سفر کوتاه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ٩:٢٦ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سیااااام
روز پنج شنبه من و مامانی رفتیم پیش مامان عاطی اینا و شنبه برگشتیم.مامانی یه کار اداری داشت ولی من کار اداری نداشتم و بهم خیلی خیلی خوش گذشت.طبق معمول به کسی نگفتیم داریم میاییم و فقط به دایی علی گفتیم ولی دایی علی به آننه کوچیک و بزرگ(خاله آنی و خاله نیلان )هم  گفته بود.مامان عاطی و بابا جون کلی ذوق زده شدن.
خیلی خوب بود و حیف که کم بود.همه(آله هاله(خاله هاله), مامان جون, آله زیبا, عمو شهیلزن دایی لیلا, دایی حشین(حسین),آله بهاره,داداشی ایمان,عمو بیژن,آله نگار و ...) اومدن پیشم ولی مامانی نمیدونم چی شده که تو عکس گرفتن تنبل شده.فکر بوتونم زیادی خسته است.
پسر دایی های مامانی پارسا و پوریا رو هم دیدم که که انگار دو تاییشون یکی بودن و بهشون میگفتن دو قلو .خیلی ازشون خوشم اومد و کلی با هم بازی  و شیطنت کردیم.

آروین توچولو پسر دایی رضا(دایی رضا پسر خاله مامان لیلی است)هم دیدم که ۴۰ روزش بود.کلی بوسیدمش و نازش کردم.

باباده(فاطمه)دختر عموم هم دیدم .اونم یه عاااالمه ماچ کردم.خجالت
کلی شیرین زبونی کردم و همه دوستم داشتن.

بتنی(بستنی) و کاکاوو و ... که دیگه جای خود رو داشت.
مامان عاطی جای بعضی وسایل رو عوض کرده بود و من همه رو گذاشتم سر جاشون مثل عید که اونجا بودیم.نمونه اش یه گلدونه کنار تلوزیون بود که عید یه جای دیگه بود و من بردمش گذاشتمش سر جاش.ماهی که تو عید برام گرفته بودن و تو حوضک بالکن بود بیچاره مرده بود و نبودش ولی من بازم میرفتم و براش تو آبش یخ مینداختم.مامان عاطی خیلی مهربونه و دوستم داره.حتی طوطیمو که رو شاخه درخت گذاشتم دست نزده بود و همونجا بود.میگه طوطی بچمه همونجا که گذاشته بذاریم باشه تا باز بیادپیشمون.تازه دستای کثیفمو که به شیشه تلوزیون میزنم تا مدتها بعد از رفتنم دلش نمیاد پاکشون کنه و میگه جای دستای بچمه.شانس نداشته بودم.مگرنه اگر پیش مامان عاطی اینا بودیم چقدر خوب بود و خوش میگذشت و مامان لیلی هم اینقدر خسته نمیشد.
راستی مامانی امروز خیلی خسته بود و نرفت ادایه(اداره)و من کلی خوش به حالم شد.
خدا رو شکر راحت شدم و دیگه صحبت موتونم.
یاد گرفتم اگه کسی رو نشناسم ازش میپرسم اسمت چیه؟
امروز هم نینانه (ریحانه)همسایه رو به روییمون اومد و با هم بازی کردیم.من بهش گفتم:نینانه چیزی میخوری؟و مامانی تازه یادش اومد که من مهمان دارم و ازمون پذیرایی کرد.مدلمه  باادبم.
یه عالمه شعر یاد گرفتم.السون و ولسون و ... .مامانی میخواد صدامو یا فیلمم رو بذایه(بذاره).لطف بوتونید براش آدرس یه سایت خوب بذارید تا  بذایه(بذاره).

در حال شستن ماشین آننهی بزرگ(خاله آنی)هستم:

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed