یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٦ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیدم، خودم دیدم، پروانه قشنگی هی در گلوی من میرقصید.
من داشتم برای یک ستاره ترانه می خواندم.
دیدم، خودم دیدم، یک قناری قشنگ، از آن همه آواز، تنها حنجره ترا نشانم می داد... سید علی صالحی

مو عجب چیزی است با اتو صاف میشود و با ژل فر میشود بلندش میکنی کوتاهش میکنی رنگ و وارنگش میکنی و حرص هایت را سرش خالی میکنی... اولین چیزی که صبح ها  در آینه میبینی همین موهای پریشانیست که باید جمعش کنی و شروع کنی روزانه هایت را با نوشیدن یه فنجان نسکافه یا قهوه ...

به نسکافه و قهوه  معتاد شده ام بی آنکه بدانم. اعتیاد که فقط به سیگار و بدتر از سیگار نیست ...ظرفهای پر شده از غذا رو کنار کیفهای اداره مان و کیف مدرسه پسرک میگذارم و فکر میکنم به اینکه باز هم برای پسرک لقمه بفرستم که وظیفه مادر بودنم اجرا شود . وقتی نمیخورد و لقمه له شده رو باید از میان کتابهایش جمع کنم ...به یخچال سرکی میکشم اگر سبزی هست ظرف سبزی ها رو پر کنم و روی ظرف غذا میگذارم. میوه ها رو از سبد و قفسه یخچال بیرون میکشم. پوست میگیریم و ریز میکنم و ظرفهای میوه رو روی ظرف سبزی و غذا میگذارم ...اهان قاشق چنگالها رو جفت کنم و در پلاستیک بگذارم و به پسرک در لباس پوشیدن کمک کنم و لیلی را آماده کنم برای شروع روزی دیگر ...

کوچه مان خیلی آرامش دارد سکوت همه جا فرا گرفته و گنجشکها هم صدا آواز میخوانند,گلدونهای رنگ و وارنگ کنار پنجره ها به من انرژی میدهند و  من  را یاد بل کارتن دیو و دلبر می اندازد که سبکبال راه میرفت و آواز میخواند و شاد شاد شاد بود

ولی خیابان همیشه شلوغ است آدم ها هنوز هم رنگ و وارنگ و متفاوت هستن هنوز عبور از کنار درختهای مسیر اداره را که الان توت شاخه هایشان را مزین کرده دوست دارم

مثل هرروز کارت عبور و مرورم رو از جیب بیرونی کیفم بیرون میکشم و وارد ساختمان 8 طبقه محل کارم میشوم ... به سمت آسانسور سرعت میگیرم .رسیدن به  آسانسور هم  پروسه ای دارد برای خودش و حوصله با پله رفتن تا طبقه ششم در حد و حدود توان من نیست.

مثل هرروز به گفتن یه سلام صبح به خیر اکتفا میکنم و وارد اتاقم میشوم بیشتر از دو کلمه حرف زدن در اول صبح برایم کمی سخت است.

به میزم نگاهی می اندازم و آمار چشمی از کارهای جدید رو میگیرم دکمه پاور کامپیوترم رو میزنم به تقویم روی میزم نگاه میکنم که تبریک تولد دوستان نزدیک و فامیل رو از قلم نیندازم. کارهای نوشته شده روی تقویمم رو چک میکنم و شروع میکنم به انجام کارها یکی بعد از دیگری

برای رفع خستگی سرکی به گوشی میزنم از این گروه به آن گروه تلگرام و اینستاگرام...

یک دوست استرس پنج سال دیگرش را دارد و نگران است که چهل ساله میشود .میگوید آیا چهل ساله شوم پیر میشوم ؟نمیداند که با دل خوش تا صد سالگی هم پیر نمیشود ولی یه غم نا باور میتواند اورا در هر سنی به مرده ای تبدیل کند. مرده ای که میان زنده ها زندگی میکند.دوست جان من نمیداند چهل یک عدد است مثل عدد های دیگر

درگروه بعدی دوستی غمگین است که پسر بچه اش را از شیر گرفته است.

آن یکی از خاطرات دوران مجردی میگوید و این که آن غصه ها بعد از بیست سال هنوز آزارش میدهند و او خوشبختی الانش را نمیبیند و دیگری و دیگری و دیگری ....

به استرس ها و غم هایشان لبخند میزنم و میگویم کاش قدر خوشبختی شان را بدانند و مواظبش باشند...

به آرشیو رمانم پناه میبرم چند تایی را چک میکنم تا یکی را انتخاب کنم که در استراحت بعدی بخوانمش. یادم می آید امروز پسرک زبان دارد و باید سرویسش را هماهنگ کنم چند تا ارباب رجوع را رد میکنم کتاب فایل انتخابی ام را در فولدر "دارم میخوانم" می اندازم و باز هم کار میکنم...

ساعت را نگاه میکنم وبه عصرانه وشام امشب و ناهار فردا فکر میکنم کم و کسری ها را روی نت گوشی ام تایپ میکنم. خوشحال میشوم که میدانم امروزچه میخوریم چون فکرش گوشه ای از مغزم را پر میکند و ضربه میزند...

تا آخر تایم کلی چای مینوشم نسکافه میخورم ولی نسکافه خوردن در خانه رو بیشتر دوست دارم

زنگ موبایلم رو میشنوم و با پسرک که از مدرسه تازه  به خانه رسیده صحبت میکنم هرروز از درسش میپرسم از روزی که گذرانده از اینکه غذایش را دوست داشته و آیا کامل خورده

نگران میشوم برای آینده پسرک نگران میشوم و از خدا میخواهم تا وقتی خوشبختی پسرم را ندیده ام من را پیش خود نبرد.چقدر دوستش دارم...وای که این حس مادری را چقدر دوست دارم 

باز هم برای چندین و چندمین بار به ساعت نگاه میکنم

موقع رفتن است کامپیوترم را shut down… میکنم وسایل هایم را جمع میکنم و راهی خانه میشوم توی مسیر به سوپر میروم و نت گوشی را نگاه میکنم و وسایل مورد نیاز شام و ناهار رو به درون سبد می اندازم کمی فکر میکنم که چیزی را از قلم نینداخته باشم وبه خانه میروم

پسرک با ذوق جلو می آید و با جمله گشنمه استقبال میکند و تعریف میکند از دوستانش... گلی که در بازی فوتبال زده... از لباس فوتبالی جدید آریو ...از کفش فوتبالی مدل دو هزارو چند یونس... و من گوش میدهم ودستم را میشورم  وسایل خریده شده رو جاگیر میکنم و در  فریزر را باز میکنم بسته گوشت رو بیرون می آورم و لباس اداره روعوض میکنم و لباس خانگی بر تن میکنم ولیلی  دیگری میشوم...

ظرفها رو میشورم لباسها رو تو ماشین میریزم  جای پودر را پر میکنم ...غذا ها رو آماده میکنم کمی از غذا  رو میچشم ومنتظر آمدن همسر میمانم

خوشحالم که خانم خونه خودم هستم .خوشحالم که این آشیانه را دارم. آشیانه ای که هیچ عقابی نمی تواند ویرانش کند .زن ها میتوانند قوی ترین باشن اگر که بخواهند

پ.ن : پسر ما کلاس پنجم رو تمام کرد و تعطیلات تابستانی شروع شد

آخر هفته رفتیم خرید ماهیانه و تجریش گردی و سینما اونم سانس دوازده و نیم شب.  نهنگ عنبر رو دیدیم و کلی خندیدیم.

شنبه با مریم جون و آرین و آرتین بودیم و حسابی بهمون خوش گذشت



موضوع مطلب :
شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٦ :: ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با چشم هایت حرف دارم

 می خواهم ناگفته های بسیاری را برایت بگویم

از بهار،

از بغض های نبودنت،

از نامه های چشمانم.

که همیشه بی جواب ماند

باور نمی کنی؟!

تمام این روزها

 با لبخندت آفتابی بود

اما

دلتنگی آغوشت

رهایم نمی کند،

به راستی...

عشق بزرگترین آرامش جهان است...سید علی صالحی

هفته آخر اسفند رو میگذرونیم و امتحانات آقا یونا...

بخوام حقیقت رو بگم من استرس دارم نگرانو شبها خواب امتحان های یونا رو میبینمخواب و پسری با خونسردی و آرامش ابلهامتحاناتش رو سپری میکنه

دفتر خاطراتمون کلی حفره های نوشته نشده و ثبت نشده پیدا کرده امیدوارم بتونم از این به بعد جبران کنم.

آخر هفته ها رو تهران گردی میکنیم .

 بوستان نهج البلاغه

 

با همکلاسی های یونا و مامانهاشون که الان جز بهترین دوستهای من هستن قرار پارک و کافه  میذاریم و یا بچه ها میان خونه و با هم بازی میکنن

یوناقلب آرادقلب آریوبرزنقلب رادمان قلب

از وقتی اومدیم تهران  عاشق خانه کتاب های تهران شدیم و ساعت ها در طبقات و قفسه های کتاب میچرخیم یادش به خیر اهواز که بودیم با پسری مرتب میرفتیم محام یونا هنوز هم عاشق کتاب و کتاب خوندنه بعد از ظهرها که از سرکار برمیگردم و میبینم رو مبل دراز کشیده و کتاب میکنه کلی ذوق میکنم ...

و

در آخر این پست اردیبهشتانه بگویم که ای کاش همه ما این باور رو قبول داشتیم که زندگی و عمر همین دیروز و امروز و فرداهایی هست که میگذره و قدر با هم بودن و خوشبختی خودمون رو بدونیم و مواظبش باشیم که این روزها و ساعتها برنمیگرده حتی اگه ما بخواهیم که برش گردونیم...

و این هفته ما ...

 پارک قیطریه 


 پارک پلیس

 



موضوع مطلب :
شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٦ :: ٩:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

خودت بگو: 
زنجیر اگر برای گسستن نبود
پس این دست‌های بسته را
برای کدام روزِ خسته آفریده‌اند.

...خواب ها یی که منجر به آغاز آفتاب نمی شوند
سرانجام 
به سازش سایه ها تن خواهند داد... سید علی صالحی 

بهار 96 رو میگذرانیم و نیمه های اردیبهشت ماه رو سپری میکنیم و میگذرد روزمان و لحظه های زندگیمان و ورق میخورد دفترچه عمرمان در پایتخت

فروردین ماه قرار وبلاگی داشتیم یاد روزهای وبلاگ و وبلاگ نویسی به خیر. بیشتر دوستان کوچ کردن به اینستا و گروههای تلگرام ولی من هنوز هم این خونه قدیمی رو دوست دارم .خونه خاطرات قشنگ و قدیمی پسرکم... خونه روزهای خوشی و ناخوشی ام... و تا وقتی که  میتونم و جانی هست و رمقی اینجا هم هستبغل

پنج شنبه در کنار فاطمه جون نرگس جون سهیلا جون و الهام جون و زهرا جون روز قشنگی رو داشتیم

و بعدتاتر رو دیدیم که فاطمه گلم زحمت کشیده بودن و واسمون بلیط گرفته بودن

دیدن دوستان گل وبلاگی خیلی حس و حال خوبی داشت

اینقدر دیر به دیر میام که دیگه نمیشه گزارش لحظه ها رو کامل ثبت کرد فقط میتونم بگم که هستیم و میگذرانیم روزهایمان را در 4 فصل زیبای پایتخت ...

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed