فلفل شيطون بلا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٦ :: ۸:٥۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

داشتم براش سوپ درست میکردم که طبق معمول اومد تو دست و پام.از بابا سعیدش خواستم نگهش داره تا من سریع سوپشو بذارم.با سرعت پیاز و مرغ و زردچوبه و نمک و ... رو گذاشتم سر گاز و رفتم که از فرصت استفاده کنم و تا پدر و پسر مشغولن به یه کار دیگه برسم که دیدم بله دو تایی دارن با هم جر و بحث میکنن.رفتم ببینم جریان چیه.بابا سعید گفت فلفل میگه أيي نمیدونم چی میخواد.

در فرهنگ لغت فلفل أيي  یعنی علی و  يا علي.فلفل به دایی علی میگه علی که دایی علی اینجا نیست.فلفل موقع بلندن شدن يا بلند كردن چيزي هم ميگه أيي.و وقتي بغلمونه بلند ميشيم جاي ما ميگه أيي.و وقتي هم ازمون ميخواد چيزي رو براش بلند كنيم و ببريم جايي باز ميگه أيي.وقتي ميوفته ميگه أيي و بلند ميشه.در كل فلفل زياد ميگه يا علي .علي پشت و پناهت باشه پسركم.(من موقع دنيا اومدن فلفل جرياناتي داشتم كه تو پستاي قبلي گفتم.من تو اون شرايط به فلفل گفتم عزيزه مامان بگو يا علي و بيا به اين دنيا.و جالبه كه فلفل تو هر شرايطي حتي موقعي كه ميوفته و داره گريه ميكنه بدون يا علي گفتن بلند نميشه)

گفتم پسرم چي ميخوايي؟به صندلي تو هال اشاره ميكرد و ميگفت أيي.يعني صندلي رو براش بلند كنيم.تا بلندش كرديم به سرعت رفت تو آشپزخونه و اشاره كرد اووم يعني اينجا بذاريدش.بعد سعي كرد كه از صندلي بره بالا.پاشو ميبرد بالا و ميذاشت رو صندلي.بلندش كرديم و گذاشتيمش رو صندلي.بعد اشاره به يه كابينت بالايي كرد كه قربونش برم با اينكه رو صندلي بود قدش بهش نميرسيد.متوجه شديم از تو كابينت بالايي چيزي ميخواد.بغلش كرديم و روبه رو همون كابينت گرفتيمش ببينيم چي ميخواد.فكر ميكنيد فلفل چي ميخواست؟؟؟؟؟

چون فلفل رو تو  آشپزي شركت نداده بودم زردچوبه نمك رو ميخواست و اشاره به قابلمه كه بريزه تو قابلمه

جالبه كه من قدم به طبقه دوم كابينتهاي بالايي نميرسه و چيزهاي غير ضروري رو اونجا گذاشتم.و وقتي نياز بهشون پيدا ميكنم از تو هال صندلي ميارم ميذارم زير پام و ميرم بالاش و از اونجا چيز برميدارم يا ميذارم.و فلفل يادش بوده كه الان كه قد فسقليش به زردچوبه نمك نميرسه بره از اين روش استفاده كنه وصندلي بياره بذاره زير پاهاش.قربون پسر باهوشم برم من.

عكس خاله هاش رو گذاشتم لبه آينه ميز توالتم.و چون عكسا آتليه اي بودن پيش خودم فكر كردم فلفل تشخيصشون نميده.گفتم فلفل اين عكس كيه؟ و دستمو بردم كه عكسا رو بيارم و از نزديك بهش نشون بدم ولي هنوز دستم به عكسا نرسيده بود كه فلفل خيلي سريع گفت:آننه.(به خاله آني و نيلان ميگه آننه)

دستمال برميداره و دور لبشو پاك ميكنه.

اوون روز ظهر كه رفتم دنبالش طبق معمول دوستاشو بهم معرفي ميكرد به فرناز كه رسيد موهاشو گرفت.خيلي آروم و مهربون گفتم ماماني فرناز رو نازي كن.زد زير گريه و اومد بغلم.قربونش برم من سو تفاهم شده بوده بچه ام ميخواسته دوستشو معرفي كنه نه اين كه موهاي فرنازو بكنه از اين كه من درباره اش فكر بد كردم بهش برخورده.اي جان مادر كه احساساتي هستي.نفسم.

قربون پسر گلم برم من.عزيز دلمه.بوس كردنش. ماماني و بابايي گفتنش.  ناااايييي (نازي)گفتنش .همه كاراش زندگيه.نفسمه نفس.

سعي ميكنه همه كلمات رو تكرار كنه.وقتي ميخواد بابا سعيدش رو دستاش  ببردش بالا ميگه با.

ميخواد بره تو بالكن به بالكن اشاره ميكنه ميگه با.

تبش كمتر شده ولي سرفه ميكنه.ديروز ظهر كه از اداره اومدم بازم بي قرار بود.به زور گذاشت يه كم غذا بخورم.خودشم كه اشتها نداره و خيلي كم غذا شده.البته قبل از مريضيش هم من گرفتار   كم غذاييش كه چي بگم بي غذاييش بودم.

دكترش ميگفت شربت اشتها فايده اي نداره و براش تجويز نكرد.نميدونم چيكار كنم.خيلي ضعيف و لاغر شده.

توكل به خدا.با آرزوي سلامتي براي همه نيني يا ... .

راستي دفترچه ثبت نام كارشناسي ارشد اومده خيلي دوست دارم بگيرم ولي به خاطر فلفل مقاومت ميكنم و نميگيرم.آخه دوست ندارم كمتر از اين براي فلفل وقت بذارم.پسركم دوستت دارم.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed