یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٥ :: ٦:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هوا دلگیر و بادها 

خاموش کرده اند

شعله ی ماه را

باید ستاره ای روشن کنم ... !   مینا آقازاده

تعطیلات آخر هفته رو تهران بودیم و جایی نرفتیم... یه استراحت حسابی.

پسری پژوهش حمل و نقل داشت و یه صبح تا ظهر درگیر اون بودیمابله عکس رو بعد اضافه میکنم  

 چهارشنبه بعد از ظهر مهمان مریم جون مهربون بودیم که خیلی خوش گذشتبغلقلب

آرتین ... شنتیا...لاریسا... هلنا... کیارش...یونا...سام ...آرین

پنج شنبه هم به خرید ماهیانه هایپر و تجریش گردی و ارگ گذشت

 ارگ تجریش

 هایپر

پسری شام واسمون پیتزا درست کرد که خوردن داشت پیتزای یونا پز و سالاد مخصوص بابا سعید قلب

فیلمهای یک دزدی عاشقانه و دختر رو دیدیم.

دختر رو اونقدر که تعریفشو شنیده بودم خوب نبود ولی یک دزدی عاشقانه رو دوست داشتم مخصوصا آهنگ های قدیمیشو.

Related imageImage result for ‫فیلم دختر‬‎

رمان پرنده ی من رو خوندم...خوب بود

کتاب معجزه سپاس رو میخونم... خیلی عالیه

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٥ :: ٦:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به پرندگانی که زبان مرا می فهمند،

بگو پرواز کنند.

بگو من خواستم از بند پایانی این شعر بپرم،

اما بال نداشتم...کامران رسول زاده

این روزها هم میگذره... مثل قبل... آسانسور پل عابر تو مسیر اداره هنوز خرابه و هرروز بالارفتن از اون پله همرا با غر زدن زیر لبی همراهه... هر روز بدو بدو آدم ها با لباس ها و قیافه های جورواجور همراه با غم ها و شادیهاشون ... هرروز گربه های بی حوصله توی مسیر ...و هرروز آقای معلولی که کارمند به نظر  میرسه ولی با صدای بلند آواز میخونه ... هرروز فکر کردن به روزهای خوب و بد گذشته و روزهای پر علامت سوال آینده ...هرروز خیابون و پیاده رو و درخت... هرروز اداره و کار ...هرروز صبحانه و ناهار و شام ...هرروز رمان و فیلم ...هرروز آشپزخونه و ظرف و لباس نشسته و شسته...هرروز درس پسری و تعریف از فوتبال و گل زدن و ماجراهاش با رادمان ...هرروز ...

آخر هفته عمه جون باباسعید... عمو مسعود و عمو سامان مهربون مهمان ما بودن که خیلی خوش گذشت در کنارشون

 دربند

 یونا عاشق مهمانه و وقتی مهمان داریم سر از پا نمیشناسه و دوست داره مهمان هامون رو همه جاهایی که خودش دوست داره ببره و برای بیشتر موندنشون نهایت سعی و تلاشش رو میکنه 

من به فدای پسر مهربون و مهمون نوازم بشم 

چهارشنبه راننده سرویس یونا به بابا سعید زنگ زده بود که یونا نیست و بابا سعید کلی نگران شده بود و بعد از پیدا شدن پسری  معلوم میشه آقای فرهاد حسن زاده مهمان مدرسه بوده و پسری واسه مامانش کتاب هندوانه به شرط عشق رو سفارش داده و رفته سفارشش رو تحویل بگیره.

گفت مامان آخر هفته است  گفتم کتاب دستت باشه که  بتونی بخونی

یعنی دیوانه مهربونی این پسربا احساسمقلب  .هندوانه به شرط عشق قشنگترین و باارزشترین هدیه زندگی منه 

 فیلم ابدو یک روز رودیدیم عالی بود

Image result for ‫ابدویک روز‬‎

و رمان سفر به دیار عشق رو خوندم که اونم عالی بود...کاش بودن ها رو قدر بدانیم ,به خدا قسم نبودن ها همین نزدیکی هاست 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٥ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من آهسته آمدم کنار وقفه ای از دریا
رو به روی کبوتری که از غروب می وزید
چشم به راه آوازی که دریا
از آغاز پرنده زیر گوش بچه ماهی ها خوانده بود...مریم اسدی

فکر کنم بیشتر ما این خصلت رو داریم که وقتی تو یه فصل از زندگی هستیم فقط منتظر برگ خوردن روزهاییم و وقتی فصل عوض میشه تازه قدر و ارزش برگهای فصل قبلی رو میدونیم...

تعطیلات رو بوشهر بودیم ...کنار خانواده...دیدار با دوستان قدیمی... دستپخت مامان...

دست های مهربون مادربزرگ...

دریای آبی

 و... و... و...اینها رو سالها داشتمشون و شاید اینقدر که الان حال دلم رو خوب میکنن... اصلا نمیدیدمشون 

پسری هم حسابی مشغول بود و بهش خوش میگذشت .

و نفس خاله ...عسل... شیرین زبون ...خوردنی ...اصلاااا زندگی.... خیلی عزیزه... خیلی... از اون دخملای خاص و یه معجزه

حس میکنم تو این چند روز اندکی شبیه دریا شده ام.... 

 پرواز صبح زوووود و پسری خواب آلو

خونه باغ دختر خاله جان سحر ...نفس های من با توپ هدیه خاله نیلانی 

نفس های من با توپ هدیه خاله آنی که کلی ماجرا داشتن واسه خریدنش.یونا این توپ رو دوست داشت و خاله آنی خواست واسش سوپرایزی بخره و عسلک خاله گفت من میام توپ بنفشه رو میخرم و میدم به داداش و خاله آنی فکر کرد میدونه که داداش یونا کدوم توپ رو دوست داشته تا نگو شیطون بلا خودش هم این توپ بنفشه رو دوست داشته و مجبور شدیم عکس توپها رو بفرستیم واسه یونا و یونا توی ردیفهای توپ اونی که دوست داشت علامت زد و عکسش رو فرستاد و جالبه که متوجه خالی بودن جای توپ بنفش شده بود و به مامان عاطی گفته بود حدس میزنم اون رو هم برای عسلک خریدن 

کافه دلفین لب دریا مهمان خاله نیلانی

یه صبحانه عالی لب دریا مهمان دایی و زن دایی جان

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥ :: ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برف می بارد

و من نمی دانم

دست هایم را در جیب کدام خاطره باید گرم کنم ؟...مینا آقازاده

این هفته روزهای قشنگی داشتیم... روزهای زیبا و سفید برفی... روزهایی که خدا نزدیک نزدیک بود... و عروسی زمین بود و خدا رو همه جا میشد دید ...دانه های برف تو هوا میرقصیدن و درخت ها روی لباس زرد پاییزیشون تن پوش سفید تن کرده بودن...

زمین سفید و یخ زده بود و سرما بود و سرما و سرما و لیلی دختر جنوب مست این همه سفیدی و سرما ...

این روزها رو خیلی دوست داشتم ... زیبای زیبا بود خیلی زیبا...

میشد یه فنجان چایی نوشید و با خدا دردو دل کرد...

 خانه ما ...

 

 امکان مینا رو دیدیم...

 Image result for ‫امکان مینا‬‎ و فروشنده رو ...



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥ :: ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

من برگشته ام امّا
پنجره های این کوچه را
جمع کرده اند ...
تو پشت کدام  «خاطره» ایستاده ای ؟
تمام کوچه را
تا روشن شدن «چشم هایت»
صبح می کنم
بگو پنجره ای روزی
از این دیوارها
طلوع خواهد کرد ...؟!...مینا آقازاده

یکی از اخلاقهای خیلی پررنگ من اینه که دوست ندارم کاری رو نیمه رها کنم .نمیگم خوبه یا بد... چون بعضی وقتا نتیجه داده و یه وقتایی هم به ضررم تمام شده ...

و ...

اینجا و این وبلاگ...

پسرکم مرد شده شاید دیگه چیز زیادی برای نوشتن ندارم...دندون در آوردنش راه رفتنش مدرسه رفتنش و ... و... و .... همه روزهای قشنگش رو نوشتم و ثبت کردم ... این روزهای پسرک برای من کم لطف تر از دوران کودکیش نیست ولی روزهای نوجوانی انگار ثبتش سخت شده برای من ...شاید هم من دیگه لیلی اون روزها نیستم

اینجا ...این وبلاگ ...رو دوست دارم و بهم آرامش میده 

نمیدونم شاید بهتر باشه که دیگه دفتر خاطراتمون رو تا همینجا نگه دارم و شاید هم مثل یه آلبوم بشه با ثبت تاریخ و جای عکسها ....

نمیدانم شاید ...

چند برگ از آلبوم آبان ماه و آذر ماه 95

درکه با دوستان همیشه همراه ...



 

آب و آتش با خاله ساناز و عمو حسین 


آبعلی 

قربون اون لپ خوشمزه ات 



مرکز خرید مدرن الهیه

 هروی پاسداران 

باشگاه الهیه


اولین برف پاییزی امسال

پ.ن : فیلمهای زیر را دیدیم 

Image result for ‫فیلم ازمایشگاه‬‎

Image result for ‫فیلم بادیگارد‬‎Image result for ‫فیلم فرشته ها با هم م‬‎

Image result for ‫فیلم خشم و هیاهو‬‎Image result for ‫فیل زاپاس‬‎

Image result for ‫فیلم چهل سالگی‬‎

و کتابهای  زیر رو خوندم 

Image result for ‫رمان سیاه بازی‬‎Image result for ‫پنیر من را چه کسی جابجا برداشته است‬‎



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed