عشق مامان - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام Flower

 پسرکم هر روز روان تر و دلبر تر صحبت میکنه و باورم نمیشه که این همون یونا کوچولوی من است که اینقدر قشنگ حرف میزنه و من همیشه نگران بودم که نکنه دلش چیزی بخواد و نتونه به من بگه یا همش دلهره داشتم که نکنه گرمش یا سردش باشه.

موش کوچولوی مامان

 یونا:نشاشه(نشاسته) میخوام.

 من:دوست داری برات درست کنم؟

 یونا:بیه(بله).میخوام.

من:چشم پسرم.دیگه چی دوست داری برات درست کنم؟هر چی دوست داری بگو.

 یونا:اماتیز(اسمارتیز), کاکاوو, بتهی یخی(بستنی یخی)

 من:چشم گلم.برات درست میکنم.

براش سیب زمینی درست کرده بودم:

یونا:سیب زیینی درس (درست)کردی؟بیه(بله)؟

 من:آره پسرم درست کردم.

یونا:سس زدی؟بیه؟

 من:آره گلم سس هم زدم.

یونا:baby chef شوشن(روشن)کردی؟بیه؟

 من:آره پسرم .برات تلوزیون روشن کردم که baby chef ببینی.

اون روز دیدم تو اتاق داره دستاشو میبره بالا تا کنار گوشش و بعد میره به رکوع و سجده..قربونش برم من داشت نماز میخوند.

یونا نصفه شب همش غلط میزدوراحت نبود و تو خواب ناله میکرد.بهش آب دادم شیر دادم پمپرزشو عوض کردم بازم نمیتونست راحت بخوابه.چشمهاش بسته بود و خواب بود ولی بیقرار بود .به بابا سعیدش گفتم شاید دلش درد میکنه.بهش آبجوش نبات بدیم.جند لحظه بعد از اینکه خوردن آب جوش نباتش تمام شد چشماشو وا کرد و با لبخند نشست و به شیشه اش که روی میز توالت بود اشاره کرد و گفت:این چیه؟

 گفتم:بخواب پسرم.این شیشه است.

 گفت:آبو أبابه؟(آبجوش نباته)

 فکر کنم از ساعت دو تا سه و نیم ما گرفتار بودیم تا آقا یونا به زور خوابش برد.و نصفه شبی کلی درخواستی شعر داد و خودش خوند و روی پا تکونش دادم و به به خورد و گفت شیر میخوام و شیر خورد و ...تا چشمای قشنگش رفت روی هم و خوابش برد.قربونت برم پسرکم که خواب رو دوست نداری عروسک کوچولوی سخن گوی من.

 اینم اسامی که یونا بابا سعید رو صدا میزنه:

 بابا سعید, بابایی ,بابا جون ,سعود ,سعودی, سعید جون ,آگا سعید.

من:پسرم دوست داری برات تولد بگیرم؟

یونا:عاه

من:بگو بله پسرم

یونا:بیه

 یونا:کیک بخییم(بخریم)

 من:آره عزیزم

یونا:باکومبا(بادکنک)بخییمBalloons

 من:آره عزیزم برات بادکنک هم میخریو و میزنیم  میزنیم.

 من:وقتی رو کیک شمع زدیم,یونا چیکار میکنه؟

 یونا:فوت میکنه.(و فوت میکنه)

من:آره عروسکم.

یونا:پپید, پپید, پپیدت مبایک     پپید پپید پپیدت مبایک(تولد تولد تولدت مبارک)

 کتاب می می نی حالا تمیزترینی رو اینجوری میخونه: می می نی نازه.می می نی آبابا چوبی(آبنبات چوبی)خییده(خریده).می می نی آکال(آشغال)بنداز.

 یونا در حال خوردن بستنی یخی دهان المو بیچاره رو با خشونت باز کرده و بهش میگه:المودهان باز.بتهی یخی بخور.

یونا عاشق ابزار است و به هر بهانه ای (انداختن باتری روی المو, اتیس و ...)میکشوندمون سر کمدی که ابزار توشه.از ابزارهای اسباب بازیش هم خوشش نمیاد.بابا سعیدش یه سری ابزار دستش بود و از بیرون اومد.

یونا:بابا سعید همه چی داری؟پیچ پیچی(پیچ گوشتی)داری؟أمبودست(انبردست)داری؟چکش داری؟

 این روزها یونا رو همش بالای صندلی میبینیم و پسرم هر جایی میره صندلی رو هم با خودش میبره.تو حمام, آشپزخونه, لبه اپن و ... .

 

اون روز داشتم ظرف میشستم با صندلی اومد و کنارم روی صندلی ایستاد و پا به پای من ظرف شست.و از اون روزخوشش اومده و همش بالای صندلی است و سر ظرفشویی ایستاده و میگه میخوام ظرف بشووم.همچین با اسکاچ ظرف میشوره که دیگه باید بیخیال ماشین ظرفشویی بشم.امروزهم رفت و اسکاچ رو برداشت و با اسکاچ پر از کف تمام زندگی (صندلی ,فرش, کف آشپزخونه و ...)رو کفی کرد و به قول خودش بشووم تمیز کنم.

 همش در حال ریخت و پاشه این گل پسرم.دیشب در فاصله خیلی کم نمکهای نمک پاش رو روی فرش خالی کرد و بعد هم حسابی نمکها رو پخش کرد و یه کیک کامل رو هم روی مبل خرد کرد و حسابی تر پخش کرد.من و بابا سعید هم هیچ نگفتیم.چرا؟برای اینکه هر جوری تا حالا خواستیم به یونا یاد بدیم نشده و اینقدر خسته بودیم که زبونمون نمیچرخید.یونا هم که دید ما چیزی نمیگیم گفت:مامانی نگاه کن.مامانی مامانی نگاه کن.

 من:

 یونا:بابا سعید نگاه.نگاه کن.

باباسعید:

 یونا در حالی که میزد پشت دستش:واااای وااای (و به کار خرابی یاش نگاه میکرد)

من:کی اینکارو کرده؟

 یونا:اوننا(یونا)

میره بالای صندلی و آیفون رو بر میداره و صدای بچه ها رو که از تو کوچه میشنوه میگه:سیام بچه ها؟نی نی یا خوبین؟

 اصلا دوست نداره برم پشت تلفن و اینقدر بلند بلند صحبت میکنه و صدام میزنه که نمیدونم دارم چی میگم و چی میشنوم.داشتم با سمی زن عموی یونا صحبت میکردم و میگفتم:فاطمه بیدار شد؟

 یونا:باباده(فاطمه)بیدار شد؟دوخخه باباده ایناش.و با دو رفت دوچرخه فاطمه رو که خاله سمی بهش داده بود نشون داد. دوچرخه خودش رو نشون میده و میگه دوخخه اونا.دوچرخه فاطمه رو نشون میده و میگه دوخخه باباده. راستی دوچرخه ها رو هم در اکثر مواقع به عنوان سه پایه میذاره زیر پاهاش و میره بالا.بچه ام دوست داره همش بالا باشه.

صبح زود قبل از اینکه برم اداره تو کوچه داشت گنجشکایی رو که روی زمین بودن رو نگاه میکرد که یه ماشین رد شد,گفت:رو گنجشکا نیه(نره)

وقتی گرفتار کار خونه هستم و یه هو پام روی چیزی میره یا دستم به جایی میخوره که قیافه ام عوض میشه و عکس العمل نشون میدم میگه:مامانی دستت برید؟

 رفته بودیم میوه بگیریم همه میوه ها رو نشون میداد و اسمشون رو میگفت:این چیه؟إندونست(هندونه است).این چیه؟خیاره ,هبیجه(هویجه) ...تا رسید به سیب زمینی.مامانی این چیه؟

 گفتم :مامانی نمیدونی این چیه؟(این همونه که همه جای خونه ما دیده میشه.فکر کنم آخرش تو خونمون سبز بشه)

 گفت:این چیه؟سیب زمینیهههه.

 قربونت برم من پسرک سیب زمینی دوستم.

 شعر ها رو روز به روز کامل تر میخونه: تاب تاب عباسی. خدا منو نندازی. اگه بندا بندازی...

 از خونه پرستارش که آوردمش میگه:مامانی عمو مهدی(پسر پرستارش)درس میخونه.

 وقتی میخواد براش در یه چیزی رو وا کنیم میگه:درشو باز تن.

 پسرم کاربرد ببخشید و مرسی رو بلده و خیلی قشنگ تو جملاتش استفاده میکنه.وقتی چیزی بهش میدیم میگه مرسی.وقتی میخواد رد شه و سر راهش هستیم میگه: مامانی یا بابا سعید بویو اونبر(برو اونور) و وقتی میریم کنارمیگه:ببخشید اون روز هم اومد روی مبل و بابا سعیدش مجبور شد از روی مبل بلند شه به بابا سعیدش گفت:بابایی ببخشید

 تا براش غذا میاریم میگه دادوش(قاشق) بیار.دادوش میخوام. اگر از غذایی خوشش بیاد و خیلی هم گرسنه باشه.هر لقمه ای که بهش میدم اشاره به ظرف غذا میکنه و میگه میخوام.

 دوشنبه هم بردمش پارک ولی دوربینPhotographer شارژ نداشت و ازش عکس نگرفتم.دوربین موبایلم هم که سرما خورده و باید ببرمش دکتر.روزی که یونا رو بردیم مثلا باغ وحش یونا گرفتار شیطنت بود منم در آبشو نبسته گذاشتم توی کیفم و همه آبها ریخت و موبایل نازنینم سرما خورد.خدا کنه درست شه آخه خیلی دوستش دارم.

پله برقی خیلی دوست داره و وقتی جایی بریم که پله برقی باشه با بابا سعیدش کلی بالا و پایین میکنن.

آب بازی خیلی دوست داره و تقریبا همیشه با بابا سعیدش میره حمام و باید به زور از حمام بیاریمش بیرون.میگه تشت آب بازی ی ی  و کلی اسباب بازی هم جمع میکنه و با خودش میبره تو حمام.موقع بالکن شستن هم کلی کیف میکنه و میگه اوننا بشووه و آب میریزه و تی میکشه.

اینم از پسر گل مامان. قربونت برم من که بزرگ شدی پسرکم.خدای مهربون شکرت

تا بعد



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed