یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٦ :: ٥:٥٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم تو پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو بار دیگر تو

آنچه در من نهفته ست دریاییست

کی توان نهفتنم باشد

باز تو زین سهمگین طوفانها            

کاش یارای گفتنم باشد... فروغ فرخزاد

با سفر رفتن پسرک کلی کار تو لیستم اضافه کردم. از اون کارهایی که جز روزمرگیهام نبود و مدتها توفکر انجام دادنشون بودم ولی فرصتشو نداشتم.

ولی انگار این قند عسل ما حوصله ما رو هم با خودش برده... واسه همون روزمرگیها هم وقت کم میارم و  غذای یه روز رو دو روز خوردیم و امروز هم گوشت و سیب زمینی و پیاز و گوجه و لوبیاهای از قبل خیس شده تو فریزر رو کشیدم بیرون و آب ریختم رو سرش با رب گوجه وچاشنی ها گذاشتمش تو آرام پز که بشه آبگوشت ...

این آرامپزه برای من حکم غول چراغ جادو رو داره ...چند ساله دارم سازنده اش رو دعا میکنم و عید امسال که رفتیم کیش یکی دیگه اش رو خریدم .اگه نبودش خدا میدونه ما چند روز تو هفته بی غذا میموندیم و مهمان غذای بیرون بودیم ...

 ثبت کردن این عکس ها خالی از لطف نیست این خانم کوچولوی زیبا منتظره که داداش یونا برسه...

 و اینکه به پسرمون خیلی خیلی خوش میگذره ...

 

 لیست فیلم ها و کتابهایی رو که بیشتر تو سال 95  دیدیم و خوندم رو میذارم هم که واسه خودم ثبت بشه و  اینکه کسی دوست داشت بتونه استفاده کنه :

 سریال عاشقانه رو دنبال میکنیم که خیلی خوبه

 فیلمهای : سیانور, سایه های موازی ,قصه تو داستان ما, لانتوری ,یک روز به خصوص, سلام بمبیی ,جرم, دراکولا, مرگ ماهی ,آب نبات چوبی ,من , ما همه گناهکاریم, lalaland,مشکل گیتی ,نیمه شب ,گشت ارشاد 2 ,خشکسالی و دروغ ,لاک قرمز, نیم رخ ها, چهارشنبه خون به پا می شود ,شکاف, نفوذی, نزدیک تر, me before you,kubo,سایه و روشن, خنده های اتوسا ,ااادت میکنیم ,پیش خواهد آمد, یک دزدی عاشقانه, دختر, 360 درجه, بارکد ,ناخواسته ,ابد و یک روز ,فروشنده, امکان مینا, فرشته ها با هم می آیند, خشم و هیاهو ,چهل سالگی ,آدم باش ,بادیگارد

کتابهای :آهوی بخت من گزل, روی ماه خداوند را ببوس, ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد, جایی نرو, مهمانی خداحافظی (نوشته دوست بسیار عزیزم شیدا اعتماد), آرام ,انگار گفته بودی لیلی, بلاگردون, راز یک سناریو, لیلای قلبم, هزار خورشید تابان ,دل من وسعت دریاست اگر بگذارند, کوری ,یلدا, بادبادک باز ,معجزه سپاس ,سفر به دیار عشق, پرنده ی من ,هندوانه به شرط عشق ,سیاه بازی, آبی به رنگ احساس من, چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد, دالان بهشت ,کیمیاگر ,تقاص, چراغ ها را من خاموش می کنم, اسطوره ,طلوع از مغرب, سه شنبه ها با موری, بگذار امین دعایت باشم 



موضوع مطلب :
شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦ :: ۸:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یادت نرود ما به هم احتیاج داریم!
باور کن...
برای رسیدن ها و فرار کردن ها، برای ساخته شدن ها و ثبت کردن ها!
ما به هم احتیاج داریم.
وگرنه من و تو کی را دوست داشته باشیم؟ یا مثلا با کی حالمان خوب شود...
من به تو فکر می کنم! به تو احتیاج دارم ، وگرنه دیگر فکر هم نمی کنم...
واقعیتش را بخواهی، من به دلیل اعتقاد دارم .
دلیلِ من تویی!
تو را نمیدانم!... صابر ابر

آخر هفته خاله نیلانی مهربون پیشمون بود و جمعه با آقا یونا رفتن بوشهر.

یونا که رفت دلم از جا کنده شد و اشکم بند نمیومد .چقدر نبودنش سخته.با اینکه پیشنهاد رفتنش به بوشهر از طرف خودم بود ولی پشیمون شدم که فرستادمش.

خواستم قبل از شروع کلاس هاش یه آب و هوایی عوض کنه و تو خونه تنهایی حوصله اش سر نره ...

در این سالهای عمرم  درس بزرگ و تلخی از زندگی گرفتم درس گرفتم که ما آدما همیشه مالک قلب و دل هم نیستیم همیشه اونجوری که ما فکر میکنیم و حس میکنیم نیست کسی که نفس ماست ممکنه یه روز بشه نفس یه نفر دیگه. کسی که کتابچه دلمون جلوش باز بازه و از شادی و غم و ریز به ریز زندگیمون براش تعریف میکنیم ممکنه کتابچه زندگیشو برای یکی دیگه باز کنه و حتی خطهایی از اسرار زندگی ما رو هم برای اون بخونه ...وابستگی و دلبستگی چیز عجیبیه ...شاید آدمایی موفق باشن که مهربون زندگی میکنن ولی نه وابسته میشن و نه دلبسته ...

من هم میدونم یه روز پسرم مرد میشه, آقا میشه ,دانشجو میشه, ازدواج میکنه, مستقل میشه و میره دنبال زندگیش و من دعاهای مادرانه ام را بدرقه راهش میکنم

میدونم که شاید اینقدر درگیر زندگی خودش بشه که نتونم مثل این روزها هرروز ببینمش و کنارم باشه ... فکرش هم قلبم رو به درد میاره ولی واقعیته... واقعیتی که خیلی از مادرها پشت سر گذاشتنش ...

مادر پیری که چشماش به در قفل شده که فرزندش رو ببینه همونه که یه روز فرزندش طاقت لحظه ای دوری اون رو نداشته و  بچه بغل و با یه دست ظرف غذای روی اجاق رو به هم میزده ...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed