونه یونا رفت رو مبل نشست و گفت : نییم(نریم)خونه.خونه هشتی اینا باشیم.ولی تا دید من و بابا سعید از در رفتیم بیرون اومد دنبالمون.قربونش برم دلش میخواست بازی کنه.تو ماشین میگفت:هشتی کجا رفت؟

من:مامانی هستی خونشونه.ما هم داریم میریم خونمون.هستی میخواست بخوابه.

یونا:نییم خونمون.بییم یه جای دیگه.

به نظرتون ۱ شب باید یونا خان رو کجا ببریمسوال

عکس گرفتم همزمان از یونا و هستی خیلی سخته:

یونا و هستی

امروز کلاس دارم و تا ساعت ۴ پسرکم رو نمیبینم.اصلا طاقت دوریشو ندارم.پسر نازنینم خیلی دوستت دارم.قلب

یونا جدیدا خیلی لجباز شده نمیدونم باید چیکار کنم هر کاری میخواد انجام بده و هر چیزی که میخواد داشته باشه به زور دوست داره به دست بیاره و میگه :نه...نه...بویو(برو)...بویو(برو)

هر لباسی که میارم تنش کنم میگه: اینو دوست ندایم.و میره خودش لباس از کمد بر میداره و میگه: اینو بپوشم.اینو دوست دایم.

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed