يونا و دريا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٩ دی ۱۳۸٦ :: ٩:٢۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

آخر هفته خیلی خوبی داشتیم.اول از همه از همه دوستان و فامیلهای خوبم که عید غدیر رو با کامنت و تلفن و ... تبریک گفتن تشکر میکنم.انشالله که علی پشت و پناهتون باشه.و از مامان پرنیان جون هم بابت تماسشون خیلی خیلی ممنونم.اینقدر از شنیدن صدای مهربونشون ذوق زده شده بودم که نمیدونستم دارم چی میگم.بازم ممنونم

مامان و بابای گلم شب سه شنبه رسیدن و دریا با خاله نسترن و عمو علی هم پنج شنبه ظهر اومدن و دیروز صبح همگی رفتن و خونه ما بازم خلوت شد.جاشون خیلی خیلی خالیه

جالبه فلفل این چند روز اصلا نمیرفت سراغ سطل زباله(به قول خودش آکال)و کابینتها رو خالی نمیکرد و خیلی پسر آقایی بود.ولی هنوز نیم ساعت از رفتن مهمانها نگذشته بود که فلفل شروع کرد و من و بابا سعید به این نتیجه رسیدیم که فلفل از تنهایی است که خودشو با کابینت و ... سرگرم میکنه.با این که من و بابا سعیدش زیاد براش وقت میذاریم ولی بازم یه سری کار هست که نمیشه انجام نداد و همش با فلفل بازی کرد.(غذا درست کردن و ... ).

بیچاره مامانم که این چند روز از پا افتاد.تمام خونه رو برام مرتب کرد و یه خونه تکونی حسابی کرد.فقط خدا کنه باز من و فلفل و بابای فلفل نریزیمش به هم.مامانی گلم دستت درد نکنه.یه عالمه دوستت دارم.

فلفل خان کلی هم سوغاتی گیرش اومد.مامان و بابام براش یه کفش آوردن که چراغ داره و فلفلی که راه میره چراغاش روشن میشه, یه جعبه بسکوییت ,دو تا ماشین, یه عالمه ژله پودری خارجی و  کلی خوردنی دیگه.اینم فلفلی با کفش و بسکوییتش:

يونا و بسكوييتش

يونا و كفش چراغي

دریا جون هم که یه دست لباس خوشگل براش آورد و خاله نسترن هم یه ظرف قشنگ برای من.

يونا در حال كادو گرفتن از دريا جون

که دست همگیشون درد نکنه.

فلفل و دریا خیلی با هم خوب و قشنگ بازی میکردن و دوستای خوبی بودن.جالبه که دریا جون اولین نی نی بود که با فلفل مهربون بود و بهش کتک نمیزد و دوستش داشت.همش دو تایی همدیگرو بغل میکردن و میبوسیدن.صبح تا یکیشون بیدار میشد اون یکی رو صدا میکرد و  میرفت  بیدارش میکرد.

دريا منتظره كه فلفل بيدار شه

فلفل میگفت دیا(دریا) و دریا میگفت یونا.

به به ...به به... ما چه بچه های نازی داریم

خاله نسترن براشون شعر میخوند و باهاشون بازی میکرد.ولی فلفل ول کن نبود و مرتب میرفت پیش خاله نسترن و میگفت نانای.بیچاره خاله نسترن گلو درد گرفت آخه هم باید به درخواستی های فلفل جواب میداد هم به درخواستی های دریا.

كوچولوهاي مهربون

و جالبتر اینجا که یونا به عمو علی میگفت أيي و دريا به باباسعيد فلفل  ميگفت سعيد.

يونا فلفلي و دريا آبي

بعد از رفتنشون هم یونا میرفت تو اتاقشون و میگفت دیا....دیایی

قربونش برم من که بچه ام چقدر مهمون نوازه.

اینم یه مکالمه از فلفل و خانواده فلفل:

بابا سعید(تهید به قول فلفل) : پسرم بریم حمام.

فلفل : آب بازی

بابا سعید : آره پسرمو ببرم آب  بازی

فلفل : دسی (دست بابا سعیدشو گرفت و با هم رفتن به طرف حمام)

فلفل : مامایی

من : جان مامانی

فلفل : دسی (و با اون دستش دستمو گرفت)

من و بابا سعید در حالی که دستای کوچولوی فلفل تو دستمون بود بردیمش به طرف حمام .

خدایا شکرت .هزارها بار شکرت که به ما لطف داشتی و یونای مهربون رو به ما دادی.

پسر نازنینم دوستت داریم.خیلی زیاد.

پ.ن.۱(۱۰/۱۰/۸۶):عکسهای این پست رو تازه گذاشتم.و اینکه فلفل از پستونک دریا خوشش میومد البته بلد نبود بخوره فقط باهاش بازی میکرد و لاستیکشو با دندون میکشید.

تا بعد



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed