ایننه نداس - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦ :: ۳:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم
یکشنبه بعد از ظهر با مامایی و بابایی و هشتی(هستی)و مامان و باباش(عمو علی و خاله هاله) رفتیم امیدیه پیش حسین جون وpepe (سپهر) کوشولو و عموأیی (عمو علی )و خاله سحر.راستی من نمیدونم
چرا اسم همه دوستای بابایی عمو أییه(علیه).خیلی خوش گذشت و کلی بازی کردم.تا عمو أیی بابای هستی رو میدیدم که عینک داره یاد عینک بابا گوم(بابا جون)میافتادم و میگفتم بابا گوم.راستی ای یا ای یا(عروسک چرا)رو هم با خودم بردم آخه خیلی دوستش دارم و طاقت دوریشو ندارم.
شب تا دو و نیم بیدار بودم و همه رو به عجب واداشتم.بعد از این که اطمینان پیدا کردم  که همه خوابیدن بالاجبار لالا کردم.تا آخرین لحظه هم رفتم بالای سر هشتی ببینم نکنه بیدار باشه.صبح هم زودتر از همه از خواب
بیدار شدم و دیدیم حشین(حسین)بیداره و کلی خوشحال شدم و یا علی گفتم و بلند شدم و بقیه رو هم بیدار کردم.فقط هشتی خواب موند که تحمل نیاوردم و بیدارش کردم.
دوشنبه ظهر هم ناهار رفتیم بیرون که کلی کیف کردم و بهم خوش گذشت.دوشنبه بعد از ظهر هم برگشتیم .از طرف خودم  و مامایی و بابایی از عمو أیی(عمو علی)و خاله سحر تشکر موتونم.خیلی زحمت کشیدن .

 

یونا و حسین کشتی گیر

یونا و حسین در حال کشتی گرفتن 

  

یونا و هستی و حسین

 یونا و هستی و حسین

 

 

یونا و چرای لپ کشانی

فلفل ریز در حال بیدار کردن هستی

 


یاد گرفتم وقتی به کسی چیزی میدم میگم مسی(مرسی).بابایی میگه باید  وقتی چیزی از کسی میگیرم بگم مسی ولی من اینجوری راحت ترم.مدلمه.
وقتی ازم میپرسن اسم و فامیلت چیه؟میگم : ایننه(یونا) نداس.مامایی میگه اسمم رو که همه میدونن ولی کسی میتونه بگه فامیلم چیه؟؟؟آخه نداس فامیلم تو فرهنگ لغات ایننه(یونا)ست.

مرتب گوشی تلفن رو بر میدارم و با دوستام صحبت موتونم و میگم هشتی أدده(الو)...حشین(حسین)أدده...دیا(دریا)أدده
نمیدونم چرا اصلا خوابم نمیبره و دوست دارم بیدار باشم.مامایی میگه کم کم داره از بیخوابی و خستگی پیری زودرس میگیره و به کارهای خونه هم نمیرسه.خوب من چه بوتونم؟مامان خانه دار داشتن هم نعمتیه که من ازش
بی بهره ام.شبها به زور دو به بعد خوابم میبره و روزها هم زیاد نمیتونم لالا بوتونم.اون شب دو خوابیدم و صبح  هم  پنج بیدار شدم.مامایی از خستگی زبونش نمیچرخید و بابایی هم تعریفی نبود.داشتیم میرفتیم بیرون که برن اداره و منم برم خونه مامان جون من با دو رفتم آشانشور(آسانسور)رو زدم که بیاد بالا.وقتی کارمو دیدن روحیشون بهتر شد.نمیدونستم اگه من آشانشور رو بزنم اینقدر روحیه میگیرن مگرنه همون پنج صبح رفته بودم و آشانشوررو زده بودم.

اون روز چند تا آقا رو با هم دیدم که یا دبیرستانی بودن یا دانشجو.به مامایی و بابایی نشونشون دادم و گفتم نی نی یا.مامایی و بابایی کلی خندشون گرفت.همینجوریم مدلمه شوخی موتونم.
عروسکام و مامایی و بابایی رو لالا موتونم و  میگم پیش پیش  پیش و پشت کمرشون میزنم.
با بابایی رفتیم که پرتقال بگیره من  به انا اشاره کردم و گفتم بابایی انا(انار).بابایی انا هم خرید.بعد به  خیا(خیار)خیار اشاره کردم و گفتم خیا.بابایی گفت پسرم خونه یه عالمه خیا داریم.بعد به موز اشاره کردم و
گفتم بابایی موز.همینجوریم تو خرید میوه نظر میدم.مدلمه
دیشب مامایی کلی کار کرده بود و خسته بود و لالاش میومد.منم دلم براش تنگ میشد و میرفتم پیشش و میگفتم به به و بیدارش میکردم.چند بار که بیدارش کردم عصبانی شد و متوجه شد که من به به نمیخوام و دارم به بهانه

به به بیدارش موتونم.منم شروع کردم به خودم رو لوس کردن.دستم رو دورش حلقه کردم و صورت مامایی رو نایی(نازی)میکردم و میگفتم مامایی نااااییی مامایی ناااااییی بعد بهش گفتم عزیزم ماچ ماچ و یه عالمه بوسیدمش.بعدش هم زدم پشت کمرش و گفتم پیش پیش پیش تا لالا بوتونه.همینجوریم دل میبرم.فکر بوتونم با اینکارم خستگی رو از تن مامایی بیرون کردم.مگه نه؟
به همه خاله ها میگم ماما.خاله سهیلا خیلی ذوق موتونه وقتی من ماما صداش موتونم.راستی خاله سهیلا خیلی مهربونه.خاله سهیلا دوست و همکار مامایی است که مامایی خیلی دوستش داره.شب جمعه هم  با یه یه(رضا)و رزا  اومدن پیشم و برام مداد شمعی و ماژیک آوردن که دستشون درد نبوتونه.
تا بعد...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed