خمير بازی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦ :: ٤:٥٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام موتوم

چند شب پیش دیدم در زدن.تعجب کردم آخه خونه ما زیاد کسی درشو نمیزنه.با دو با مامایی رفتیم در رو وا کردیم که دیدم عشیاست(عرشیا)اینقدر خوشحال شدم که نمیتونستم خودمو کنترل بوتونم و خوشحالیمو به هر طریقی نشون میدادم.همش میگفتم مامایی بابایی عشیا و عشیا رو بهشون نشون میدادم.کلی بازی کردیم.خیلی ازش خوشم میاد یه کارای جدیدی هم ازش یاد گرفتم.با هم رو مبل راه میرفتیم و از روی دسته مبل میرفتیم رو مبل بعدی.هر کاری میکرد منم میکردم.بعدشم با یه آهنگ شاد با هم کلی رقصیدیم و مامایی و بابایی اینقدر خندیدن که دیگه گریه شون گرفت از خندیدن زیاد.بعد کیک خوردیم و همه خونه رو کیکی کردیم و مامایی رو مجبور کردیم که جارو برقی بکشه.وقتی عشیاداشت میرفت خونشون کلی غصه خوردم و دوست داشتم پیشم بمونه.موقع رفتن دست عشیا رفت لای در و گریه کرد و من خیلی ناراحت شدم و رفتم به بابایی گفتم چبس(چسب) بهم بده و رفتم دادمش به عشیا  ولی بعد خودم دلم خواست چبس داشته باشم و ازش گرفتمش و به مامایی گفتم در در که بازش کنه و زدم رو انگشت خودم.همینجوریم مدلمه.تا اخر شب صحنه ماجرای زیر در رفتن دست عشیا  رو تعریف میکردم و میزدم به دستم و میگفتم أتته أتته.

يونا و عرشيا

يونا و عرشيا

یاد گرفتم رو نوک انگشتام راه میرم.خیلی مدل جالبیه.

یه لوسی شدم برای خودم.میگم بابایی دسی(دستمو بگیر).بعد که دستمو گرفت میگم  مامایی. مامایی دسی(مامانی هم دستمو بگیره)بعد وسطشون تاتی موتونم.

دوست دارم هردوشون پیشم باشن و تا با یکیشون جایی میرم دنبال یکی دیگشون میگردم.آخه دو تاشون دوست دارم.مدلمه

مامایی برام آماما(خمیر)گرفته و خیلی دوستش دارم و باهاش بازی موتونم.ولی همش دوست دارم بزنم به لپم و موهام.و مامایی میگه نبوتون و نمیذاره.بهم گفته خوردنی و مم مم نیست منم یواش میبرم نزدیک دهانم که فکر بوتونه دارم میخورم و خنده ام میگیره و میزنم زیر خنده.مامانی ی ی من عاکلم میدونم خوردنی نیست سر به سرت میذارم.

من از روی عسک روی خمیرم یادم اومد که تو دی دی رنگین کمانم خمیرآریارو تبلیغ موتونه.عسکه رو به مامایی نشون دادم و به کامپیونر اشاره کردم و گفتم نانای و نشسته دور خودم چرخیدم که بگم من متوجه شدم که این همون خمیره .مامایی همش از نبوغ من تعجب موتونه.نمیدونم چرا؟

يونا در حال خمير بازي

عاقبت خمير در چند رنگ

يونا و خمير بازي

آخه اين خميره يا...

شمردن رو یاد گرفتم.یه دو سه شیش هفت پنج ده نه

بعضی وقتا بهم میگن یه کلمه هایی رو بگم که تو فرهنگ لغاتم نیست و من به هر کلمه ای که در فرهنگ لغتم نیست میگم آگومبا.

از آپوها(عمو پورنگ) هم خوشم اومده ولی نه به اندازه چی وچرا.

اینم عسکمه تو بیمارستان روزی که دنیا اومدم و آوردنم پیش مامایی.مامایی یه هو دلش برای نی نی گیام تنگ شد گفت بذاریمش.

يوناي نيم روزه

اینم عسکه همکلاسیم فرنازیه که معرف حضورتون هست.

فرنازي همكلاسي يونا

راستی مامایی هم دستش با اتو جیز شده.من همیشه اتو رو بهش نشون میدم و میگم  مامایی اتو جیز جیز ولی نمیدونم چرا بازم به اتو دست زده.

دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه.

تا بعد...



موضوع مطلب :

موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed