یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥ :: ٦:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هر از گاهی اتفاقاتی می افتد، خوب، بد که اگر جاده زندگیمان را تغییر ندهد، پیچ و تابش گریز ناپذیر است. ما خواسته، کاری می کنیم برای دوری از ناخواسته های سر زده، ولی گهگاه سرنوشتمان رقم می خورد، با همین ناخواسته ها...

فیلم  ناخواسته رو دیدیم 

Image result for ‫فیلم ناخواسته‬‎

همه آنهایی که سعادتمندند خدا را در دل دارند و همانطور که کیمیاگر گفته بود سعادت در یک دانۀ شن صحرا هم پیدا می شود...

کیمیاگر رو میخونم ...هدیه سهیلای عزیزم قلب 

 یکشنبه با مامانها و همکلاسی های یونا پارک آرارات قرار داشتیم که خیلی خوب بود 

مرداد ماه هم به پایان رسید و یه ماه دیگه بیشتر نمونده به شروع مدارس و درس و پاییز زیبا ...



موضوع مطلب :
شنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٥ :: ٧:۱۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 چیز ها دیدم در روی زمین : کودکی دیدم، ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پر پر میزد
نردبانی که از آن، عشق میرفت به بام ملکوت .... سهراب سپهری

دوشنبه با مامانهای همکلاسی یونا قرار داشتم کافه pureو تولد دوتا از مامانهای مردادماهی رو جشن گرفتیمهورا

چهارشنبه رادمان جون اومد خونمون و بعد رفتیم پارک آرارات وبا بچه های پارک فوتبال بازی کردن

و شام رو هم به پیشنهاد خودشون پینگو خوردن

پنج شنبه صبح یونا کلاس زبان داشت و من و بابا سعید رفتیم پل طبیعت .

بعد از ظهر رفتیم پالادیوم و برای آقا یونای ده ساله یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتیمبغل

وهدیه تولدش رو به انتخاب خودش کفش فوتبالی از نایک خرید.تیشرتش هم هدیه رادمان جون مهربونه بغل

جمعه با بهنود همکلاس و دوست یونا در اهواز و داداش گلش بردیا و مامان مهربون و با معرفتشون پارک آب و آتش قرار داشتیم و بچه ها حسابی بازی کردن و بابا سعید هم حسابی هواشون رو داشت و ما مامانها هم کلی صحبت کردیم و به همه ما خیلی خوش گذشت قلب

این هفته فیلم های ناهید و ملبورن رو دیدیم... 

Image result for ‫فیلم ناهید‬‎

Image result for ‫فیلم ملبورن‬‎

و رمان طلوع از غرب رو تمام کردم

Image result for ‫رمان طلوع از مغرب‬‎



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پسرم ...مرد کوچک زندگی من... امید من...

تو معجزه خدایی برای من

روزهای پر از انتظار و سختی برمن گذشت تا تو به دنیا آمدی

به این دنیا آمدی و شدی دنیای من...شدی فرزند من...شدی تمام وجود من

و من شدم مامان لیلی تو

و هستم فقط به خاطر تو

وقتی فهمیدم که تورو دارم با خدای خودم عهد بستم که به جز سلامتی تو تا عمر دارم ازش چیزی نخوام

پسر مهربون من... دستای کوچکت... صدای قشنگت ...چشمهای پر امیدت...وجودت که عزیزتر از وجودمه ...به من زندگی میده...نفس میده...و کمکم میکنه لیلی وار سختی ها رو سهل کنم و دنیامو رنگ بزنم با رنگ هایی که خداوند به من میدهد با یونای من ...

کم لطفی های من رو ببخش زندگی مادر  و بدان برای من خورشید با تو طلوع میکند حتی از مغرب 

زادروزت مبارک بزرگ مرد کوچک من  



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٥ :: ٩:۱٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هرکسی می‌خواهد 
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد 
یک سبد بوی گل سرخ 
به من هدیه کند 
شرط وارد گشتن 
شست و شوی دلهاست 
شرط آن داشتن 
یک دل بی‌رنگ و ریاست 
بر درش برگ گلی می‌کوبم 
روی آن با قلم سبز بهار 
می‌نویسم ای یار 
خانه‌ی ما اینجاست 
تا که سهراب نپرسد دگر 
خانه دوست کجاست؟ فریدون مشیری

 این هفته هم پسری مشغول کلاس ها و مهمانی و بازی با رادمان جون بود

دوشنبه بعد از کلاس زبان یونا رفتیم مرکز خرید نارون و آرتمیس

پنج شنبه صبح رفتیم فرم مدرسه رو یونا رو سفارش دادیم و یونا نان آوران صبحانه خورد و بعد اون پسری رو رسوندیم کلاس زبان و با بابا سعید رفتیم پارک لاله

بعد از اتمام کلاس یونا سه تایی رفتیم پارک ساعی

 

شب هم با دوست و همکلاس قدیمی بابا سعید و خانم و دختر گلشون رفتیم پارک آرارات.

 رمان های من چراغ ها رو خاموش میکنم و آبی به رنگ احساس من رو تموم کردم

و فیلم های زیر رو دیدیم...

the huntsman winter war  خیلی خوب بود

Image result for the huntsman winter war

شیفت شب و نگرانی های یک زن برای حفظ زندگی اش خوب بود

Image result for ‫فیلم شیفت نیمه شب‬‎

ساکن طبقه وسط رو نمیدونم در موردش چی بگم ولی ...دوستش نداشتم

Image result for ‫فیل طبقه وسط‬‎

همه چیز برای فروش رو اصلا دوست نداشتم

Image result for ‫فیلم همه چیز برای فروش‬‎

حکایت عاشقی خوب بود...اسم های کردی و فرهنگشون رو دوست دارم

Image result for ‫فیلم حکایت عاشقی‬‎



موضوع مطلب :
شنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٥ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
من خانه ام را پر از رنگ می کنم پر از عطر زندگی گل میخرم نان گرم می کنم شعر مینویسم و باور میکنم کلام فروغ را: زندگی یعنی همین بهانه های کوچک خوشبختی... بهاره_رهنما
آخر هفته رو شمال بودیم وجشن تولد موژان عسلی.
Image result for birthday smiley
موژان نازنینمدنیا را برایت شاد شاد و شادى را برایت دنیا دنیا آرزومندمقلببغلهورا


 
دریا و ساحل انزلیsmiley
حس خوبی بود دیدن شنای آقا یونا بغل 
 


موضوع مطلب :
یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٥ :: ۸:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

حالم خوب است 
هنوز خواب می‌بینم 
ابری می‌آید 
و مرا تا سرآغازِ روییدن ... بدرقه می‌کند... سید علی صالحی

آخر هفته سفر بودیم.سفر به سرزمین گرما و شرجی و دریا و مهربونی.سفر به خانه پدری...دورهمی های خانوادگی و محبت هایی از عمق وجود و خنده هایی از ته دل ...سفر خیلی خوبی بود ولی حیف که عمر سفر کوتاست ...

ورق میزنم آلبوم عکس های سفرمون :

دیدن یونا و مریمی فرودگاه

 

یونا و مریمی و محمد طاها 

یونا و مریمی

یونا و سلین کوچولو

یونا و کوشانی 

قلیه ماهی بی نظیر و خوشمزه مامان عاطی جون 

و نفس من دنیای من یونای من




موضوع مطلب :
یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ :: ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

همگان به جست‌ و جوی خانه می‌ گردند
من کوچه‌ ی خلوتی را می‌ خواهم
بی‌ انتها برای رفتن
بی‌ واژه برای سرودن
و آسمانی برای پرواز کردن
عاشقانه اوج گرفتن
رها شدن سید علی صالحی

امروز تو مسیر اداره به یاد حافظ و این شعر افتادم ... 

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

 که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

 به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید

 ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها ...

اون سالها حافظ رو دوست داشتم ...سالهاقبل ...سالهای دبیرستان... با این که ادبیات و شعر روخیلی دوست داشتم ولی این دوست داشتن رو تو خودم سرکوب میکردم و فقط اون رو با ضریب چهارش در کنکور میدیدم و پرچم جبر و هندسه و ریاضیات جدید رو بالا نگه داشته بودم.ناگفته نماند ریاضیات رو هم خیلی دوست داشتم و برای شکستن غول کنکور و بالا بردن رتبه و مهندس شدن خیلی به دردم خورد ولی این روزها میبینم که شعر و ادبیات و نویسندگی چه آرامشی داره و ای کاش این دوست داشتن رو سرکوب نکرده بودم.اگر به تناسخ اعتقاد داشتم دوست داشتم در زندگی بعدی ام شاعر و نویسنده بودم ...

جمعه اول مرداد رفتیم اکباتان خرید...

و بعد اون رفتیم باشگاه انقلاب.آقا یونا مسابقه فوتبال پدران و پسران داشت...

رادمان جون و مامان و باباش هم بودن  بعد بازی با هم رفتیم جاده سلامت قدم زدیم و شام رو هم همونجا با هم خوردیم .

یکشنبه دوم مرداد رادمان جون اومد خونمون و با یونا حسابی بازی کردن  



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed