دست من ودست بابایی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦ :: ٢:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سیاااام
من چهار شنبه با مامایی و بابایی رفتم پارک  ساحلی کیان پارس که خیلی خوش گذشت.

پارک ساحلی کیان پارس


اینم دست من و دست بابایی است.انشالله بزرگ بشم ,مرد بشم بازم از دستم با بابایی عکس میذارم .

دست من و دست بابایی

 بابایی من امیدم اول به خدا و بعد به دستای شماست.آخه من هنوز اول راه پر تلاطم زندگی هستم.

 


پنج شنبه هم یه سر کوشولو رفتیم دده( بیرون) و آبابا(آب نبات)خوردم و شب هم خاله افوز(خاله افروز) و عمو سیاد( عمو سجاد )اومدن پیشمون که من حوصله ام سر میرفت و همش به مامایی میگفتم.پاشو... بیا پیشم ...مامایی ایناش...به به ... و به هر بهانه ای دوست داشتم با خاله افروز صحبت نبوتونه و فقط پیش من باشه وبا من صحبت بوتونه.

 آبابا(آب نبات) به به به


خلاصه مجبورشون کردم که بیان تو اتاق من أچی بوتونن و صحبت بوتونن و بعد سوار تابم شدم و مامایی و خاله افروز منو هل میدادن و صحبت میکردن.منم بلند بلند تااااب تااااب عباسی میخوندم و همش مامایی رو صدا میکردم که با من بخونه و با خاله افروز صحبت نبوتونه.
بابایی و عمو سجاد روبه رو کامپیوتر أچی کرده بودن(نشسته بودن).منم رفتن به مامایی گفتم ایننه أچی.مامایی گفت کجا میخوایی بنشینی پسرم؟منم گفتم ای و به بابایی و عمو سجاد اشاره کردم.مامایی هم برام یه صندلی گذاشت کنارشون و منم نشستم کنار آقایون.
میوه های توی میوه خوری هم پرت کردم آخه حوصله ام سر رفته بودومامایی و بابایی رو کلی خجالت زده کردم.موز هم له کردم رو فرش که همش پام میرفت روش و میومدم به مامایی میگفتم موز پااااا.آخه بدم میومد پام موزی بشه.
یاد گرفتم خودم شلوارمو بیرون میارم و میندازم تو لباسشویی.اینم ۲۳ اسفند پارسال.بزرگ شدم نه؟ 

23 اسفند پارسال


رفتیم مغازه خرید بوتونیم آقاهه رفت پشت پرده قایم شد که دوستش نبیندش منم   مرتب میگفتم آقاهه پشت.بعد از چند روز که باز رفتیم همون مغازه یادم اومد و باز گفتم آقاهه پشت.آقاهه اینجوری شد از دستم.

دیروز هم یه یه یه (رضا و رزا)و خاله سویا(سهیلا)اومدن پیشم که خیلی خوش گذشت.از رضا یاد گرفتم که برم بایا(بالا)ی دوچرخه تا دستم به قفسه های کمد برسه و وسایل رو از توش بردارم.و برم رو کشوها بایستم تا دستم به چیزهایی که رو دیوار چسبوندن برسه و بکنمشون.راحت.مدلمه

مامایی هم که همش گرفتاره دیشب ۳ بلند شد و قرمه سبزی برای ناهار امروزمون درست کرد.حیف که من خواب بودم.آخه من دیروز صبح که بیدار شدم تا ۳۰/۱۲شب به زور خوابوندنم و نمیخوابیدم.
تا بعد



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed