آهای آهای آهای آقا خوشگله,اونی که زیر پات گذاشتی دله - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ٩:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

دیروز که از اداره اومدیم مستقیم بردمش حمام.اومدیم بیرون بهانه به به گرفت و چشماش پر خواب بود.بهش به به دادم و خودم هم خوابم برد.یه هو چشمام رو وا کردم دیدم ده دقیقه ای خوابم برده و آقا یونا هم  پیشم نیست و کنار تخت ایستاده و مشغوله برای خودش.تا منو دید گفت:بیدار شدی؟سیاااام مامانی.خوبی؟چطویی؟

سرحال بودو خبری از خواب تو چشماش نبود.جوابشو دادم و بلند شدم ناهارمو گذاشتم گرم شه.لباسمو عوض کردم و غذامو کشیدم و هنوز لقمه رو نبرده بودم تو دهانم ....

یونا:بتهی(بستنی) یخی میخوام.

بهش دادم.گفت:نه بتهی یخی نیخوام.تاب تاب عباسی.تاب تاب عباسی میخوام.

گفتم باشه پسرم.سوار تاب کردمش و خودم هم نشستم کنارش که ناهارمو که دیگه طبق معمول یخ کرده بود و حوصله نداشتم دوباره گرمش کنم بخورم که...

یونا: اوفا(پلو) میخوام.

چون غذای خودم فلفل داشت نمیتونستم بهش بدم و رفتم غذای خودش رو گرم کردم.آخه یونا ظهر ناهارشو خونه پرستارش میخوره و من همیشه از میزان خوردنش از پرستارش میپرسم ولی گفتم شاید باز هم گرسنه شده باشه.غذاشو گرم کردم و دادم بهش دو تا لقمه خورد و گفت:به به میخوام.گفتم پسرم مامانی غذاشو بخوره بعد بریم به به بخوریم.

گریه و عصبانی که:به به ...به به میخوام

بردمش  و بهش به به دادم.ولی معلوم بود سیره و نمیتونه به به بخوره.باز بلند شد و اومد تو هال...

خلاصه غذا خوردن یا بهتره بگم نخوردن من پروژه ای است که هر روز هم تکرار میشه.

امروز به کامپیوتر دست زد و کامپیوترComputer روشن نمیشد.رفته بودم پشت میز و نگاه میکردم که چه بلایی سرش آورده...که:

یونا:مامانی.مامانی  تجایی؟

سرمو از پشت میز بیرون آوردم.

یونا:پیدا شدی مامانی.بیه(بله)؟

تو آشپزخونه بودم و داشت بستنی یخی میخورد.گفت:مامانی کار بد کردم.

نگاه کردم دیدم بستنی یخی یا رو ریخته رو فرش.

قربونش برم به نظر من این کارش در برابر کارهای دیگه اش اصلا بد نبود.

یخچال که براش کمد است و باید به زور بیاریمش کنار.میایسته و همه چیز رو یکی یکی اسم میبره و میگه میخوام و نمیخوره.

وقتی از سفر برگشتیم بهم گفت:مامانی هومن دیدی؟

هومن پسر خاله من است.گفتم: بله پسرم.

گفت:تغییر کرده

و من :تعجب

امروز که رفتم دنبالش خونه پرستارش بهم گفت:از اینا میخوام.

من:از کدوما پسرم؟

مامان جون پرستارش:الان برات میارم.خیار میخواد.میخواستم بهش بدم که شما اومدید دنبالش.

من:میرم خونه بهش میدم شما زحمت نکشید.

یونا:خیار میخوام.

خلاصه با یونای خیار به دست سوار ماشین شدیم.

یونا:عمو خیار بخوره.

آقای راننده:ممنونم شما بخور.من نمیخوام

یونا:مامانی گاز بزن.و خیار رو آنچنان برد تو دهانم که من مجبور شدم که یه گاز بزرگ بزنم.

من:خودت بخور عزیزم.

یونا:عمو خیار نمیخوره.

من:نه پسرم.شما بخور.

یونا:ممک (نمک)میخوام.

من:پسرم اینجا که نمک نداریم.رفتیم خونه بهت میدم.

یونا:خیار نیخوام.بییوون.و خیار رو انداخت از پنجره بیرون.

از کنار ماشین طالبی فروشی رد شدیم.

یونا:طایبی میخوام.(تو خونه لب به طالبی نمیزنه)

من:باشه پسرم بذار برسیم خونه همه چی بهت میدم.

همیشه وقتی براش غذا میارم:

یونا:دادوش میخوام.

و من دو تا قاشق میارم که یکیش دست یوناست و با یکیش هم بهش غذا میدم.

یونا:دادوشه دیگه میخوام.

من:پسرم قاشق که داری.

یونا:دادوشه بزرگ میخوام.

من:همین که دستته بزرگه.

یونا:کوچیک میخوام.

و دو تا قاشق ها رو دست میگیره.

یونا:غذا میخوام.

من:پسرم من که قاشق ندارم بهت غذا بدم.دو تا قاشقها رو که برداشتی.

یونا:میخوام.میخوام.غذا میخوام.

و حاضر هم نمیشه که یه قاشقشو به من بده تا برم و براش یه قاشق دیگه بیارم.

وقتی پشت تلفن هستم میگه:من صحبت کنم.مامانی مامانی من صحبت کنم.

اینم آقا یونا طبق معمول بالای صندلی و سر ظرفشویی.((قابل توجه عروس آینده مامان لیلی))

پسر زرنگ مامان

تا بعدبامن حرف نزن

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed