تولد وبلاگ یونای من و روز معلم - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ :: ٦:٥۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام
امروز دوازده اردیبهشت و تولد یکسالگی وبلاگ یونای من است.


  

پسرکم این وبلاگ ثبت خاطرات زیبای بزرگ شدن شما گل پسرم است که همه زندگی من و بابا سعید هستی.امیدوارم که خدای مهربون به من این توان رو بده که بتونم لحظه به لحظه بزرگ شدن امید زندگیمو ثبت کنم و انشالله که همیشه پستهای این وبلاگ سلامتی و موفقیت و پیشرفت شما پسر گلم باشه تا روزی که این وبلاگ رو به خودت تحویل بدم.
در اینجا لازم است  که از آرزو جون مامان آرش وروجک که به من این اعتماد رو برای راه اندازی این وبلاگ  و کمک در ثبت و تولد اون داد تشکر کنم.من همیشه وبلاگهای نی نی یای نازنازی و مامانای مهربون رو میخوندم ولی اعتماد نمیکردم که خاطرات پسرکم رو ثبت کنم.حتی چندین بار بابا سعید  پیشنهادشو بهم داد اما چیزی شبیه ترس یا عدم اعتماد به این دنیای مجازی باعث میشد که از این کار صرفنظر کنم.تا اینکه در چنین روزی تو وبلاگ آرش  وروجک بودم و با آرزو جون چت می کردم و این ترس یا تردید در من کم رنگ شد  و با کمک آرزو جون وبلاگ یونای من متولد شد و با کمک  و یاری بابا سعید  تا به امروز باوبلاگ  یونای من  خدمت شما هستیم.
و خوشحالم که توی این یکسال دوستای خوبی پیدا کردم  و از همشون ممنونم که مرتب به من و یونا سر میزنن و در شادیهای ما شریک هستن و در حل مشکلات ما رو یاری میکنن.امیدوارم که ما هم بتونیم براشون دوستای خوبی باشیم.

 

و امروز روز معلمهای مهربون و زحمتکش است.

روز معلم مبارک


روز معلم رو به مامان و بابای عزیزم,خاله زیبای گلم,خاله زهره نازنینم,عمو بیژن مهربونم,سحر خانم گل عمه یونا,مامان جون پرستار یونا,مامان نازگل جون و همه معلمهای خوب و فداکار تبریک میگم.اینم کادوی یونا برای مامان جون پرستارش:

روز معلم های مهربون و زحمتکش مبارک

 آورده اند که اسکندر به معلّم خویش احترام بسیاری می گذاشت. از او پرسیدند: چرا معلّم خود را بیش از پدر تعظیم و احترام می کنی؟ گفت: به سبب آن که پدرم، مرا از عالم ملکوت به زمین آورده و استاد، مرا از زمین به آسمان برده است.

برم سراغ گل پسرم:
وقتی میرم دنبالش خونه پرستارش از پشت در صدامو که میشنوه میگه سیام مامانی.خوبی؟ و به مامان جون(پرستارش) میگه: مامانیه.
و من پشت در دلم غش میره براش و دوست دارم در زود وا شه و این نفس رو بگیرم بغل و هزارها بار ببوسمش.و تا من رو میبینه سراغ بابا سعیدشو میگیره و دوست داره هردوی ما رو ببینه.
دوشنبه که رفتم دنبالش تو ماشین ازش پرسیدم: پسرم بازی کردی؟
گفت : عاه
پرسیدم : کیا بودن؟
گفت : عمو جون(همسر پرستار یونا) بود.عمو مهدی(پسر پرستار یونا) بود.مامان جون (پرستار یونا)بود.عفان(عرفان همکلاسی یونا)بود.
قربونت برم من که بود گفتن رو هم یاد گرفتی.
موقع لباس تا زدن کلی دردسر دارم و آقا یونا میخواد لباسای تا زده رو جابه جا کنه و تای لباسها باز میشه و همه زحمتای من به هدر میره.دستمالهای آشپزخونه رو که تا زده بودم دادم بهش و گفتم ببر بذار سر جاش که بقیه لباسها در امان بمونن.وروجک جای همه چیزها روهم بلده.
تبلیغ های سی دی رنگین کمان رو هم از حفظه و زودترش میخونه و تکرار میکنه.
وقتی داریم میریم بیرون میگه :هوا خوبه.
وقتی باد میاد  یا بهش باد  کولر میخوره میگه :باده.
فلفلی همش در حال سخنرانی است و ما هم باید تاییدش کنیم و بهش جواب بدیم .
لیوانشو میاره میگه:مامانی تو این به به به (به به به یعنی نوشابه)
جدیدا بعضی وقتا به جای میخوام میگه خوام.جالبه که قبلا همیشه میگفت میخوام.بچه ام کارهاش برعکسه.
قربونش برم پشت انگشت پاش خشک شده و میسوزه.میگه مامانی سوز.چبس(چسب).فقط ذوق چسب زدن رو داره و زود درش میاره.یه بسته چسب گرفتم براش که رنگهاش شاد است و روی اون عروسکیه.به هر بهانه ای میره سراغشون که چسب بزنه به دست و پاش.

انگشت یونا کوچولو


گوشی بابا سعیدش دستش بود و صحبت میکرد.میگفت: سیام. خوبی؟چطوری؟...گفتم کیه پسرم؟گفت عمو سهیله .گذشت و دیدم بابا سعید داره دنبال موبایلش میگرده.گفتم دست یونا بود. گفتم یونا با موبایل بابایی با عمو سهیل صحبت میکردی کجا گذاشتیش؟رفت و از کشو قاشق چنگالی موبایل بابا سعید رو درآورد و داد بهش.
میگم پسرم من کجا میرم که شما میری پیش مامان جون؟میگه ادایه(اداره)
میره بین دو تا مبل و دستاشو میگیره رو دسته هاش و خودشو بالا میبره و تاب میده و میگه بچه ها نگاه... بچه ها نگاه.
وقتی میخواد چیزی رو تایید کنه میگه ok و میدونه یعنی باشه و بعضی وقتا میگه ok باشه
هر بار میبریمش پارک یه بادکنک میگیره.رفت تو اتاقش دید آخرین بادکنکی که گرفته بادش خالی شده.گفت:واااای باکومبا باد.باکومبا دیگه خییم.(باد بادکنک خالی شده یه بادبادک دیگه میخریم).آخه هر وقت بادبادکاش میترکه یا بادش خالی میشه من بهش میگم اشکال نداره مامانی یکی دیگه میخریم.بچه ام خودش پیشدستی کرد و جای من دلداری داد به خودش.
بیشتر فعلها رو بلده و تو جملاتش استفاده میکنه : بابایی نانای بذار.آدامس خییدم(خریدم).نون پییر(پنیر)میخوام.پی پی کدم(کردم)...
نمیذاشت لباسشو عوض کنم.گفتم باشه نمیخواد لباستو عوض کنی.گفت آبیه میخوام.
بابا سعید گفت یه سوسیسی درست کنم یونا بهش گفت: تخه مغ(تخم مرغ), نون .وروجک منظورش سوسیس تخم مرغ با نون بود.
غذا میخوریم میره دستمال میاره سفره رو تمیز میکنه.اون هم سفره یه بار مصرف رو که میندازیمش دور.
رفته تو اتاقی که سپهر اونجا میخوابید و میگه مامایی مامایی پپهر اینجا  لالا باشش(بالش) پتو روش.یکساعت بعدش گفت:سپهر تو اتاغه خوابیده.اینجا خوابیده.
مخفیگاه جدید یونا به پشت میز کامپیوتر و تلوزیون انتقال پیدا کرد.
وقتی داریم کاری انجام میدیم و نمیبینه(قدش نمیرسه)میگه : این چیه؟بیه بیه(بغل بغل) اوننا نیگاه.(بغلش کنیم و یونا نگاه کنه)
داشتم  سی دی یه روز که رفته بودیم پارک رومیذاشتم صدای بابا سعیدش رو تو فیلم شنید گفت : إه باباییه.بابا سعید صدااا.(صدای بابا سعیده)
طبق معمول دستمو بریدم به بابا سعیدش میگه : مامانی دسش بیید(برید).
پسرکم شعرهای پروانه شایسته, آقا خرگوشه, حسنی  ,تاب تاب عباسی  شنبه یکشنبه شب شد لالا کن شعرهای چی و چرا و ...رو بلده البته نه به طور کامل و میخونه و دل من و بابا سعیدش رو میبره.
از دیروز تا حالا هوا به طور وحشتناکی آلوده و کثیف و خاکی است.و ما همش خونه هستیم و یونا خیلی حوصله اش سر رفته.همیشه تو این وضعیت فقط مدارس رو تعطیل میکردن.صبح بلند شدم رفتم بیرون دیدم هیچکس تو کوچه و خیابون نیست.به همکارم زنگ زدم گفت همه جا رو تعطیل کردن.اومدم بالا ولی دیگه بد خواب شده بودم.بابا سعید و یونا هم زود بیدار شدن و امروز رو در خدمت خانواده بودم.خدا رو شکر که پنج شنبه بود و بابا سعید تعطیله و یونا میمونه پیشش.مگرنه تو این هوا بچه ام رو هم میبردم بیرون .یونا هم همش میگه هوا بده.هوا بده.خداییش نفس کشیدن سخته.تمام زمین و دیوارهای بیرون رو یه قشر ضخیم از خاک پوشونده.اگه میدونستم ما رو هم تعطیل میکنن دیروز میرفتیم پیش مامانم اینا.آخه ونا خیلی دلش براشون تنگ شده همش سراغ مامانم و بابام رومیگیره و دوست داره براش سی دی باباگوم(باباجون)رو بذارم.وقتی تابش میدم براش میخونم:تاب تاب عباسی خدا منو نندازی اگه میخوای بندازی تو بغله
میگه : مامانی
میگم : تو بغله
میگه : بابا سعید
میگم : تو بغله
میگه : بابا گوم(باباجون)
میگم : تو بغله
میگه : مامان عاطی
قربونش برم من اصلا یادش ندادم خودش اینجوری میگه.
اینم یونای من در دوازده اردیبهشت پارسال :

 نفسم

یونا با موهای کوتاه کرده (تو پست قبل قولشو داده بودم):

موی جدید یونا 

دوستای عزیزم با خراب شدن بلاگرد دارم لیست شما عزیزان رو مجددا وارد میکنم واگر اسم شما توی لیست نیست ببخشید.و لطف کنید برام کامنت بذارید که بتونم زودتر اسامی شما گلهای قشنگم رو وارد کنم.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed