مریضی یونا-آمدن مامان عاطی و بابا گوم-دیدن آقا نیکان - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

 سلام

یکشنبه  که رفتم دنبال یونا خونه مامان جون پرستارش کلی ازش تعریف کرد و گفت  یونا از بعد تعطیلات همه چیزش خیلی بهتر شده.هم امروز و هم دیروز نشسته غذاشو کامل خورده و من کلی تعجب کردم مخصوصا از این که نشسته و غذا خورده آخه پسرم نه این که خیلی گرفتاره وقت   غذا خوردن نداره  و در حال انجام پروژه های مختلفش من همیشه بشقاب به دست پشت سرش راه میروم و میدوم و مینشینم و خلاصه با حالت و موقعیت فلفل خان تغییر پزیشن میدهم تا گل پسر به زور چند لقمه غذا بخوره.و گفتش صحبت کردنش و  بازی کردنش هم خیلی بهتر شده.اومدیم خونه ساعت یک و نیم ظهر بود که ببخشید کلی بالا آورد.ما روی این حساب گذاشتیم که خونه مامان جون زیادی غذا خورده.خوابید و لی زود بیدار شد.بهش بستنی دادم نیمه های بستنی خوردنش اونم بالا آورد.بعد از اون همش میگفت آببه(آب)و تا بهش آب میدادم بالاش میآورد.بعد از ظهر بردمش دکترش   گفت  یه مسمومیت خفیف است و بهش یه آمپول و پودر ‌‌ا آر إس داد.اینم گل پسرم تو مطب دکتر(لباسش عیدی خاله سمی است):

 عزیز دلم تو مطب


ولی بچه ام تا شب براش حالی نموند همه اش عطش داشت و با معده خالی بالا می آورد و تب و لرزشدید هم داشت.ساعت 1 شب بردیمش بیمارستان و دکتر بهش سرم وصل کرد.دلم رفت برای بچه ام.همش صلوات
میفرستادم و تحمل دیدن این وضعیت رو برای جگرگوشه ام نداشتم.قربونش برم دوست نداشت سرم رو دستش باشه و همش پرستار و دکتر رو صدا میکرد و میگفت خاله دست باز.عمو دوتور(دکتر)دست باز.خلاصه من و بابا سعیدش مردیم و زنده شدیم تا سرمش تمام شد.نمیدونید چیکار میکرد.سرم رو تکون تکون میداد و صدای قشنگش تو بخش میپیچید.به یه پسر کوچولویی که اونجا بود اشاره میکرد و میگفت نی نی یه,نی نی ایناش.خلاصه تا رسیدیم خونه و خوابیدیم چهار و نیم بود.صبح هم من رفتم اداره ده اومدم خونه و باز دوازده و نیم برگشتم اداره.دوشنبه نفسم رو نبردم پیش پرستار.مامانی و بابای مهربونم هم که دلشون طاقت نیاورد و دوشنبه بعد از ظهراومدن که چند روز پیش فلفل باشن.قربونشون برم من که غیر زحمت من هیچی براشون ندارم.خلاصه یوناحالش بهتر شد ولی مامان مثل یونا شد.مامان خوب شد بابام مریض شد.و معلوم شد مریضی یونا ویروس بوده نه مسمومیت.الان خدا رو شکر هر سه تاییشون خوب و و سرحال هستن.

نفسه مامان

یونا هم که کلی خوشحاله که بابا گوم(بابا جون) و مامان عاطی(مامان عاطی) پیشش هستن.این صندلی بادی هم با دو دست لباس مامان اینا براش آوردن:

یونا و صندلی بادی


دیروز بعد از ظهر هم رفتیم  آبادان که خیلی خوش گذشت.کلی هم خرید کردیم یونا هم که سنگ تمام گذاشت و کلی کاکاوو و آبابا(آبنبات)و ... برداشت.براش لباس و یه بالش پر قو گرفتم.مبارکت باشه پسرکم.ببینم رو بالش پر قو به خوابیدن علاقه مند میشی یا نه.
آقا نیکان خوشتیپ و مهربون  وخاله  آرام نازنین هم زحمت کشیدن و با اینکه بارون میبارید اومدن  سرپاساژ و همدیگرو دیدم.که خیلی خیلی از دیدنشون  خوشحال شدیم.مرسی نیکان کوچولوی نانازی.مرسی خاله آرام جون .این هم آقا یونا و آقا نیکان :

آقا نیکان و آقای یونا
از یونا بگم که کلی شیرین زبون شده.دل میبره حسابی.دیروز بابا سعیدش رو کلافه کرده بود.بابا سعیدش خسته شد و هر چی یونا صداش میکرد جوابش نمیداد.
یونا : بابایی بابایی
بابا سعید :
یونا : بابا سعید بابا سعید
بابا سعید :
یونا : سعید سعید
بابا سعید :
یونا : سعود سعود
بابا سعید :
یونا : سعودی سعودی


میخوام رو خیلی قشنگ تلفظ میکنه و روی حرف (م) تاکید میکنه و( خ) رو خیلی غلیظ تلفظ میکنه.میگه میخوام م
این روزها همش در حال خواستن است:
عینک بابا گوم میخوام(عینک بابا جون میخوام)
مم مم میخوام(غذا میخوام)
‌‌أفا میخوام(پلو میخوام)
کاکاوو میخوام.
پیی (پنیر)میخوام.
مک(نمک) میخوام.
ماکا (ماکارونی)میخوام.

قربونش برم فقط میخوادولی از خوردن خبری نیست.

اینم همصدایی مامان عاطی و یونا:

مامان عاطی :  ماشالله ماشالله

یونا :ماشالله

مامان عاطی :چشم نخوری

 یونا :ایشالله

عاشق چسب است.مرتب دست و پاشو نشون میده و میگه : شیشه

من : چی شده مامانی؟

میگه : شیشه برییییید.

من : قربونت برم من.چیکارش کنم؟

با دو میره سراغ کمدش که یه بسته چسب عروسکی خریدم و اونجا گذاشتم :مامایی مامایی چسب

جالبه که خودش جای چسب رو به مامانم نشون داده که براش چسب بیاره و بزنه به پاهاش که یعنی بریده.

عاشق حیوانات است.مورچه رو خیلی دوست داره.میگه مورچه بزرگ.مورچه توچیک(کوچک).تو کوچه دنبال گربه میگرده و مینشینه و زیر ماشین ها رو نگاه میکنه که گربه پیدا کنه.

ادای گریه کردن رو در میاره وسرشو تکون میده و لبخند به لب خودشو لوس میکنه.میگم مامانی چیکار میکنی؟میگه گیه(گریه).میگم کی اینجوری گریه میکنه؟میگه عفان(عرفان همکلاسیش)

تقریبا همه کلمه ها رو میگه و جمله سازی میکنه.خدا رو شکر دیگه متوجه همه خواسته هاش میشیم.
تا بعد


 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed