شکر خدا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧ :: ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام  Glitter Graphics

پسرکم روز به روز دلبر تر و باهوشتر  میشه.اینقدر که نمیدونم با چه زبونی  خدا رو شکر کنم.وقتی که یونا به دنیا نیومده بود فقط میگفتم ای خدای مهربان به من یه بچه سالم و صالح و باهوش بده.و هیچوقت برای زیبایی یا جنسیت اون دعا نکردم واصلا برام مهم نبود.و حالا ای خدای بزرگ به خاطر اجابت دعایم با تمام وجود شکرت میکنم و به باز هم به جز سالم و صالح و باهوش بودن یونایم هیچ چیزی ازت نمیخوام.خدا رو شکر میکنم که یونا رو با یه قلب مهربان به من دادی.شکر میکنم که حسادت رو تو وجودش قرار ندادی و با وجود بچه بودنش و عشق فراوانش به من و بابا سعیدش وقتی بچه ای رو بغل میکنیم یه ذره ناراحت نمیشه و با لبخند نگاه میکنه و بچه رو ناز میکنه و میبوسه.ای خدای مهربون نعمت رو بر من تمام کردی.چگونه شکرت کنم؟فقط به من قوتی بده که بتونم این نعمت بزرگی رو که به من دادی قدردان باشم و براش مادری کنم.

  و یونای من :

 من به بابا سعید:راستی عمو مهرداد اینا اسم دخترشون  رو گذاشتن سوفیا.

 یونا:لوبیا.لوبیا بابا سعید از مغازه بخیه(بخره).لوبیا میخوام بوخوام(بخورم).

من و بابا سعید:تعجبخنده

بابا سعید با خستگی خیلی زیاااااد اوهاومد شام بخوره که...

 یونا خان طبق معمول ایستاده و در حال پرش و پشتک در حال خوردن نوشابه بود و لیوان از دستش افتاد و همه نوشابه ریخت روی بابا سعید.

فکر کنم میتونید درک کنید بابا سعید چه حالی داشت.فقط آروم گفت ای خدای مهربان.

و یونا: بابا سعید... بابا سعید ...اشکال ندایه(نداره).اشکال ندایه.

یونا به عروسک چرا: پسله خوبی باش.

من:پسرم اگه خوب باشی بعد از ظهر میریم بیرون...

 

یونا : پارک آقا خرگوشه تاب تاب عباسی سوسوله ...

من: آره پسرم برات هر چی دوست داشتی هم میخرم

یونا : لباس بخلی.کاکاوو بخلی.پی ین(پیراهن) بخلی...

یه شلوارک پوشوندمش که تا زیر زانو بود. میگه:مامانی این چیه؟

 من:شلواره پسرم

 یونا :شورته یا فلواره؟

من : تعجب

تو ماشین وقتی بابا سعیدش میخواد بره بیرون یه چیزی بگیره و برگرده میگه : بابا سعید منم بیام؟

 و اگه بابا سعید نخواد ببردش :

 یونا:هوا بده؟

براش خمیر آریا گرفتم.قبلیه که همه رنگاشو قاطی کرده بود.

  من: یونا خمیر آریا است دوست داری؟

 یونا: بیه. میخوام

بعد از خرید یونا : خمیر  خمیر  آریاااا...بخون

من : باشه پسرم خمیر بازی خمیر بازی آریا

یونا : بخون.دوباره بخون

موقع خمیر بازی:

یونا:این خمیر بازیه.خوردنی نیست.کاکاوو نیست.بعد خمیر رو آروم برد طرف دهانش و با لبخند شیطونش : بوخویم

یونا کیس کامپیوتر رو کشیده بود جلو و داشت از زیر میز بیرونش میاورد که رسیدم.

  من : یونااااا چیکار میکنی مامان میوفته رو پات.

 یونا : درستش کنم.

من : درسته پسرم نمیخواد شما زحمت بکشی

یونا : پیچ پیچی انبردست میخوام.درستش کنم.پیچ پیچی  بزرگ میخوام.

خیلی شبها یونا پیچ گوشتی به دست میخوابه.همش میگه انبردست چتش پیچ پیچی... و خیلی زیاد به ابزار علاقه داره.

موقعی که میرم دنبالش خونه پرستارش.

یونا : عفان(عرفان) ماچ ماچ .عفان بابای .فناز(فرناز) ماچ ماچ .فناز بابای و رو به من:عفان دوست دایم. فناز دوست دایم.

یونا وقتی از کنار مهد کودک یا مدرسه که دیواراشون رنگی است رد میشیم :مدسه.مدسست(مدرسه است).

من:دوست داری بری مدرسه پسرم.

یونا : بیه

من : دوست داری بری مدرسه چیکار کنی؟

یونا:تاب تاب عباسی کویم.سوسوره کویم.

یه بسته شکلات دستش بود و میگفت:یکی من.یکی باباسعید.یکی مامانی.یکی بابا جون.یکی مامان عاطی.

عکس عمو امید دستشه و این طرف و اون طرف که میندازه و یادش نیست کجا گذاشته میگه:عکس عمو امید تجاست؟

تلفن رو بر میداره وکلی صحبت میکنه بعد هم گوشی رو میده به من و میگه مامانی صحبت کن.

یونا : سیام عمو منشور(عمو منصور).خوبی؟چطویی؟سیام عمو رحیم. خوبی؟چطویی؟سیام عمو بیژن خوبی؟چطویی؟عمو منشور دوست دایم عمو رحیم دوست دایم.....(نمیدونم فلفل خان چه علاقه ای به شوهر خاله های من داره ) جالبه وسط صحبت کردنش میگه : دوبایه(دوباره) قط (قطع) شد.و گوشی رو نگاه میکنه.

داشتم براش پودر میزدم.پرسید:این چیه؟گفتم:این پودره.گفت:پودر نه .این تایده.

موقع برگشتن از اداره با ماشین اداره کنار راننده یه آب معدنی گذاشته بود.یونا:عمو آببه دایه.

من:آره پسرم.

یونا:بردایه

من:برداره چیکار کنه عزیزم؟

یونا:بوخویه(بخوره)

یه روزه دیگه و یه عمو راننده دیگه که کنارش کلمن آب گذاشته بود:

یونا: آببه میخوام.

از آب خودش بهش دادم.

یونا : این چیه؟

من:کلمن عموهه.

یونا:عمو آببه میخواد.

من:عمو شما آب مبخورید؟

عمو: ممنونم.کلمن توش آب و یخه اگه خواستید بردارید.

من:نه ممنونم از آب خودش بهش دادم.

چند لحظه بعد .یونا:عمو آببه میخواد.

عمو لیوانشو داد بهم و گفت : لطفا از آب یونا بریزید بخورم.میگن آب نطلبیده مراده.شاید مراده که یونا اینقدر اصرار داره من از آبش بخورم.و خورد و گفت به نیت اینکه همه دردها و غصه ها  آب بشه.

یونا : درد میکنه.

من:کجات درد میکنه ؟

یونا دستشو میذاره رو شکمش : ممک

یا میگه : سیم(سرم) درد میکنه یا دیم(دلم) درد میکنه.و یه بار هم گفت لپ لپم درد میکنه و لپشو نشونم میداد.

انگشت به دست میاد میگه:دستم بوییده(بریده). خون اومده.چبس بزنم و میره سراغ کمدی که چسب توشه.

وقتی تو آشپزخونه هستم و ظرفا میخوره به هم. یونا از بیرون آشپزخونه:مامانی شیکست؟

یه عالمه اسباب بازی داره و یه سریشو گذاشتم بالای کمدش و دستش بهشون نمیرسه میره پایین کمد و نگاهشون میکنه و به خودش میگه :تودومو(کدومو)میخوای؟

به ناخن گیر میگه ناخونا و به اتوبوس میگه اپوتوس و تو خیابون اتوبوس ها رو نشون میده .

پسرم کتاب حسنی رو چیکار کردی؟

یونا:پایش(پارش) کردم.می می نی بخون.

یونا در حال خمیر بازی بود.داشتم سیب زمینی تو غذا ساز میریختم و همیشه موقع استفاده از غذاساز آقا یونا میاد و میگه من درست کنم.أچی کنم.و مینشینه و برام دکمه رو میزنه...

 اومد و دکمه رو زد و یه دفعه دستشو نشون داد و گفت:دستم خمیریه.چطوری کنم؟

 اینقدر قشنگ با ترانه ها میخونه و سر تکون میده و م ی ر ق ص ه که دلم میخواد قورتش بدم.

 یونا در حال خوندن و رو به من: بخون

 من : چشم عزیزم من هم میخونم.

یونا : سرسری کن

من هم  آروم سرمو تکون تکون دادم.

یونا : تند تند

من : تعجب

وقتی بابا سعید از ماشین پیاده میشه:

 برف پاک کن و راهنما و چراغ و ...همه با هم روشن و خاموش میکنه و اینقدر بوق میزنه که بابا سعید با عجله کارشو انجام میده و میاد.بوق میزنه و با فریاد میگه : بابا سعیییید بیا... بابا سعییید بیا

یونا تو شلوغ پلوغی اتاقش  : این چیه؟

  من : کدوم پسرم؟

یونا : این .این چیه؟

بازم متوجه نمیشم : پسرم نمیدونم با چی هستی.

یونا : این. این شیره.این چیه؟

من : آها. این شیره پسرم(وروجک میدونه و میپرسه)

آهنگ خونه مادربزرگه و مدرسه موشها رو رو موبایلم دارم و یونا خیلی دوست داره.

 موقع خواب:

 یونا : الو مامانی بیارم.الو مامانی تجاست؟

و گوشیمو میاره.

یونا:خونه مادربزرگه بذار.

هنوز شروع نشده....

یونا:مدرسه موشها بذار.و برعکسش هم همینطور.

اون قسمت که میگه ب مثل بهار هچی هچی(عطسه)

یونا وسط به به خوردن و با لبخند به لب : هچی هچی

یونا : چش چش أدهی میخوام.

 بهش دفتر و مداد رنگی دادم .با مداد رنگی یا رفت.

یونا : بتشم

من: پسرم دفتر رو چرا برنداشتی مگه نمیخوای بکشی؟

یونا : رو دیوار بتشم.

من : تعجب

(با شرمندگیخجالت باید بگم که خونه هستی اینا هم رو  دیوار کلی خط کشید)

یونا : مامانی بتشم.

من : بیا رو کاغذ مامانی بکش.

دیروز هم ریحانه اومد باهاش بازی کنه و در حال بازی کردن بودن که  امیر حسین و ابوالفضل هم در زدن و اومدن و دیگه اتاق یونا دیدنیه انگار که زلزله اومده... .(ریحانه و ابوالفضل و امیر حسین همسایه هامون هستن و یونا خیلی دوستشون داره.البته یونا قربونش برم همه رو دوست داره مخصوصا بچه ها رو)

  بابا سعید بیرون کار داشت و میدونستم یونا بهانه باباشو میگیره و نمیذاره من کار کنم و ناهار فردا رو آماده کنم.سریع یه سوپ برای شامش گذاشتم و با بابا سعید رفتیم بیرون که برگشتیم ناهار فردا رو درست کنم و ... برگشتیم خونه و دیدیم که ای وااای برق قطع شده و ما ناهار نداریم.چراغ اضطراری رو آقا یونا زد زمین و از کار افتاد و با یه بدبختی تو تاریکی ناهار درست کردم .تا تمام شد برقها وصل شد.ساعت دوازده و نیم بود که من رفتم بخوابم و بیچاره بابا سعید که گیج خواب بود و خیلی هم خسته بود  دستش با تیغ غذاساز برید و یه عالمه خون اومدو الان پانسمان است. 

خواب من و بابا سعید خیلی خیلی کم شده.به زور میتونیم  حداکثر۴ ساعت تو شبانه روز بخوابیم. خیلی وقت کم میاریم.مخصوصا که ساعت کار من هم شده از شش ونیم دیگه ۴ ساعت که بخوابیم خدا رو شکر میکنیم.بین این  ۴ ساعت هم فلفل خان چند بار بیدار میشه و شیر و آب و ... .

   یونا : من مامان عاطی ام.

 من : شما مامان عاطی هستی؟

یونا : بیه

من : شما یونا هستی.

یونا : اوننا نه.من بابا جونم.

من:بله ه ه هتعجب

یونا : مورچه رفته.

من : کجا رفته پسرم؟

یونا : ادایه(اداره)

موقع بیرون رفتن موقعی که من روسری میپوشم میره برام یه روسری دیگه میاره و میگه مامانی اینو بپوش.و بعدش...

من بپوشم.اوننا بپوشه.مامانی من روسری بپوشم.و این هم روسری پوشیدنش:

یونا با روسری مامانی

اینم یونا و ریحانه در حال دیدن baby tv :

ای جانم که ریحانه رو نگاه میکنی

بمیرم برای لبخند قشنگت

فدای دقت کردنت

قربون ذوق کردنت



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed