ما برگشتیم - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام 

ما شنبه ظهر برگشتیم.خیلی خوش گذشت.خاله مهشید (دختر خاله مامان عاطی)از آ م ر ی ک ا اومده بود و بیشتر درگیر مهمونی و اجلاس خانوادگی بودیم.ولی استراحت خوبی بود.هم برای من هم برای سعید جون  و هم برای یونا که کلی کیف کرد و نازش خریدار داشت.هنر نمایی میکرد و با شیرین زبونی یاش کلی دل همه رو برده بود.البته بماند که گل پسرم جای تمیزی روی  فرش های مامان عاطی و لوازم آرایش سالمی برای خاله هاش نگذاشت و  خاموش و روشن کردن چراغها و جابه جا کردن وسایل و بازی با عصای مامان جون و ...که دیگر جای خود رو داشت.وقتی مامان جون عصاشو لازم نداشت اون رو برمیداشتن و میبردن که تو دست و پا نباشه , یونا میگفت:عصای مامان جون تجاست؟
شب اولی که رسیدیم:
خاله آنی : یونا  من کی هستم؟
یونا : آننهی(یونا هم به خاله آنی و هم به خاله نیلان میگه آننهی)
خاله آنی: من خاله آنی هستم.بگو خاله آنی.من آننهی نیستم.
و از فردا یونا به خاله آنی میگفت آننهی و به خاله نیلان میگفت خاله آنی.و خاله آنی:عصبانی
یه شب  هم با خاله نیلان(خواهری گلم) و خاله هاله(دختر خاله ام) و خاله سحر(دختر خاله ام) بردمش دریا و بامحمد امین (پسر خاله ام)شیطون بلا کلی بازی کردن.

یونا و محمد امین

یونای من

بعد هم بردمش پارک که کلی بلیط اضافه آوردم.دو  تا بازی  سوار شد و بعد میرفت بقیه بازی یا رو نگاه میکرد و میگفت اینو دوست ندایم و سوار نشده میومد بیرون.

 

Glitter Graphics

یونا : واااای چه خونمون کشنگه.
یونا : مامانی نینانه(ریحانه) تجاست؟
من : خونشونه پسرم
یونا : خونشونه؟ایان(الان) میاد؟ایان میاد اتاگ؟(اتاق,منظورش اتاقه خودشه )
تلوزیون داشت یه خرگوشه رو نشون میداد.یونا رو صدا کردم ببینه و تا یونا اومد خرگوشه رفت.
یونا:خردوشه تجاست؟خردوشه کجا رفته؟پارک رفته؟
صدای گریه یه نی نی از بیرون میاد:
یونا:مامانی صدا کیه؟
من : نمیدونم پسرم
یونا : صدا نی نی یه.گیه(گریه) میکنه.و ادای گریه کردن رو با لبخند قشنگش بر لب در میاره
در خونه ریحانه:
من: پسرم بیا بریم خونه خودمون
یونا:نه...نه...دوستت ندایم
من : چرا پسرم؟پس من مامان کی باشم اگه شما من رو دوست نداری؟
یونا : عشیا(عرشیا)
یونا پشت تلفن در حال صحبت کردن با بابا سعید:
بابا سعید: پسرم ریحانه رفت؟
یونا:بیه(بله).از مامانش اجازه بگییه(بگیره)
با بابا سعید رفته بودن گوشت بگیرن و یونا تکه کردن گوشت و استخون توسط آقای فروشنده براش خیلی جالب بوده و با دهان بازتعجب نگاه میکرده و امروز...
یونا :آقاهه تق تق میزنه.
من:آره پسرم. گوشتا رو تیکه میکرده.
یونا: منم بزیم(بزنم)
و با هر چی دستش بیاد با تمام قدرتش میزنه به در و دیوار.
اینم بد آموزی از آقای قصاب.
میره بالای صندلی و میگه:
بپیم؟(بپرم؟)....نیوفتم......نترسم......از اینجا بالا بپیم پایین.....و ... میپره
در یخچال رو وا کردم و یونا طبق معمول رو صندلی بود و از پشت اپن و از بالا داشت آشپزخونه رو نگاه میکرد:
یونا با اشاره به شیشه عسل:إه عشل(عسل).این عشله.عشل میخوام بوخوأم.بابا سعید این عشله.دیدیش؟

عادت داره موقعی که بهش غذا میدم باید یه قاشق هم تو دستش باشه و اگه قاشق براش نیارم میگه دادوش بیار(دستوری هم میگه) یا اگه بابا سعیدش تو آشپزخونه باشه میگه:بابا سعید دادوش بیار.
من:پسرم بگو لطفا قاشق بیار
یونا:بابا سعید لطفا دادوش بیار(و باز هم دستوری)
این کار رو چند روزی است که یاد گرفته.دستشو قایم میکنه و میگه:دستم توش؟مامانی دست اوننا توش؟
من:نمیدونم پسرم.دستت کجاست؟
یونا دستشو نشونم میده و با لبخند قشنگش میگه:ایناااااش
یا قاشقشو زیرپاش  میذاره  و یا پرت میکنه و قایمش میکنه و خیلی جدی میگه : مامانی دادوشم تجاست؟(بعضی وقتها واقعا فکر میکنم قاشقش نیست.).بعد که من دنبالش میگردم بیرونش میاره و با خنده میگه:ایناااااش.پیدا شد.
از طرف اداره باید یه دوره برم که مجبورم سه روز در هفته حد اقل چهار ساعت  بیشتر از پسرکم دور باشم.خیلی ناراحتم.من طاقت دوریشو اصلا ندارم.همینجوری هم تا بهش میرسیدم دلم براش غش میرفت.پسر ناز مامان کاش میدونستی که مامان لیلی چقدر دوستت داره.
هر شعری براش میخونم سریع یاد میگیره و احتیاجی نیست چند بار براش تکرار کنم یا بهش اموزش بدم.میشه گفت تمام شعرهای کودکانه ای که من حفظم یونا هم حفظه.
من:اسمت چیه؟
یونا:تلبچه(تربچه)
من:خونت کجاست؟
یونا:تو باچغه(باغچه)
من:چی میخوری؟
یونا:آلوچه
یونا:اتل متل توتویه.دو آدم کوتویه.با همدیگه می یفتن.هر کی درس نخونه.آخر سال مردوده.
خیلی آدامس دوست داره و من دوست ندارم بخوره چون براش خوب نیست.آخه فلفل ریز آدامس میخوره؟بابا سعید یه آدامس تو ماشین قایم کرده بود و من یعنی یواشکی یکیشو خوردم.
یونا:چی میخوری؟
من:برای شما خوب نیست پسرم.خوشمزه نیست.
یونا:آدامس میخوری؟
من:تعجب
یونا:بابا سعید مامانی آدامس میخوره؟منم آدامس بوخووم.
و رفت و آدامس یعنی قایم شده رو آورد بیرون و خوردش.

دیشب استخرشو بردم تو بالکن و حسابی به قول خودش تشت آب بازی کرد.

اینم چند تا عکس دیگه از نفسم :

 

تا بعد بامن حرف نزن



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed