برگشتن از سفر و مريضی فلفل - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦ :: ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام ما جمعه از سفر برگشتیم.خیلی خوش گذشت ولی زود گذشت تا چشم هم زدیم باید بر میگشتیم.به فلفل خیلی زیاد خوش گذشت.نانای و ر ق ص  سر و ... که جای خود رو داشت و فلفل کم نذاشت.من هم کلی استراحت کردم ولی وروجک رو شبها باز هم ۵/۱ به بعد به زور میخوابوندمش ولی خوبیش به این بود که میتونستم صبح تا ۵/۷-۸ بخوابم.میرفت تو هال و خاله ها و داییشو صدا میکرد که نخوابه.وقتی میگفتم کو خاله آنی ؟خاله نیلان ؟دایی علی؟ بابایی و مامان عاطی؟ یکی یکی بهشون اشاره میکرد و نشونم میداد.تقریبا همه اسمها رو صدا میزد و نگاشون میکرد.ایمان(ایما) بهاره(بها) ولی اگه میگفتیم بگو خاله نیلان میگفت نی نا ولی خودش ترجیح میداد خاله نیلان و خاله آنی رو آننه صدا کنه.

از هنر نماییهاش هر گوشه ای از خونه مامان اینا یه اثر هنری دیده میشد:

جای دستهای کوچولوش روی شیشه تلوزیون و آینه(مامان زنگ زد میگفت دلم نمیاد جا دستای بچمو پاک کنم).تغییر دکوراسیون.حمل قاب های عکس و عروسکهای خاله نیلان و شمع ها و ... به نقاط مختلف خونه.تکه کردن شمع های خاله نیلان(شمع خوکی بیچاره بدون بینی شد).جمع کردن رو تختی از روی تخت.آوردن جارو برقی به وسط هال.حمل دمپایی.بیرون ریختن خاکهای گلدان و ... .

زیاد فرصت نکردیم جایی بریم و به غیر از دوستان و فامیلی که خودشون زحمت کشیدن و اومدن دیدنمون نتونستیم به کسی سر بزنیم.حتی وقت نشد فلفل رو پارک و کنار دریا ببرم.فقط تو مسیر که از کنار دریا رد شدیم به دریا اشاره کرد و گفت آببه.کلی کار داشتم که تصمیم داشتم تا پیش مامان اینا هستم انجامشون بدم آخه تنهایی و با فلفل به هیچ کاری نمیرسم ولی متاسفانه به علت کمی وقت نیمه موندن.شب آخری هم که فلفل تا صبح تب داشت و تا الان هم هنوز حالش خوب نیست و سه شبه که تا صبح خواب نمیره و بیتابی میکنه قربون بچه ام برم من.با تب و گریه میبرمش پیش پرستار.اگه برای سفر مرخصی نگرفته بودم حتما میموندم پیشش ولی چه میشه کرد.البته تا ظهر خودم و بابا سعید پرستار یونا رو کلافه میکنیم اینقدر که زنگ میزنیم و حال یونا رو میپرسیم.

فدای پسر گلم بشم .اگه صبح که میخوام برم اداره بیدار باشه با این که عاشق بیرون رفتنه از نوع لباسم یا از زمان بیرون رفتنم نمیدونم به هر حال تشخیص میده دارم میبرمش پیش پرستار و گریه میکنه و دوست داره خونه بمونه.در خونه پرستارش هم که قشنگ تشخیص میده و میرسیم اونجا بهم میچسبه و نمیخواد ازم جدا بشه.حتی ماشین اداره که میاد دنبالمون با این که چند وقت یه بار عوض میشه تشخیص میده و تو راه همه اش گرفته و ناراحته.

پسر نازنینم منو ببخش من یه دنیا غصه میخورم که نمیتونم همیشه پیشت باشم.عزیز دل مادر دوستت دارم.خیلی زیااااد.

خانم منوچهری از دوستای خانوادگیمونه و خیلی خانم مهربون و فهمیده و دانایی است که ما خیلی دوستش داریم.تو سفر طبق معمول من رو شرمنده کرد و اومد پیشم.صحبتی کرد که خیلی من رو به فکر واداشت که به گمانم گفتش بد نیست:میگفت:الان که بچه هام بزرگ شدن خیلی پشیمونم که تو بچه گی اونقدر که باید براشون وقت نگذاشتم.خیلی وقتها به خاطر مهمانهایی که الان هیچ ارتباطی با اونا ندارم بچه هامو از خودم روندم و گرفتار آشپزی شدم یا موقع خرید تنهاشون گذاشتم.

من خیلی سعی میکنم که برای فلفل وقت بذارم ولی مشکل اینه که شاغلم و بیشتر از این خداییش در توانم نیست.بعضی وقتها فکر میکنم که ایا کار درستی است که به خاطر یونا نفسم کار بیرون رو رها کنم؟؟؟؟؟

دیروز بعد از ظهر بردیمش دکتر.بهش اریترومایسین و سالبوتانول و کتودیفن داد.برای تبش هم  قطره استامینافن داد که البته از قبل براش شروع کرده بودم.در مورد واکسن آنفولانزا با دکترش صحبت کردم گفت باید شهریور میزدید زمانش الان نیست.

دیشب تا ساعت ۴ بیقرار بود ۴ تبش سبک شد ولی بیخواب شده بود و بلند شد تو تاریکی میرفت اینور و اون ور.قربونش برم نصفه شبی پارچه آشپزخونه رو گذاشته بود تو سبد میگفت ببریم تو بالکن بندازیم رو بند.دیگه دستش به اپن آشپزخونه میرسه.یه موز برداشت و گفت در..در...در...(یعنی پوستشو براش در بیارم).پوست موز رو در آوردم نصفه موز رو دادم دستش.با عجله رفت تو اتاق و روی تخت و بالای سر بابا سعید خواب.و موزه رو کرد تو دهان بابا سعید.بیچاره بابا سعید تصور کنید چه حالی شد.منم نمیدونستم نصفه شبی جلو خنده ام رو بگیرم.امان از دست فلفل و فلفلی یاش.تو مریضی هم از شیطنت کم نمیاره.نتونست ببینه باباش یه لحظه یه چرتی بزنه با روش موزی بیدارش کرد.الان دیگه باید برم.تو خونه کلی کار دارم فلفل هم مریضه تو اداره هم که بدتر از خونه.بقیه رو تو پست بعدی میذارم به همراه عکسا اگه خدا بخواد و وقت کنم.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed