یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٥ :: ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تو که می‌دانی، همه ندانند، لااقل تو که می‌دانی!

من می‌توانم از آوایِ مبهم واژه

سطوری از دفاتر دریا بیاورم.

من شاعرترینم.

 اما همه نمی‌دانند!

اما زبانِ ستاره، همین گفتگوی کوچه و آدمی‌ست.

اما زبان ساده‌ی ما، همین تکلم یقین و یگانگی‌ست.

مگر زلالی آب از برهنگی باران نیست؟

تو که می‌دانی! بیا کمی شبیه باران باشیم.

 "سید علی صالحی"از مجموعه:‌ عاشق شدن در دی‌ماه، مُردن به وقت شهریور

ریشه دوستی مان از کودکی فندق ها بود و دنیای وبلاگ نویسی تا امروز که درخت دوستیمان شاخ و برگ گرفته و روزها و شب ها و ساعت ها با هم بودنمان ...و شدیم 11 نفر دوست جان های هم

روز پنج شنبه 25 شهریور باشگاه انقلاب قرار خانوادگی  با مریم جون و آزاده نازنینم ...خیلی خوش گذشت .گفتیم و خندیدیم و خوردیم و بولینگ بازی کردیم ...جای 8 نفر دیگه از 11 نفر دوست جان ها خالی بود.

 

 شنبه 27 شهریور رادمان جون اومد خونه ما

و به پیشنهاد یونا و رادمان رفتیم پارک آرارات که فوتبال بازی کنن ولی نفراتشون تو پارک تکمیل نشد

 پارک آرارات

و نظرشون عوض شد و رفتیم پارک فدک و اونجا کلی بازی کردن

پارک فدک

 

و بعدش رفتیم بوف بوستان شام خوردیم

و شیطونک ها دوازده شب میگفتن باز بریم به پارک دیگه فوتبال بازی کنیم

ساعت از دوازده گذشته بود که رادمان جون رو رسوندیم خونه و تا لحظه آخر بازی کردن 

 یکشنبه 28 شهریور با دوست جانها و فندق ها رستوران ایسترن پالاس قرار ناهار داشتیم

 یونا و آرین  گلی

یونا و سام کوچولوی دوست داشتنی 

 کیارش, لاریسا ,یونا, آرین 

وبعد از اون رفتیم هلنا و آرتین رو از مهد برداشتیم و رفتیم پارک ملت و بچه ها حسابی بازی کردن.

  

   لاریسا  ,دانیال  , کیارشآرین ,یونا 

یونا افتاد و دستش بدجور زخم شد ناراحت

 شب هم مهمان مریم جون مهربون بودیم که خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه سالگرد ازدواج مریم جون و عمو مازیار بود و بابا سعید با خرید کیک خوشگل و خوشمزه سوپرایزمون کرد بغل

دوشنبه 29 شهریور  با مامانهای پندی و بچه ها شهربازی و ارگ قرار داشتیم که من نتونستم برم و نیلوفر جون زحمت کشیدن ویونا رو با خودشون بردن

 یونا و رادمان و آقای علی دایی 

بعد از ظهر دوشنبه به خریدهای مدرسه پسری گذشت

سه شنبه 30 شهریور صبح راهی شمال شدیم و تا جمعه شمال بودیم که عالی بود.

 کافه رستوران مهیار

ماسال

 کلاردشت

 

 

جاده عباس آباد



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥ :: ۱:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

کمی صبر کن

 حوصله کن

 پایان کتاب را با هم خواهیم خواند

حالا بخواب

 تا فردا صبح

فرصت برای گریستن بر این روزگار بسیار است! علی صالحی

 میگذره روزهای من و روزهای ما ...شنبه ...پنجشنبه ...اول هفته و در یک چشم بر هم زدن آخر هفته ...چقدر زود میگذره .خیلی زود. روزها و هفته ها و فصل ها انگار خیلی عجله دارن 

پسرک روز به روز بزرگتر میشه... عاقل تر... داناتر...مهربون تر... با احساس تر ...مردتر...

و بار مادری بر شانه های من سنگین و سنگین تر

این روزها روزهای خیلی شلوغی داشتیم اوه 

سه شنبه (9 شهریور)صبح بعد از انجام یه کار اداری  راه افتادیم و شب رو اهواز بودیم.

 شام رو به پیشنهاد یونا رفتیم مرو و پسری کلی تجدید خاطره کرد با همبرگر ذغالی و سس مخصوص مرو و روزهایی که داشتیم ...

چهارشنبه (10 شهریور)صبح من رفتم برای دفاع پایان نامه و بالاخره پروژه ارشد به پایان رسید و بعدش  راهی تهران شدیم.

شب رسیدیم تهران و مامان جون یونا از شمال اومد پیشمون

پنج شنبه(11 شهریور) خاله فریده جون و خانواده گلش ناهار مهمان ما بودن و بعد از ظهر با هم رفتیم بیرون و شب هم پیشمون موندن 

شهر بازی ژوپیتر و مرکز خرید کورش

 یونا و محمد امین پسر خاله من

برج میلاد

جمعه(12 شهریور) صبح خاله فریده جون و بقیه رفتن از پیش ما و بعد از ظهر عمه سحر جون و عمو مسعود و موژان عسلی اومدن پیشمون. بعد از ظهر همگی رفتیم مرکز خرید پالادیوم و شب هم موندن پیشمون

یونا و موژان عسلی

شنبه(13 شهریور) صبح مامان جون و عمه سحرجون و عمو مسعود و موژان عسلی راهی شمال شدن

ظهر یونا مهمان رادمان جون و خاله نیلوفر مهربون بود و حسابی بهشون خوش گذشت

یکشنبه(14شهریور) پارک فدک

باغ راه فدک

شهرک غرب 

دوشنبه (15شهریور)سینما کورش و دیدن فیلم ناردون

پنج شنبه (18 شهریور) صبح رفتیم مدرسه ولباس فرم یونا رو گرفتیم و بعد رفتیم کانون زبان ,یونا فاینال زبان رو داد و این ترم هم به سلامتی تمام شد.بعد رفتیم بوستان نهج البلاغه 

 

جمعه (19 شهریور) پسری زیاد سرحال نبود و رفتیم دکتر باوریان

 یکشنبه (21 شهریور) رفتیم مرکز خرید و مرکز خرید کیمیا

دوشنبه (22 شهریور) رفتیم فشم خیلی خوب بود


فیلم های نفوذی و شکاف رو دیدیم ...

تنها اشتباه آهو این بود که لحظه ای مکث کرد تا لوله تفنگ شکارچی را نگاه کند...

Image result for ‫نفوذی‬‎

حواستون نیست، اون کسی که توی این شکاف غرق میشه بی ‌گناه‌ترینه...

Image result for ‫فیلم شکاف‬‎



موضوع مطلب :
دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥ :: ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

باید از سمت خدا معجزه نازل بشود

تا دلم باز دلم باز دلم دل بشود

تا همین چشم پر از روزن امید شود

شاید امید از آن معجزه حاصل بشود

یه دوست قدیمی همیشه وبلاگمون رو میخونه و میگه چه خوبه وبلاگ مینویسی...  این جا برای یونا مثل یه دفترچه خاطرات میمونه ... 

و من به این فکر میکنم که آیا یونا یه روز این پست ها رو میخونه ؟!

اینجا محل ثبت خاطرات یوناست یا مادرانه های من ؟

اگه یک در صد هم احتمال بره که یونا یه روزی یه جایی یه ساعتی در سالهای بعد اینجا رو بخونه خوبه اینم بدونه که حق نداره پسرش رو وقتی داره تو خونه فوتبال بازی میکنه دعوا کنهابله ... چراشو فکر کنم خودش بدونه متفکر

Image result for smiley football

 دیروز عجب روزی بود روزی که نه خوب بود و نه بد ... با مامانهای همکلاسی یونا پارک آرارات قرار داشتیم ولی نمیخواستم برم چون واقعا نیاز بود خونه باشم ... ولی آخرش رفتیم هر چند که کنار مامانهای خوب پندی هیچوقت بد نمیگذره و به یونا هم خیلی خوش گذشت ولی احساس خوبی نداشتمخنثی

یونا و گل پسرای دبستان پند بغل

واقعا وقتی مامان باشی هیچ وقت و ساعتی برای خودت نداری منتظر ولی خوشحالم که به پسری خوش گذشت .

 



موضوع مطلب :
شنبه ٦ شهریور ۱۳٩٥ :: ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 وقتی دستمان به آسمان برسد 

وقتی که بر آن بلندیِ بنفش بنشینیم 
دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید 
می‌نشینیم برای خودمان قصه می‌گوئیم 
تا کبوترانِ کوهی از دامنه‌ی رویاها به لانه برگردند علی صالحی

 پنج شنبه ظهر بعد از کلاس زبان  یونا میگفت خیلی دوست داره بره اهواز و کسری رو ببینه و ظهر خونه بودیم که موبایل یونا زنگ خورد و مامان کسری بود و گفت که تهران هستن و کسری دوست داره یونا رو ببینه.خیلی اتفاق قشنگی بود خدا از دل های پاک خبر دارهفرشته

کسری از بعد از ظهر پنجشنبه تا ظهر جمعه پیشمون بود و با یونا حسابی بازی کردن و بهشون کلی خوش گذشتقلب

جمعه بعد از ظهر با همکارهای اولین محل کارم پارک آب و آتش قرار داشتم و بعد با هم رفتیم کافه رستوران ارس ...روز خوبی بودقلب

یاد روزهای سخت و پراسترس کار کردنمون در جزیره و رفت و آمد با لندیکرافت از روی دریا تو گرما و سرما  ... و در کنارش بدرقه هرروز مرغ های دریایی و خندیدن ها و صبحانه ها و ناهارهای دور همی و  قرارهای لب دریا و مهمونی و تولد و خندیدن های از ته دل و رقم خوردن سرنوشت بیشتر ما دخترهای جزیره...

یونا و محمد امین و آوای نازنین  بغل

همیشه به یونا میگم سخت وجود نداره و یونا هم وقتی با مشکلی روبه رو میشه میگه مامان میدونم سخت وجود نداره ...

ولی انگار بعضی سخت ها اینقدر سخت هستن که دربرابر سهل کردنشون به بن بست میرسی .دیگه راههای مبارزه برای پیروزی تکراری میشه و بعد هر تلاش باز میرسی به نقطه صفر و همونجایی که میبینی همه تلاشها و سختی هات بی نتیجه بوده و اون وقت هست که راهی نمیمونه به جز این که دستت رو بدی به دست خدا و  به امید روزی باشی که شاید معجزه ای بشه و همه چیز اونجوری بشه که تو دوست داری ...فیلم ME BEFORE YOU رو دیدیم.دقیقا همون سختی بود که با تمام تلاشها به پیروزی نرسید و معجزه ای هم اتفاق نیفتاد ...نه معجزه خدا و نه معجزه عشق پایان داستان رو خوش نکرد ... 

Image result for me before you



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed