نه گفتن و هفتمین دندون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٦ :: ٤:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

فلفلی نه گفتن رو یاد گرفته و بعضی جاها استفاده میکنه که خیلی جالبه مثلا :
۱)من خواب بودم و فلفلی و بابا سعید بیدار بودن  اومده من رو بیدار کنه که به به بخوره و بخوابه.

بابا سعید:شیر برات درست کنم؟

فلفل:نه

بابا سعید:خوابت میاد؟

فلفل:اووم

بابا سعید:اگه به به نخوری نمیتونی بخوابی؟

فلفل:نه

داللییییی

۲)فلفل در حال کار خرابی و شیطونی

من:مامانی وسایلو خراب میکنی بعد که بزرگ شدی ما باید همه وسایلو که شما خراب کردی از اول بخریم و نمیتونم برات چیزای جدید بگیریم.متوجه میشی چی میگم؟

فلفل :نه

۳)من و فلفل تو آشپزخونه و فلفل در اوج شیطونی و من

من:بابا سعیدش میشه چند لحظه بیایی چشمت به فلفل باشه که من به کارام برسم؟

فلفل:نه

فلفل و چسبونکی های روی یخچال

۴)تازه از اداره رسیده بودم و فلفل بغلم بود و وسایلا دستم.نمیتونستم کلید رو از تو کیفم پیدا کنم.زنگ یکی از همسایه ها رو زدم که برام در حیاط رو وا کنه.

من به خانم همسایه:سلام.ببخشید میشه لطف کنید در رو برای من وا کنید؟

فلفل:نه

۵)فلفل تازه از خواب بیدار شده

فلفل:

من:سلام پسرم.دیگه لالا نمیکنی؟

فلفل:نه

و . . .

صبح بیدار شده بودیم و بیصدا آماده میشدیم که بریم اداره.ما تو هال بودم و فلفل تو اتاق خواب بود.

فلفل :مامایی... مامایی...

رفتم تو اتاق...

فلفل:

من:جانم مامانی.چیه پسرم؟

فلفل:به به

من:

فلفلی دیگه بیشتر کلمات رو که بگیم تکرار کن تکرار میکنه. مثل بارون و چشم... .

بابا سعیدش بردش تو بالکن و بهش بارون رونشون داد.حالا به بالکن اشاره میکنه و میگه باگوم(بارون)

وقتی  میره تو تاریکی یا صدای بلندی میاد و یا از هر چیزی میترسه بدو بدو میاد و میگه :ترسید ترسید.(جالبه که ما اصلا از هیچ چیزی(تاریکی یا...) نمیترسونیمش و نمیدونیم چرا میترسه! )

۵ شنبه رفتیم دکتر.شکر خدا گوشش خوب شده بود و فقط برای حساسیتش باید تا آخر ماه کتوتیفن رو بخوره.تا بابا سعید ماشین رو پارک کرد من و فلفل رفتیم دکتر که من ۸۸ بار عکسای نی نی های روی دیوار رو برای فلفل توضیح دادم و نینی یای تو مطب رو نشونش دادم.همش میگفت تهید(سعید)... بابایی... بابایی.تا بابا سعیدش اومد.با دیدن آقای دکتر هم کلی گریه کرد.

بعدش هم رفتیم نمایشگاه خودرو.یه غرفه بود که بچه ها نقاشی میکردن و به بهترین نقاشی جایزه میدادن.فلفلی رو بردم که نقاشی بکشه.فلفل کوچولوترین شرکت کننده بود.بقیه بچه ها بزرگ بودم و نقاشی های قشنگی کشیده بودن.ولی فلفل حاضر نشد یکی از اثر های هنری خودش رو به روی کاغذ بیاره و شانس پیروزی در مسابقه رو به نفر بعدی داد.هر کاری کردم راضیش نکردم چند از اوون خطوط پر معنا رو بیاره روی کاغذ.از دست این فلفل.با احساساتم بازی میکنه.مطمعن بودم برنده میشد.آخه هر چی نگاه کردم کسی نمونه اون خطوط رو نکشیده بود.فقط مداد رنگی یا رو مینداخت زیر میز و من همش زیر میز در حال جمع کردن مداد رنگی بودم.آخرشم بالاجبار صحنه مسابقه رو ترک کردیم تا لااقل بقیه بتونن راحت نقاشی بکشن.

فلفل در نمایشگاه خودرو

بعد از دیدن نمایشگاه رفتیم مرو بستنی خوردیم که فلفل گیر داده بود به یه مغازه پرده فروشی و از اونجا تکون نمیخورد و نون بستنیشو خرد کرد کنار در اوون مغازه و اینقدر شیطنت کرد که تصمیم گرفتیم بریم خونه.

دیشب هم که عرشیا اومد و با فلفل بازی کردن.خیلی دلم آش خواسته بود.گوشت رو گذاشته بودم که مامان عرشیا و همسایه پایینیمون برامون آش آوردن.دیشب شب آش بود.اینم آشهای همسایه های مهربونمون:

فلفل نمیگذاشت عرشیا بره و دوست داشت بمونه و باهاش بازی کنه.قربون پسر تنهام برم من.اینم فلفل در حال دیدن  عرشیا که داره میره خونشون :

 

 

هفتمین دندون فلفلی هم در اومد.(چهارمی از پایین)

یاد گرفته سیار برق رو روشن و خاموش میکنه.اونم با پا نه با دست.حالا از کی یاد گرفته بماند

حسن خطرناکه حسن

اینم  دوچرخه سواری از نوع جدیدش :

اینم فلفل با المو و به قول خودش امو.فلفل دست المو رو  فشار میده تا روشن بشه همه کارهای المو رو تکرار میکنه.

هنوزم دوست داره از هر چیزی بالا بره و روی اون بایسته.

و فردا تولد فاطمه گلی دختر عموی یونا است.

فاطمه نازنازی تولدت مبارک




موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed