مهمانی آخر هفته - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ :: ۸:۱٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

تو پست قبلی گفته بودم که یونا به پشت کامپیوتر دست زد و کامپیوتر روشن نمیشد و خلاصه من کلی تو این پلاک و دکمه ها دست زدم و بالاخره روشن شد و تو این گیر و دار که یونا خان هم تو دست و پام بود جای یه فیش رو اشتباهی زده بودم و بعد از اومدن بابا سعید از اداره:

بابا سعید:وااای این فیشه چرا اینجاست؟

من با نگاه به یونا:دیدی پسرم همه چیز رو ریختی به هم.

یونا در حالی که خونسرد با چشمهای گردپشت کامپیوتر و روی صندلی نشسته بود : بابا سعید ... بابا سعید  من کردم.  بابا سعید  من کردم.

قربونش برم من که گناه مامانشو گردن میگیره .

از بیرون اومده بودیم و یه وسیله برقی خریده بودیم و یونا کارتن به دست این طرف و اون طرف میبردش و براش خیلی سنگین بود ولی باز هم دست بردار نبود و کارتن رو بلند میکرد و میگفت:یا ابوفضل(ابوالفضل). دوباره از دستش میوفتاد و باز بلندش میکرد و میگفت:یا علی

خلاصه سر بلند کردن این کارتن خدا میدونه چند بار امام علی و ابوالفضل رو صدا کرد.

پسرکم امام علی و ابوالفضل پشت و پناهت باشن.

دیر وقت بود و بابا سعید داشت براش پیتزا میگرفت که بریم خونه بخوره,که با دو رفت به طرف پله برقی.منم رفتم پشت سرش و بردمش بالا(طبقه دوم پاساژ).اونجا هم که همش میپرسید این چیه؟این چیه؟یه چند تایی رو جواب دادم و گفتم:پسرم دیگه باید بریم پایین.بابا سعید تنهاست.یه روز دیگه با هم میاییم .من و شما و بابا سعید.

یونا:بابا سعید گناه داره؟

   من:   تعجب

تازه آشپزخونه رو تمیز کرده بودم که طبق معمول یه گوجه رو انداخت کف آشپزخونه و حسابی له کرد.با ناراحتی نگاهش کردم و گفتن دیگه مامانت نیستم
یونا:مامان ابوفضلی؟
جوابشو ندادم تا متوجه بشه ناراحتم.
یونا:سیام مامانی .خوبی ؟ چطویی؟
یونا:مامانی ...مامانی ... و با دو رفت پیش بابا سعید و به بابا سعیدش گفت:گوجه ریختم مامانی دعوا

رفتیم تو پارکینگ که بریم بیرون. بچه های آپارتمانمون داشتن بازی و بدو بدو میکردن .یونا امیر حسین(کلاس اول دبستان است) رو دید و با ابوالفضل اشتباهی گرفتش

یونا:ابوفضل سیام.خوبی؟چطویی ابوفضل؟

امیرحسین لبخند زد و با خجالت و بدون جواب با دو رفت.

عرشیا (پنج ساله)و ریحانه(پنج ساله) رو دید.

یونا:إه عرشیا.عرشیاست.سیام عرشیا خوبی؟نینانه سیام.خوبی نینانه؟چطویی؟

و باز هم پسر گلم جوابی نشنید و فقط بهش لبخند زدن.

قربونت برم که احوال پرسی گرم میکنی کوچولوی مامان.

بعد هم کلی باهاشون توپ بازی کرد.فلفلی مامان عاشق بچه هاست.
آخر هفته همش مهمونی بودیم.چهار شنبه من و یونا رفتیم خونه یکی از همکارای سابقم که نی نی کوچولوش ستاره تازه به دنیا اومده بود.یونا هم که دیگه کاری نبود که دلش خواسته باشه و انجام نداده باشه.کلی چراغ روشن و خاموش کرد.جارو کشید.میوه ها رو پخش کرد.وروجک با جارو تو تخت نی نی رو هم جارو زد.بیچاره مامان نی نی  حتما بعد از رفتن ما کلی بشور بشور کرده.

 و من هم که همش اینجوری بودم خجالت
وروجک اینقدر هم زبون میریزه که صاحبخونه رو میکنه طرفدار خودش و نمیذارن من بهش چیزی بگم و جلوشو بگیرم.یه عاله(خاله) عاله ای میکنه انگار یونا با عاله همکار بوده نه من.جالبه که یونا چهل روزه بوده که همکار من رو دیده تا اون روز که رفتیم خونشون.
پنج شنبه هم اولش با یونا(ببینید موهاشو بابایی سعیدش چه ژلی زدهقلب) رفتیم خونه خاله سمیه جون همکار بابا سعید که خیلی مهربون بود و یه عالمه عروسک داشت و یونا مشغول بود.البته به جز خرد کردن بسکوییت خدا رو شکر مشکلی پیش نیومد.

 یونا و عروسکای خاله سمیه

و بعد بابا سعید اومد دنبالمون وبا بابا سعیدرفتیم خونه هستی اینا.اونجا هم که دیگه یونا زیادی احساس راحتی میکرد .از این به بعد هر جا خواستم برم یکی دو تا لامپ هم میذارم تو کیفم که اگه لامپای صاحبخونه بر اثر روشن و خاموش کردن توسط فلفل خان سوخت تقدیمشون کنم و شرمنده نشم.خونه هستی اینا هم هستی روی مبل میپرید و یونا بالای مبل چراغ روشن و خاموش میکرد.آقا یونا وسایل رو هم جمع میکرد و میبرد زیر کابینت تو آشپزخونه میگذاشت.

ولی خوشحالم که دیگه میتونه از خودش دفاع کنه .قبلا وقتی چیزی رو دوست داشت و هستی ازش میگرفت با لبخند هستی رو نگاه میکرد و هیچ نمیگفت ولی الان اون وسیله رو میگیره و میگه بده به من .بده به من.وروجک میگفت: عمو علی(بابای هستی) عمو علی.گفتم: مامانی با عمو علی چیکار داری؟گفت:عمو علی دستمو بشوره

تو ماشین داشتیم با بابا سعید صحبت میکردیم.یونا با صدای بلند:بابا سعید بابا سعید نانای بذار...بابا سعید آهنگ بذار...بابا سعید بابا سعید...آرش میخوام...کاوه بذار...بابا سعید گوم گوم گوم ته ته ته بذار...عمو سهیل بذار...
بابا سعید :پسرم داریم با مامانی صحبت میکنیم عزیزم.بذار صحبتمون تموم شه باشه.و بابا سعید یه کم براش اخم کرد.

یونا:بابا سعید گناه دارم
قربونت برم من پسرک خوش زبونم.

وقتی از کنار پارک رد میشیم و میدونه که نمیخواییم ببریمش پارک میگه:

...إه پارک...  پارکه... پارک تعطیله؟ ...بابا سعید هوا بده؟

یونا و هستیاینم حمل میز

درآوردن پایه میزهنوز گرفتارن

یونا رفته تو بوفه نشستهیونا و هستی تو بوفه

تا بعدبامن حرف نزن



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed