فلفل يه بوس بده... - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦ :: ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به فلفل میگم به مامان یه بوس بده.لپ قشنگشو میاره نزدیک لبم.و من

دیروز که رفتم دنبالش خونه پرستار در معرفی روزانه اش علی  رو اشاره کرد و گفت أيي(علي).

بله و نه رو خيلي قشنگ ميگه.وقتي ازش ميپرسم و جوابش مثبته سرشو به علامت مثبت تكون ميده و ميگه عاه.و اگه منفيه ميگه نه.

موقعي كه ميخوام لباسشو عوض كنم فرار ميكنه و ميگه نه...نه

ديشب رفت از تو كابينت يه پودر لباسشويي وا نكرده آورد و داد به بابا سعيدش.بابا سعيد گفت چيكارش كنم؟ فلفل گفت در در(يعني بازش كن).بابا سعيد گفت ميخواي چيكارش كني بابايي اين كه خوردني نيست.فلفل جا پودري لباسشويي رو كشيد بيرون و اشارش كرد و به بابا سعيدش گفت اووم.يعني ميخوام پودر رو بريزم اينجا.بابا سعيد:

ديشب داشتم ناهار امروز رو درست ميكردم.فلفل همه اش ميرفت سر جاكفشي و ميگفت پو(يعني ميخوام كفش بپوشم)و ميرفت كنار در و ميگفت دده.خيلي حوصله اش سر رفته بود.غذا رو نصفه رها كردم و بردمش پايين.از بد شانسي بچه ها تو پاركينگ نبودن.بردمش تو كوچه.دو تا دختر كوچولو داشتن رو يه سراشيبي اسكيت بازي ميكردن.فلفل هم خوشش اومد با اونا ميرفت بالا و ميدويد پايين و كلي كيف ميكرد.بازم از بد شانسي يكي از بچه ها افتاد و چون خجالت كشيد جلو من گريه كنه با دو رفت خونشون و اون يكي هم رفت پشت سرش و فلفل تنها موند.و اووم اووم كه بريم دنبال اونا خونشون و ميگفت عشيا عشيا(عرشيا همسایمونه که فلفل خیلی دوستش داره و به بچه هایی هم که اسمشونو بلد نیست میگه عشیا).خلاصه بردمش طرف خونه خودمون که دم در حیاط عرشیای واقعی رو سوار بر دوچرخه دیدیم که داره میاد بیرون.

من و فلفل:

گفتم عرشیا بیا بریم تو حیاط با فلفل بازی کنید ولی عرشیا میخواست بره دنبال داداشش ارسلان که به قول خودش رفته یه جای دور.خلاصه زنگ درشون رو زدم و به مامانش گفتم که عرشیا میخواد بره بیرون و داداشش هم اینجا نیست و مامانش گفت بهش اجازه ندم و من نیرنگ کردم و عرشیا رو نگه داشتم که با فلفل بازی کنه.بعد هم به بابا سعید گفتم دو چرخه فلفل رو با آسانسور فرستاد پایین.ولی تمایلی به دو چرخه خودش نشون نمیداد و همش دور دو چرخه عرشیا میچرخید و با بوق اوون بوق میزد.خلاصه کلی بازی کردن و ساعت دارو خوردنش که شد رفتیم بالا.غذا رو که نیمه گذاشته بودم تمام کردم لباسا رو ریختم تو ماشین و فلفل ۱۰ خوابش گرفت.این نکته واقعا قابل ثبت کردنه.فلفل تا حالاکمتر از ساعت ۵/۱نخوابیده بود.فلفل رو که بردم بخوابونم خودم هم از خستگی خوابم برد.۱۲ بیدار شدم که دست بابا سعید درد نکنه بقیه کارها رو انجام داده بود.

فلفل نصفه شب باز تب کرد و تا صبح بالای سرش بیدار بودم و صبح خوابالو و با عجله اومدم اداره.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed