یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آخر هفته قبل یه سوپرایز حسابی از طرف خاله میترای گل داشتیمقلب و اونم یه سفر دو روزه به بهبهان و پلاژ تفریحی سد مارون بودبغلبا اینکه کلی استرس کارهای نیمه کاره ام رو داشتم و فکر نمیکردم بهم خوش بگذره ولی اونقدر عالی بود که فرصتی برای فکر کردن به اون کارها و استرس ها رو نداشتم و به همگی ما خیلی خوش گذشت.هوای پاک و منظره زیبا و بارون قشنگ پاییزی و  ویلایی که از یه طرف مشرف به دریاچه و از سه طرف دیگه به جنگل ...و بودن در کنار خاله میترای گل و عمو وحید و محمد نازنین و همه و همه ... خیلی عاااالی بود .

خاله میترا و عمو وحید ممنون بابت همه زحمات شما بغل

یونا و محمد تو مسیر رفت

از هر فرصتی برای بازی استفاده میکردن


نزدیک ظهر رسیدیم و اول رفتیم مرکز شهر بهبهان  که آش بگیریم. شنیده بودم آش کارده بهبهان خوشمزه استخوشمزه.آدرس رو من داشتم و کلی راهنمایی کردم از خود راضیبه مقصد که رسیدیم دیدیم راه اون خیابون بسته و وقتی پرسیدیم گفتن آش فقط صبحها هست متفکر من هم آدرس رو به بابا سعید دادم و گفت همون مسیری که اومدیم حالا برگردیم خنده تو مسیر برگشت ماست و دوغ گرفتیم و پسری پاش به یه چاله گیر کردو افتاد و دوغ ها ریخت اون وسط ابله خلاصه ماست و دوغ رو خریدیم و پول دوغ های ریخته شده رو هم حساب کردیم.قربونش بشم پسرم تو چشماش اشک جمع شده بود از ناراحتی بغلبابا سعید کلی بوسیدش و بهش دلداری داد که اتفاقی نیوفتاده تا آروم شد.

و بعدش نهار رو قرمه سبزی خوشمزه ای که خاله میترا درست کرده بود تو یه پارک خوردیم  و حدودا ساعت 4 به سد رسیدیم و ویلا رو تحویل گرفتیم

شب محمد و یونا مشغول بازی بودن

و صبح صبحانه شون رو با بازی خوردن متفکر

البته وقتی میرفتیم بیرون و قدم میزدیم وروجکها هم همراهیمون میکردن بغل

و ناهارمون رو هم جوجه کباب خوشمزه ای که عمو وحید و بابا سعید زحمتش رو کشیدن خوردیم

و نزدیکی های دو ظهر برگشتیم بغل


این هفته همه اش به مریضی گذشت تا جایی که پسری دیروز و امروز رو نتونست بره مدرسه ناراحت و اولین گواهی استعلاجی اش رو با ذوق تعجباز دکتر کاوش گرفت.با اینکه بابا سعید به مدرسه رفته بود و خانم معلمشون رو در جریان مریض شدن یونا قرار داده بود ولی یونا اصرار داشت گواهی ببره متفکرالان هم قبل از خواب میگفت بعضی بچه ها یه هفته مریض میشن نمیان مدرسه منتظر آقا یونا به درمیگه دیوار بشنوه ابله

و از جملات ناب یونای من : چرا مامان باباها به بچه هاشون اهمیت میدن ؟

من : چون بچه هاشون رو دوست دارن.چرا اینو میپرسی پسرم ؟

یونا : مثلا  الان خودت مریضی ولی به فکر خودت نیستی همش به فکر من هستی که من رو ببری دکتر و من زود خوب بشم اصلا به خودت فکرنمیکنی

ای جااااانم پسر دانا و عاقل من بغلعاشقتم قلب

پ.ن : دوستان خوبم ببخشید که جواب کامنتها رو نمیدمخجالت .وحشتناااااک گرفتارم و سرم شلوغهناراحتو وقت کم میارم.ممنونم که همیشه کنارمون هستید و فراموشمون نمیکنیدبغل



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ :: ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

اندراحوالات ما و درسهای بسیار زیاد پسری که ظهر شروع میکنیم و گاهی تا 11 شب درگیر آن هستیم اوه و کمبود وقتمون که مجالی برای پختن غذا و کار خونه باقی نمیذاره و مجبورم ساعت 5 صبح شروع به کار و پختن غذا کنم ...  لوح آموزشی سما (دبستانی ها ) از طرف یک دوست به دستمان رسیدخیال باطل

آقا یونا به قسمتهای مختلفش سرک کشید و گفت خیلی آسونه از خود راضیدرسای ما خیلی سخت ترهیول ولی از قسمتهای جایزه دارش خوشش اومد متفکرو کد جایزه اش رو یادداشت میکرد و کلی مشغول بود.من از قسمت دیکته هوشمندش خوشم اومد. لااقلش فرصتی پیدا میکردم تا خانم دیکته گو به پسری دیکته میگه سری به آشپزخونه بزنم, ظروف رو جابه جا کنم ,کاری انجام بدهم ,یا لاقلش یه لیوان چایی بخورم ...

سی دی رو گذاشتم  .درس رو انتخاب کردم و از یونا پرسیدم چند بار تکرار کنه؟یونا گفت دوبار خوبه (تا 5 بار تکرار برای هر کلمه رو داره) روی دو دفعه کلیک کردم قسمتی از درس رو که میخواستم بهش املا بگم انتخاب کردم و یونا و خانم دیکته گو و بچه های کلاس رو که انیمیشنی در حال نوشتن بودن تنها گذاشتم و  و رفتم تو آشپزخونهاز خود راضی

پسری هم دفتر و مداد به دست آماده نوشتن بودمنتظر.وسط آشپزخونه درحال فکر کردن به این بودم که به چه کاری اولویت بدم که صدایی بلند و عجیب به گوشم رسیدتعجب , برگشتم دیدم یونا سوار بر صندلی چرخ داره و طول و عرض پذیرایی رو با سرعت طی میکنه و دیکته رو هم stop کرده .با عصبانیتعصبانی گفتم یوناااا مگه دیکته نمینویسی؟ و یونا :من نوشتم بقیه عقب افتادن منتظرم بقیه هم بنویسن که ادامشو بنویسم

صندلی رو ازش گرفتم و سی رو گذاشتم و بازم رفتم تو آشپزخونه و هنوز کاری رو درست و حسابی شروع نکرده بودم که صدام زد مامان من عقب افتادم بیا این تیکش رو تو بهم بگو. اون تیکه رو بهش گفتم و گفت خوبه بقیش رو از سی دی مینویسم و باز راهی آشپزخونه شدم که صداشو شنیدم که داشت به بچه های انیمیشنی سی دی میگفت ای ول ابلهاز همتون جلو زدم حالا شما بنویسید من که اینا رو نوشتماز خود راضی.وروجک گفته بود من بهش بگم که از خانم دیکته گو جلوتر باشه متفکر

روز بعدش گفت مامان من به جبران دیروز خودم درسهای مختلف رو انتخاب میکنم و از همشون دیکته مینویسم  که تو خوشحال بشی لبخند

یه همچین پسری دارم من مژه راستی ,ممنونم خانم دیکته گو بغل

و ...امروز پسری دندونش افتاد ....ورژن جدید آقا یونا ماچ

پسرمان امروزبسیاااار زیاد شیطنت کرد ولی در کنارش برای مامان لیلی چایی نبات درست کرد بغل این چایی نبات خوردن داشت خوشمزه

لباس های شسته  رو از ماشین در آورد .لباسهای خشک رو از روی بند لباسی جمع کرد.خودش زنگ زد و برای خودش مرغ سوخاری سفارش داد قلب درسته دختر ندارم ولی یه پسر دارم ماااااااااه ماچ



موضوع مطلب :
جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢ :: ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این روزهای ما به کار و درس میگذره .درس های یونا خیلی زیاده و هر روز کلی تکلیف دارن.کارهای من هم که دیگه چیزی نگم بهتره نگران یه جورایی جز کار و درس خبر خاص دیگری نیست خیال باطل



پسری دیکته اش رو بی دقت نوشته بود و من ناراحت ناراحتو عصبانیعصبانی بودم.خودش هم از ناراحتی اشک تو چشماش جمع شده بود. از رو جا گذاشته بود و نمی برد رو هم نمیبرد نوشته بود و از این جور بی دقتی ها ناراحت خانم معلمش گفته بود با غلطاتش جمله درست کنه و من بهش گفتم تا دیکته بعدی که ببینم با دقت نوشتی ایکس باکس و تبلت رو جمع میکنم و بیرون هم نمیریم.سطح ریاضی مدرسشون خیلی بالاست و علاوه بر کتاب اصلی یه کتاب جداگانه دارن و کلی تمرین اضافه بهشون میدن و خدا رو شکریونا تو ریاضی مشکلی نداره و همه رو سریع حل میکنه ولی تو املا بی دقتی میکنه و معلومه در حال شیطنت بوده و کلمات آسون رو جا میذاره متفکر

خلاصه اینکه وروجک وقتی بهش گفتم طبق گفته خانم معلمش با کلمات جمله بنویسه با از و نمی برد جملات زیر رو نوشت

من از بازی بدم می آیددروغگو

مامانم من را بیرون نمی بردخیال باطل

جملاتش رو که خوندم تو اوج عصبانیت خنده ام گرفت و نمیدونستم چیکار کنم.

سری کتابهای قصه های شیرین گلستان رو برای یونا گرفتم که خیلی دوستشون داره و هر شب یه داستان رو میخونیم و یونا خیلی دقت میکنه و کلماتی رو که معنی آنها رو نمیدونه من براش معنی میکنم و توضیح میدم و با واژه ها و اصلاحاتی مثل طبیب و شهریار و ... آشنا میشه .اون شب به من میگه مامان جالبه تو داستان هاش همه دکترا و طبیب ها از یونان هستن .همیشه هم از یونان نوش دارو میارن. اصلا همه چیزهای خوب از یونان است. پیتزا از یونان است .سالاد از یونان است. اسم منم از یونان آوردید اسم من رو از یونان کردید یونا مگه نه ؟

چهارشنبه که یونا از مدرسه برگشت سردرد شدیدی داشت. فکر کردم خسته است .خوابید و بیدارشد باز هم سرحال نبود ناراحت.بردمش دکترو معلوم شد ویروس است و تا صبح تب شدیدی داشت و بابا سعید بالای سرش بیدار بود .پنچ شنبه تا ظهر  هم حالش خیلی خوب نبود و خدا رو شکر بعد از ظهر سرحال شد



و گفت بریم مرو .رفتیم مرو و بعدش هم به پیشنهاد پسری شام رو بیرون خوردیم و رفتیم پل طبیعت قدم زدیم بغل



یه خانه دسر هم جدیدا پیدا کردیم که آقا یونا مشتری پروپاقرص اونجاست.یونا دسر میخره و نمیخوره و ما میخوریمش ابله



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed