یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٥ :: ۱:۱٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

به پرواز
شک کرده بودم
به هنگامی که شانه هایم
از توان سنگین بال
خمیده بود... شاملو

سه شنبه بعد از ظهر یونا دعوت رادمان جون بود و از مدرسه که برگشت به من زنگ زد و از من خواست که زودتر برم خونه که بتونه زودتر بره پیش رادمان و ... موقع برگشت من به خونه برای چند لحظه  بارون خیلی شدید شدImage result for smiley raining  و  من موندم تو ترافیک و با دو ساعت تاخیر رسیدم خونه نگرانو شارژ گوشیم هم تمام شده بود ...گوشی آقای راننده رو گرفتم و به بابا سعید زنگ زدم که تو ترافیکم و بابا سعید یونا رو رسوند.خدارو شکر به یونا خیلی خوش گذشت.درساشون هم با رادمان خوندن و نیلوفر جون ازشون درس پرسیدن  بغل

پنج شنبه صبح یونا کلاس زبان داشت و بابا سعید رسوندش کلاس و منم تو این فرصت یه باقله پلو با گوشت خوشمزه درست کردم ابلهو بعد کلاس یوناصبحانه خورد...

و تو مسیر از خستگی خوابش برد .

بعد رفتیم بستنی منصورImage result for ice cream smiley خوردیملبخند


و بعد اون رفتیم بوستان باغ ایرانی و از دیدن گل های زیبا و رنگارنگ باغ کلی انرژی گرفتیم.بغل

بعد از ظهر هم رفتیم مرکز خرید و ونک

و سینما آزادی

 

دوست داشتیم من سالوادور نیستم رو ببینیم که چون بلیط رزرو نکرده بودیم موفق نشدیم و تصمیم گرفتیم کفشهایم کو رو ببینیم .تا شروع فیلم پسری خیلی حوصله اش سر رفت و با خوردن سر خودش رو گرم می کرد Image result for eating smiley

همکار بابا سعید این فیلم رو دیده بود و گفته بود خیلی غمگین بوده و قبل از شروع فیلم پدر و پسر از من قول گرفتن که گریه نکنمخنثی

به نظر من بیشتر فیلم های خانوادگی و اجتماعی بر اساس واقعیت های زندگی ساخته میشن و با دیدن بعضی فیلم ها واقعا تحت تاثیر قرار میگیرمخیال باطل

اولای فیلم چند تیکه شاد داشت و یونا کلی خوشحااال شد و گفت : این که خوبه...  این که کمدیه. اصلا گریه نداره. خنده دار هم هست ... ولی بعدش که سکانسای غمگین فیلم شروع شد تمام مدت تو اون تاریکی با اون چشم های گرد و قشنگش نگاهش تو چشم های من بود که گریه نکنم .به خدا عشق منه این پسرقلب 

چقدر این دوست داشتن های بی دلیل
خوب است 
مثل همین باران بی سوال
که هی می بارد... علی صالحی

جمعه صبح به درس یونا و آشپزی و کارهای خونه گذشت.ظهر فیلم "گذشته" به کارگردانی آقای اصغر فرهادی رو دیدیم Image result for ‫فیلم گذشته‬‎ 

بعد از ظهر بازی فوتبال استقلال پرسپولیس  با پیروزی 4-2 به نفع پرسپولیس بود, که ما متوجه شدیم یونا طرفدار پرسپولیس شده و دیگه استقلالی نیست خنده و دلیلش هم اینه که از اندرانیک تیموریان خوشش میاد که قبلا استقلال بوده والان رفته تو تیم پرسپولیس و برای همین آقا یوناقبلا استقلالی بوده و الان پرسپولیسی متفکر

بعد بازی رفتیم مرکز خریدونک ,شام خوردیم و یونا نوشت افزار خرید و این هفته رو هم به آخر رسوندیم  بغل

پ.ن : اینستاگرام یونا youna2.nadaf , این جا مثل وبلاگ بین من و یونا مشترک نیست و یونا خودش اینستاگرامش رو مدیریت میکنه لبخند 



موضوع مطلب : سینما آزادی / کفشا یم کو / باغ ایرانی / فوتبال
سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥ :: ۸:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سفره‌ی دلِ مرا در باد، کسی گشوده نخواهد یافت. 

من خوابِ یک ستاره‌ی صبور 
زیر بالش ابرهای راحله دیده‌ام، 
یا باد می‌آید و آسمان را خواهد رُفت، 
یا شاید کرامتی شد و باران آمد... علی صالحی

روزمرگی ... این کلمه برای من خیلی جالبه.کلمه ای که بعضی ها دوستش ندارن و شاید اونقدر کلافه شون کنه که به افسردگی کشیده میشن و خیلی ها هم مثل من این روزمرگی رو دوست دارن.

روزمرگی از دید من و این خیلی ها یعنی جریان داشتن زندگی.این صبح زود بیدار شدن با چشم های پر از خواب و مستقیم رفتن سراغ کتری برقی به ذوق خوردن یه لیوان نسکافه, نیم نگاهی به میز انداختن و دیدن لیوان چایی پسری که باباییش آماده کرده و بدو بدو سه تا ظرف غذای ناهار ظهر رو به کمک هم پر کردن و بدرقه پسری تا دم در که با باباش بره پایین و با سرویسش راهی مدرسه بشه و....

بیرون رفتن از خونه و اتوبان نیایش وحس هوای عالی این روزها  که آدم دلش میخواد تا آخر دنیا رو پیاده بره و ترافیک که اصلا حال من رو بد نمیکنه ودیدن آدمهای رنگ و وارنگی که در حال دویدن هستن و خوشحال از دیدن این همه تکاپو و شلوغی  ...

رسیدن به محل کار و یه میز پر از سند وارباب رجوع ... و شکر خدا به خاطر داشتنش

مکالمه تلفنی بین روز با همسری و شنیدن جمله لیلی دستت درد نکنه غذا عالی بود ...و حذف واژه خستگی از روح و تنت

پایان کار و پیش به سوی خونه و دیدن هرروزه اون مانتو فروشی خیلی خیلی بزرگ خیابون جردن که هرروز ویترینش رو عوض میکنه و یه دلت میگه تو مسیره برو و مانتوهاش رو ببین ولی یه دل دیگه ات میگه نه نه زود برو خونه پسرکت چشم انتظارته و همیشه به ندای دل دیگه ات گوش میدی و بی خیال مانتو فروشی خیلی خیلی بزرگ خیابون جردن میشی و به سمت خونه میری و با شنیدن صدای قشنگ کیه پسری از پشت آیفون خستگی هات رو پشت در میذاری و وارد خونه میشی.خونه ای که برات بهترین جای دنیاست و  دیدن پسری که منتظر اومدن یه مامانه که از صبح ندیدتش و حس کردن عشق با تمام وجودت

و رسیدن بابایی به خونه و حرف زدنا و تعریفای هم زمان من و پسری از کار من و مدرسه اون و ...  خوندن درس و نوشتن مشق پسری و خالی کردن سینک ظرفشویی از ظرف های نشسته و مرتب کردن آشپزخونه و دستمال کشیدن روی کابینت و بوی خوش دامستوسImage result for ‫دامستوس سیف‬‎ و سیفImage result for ‫دامستوس سیف‬‎ و ریختن لباسهای کثیف تو ماشین و صدای همزمان ماشین ظرفشویی و لباسشویی و بوی خوش لباسهای شسته شده و پهن شده روی بند,چک کردن مواد غذایی و نوشتن کم و کسری ها تو نت موبایل, جمع کردن لباسهای پرت شده پسری از روی مبل و زیر مبل و ... و کتاباش که هر کدوم یه جا رها شده از زیر میز تا بالای میز و... گفتن هرروزه یونا مامان کتابها و لباسهات رو مرتب بذار وشنیدن باشه ای که هیچ وقت عملی نمیشه و بعضا حتی نشنیدن همون باشه خشک و خالی...  رجوع به مغزت برای شام و ناهار فردا و پرسیدن به نظرتون فردا چی درست کنم ؟و شنیدن جواب همیشگی که یه چیزی میخوریم خودت رو خسته نکن و جرقه زدن اسم غذایی تو ذهنت که همسری یا پسری ناخواسته در موردش حرف زدن و خوشحال رفتن به طرف فریزر و در آوردن مواد لازم و  شروع آشپزی و دخالت های پسری در به هم زدن پیاز و خیس کردن برنج و ...تعریف هاش که مامان دستپخت تو حرف نداره تو بهترین مامان دنیایی و تعریف از روزی که ظرف غذاش با دوستش اشتباه شده و از بوی غذای دوستش حالش بد شده و به خودش گفته این بوی غذای مامانی نیست و وقتی ظرف غذاش دستش رسیده از بوی غذا فهمیده که این ظرف غذای خودشه و با خودش گفته به به این خوبه, بوی غذای مامانی رو میده و همه اینا رو تو آشپزخونه و با ذوق و شوق تعریف میکنه ...و حتما دوست یونا هم از بوی غذای مامانی خودش این حس قشنگ رو داشته و اونم شاید همون لحظه داره همه اینا رو برای مامانش تعریف میکنه.بوی غذای همه مامانی ها برای بچه هاشون خیلی خوبه ...دیدن سریال شهرزاد و فیلم و یه لیوان نسکافه که پسری با ذوق درست کرده و به دستت میده و بهت میگه مامان ببخش اگه خوب درستش نکردم .و خوردن این لیوان نسکافه که برات خوش طعم ترین نسکافه دنیاست و...و...و...

من عاشق همه این روزمرگی هام و دوستشون دارم و اسمش رو میذارم روزمرگی های شیرین. من و خیلی ها برای دوست داشتن این روزمرگی های شیرین دلیل داریم و خدا رو شکر میکنیم .

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه‌هاییم

و به عبورشان می‌خندیم

چه آسان لحظه‌ها را به کام هم تلخ می‌کنیم 
و چه ارزان می‌فروشیم لذت با هم بودن را
چه زود دیر می‌شود
و نمی‌دانیم که ؛ فردا می‌آید
شاید ما نباشیم ... علی صالحی

و بریم سراغ پسری و این روزهاش ...

یونا و رادمان دوستای خوبی هستنقلب خوشحالم که یونا روابط اجتماعی بالایی داره و میتونه همیشه دوستای خوبی رو کنارش داشته باشه بغل

یونا و مهمان کوچولوی ما آقا رادمانقلب


آقا یونای ما فوتبال رو خیلی دوست داده و تا هر ساعتی از شب باشه بازی های مهم رو از تلوزیون میبینه و دنبال میکنه و نکته جالبش اینه وقتی داره در مورد بازی خودش تعریف میکنه و بازیشو با فوتبالیست های معروف مقایسه میکنه میگه اونا مثل من بازی میکنن ابلهیعنی اعتماد به نفس در حدخنده ....

یونا :میدونی من خیلی خوب دریبل میزنم؟من متوجه شدم مسی هم دقیقا مثل من دریبل میزنه از خود راضی

یونا : وسط بازی دوازه بان خوب نداشتیم من مجبور شدم برم تو دروازه یه گل رو گرفتم یعنی...از  کاسیاس هم بهتر گرفتماز خود راضی

پنج شنبه رفتیم باشگاه انقلاب , هوا عالی بود و کلی پیاده روی کردیم

و بعدش رفتیم مرکز خرید پالادیوم

روز جمعه دریاچه چیتگر بودیم

و یونا با یه گروه که اونجا بودن فوتبال بازی میکرد و من و بابا سعید هم با دیدن بازی مرد کوچولومون ذوق میکردیم قلب

جالبه بین بازی متوجه شدیم یونا مثل همیشه راه نمیره و نگران شدیم شاید پاش تو بازی آسیب دیده باشه و بعد بازی که ازش پرسیدیم گفت : نه بابا... پام که درد نبوداز خود راضی داشتم کلاس میذاشتم... مثل مسی که کلاس میذاره تو بازی

پسرم عاشق مسیه قلب

آخرش ما نفهمیدم متفکریونا شبیه  لیونل مسی بازی میکنه یا لیونل مسی شبیه یونا؟؟؟ا ابله  

Image result for ‫مسی‬‎

بعدش با اینکه خیلی خسته بودیم رفتیم مرکزخرید پالادیوم که سویشرتی رو که یونا خوشش اومده بود واسش بخریم و شام رو همونجا خوردیم.

رفتیم نون بگیریم, گفتم یونا بایست ازت عکس بگیرم.بچه ام کلافه شده از عکس گرفتنای من خنثی ایستاد عکس بگیره بهم میگه من و نون همین الان یهویی  متفکر

 



موضوع مطلب : لیونل مسی / مرکز خرید پالادیوم / دریاچه چیتگر / باشگاه انقلاب
پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٥ :: ٩:۳٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

گلها امضای "خدا "برروی زمین هستند ...تقدیم به شما دوستان مهربان و نازنین ...که زیباترین امضای خداوند هستید ...سال نو مبارکبغل و تمام روزهاتون طلایی و پر از اتفاقهای قشنگ قلب

Image result for ‫گل‬‎امسال عید رو شمال و سرعین بودیم لبخند که خیلی خوش گذشت قلب

بعد از تحویل سال پسری اینقدر هولمون کرد که ماهی رو که برای ساختن سبزی پلو ماهی بیرون گذاشته بودم گذاشتم فریزر و به سرعت لباسها و وسایل رو جمع کردم و راهی شمال شدیم.


ناهار رو رستوران جهانگیر رودبار خوردیم .خوردن اشپل , باقله و مغز گردو با کباب عجب صفایی داشت قلب

وقتی رسیدیم شمال مامان جون و عمه جون ها و موژان عسلی اومدن پیشوازمون و همگی رفتیم دیدن بابا جون مهربون که متاسفانه دیگه تو جمع ما نیستن دل شکستهولی یادشون همیشه و همه جا با ماست.موژان خانم هم محبتش رو به ما نشون داد وبا اینکه خیلی وقت میشد ما رو ندیده بود اصلا تو بغلمون گریه نکردبغل و تو مسیر رفتن به خونه تو بغل من خوابش برد قلب

 بقیه روزها هم به دورهمی های خانوادگی و گیلان کردی گذشتبغل

رشت



کافه رستوران کارن و موسیقی زنده اش عالی بود.


دریاچه سد سقالکسار 

 رستوران خاور خانم,مرغ شکم پرش خیلی خوب بودقلب

یونا و خاورخانمبغل



منزل عمه جون مهربون (عمه بابا سعید)

یونا و موژان عسلی


جنگل گیسوم



سرعین


گردنه حیران 

اول سورتمه دسته جمعی و هیجان و... بعدش یونا و عمه سارا جون رفتن کارتینگقلب




 منطقه ساحلی حاجی بکنده 


روستای اسکولک

خیلی زیبا بود. خیلی دوست داشتم مدتی رو اونجا وسط جنگل و در آرامش و دوراز هیاهو زندگی کنم قلب آقا یونا هم اینقدر بازی کرد و انرژی سوزوند که همه ما از سرما میلرزیدیم ولی یونا با تیشرت میچرخید متفکر


قلعه رودخان

بالاخره تا قلعه رفتیم هوراسفر قبلی, قبل از رسیدن به قلعه وقت بازدید تمام شد و خیلی ناراحت کننده بود .

تو مسیر هم خیلی بهمون خوش گذشت. همراه های خوبی داشتیم بغل 

هوای بارونی  و قشنگ, زمین خیس و بوی خاک قلب

و پسرم هم بدون اعتراض از خستگی همراهی کردقلب


تقریبا دو روز هم رفتیم ویلای بندر انزلی و جشن دندونی موژان خانمهورا که خیلی عالی و خوب بود.مرکز خرید کاسپین هم خیلی خوب بود و یه مقدار خرید کردیم .لب دریا هم یونا با عمه سارا جون موتور چهار چرخ سوار شد و حسابی بهش خوش گذشت.

اتفاق قشنگ دیگه تو سفر انزلی دیدن دوست خوب و همکلاس دوران دبیرستانم, شراره نازنینم بود که خیلی حالم رو خوب کرد.با هم رفتیم بلوار انزلی و بعد با ماشین کلی دور دور کردیم... اینقدر رفته بودیم تو حال و هوای اون روزها که نفهمیدیم زمان چطور گذشت و هر دو به ناهار دیر رسیدیم خیال باطل حالا باز خوب بود همسر جان بدون من ناهار نمیخوره ابله 

 

 

پ.ن:این پست مقداری تغییر کرد لبخند



موضوع مطلب : شمال / خاورخانم / عیدانه95 / قلعه رودخان
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed