یونا و دوستان - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتونم

آخر هفته خوبی داشتم.چهار شنبه ظهرکلافه بودم آخه یه ربع ساعتی مامان لیلی دیر اومد دنبالم و بابای علی کوچولو اومده بود دنبالش و من داشتم نگاش میکردم و غصه میخوردم و قدم میزدم که دیدم جانم.... مامانی و بابایی با هم اومدن دنبالم.چک کردن دیدن ناهارمو کامل خوردم برام بستنی و چیپس و شیر کاکاوو گرفتن و بردنم پارک یه عالمه بازی کردم.بعد از ظهرش هم رضا و رزا با خاله سهیلا اومدن خونمون و خیلی خوش به حالم شد.به رضا میگفتم یه یه و به رزا  هم نانا.به نظرم یه یه و  نانا قشنگتر رضا و رزاست.کاش خاله سهیلا بتونه اسماشونو عوض بوتونه.

۵ شنبه صبح هم کلی با بابا سعید آب بازی کردم و بعدشم رفتیم دنبال مامان لیلی اداره و بعد با هم رفتیم نمایشگاه کتاب که یه یه و  خاله سهیلا هم اونجا بودن و از دیدنشون کلی خوشحال شدم و با یه یه بازی کردم.بعدشم برام از چی چی نی پی تی(پیتزا)خریدن.شام هم هستی و مامان و باباش خونمون بودن که با هستی هم کلی بازی کردم.اینقدر بدو بدو کردیم که دیگه نفسمون بالا نمیومد.

مامایی داشت لباسامو روی بند مینداخت تصمیم گرفتم کمکش بوتونم یه روبالشی آوردم که بندازم رو بند مامانی گفت پسرم این کثیفه اول باید بشوریم بعد بندازیم رو بند.منم رفتم گذاشتمش تو لباسشویی.مامایی خیلی خوشحال شدم قربونم رفت و بوسیدم.منم که دیدم خوشحالش کردم رفتم از تو اتاقم تمام لباس کثیفام و پتومو که صبحها دورم میکنن میبرن خونه مامانا(مامان جون) جمع کردم و بردم ریختم تو لباسشویی.مامایی خیلی ذوق کرد که کمکش موتونم.همینجوریم.همه کارهای خونه با منه.مدلمه.

راستی خاله هاله برام یه عروسک شیر آورد و مامان عاطی هم دست خاله هاله برام کلی چیز فرستاده.عروسک چرا , یه عالمه کلید راستکی , بسکوییت گلوکز و جوراب.برای مامایی هم روتختی فرستاد.

دیگه راحت دی دی (سی دی)چی و چرا رو میذارم و چرا رو هم بغل موتونم و با هم میخونیم.خیلی دوستش دارم و همش بوس صدا دارش موتونم.و قتی دی دی شو میذاریم نشونش میدم و میگم این این وباورم نمیشه که چرا اومده پیشم.

وقتی بابا سعید ازم میپرسه بابایی رو چند تا دوست داری؟میگم پنج و پنج تا انگشتم رو نشون میدم.

خدا رو شکر موتونم  برای اینکه سلامتم و آخر هفته رو با دوستانم بودم.به امید سلامتی همه کوشولوهای نانازی و بزرگترها.که به قول مامایی هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست.

راستی دیروز تا من خوابیدم از فرصت استفاده کردن و فیلم پارک وی رو دیدن ولی خوب شد من خوابیدم آخه مامایی میگه نمیدونم آخرش چی شد؟اگه شما میدونید بهش بگید تا اینقدر فکر نبوتونه و حدس نزنه.

تا بعد...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed