یونای شیطون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٧ :: ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

پنج شنبه  رفتیم شهر بازی که خیلی بهش خوش گذشت.ولی همش دنبال آقا موشه میگشت که پیداش هم نکرد.آقا موشه رو تو سقر که بردیمش شهربازی دیده بود.(یه پسر کوچولو که لباس موش تنش بود)

پروژه جدید فلفل رفتن سراغ کشو و باز کردن و در آوردن جلد صابونهاست.
میگه باباگوم بیا باکومبا باد.یعنی بابا جون بیا برام بادکنک باد کن.وقتی با بابام پشت تلفن صحبت میکنه یادکنک رو میذاره روی گوشی که بفرستتش تو و بابام براش بادش کنه.

تقلید کار درجه یکی است.به کارهاو صحبتهای بابا سعیدش هم خیلی دقت و توجه میکنه و تکرار میکنه.همونجوری که بابا سعیدش دراز کشیده و تلوزیون تماشا میکنه دراز میکشه و دقیقا مثل باباش دستشو زیر سرش میذاره.میگه بابایی بریم حسین سی دی(حسین سی دی آقا پسریه که بابا سعید ازش دی وی دی میگیره).پسرم کلی با بابا سعیدش دوسته.
تا یه چیزی میریزه روی فرش میگه واای واااای جارو برکی ی ی(جارو برقی) و با دو میره و و جارو میاره.

تو ماشین که مینشینیم میره پشت فرمون و میگه اونا ناننگی(یونا رانندگی کنه).یا مینشینه بغل دست بابا سعیدش و میگه مامایی نه.اوناأچی(مامانی بیچاره بره عقب و یونا بنشینه )

اسم همه رو یادش میمونه حتی کسانی که فقط یه بار دیده و مدتهاست که ندیدتشون و عکسشون رو که میبینه میشناسه و تو ذهنشه و درموردشون صحبت میکنه .مثل حسین پسر دوست بابا سعیدش.یا دریا و هستی و ...

 

وقتی میبینه میز کثیفه میگه وااای وااای پارچه  و  میره دستمال میاره و تمیز میکنه.
مامان اینا با هر لقمه ای که میخورد براش دست میزدن و میگفتن هورااا.حالا دیگه خودش وقتی غذا میخوره دست میزنه و میگه هوررااا.
وقتی baby tv رو براش میذارم یا میگم مامان الان برات baby tv میگیریم ,میخونه :

 baby shet baby shet

و میگه :boob...boob and booby
 و بعضی وقتها به جای booba and booby  میگه عمو امید(عمو امید همسر دختر خاله  ام نگار است).حالا چه ربطی به عمو امید داره من نمیدونم.
اسباب بازی هاشو که خراب کرده میاره و میگه مامایی خراب شد.
خاموش و روشن و سرد و گرم رو تشخیص میده و میگه :سرده ,داغه, خاموشه, شوشن(روشن) شد.به چراغ هم میگه چغاغ
دستش که کثیفه میگه دستم بشور.

اینم آقا یونا در حال رقص با آهنگ چایی چایی:

 

اینها کفشها و دمپایی حوله ای یونا است که دیگه اندازه پاهاش نیستن و کوچولو شدن براش :

 


وقتی یه وسیله اش نیست و پیداش میکنه میگه:ایناش پیدا شد
به همه چیز کار داره.یه سوراخ روی پنکه زمینی هست که سیمها از توش پیداست.بهم نشون میده و میگه مامایی سوراخه. 


 

بعد از ریختن سیب زمینی ها کف آشپزخونه به سرعت رفت تو پذیرایی و گفت:مامایی صندلی .فکر کردم صندلی رو میخواد بیاره تو آشپزخونه و ربطی به سیب زمینی ها داره.
گفتم :صندلی برای چی میخوای؟
گفت: میخوام.
با اصرارش صندلی رو از پذیرایی برداشتم و خودش جلو راه افتادو رفت تو اتاق و گفت:اینجا.
گذاشتمش همونجا که میخواست.بعد گفت : ایجوری.صندلی روهمونجوری که میخواست چرخوندم.
 وروجک رفته بالای صندلی که دستش  به کولر برسه و روشنش کنه.حالا بعد از ریختن سیب زمینی ها چه جوری یه هو یاد کولر افتاد خدا میدونه که چی تو سر آقا یونا میگذره.

 


همه چیز رو میگه بزرگ میخوام.صندلی بزرگ میخوام.آببه بزرگ میخوام.بتهی(بستنی)بزرگ میخوام.
وضعیت شکستن وسایل و به هم ریختن اتاقش و سایر جاهای خونه توسط یونا خان  همچنان ادامه دارد.
به نظر شما من باید چیکار کنم که یونا سر کمد و کابینت  نره و وسایلشون رو بیرون نیاره.و با این سیب زمینی های بیچاره چکار باید کرد که روزی n بار پهن زمین میشوند و من بیچاره باید جمعشون کنم.و ...
بیصبرانه منتظر راهکارهای شما هستم.

تا بعد



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed