فلفل اینجا, فلفل آنجا ,فلفل همه جا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ :: ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

بگم از گل پسر آقا پسر قند عسلم که دیگه تنهایی مینشینه پشت کامپیوتر و وقتی داره سی دی چی و چرا میبینه باهاش میخونه و بینش هم موس رو تکون میده و مونیتور رو خاموش میکنه. دستبرد به دی دی (سی دی ) میزنه(بابا سعیدش طبقه پایین سی دی یا رو سی دی های به درد نخور گذاشته و چون فلفل فقط دستش به اونا میرسه بقیه در امان میمونن)و ... .اونجایی که که چرا تو شعر ایران ایران میگه ایران ایران ایران...

فلفل : ایاااااایاااا

چرا : أه   أه

یونا : أه  أه

چرا : بوشو ته ه ه

یونا : بوشو ته ه ه

به عکس و دوربین میگه عشک.میره بین دو تا مبل و پاهاشو دو بر روی لبه میذاره و میایسته و میگه مامایی مامایی عشک عشک.یعنی ازم عکس بگیر.

تو ماشین اداره بودیم به سویچ ماشین اشاره میکرد : مامایی مامایی کی کی

من : آره پسرم کلیده

یونا : کی بابایی

من: پسرم کلید عمو است کلید بابایی نیست

یونا : کی بابای ی ی

بعضی وقتا یه کارایی میکنه که واقعا نمیدونم از کجا یاد گرفته.به اره میگه أیه و با اره اسباب بازیاش  رو اره میکنه.

وقتی توی ترانه ای دریا باشه میگه دیاو لبخند رو لباش مینشینه.زنگ زدم با دریا صحبت کنه .

دریا : یونا... یونا جون

فلفل :

دریا : یونا سلااام

فلفل :

دریا : خدافظ

فلفل :

من : مامان چرا باهاش صحبت نمیکنی؟

فلفل به من : دیاااا أدده(الو)

من : آره چرا صحبت نکردی؟

یونا : اشاره به در و

جدیدا از آهنگ چایی چایی خوشش اومده و با خودش زمزمه میکنه.تایی تایی ی ی اوووو تایی تایی ی ی....

تلوزیون داشت برنامه نرمش پخش میکرد و فلفل خان هم باهاش نرمش میکرد.دیدنی بود زانوشو خم و راست میکرد .پارسا و پوریا کلاس ژیمناستیمک میرن و وقتی سفر بودیم برامون هنر نمایی میکردن.و فلفل خان هم ادای اونا رو در میاورد.پسرم به ورزش علاقه مند تر شده.قبلا هم وزنه برداری میکرد و و میکنه و تو جابه جایی و بلند کردن وسایل سنگینتر از خودش کلی مهارت داره.

به پیتزا قبلا میگفت پی و الان میگه پی تی.به دوغ میگه دو.به مامان جون پرستارش قبلا میگفت ماما نی نی الان میگه مامانا.وسایلی که با خودش میبره اونجا رو که میبینه میگه مامانا.

یونا: مامایی

من : جانم

یونا : جاجی

من‌ : چی پسرم؟

یونا با اشاره به اتاق : جاجی

من : بریم ببینم چی میخوایی

یونا رفت سر کمد: در در (یعنی در رو وا کن)

من : باشه پسرم آخه تو کمد چی میخوایی ؟

یونا : جاجی

من : بله ه ه ه

در کمد رو وا کردم.

یونا با اشاره به جارو برقی : این این

من :

من در حمام و صدای بابا سعید از پشت در : لیلی

من : بله

بابا سعید : یونا صندلی اپن رو انداخت و خورد به فریزر و در فریزر رفت تو.

من : اشکال نداره فدای سرش

چند لحظه بعد....

بابا سعید : لیلی

من : بله

بابا سعید : یونا لیوان رو شکست

و من : اشکال نداره فدای سرش

بابا سعید : آخه دستش هم برید

من : چی شده دستش؟

بابا سعید : چیزی نیست الان چسبش میزنم

من : الان میام

بعد بابا سعید و یونا رفتن حمام که البته حمام رفتن یونا خودش یه پروژست.تشت رو پر میکنه از اسباب بازی و کلی تو حمام آب بازی میکنه و کیف میکنه.و توی حمام چسب دستش در اومد.

سر شام یونا با نشون دادن انگشت کوچولوی دست راستش : بابایی

بابا سعید : جانم

یونا : چبس چبس

بابا سعید : چسب نداریم پسرم

یون با اشاره به اتاق : بالاااا(وروجک میدونست جای چسب بالای دراور توی اتاقه)

بابا سعید : آخه پسرم شما دست چپت برید نه دست راستت

و یونا همچنان انگشت دست راستش رو نشون میداد : چبس چبس

من و بابا سعید :

هنوزم عاشق تبلیغ مشاور املاک رابینسونه.صداشو که میشنوه حتی اگه در حال دیدن سی دی چی و چرا هم باشه خودشو میرسونه.تمام کارهای اون پسر کوچیکه رو قبل از خودش انجام میده.مثلش صدا در میاره. میخنده.خیلی دوستش داره.

شمارش یونا :‌نه... ده... شیش

بالای قسمت تکیه گاه مبل میایسته و میگه نه شیش و خودشو پرت میکنه و ما باید بگیریمش.اسم این بازی نه شیشه و وقتی میگه نه شیش یعنی این بازی رو میخواد.

مرتب پیچ گوشتی یا به قول خودش پیچ پیچی به دست در حال تعمیر و بهتر بگم تخریب اسباب بازیاشه.

تو مطب دکتر یونا کنار یه خانم بیمار و اشاره به دفتر چه اش : این چیه؟

خانم : دفترجه است کوچولو

یونا اشاره به کیف خانم : این چیه ؟

من : پسرم بیا اینجا پیش مامانی بشین.زشته. خاله رو اذیت نکن.

یونا : زشته زشته (مدل فرزاد تو طنز چهار خونه)

خانم : میگه زشته زشته......

یونا توی خواب : این چیه؟        من  : 

وروجک تمام وسایل رو از تو اتاقش و آشپزخونه و ... جابه جا و بریز و به پاش میکنه که ما موقع راه رفتن یه هو صدای جیغ یه عروسک رو که رفته زیر پامون میشنویم.بعد با یه انگشت میاد پیشم : مامایی

من : جانم

یونا : این چیه؟

من : چی پسرم؟

انگشتشو از نزدیک نگاه میکنم تا یه نقطه کوچولویی که باید با دقت زیاد دیدش رو داره نشون میده.

این کار همیشگیشه و هر بار که با انگشت میاد من کلی میخندم.

دیشب موقع خواب نوار عروسک بیچاره که مامما باببا دده میگه رو از کمر عروسکه در آورده بود و با خودش آورده بود تو تخت و صداشو در میاورد و خودشم باهاش هم آوازی میکرد.بابا سعیدشم که خیلی خیلی خسته بود بهش گفت پسرم بخواب دیگه.بابایی خسته است.

یونا بیخیال ادامه داد و دیگه سر درد گرفتیم.

بابا سعید ازش گرفتش.

یونا :

من : پسرم ساعت ۱ شبه گلم باید بخوابیم.باشه؟

یونا : نه

یونا : آب بازی

من : آب بازی؟الان؟

یونا : ایان ایان

من :

یونا : ماچ ماچ

من : چی ؟؟؟

یونا لبشو آورد کنار صورتم و به مدل خودش بوسیدم.

من :قربونت برم من ماچ از کی یاد گرفتی؟ببوسمت؟

یونا : عاه

من :

یونا خیلی ترسو شده. نمیدونم چرا؟آخه ما اصلا نمیترسونیمش و خیلی از این موضوع ناراحتیم.

یونا : تسید(یعنی ترسیدم)

بابا سعید : از چی پسرم ؟بریم با هم أتتش کنیم باشه؟

یونا : باشه

از اون روز به بعد...

یونا : تسید...أتته أتته

من و بابا سعید :

 

 

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed