الله - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیشب از تلوزیون داشت این آهنگ رو پخش میکرد‌ : الله الله تو پناهی بر غریبان یا الله...

یونا با اشاره به تلوزیون : مامایی

من : جانم

یونا : مامانانی(اسم مامان جون پرستارش از مامانی نی به مامانا و الان به مامانانی تغییر کرد)

من : مامان جون ؟ مامان جونم این آهنگه رو میذاره؟

یونا :  مامانانی

من :

یونا که دید من متوجه منظورش نشدم به حالت رکوع رفت و بعد  سجده کرد و مرتب تکرار میکرد .

من :

من : مامان جون اینجوری نماز میخونه؟الله میکنه؟

یونا خوشحال از این که متوجه منظورش شدم :عاه

از مامان جونش که پرسیدم معلوم شد که موقع نماز خوندن به یونا میگه دارم الله میکنم و یونا با شنیدن الله از توی اوون آهنگ به یاد نماز خوندن مامان جون افتاده.

الله پشت و پناهت باشه پسرکم.

یونا : مامایی

من : جانم

یونا : پاسیل (پاستیل)

دیشب مثل هر شب ساعت یک و نیم  توی تخت یونا خوابش نمیومد :

یونا : مامایی. شیر

من : چه عجب مامان.شما هوس شیر کردی.میدونم که الکی میگی ولی میرم میارم برات.

رفتم تو آشپزخونه که براش شیر بیارم و یه سر هم به غذا زدم که تو آرامپز گذاشته بودم و داشت میپخت.دیدم اومده و ایستاده پشت سرم.

یونا : مامایی

من: جانم

یونا : مم مم.آش

 و پاهاشو بلند کرد که قدش به کابینت برسه و قاشقی که با اون غذا رو هم زده بودم رو برداشت و شروع کرد به لیسیدنش و گفت : به به  ه ه ه...به به ه ه ه

من : نوش جان مامانی.الان برات میکشم.قربونت برم که روز غذا نمیخوری و نصفه شبی به به و چه چه میکنی.

یونا برای فرار از خوابیدن با وجودی که شام هم خورده بود غذاشو خورد.دست و صورتشو شستم و رفتیم دوباره رو تخت.و اینبار رفت سراغ بابا سعید که از خستگی بیهوش شده بود و خواب  بود.

یونا : بابایی ... بابایی

من : پسرم بابایی خسته است بیا با هم شعر بخونیم و بخوابیم.

خونسرد رفت بالای سر بابا سعیدش و شروع کرد به بوسیدنش.نه یک بوس و نه دو تا بوس و خلاصه بابا سعید رو بوس بارون کرد.بعد شروع کرد به خوندن چش چش أدهی(چشم چشم دو ابرو)و چشم و ابروی بابا سعیدش رو نشون میداد.و بالاخره بابا سعید بیچاره رو بیدار کرد.

یکسالگی یونا

راستی با فلفل یه بازی جدید میکنم.میگم من یونا هستم یونا مامانیه.بعد به جاش و مثل خودش حرف میزنم و میگم مامایی مامایی به به... مامایی دده... بابا گوم ... و کلی میخنده.خیلی از این بازی خوشش میاد.

و فردا تولد دیبای نازنینه که پیشاپیش بهش تبریک میگم و براش آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم.

 




موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed