گزارش سفر(1) - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ :: ٤:۳٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سیاااااام(سلام)
ما از سفر برگشتیم.خیلی خیلی خوش گذشت.مامان لیلی پنج شنبه شب وسایلو آماده کرده بود و صبح رفت اداره که ظهر که از اداره برگرده حرکت بوتونیم.منم همه ساکها رو n+1باراز اتاق به پذیرایی و از پذیرایی به اتاق جابه جا کردم.همینجوریم مدلمه توکارها کمک موتونم.


سفر خوبی بود. آننه(خاله آنی و خاله نیلان), آماعاطی(مامان عاطی), باباگوم(بابا جون), دایی تشکر موتونم.
کلی برای آماعاطی خونه تکونی عید کردم و وسایلو جابه جا کردم و تغییر دکور دادم.

وسایلو جابه جا موتونم

رو فرششون هم که تازه شسته بودن فقط رانی و آببه(آب) و چایی و کاکاوو ریختم.بابا گوم هم مرتب میبردم سر مغازه و برام  پفک و کاکاوو و... میخرید.با آننه(خاله آنی و نیلان) رفتیم لب دریا برام بادبادک خریدن و بادبادک هوا کردیم و کلی بادبادک بازی کردیم .رفتیم پارک , پاساژ و خونه خاله مریم دوست آننه
از هر چی خوشم میومد و باهاش بازی میکردم  میگذاشتنش تو وسایلم که مال خودم باشه.آننه(خاله نیلان)هم بهم یه بلوز(بلوز سبزه تو عکسه بالا) و یه جعبه بزرگ داد که توش یه عالمه چش چش أدهی است(ماژیک و مداد رنگ و آبرنگ و ...)

اینجا هم بین گرگور ها هستم.(گرگور یه جور تور ماهیگیریه):

کنار دریا-کنار گرگور 

 

همه میومدن  دیدنم و دورو برم همش شلوغ بود.خاله های مامانی و دختر خاله ها و پسر خاله ها و ... .
دیدن عمو سهیل, باباده(فاطمه)دختر عموم وخاله سمی  هم رفتم.با باباده دوست شدیم و بازی کردیم.خیلی مهربونه.خاله سمی هم بهم یه سرهمی و یه دوچرخه و یه چش چش أدهی(مداد رنگ)داد.دستش درد نبوتونه
دیدین مامان جون مادر بزرگ مامان لیلی هم رفتم.گناه داشت نمیتونست خوب تاتی بوتونه و واکر داشت.من گفتم این چیه؟آننه گفت این عصاست.وقتی برگشتیم آننه اینا یه گهواره چوبی عروسک از نی نی گیاشون داشتن که من مرتب جابه جاش میکردم و آننه بهم میگفت آقای رضازاده.با اون چهار چوب گهواره مثل مامان جون تاتی میکردم و میگفتم عصا عصا
همکار مامان لیلی برام چند تا دی دی(سی دی)کارتون رایت کرده بود و مامان لیلی هم از طرف من برای نی نیش نیلوفر یه عروسک سیاه کشنگ گرفت که من تا دیدمش اسمشو گذاشتم آچوهی.همه ازم میپرسیدن چرا آچوهی؟خوب خوشم میومد اسمش آچوهی باشه.خونه مامان عاطی اینا عسکه آچوهی رو تو دوربین دیدم و گفتم آچووووهی آچوووهی و آننه هر چی عروسک و حیوون سیاه داشت بهم داد تا من آچوهی جون رو فراموش کنم ولی من فراموشش نکردم.مامان لیلی هم از همه کلی دعوا خورد که چرا برای من آچوهی نخریده و فقط برای نیلوفر خریده.مامان لیلی میگه عجله داشتم و فکر نمیکردم فلفل اینقدر از آچوهی خوشش بیاد.حالا میخواد برام بگیره.

آچوهی

من یاد گرفتم خودم پو(کفش) میپوشم.ببینید:

خودم پوشیدم

خوشحالم: 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed