رنگارنگ - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ :: ۸:٢٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام

 خسته اومدم جلو تلوزیون دراز كشيدم كه يه کم استراحت کنم و باز بلند شم و ادامه كارها رو انجام بدم.
فلفل : مامايي
من : جانم.بيا ماماني.بیا يه بوس به مامان بده خستگيش در ره.
و...
يونا خان براي ابراز محبت با فيلم هنديكمي كه تو دستش بود چنان ضربه اي به دهانم زد كه مجبور شدم براي كاهش ورمش از يخ استفاده كنم.وروجك خودش هم مثل من يخ رو كرده بود توي پلاستيك و روي لبش ميگذاشت.
عجب خستگي در کردم من.

البته بچه ام خیلی مهربونه منظورش فقط شوخی و محبت بود.موقعی که پیشم خوابیده چنان دستاشو میندازه دور گردنم که

ياد گرفته كلي به زبان مخصوص خودش صحبت ميكنه.
ديگه اجازه نميده برم پشت تلفن مخصوصا اگه پشت خط بابا سعيد يا خاله نيلان و خاله آني(آننه)باشه.گوشي رو ميگيره و ميگه أدده(الو)...آننه... آننهي يا اگه بابا سعيدش باشه بابا گوم(بابا جون)بابايي... تهيد(سعيد)و يه سري كلمات رو پشت سر هم ميگه كه خيلي جالبه ولي راستش نميدونم چي ميگه.
از كنار مهد كودك سر كوچمون كه رد ميشيم ميگه گوم گوم عباسي(تاب تاب عباسي)جالبه كه اولين بار خودش وسايل بازي تو حياط مهد كودك رو ديد و من اصلا بهش نشون نداده بودم.
توراه میرفتیم یه  دختر بچه رو ديد و گفت :ديااا
من گفتم پسرم اين دريا نيست.دلت تنگ شده براش؟مامانش امروزبهم زنگ زد.
يونا : أدده(الو)
گفتم : آره پسرم الان ميريم خونه زنگ ميزنم با دريا صحبت كني.باشه؟
يونا : اووم

عکسای دریا رو که با کامپیوتر میبینه خیلی ذوق زده میشه و همش میگه دیایی دیااا


پشت كامپيوتر بودم و فلفل خان با سرعت لگوهاشو از اتاقش آورد.ريخت همه رو وسط اتاق.سي دي هارو از كنار كامپيوتر برداشت و رفت سراغ بابا سعيد كه براش بذاره بعد كه نتيجه نگرفت همه رو تو هال پخش كرد.كيف سي دي خودش و بابا سعيدش رو هم از ميز كامپيوتر برداشت و برد تو هال.بعد در كيف سي دي خودش رو باز كرد و همه سي دي ياشو در آورد.و... و... و

گفتم : يونا جان ماماني بسه ديگه.همه چيز رو داري ميريزي به هم پسرم.اين كار بديه.اول لگوهاتو جمع كن.سي دي يا رو بذار سر جاش.همه جا رو مرتب كن. آفرين پسرم.

لگوهاشو ریخت  توی جاش.سي دي يا رو گذاشت روي هم و با كيف سي دي يا گذاشت سر جاشون.گفتم:آفرین پسرم.براي خودش دست زد و گفت : مامايي مامايي.يعني من هم براش دست بزنم.براش دست زدم و گفتم پسرم حالا برو لگوهاتو بذار تو اتاقت.بلند شد و بردشون تو هال ولي نميدونم حواسش پرت چي شد كه يادش رفت داشته چيكار ميكرده چون ديدم با سرعت برگشت پيشم و همه لگوها رو دوباره ريخت روي زمين.بله به مرتب كردن فلفل نميشه اعتماد كرد.

در ادامه جريان عروسكي كه فلفل از خونه پرستارش تو شلوارش جاسازي كرده بود و تو پست قبلي گفته بودم حالا تا عروسكه رو ميبينه شلوارشو ميزنه بالا و عروسكه رو ميذاره همونجاكه جا سازي كرده بود و ميگه اين اين اين.اینم عکسش :

خاله سهيلا براش دو تا كتاب مي مي ني گرفته كه هنوز نگذاشته يه دور براش بخونم.از اول تا آخرش عكسا رو نشون ميده و ميگه اين چيه ه ه؟و منم بايد بگم :ميمينيه...مامانشه....بستنيه و...

از اداره رفته بودم دنبالش تو ماشين آب خواست بهش دادم يه خورده ريخت رو صندلي.تا خونه ول نميكرد.همش با اشاره ميگفت كه با دستمال صندلي رو پاك كنيم.آخرش من متوجه نشدم فلفل پسر مرتب و تميزيه يا ...

 برديمش دكتر و تمام مدت مشغول بود.با كليد ماشين تمام كمد و كشوهاي مطب رو امتحان كرد و ميگفت در...در كه در هاشونو وا كنه.

میخواستم تلوزیون رو روشن کنم هر جا میگشتم کنترل ها رو نمیدیدم.آخه کنترلها از دست فلفل خان جای مشخصی ندارن.گفتم :یونا مامان شما کنترل رو ندیدی؟رفت و یکی از کنترلها رو که روی مبل بود آورد و داد دستم.گفتم ممنونم مامان یکی دیگشو میخوام.رفت همه اتاقها رو نگاه کرد.روی مبل رو دید.بین اسباب بازیاش.من دیگه رفتم دنبال کارام و بیخیال تلوزیون شدم که اومد با لبخند صدام زد : مامایی مامایی.گفتم : چیه مامان؟رفتم دنبالش دیدم نشست کنار مبل و اشاره به زیر مبل کرد.گفتم: پیداش کردی مامانی؟گفت : اووم(با خنده).زیر مبل رو نگاه کردم و دیدم کنترل اونجاست.ولی اونقدر زیر بود که دست فلفل بهش نمیرسید برای همین من رو صدا کرد که بیرونش بیارم.

قربون پسر باهوشم برم من.

دیشب هم که خاله افروز و عمو سجاد اومدن پیشمون.موقع رفتنشون فلفل تا دید خاله افروز مانتو تن کرده شروع به اووم اووم و اشاره به مانتو خاله افروز و اشاره به من کرد که ما نفهمیدیم منظورش چیه ولی احتمالا ۳ حالت داشت:

-پارچه مانتو خاله افروز شبیه من بود و فلفل منظورش این بود که این مانتو منه

-منظورش این بود که منم مانتو بپوشم و بریم بیرون

-و یا منظورش این بود که خاله افروز نره و بمونه پیشمون

به هر حال خودش هم هوایی شد و رفت و به بابا سعیدش گفت : أيي أيي(یعنی بلند شو)

بابا سعید : چیه پسرم

یونا :دده...ددهی

یونا:

خلاصه کاری کرد که عمو سجاد و خاله افروز بلند شدن و اصرار ما برای موندنشون با مهمون نوازی فلفل بی اثر بود.

بازم یکی دیگه از مخفی گاههای فلفل :(دقت کنید سایه سبز لباسش و پاهاشو به وضوح میبینید جالبه دو تا چشماش از سوراخهای پرده دیده میشد و پسرم در مخفی گاه مشکل دید نداشت ولی من و بابا سعید نمیدیدیمش چه میشه کرد؟)

اینم ۱۸ دی ۱۳۸۵ است:(آخه این پست رو برای ۱۸ دی۱۳۸۶ آماده کرده بودم و دارم با تاخیر میذارمش)

Image Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.comImage Hosting by Picoodle.com



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed