یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٢ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هفته قبل کلی به کارام رسیدمبغل.با چند روز سرکار نرفتن چقدر همه کارها نظم پیدا میکنه.کارهای عقب افتاده خونه و بیرون رو انجام دادم. درسای یونا رو اونجور که دوست داشتم تمرین کردیم School smileysو نوشتیم,سه شنبه آخر وقت به مدرسشون سر زدم و با خانم معلمش در مورد درساش صحبت کردم.کاردستی درست کردیم

با بابا سعید سه تا فیلم دیدم ;من مادر هستم

,پذیرایی ساده و رسوایی 

یونا و بابا سعید هم با هم فیلم دیدن.بیرون رفتیم لبخند

 چند بار پارک ساحلی رفتیم و پدر و پسر کلی بازی کردن.

کسری و صدرا اومدن خونه ما و با یونا بازی کردن و یه وقتایی هم میرفتن پارکینگ و با بقیه بچه ها بازی میکردنبغل

با پسری تو google تحقیق علوم رو پیدا کردیم و یونا تحقیقش رو نوشت.

 یونا رو بردیم تعزیه و پسری با دقت به مراسم نگاه میکرد و آخرش گفت هر سال که قرمزها برنده میشن عصبانیچرا سبزا که جد باباشون هستن یه بار برنده نمیشنسوال

رستوران مجتمع فجر رفتیم و غذا خوردیم و یونا بعد از ناهار به اردکها نون داد

و ... با پسری یه مقدار کلامون تو هم رفت نگرانو تصمیم گرفتم باهاش صحبت کنم :

من : یونا من دوست توهستم ؟

یونا : نه خنثیتو مامانمی

من : من مامانت هستم, دوستت نیستم ؟

یونا :نه

من : چرا ؟ من که همیشه سعی کردم برات دوست خوبی باشم . چرا فکر میکنی دوستت نیستم ؟

یونا : چون تو به من تذکر میدی .مامانا تذکر میدن دوستا تذکر نمیدن دوستا فقط به بازی فکر میکنن

من : من تذکر نمیدم من فقط سعی میکنم چیزای خوب رو یادت بیارم

یونا : آره خوب من اشتباهی گفتم.

من : پس اگه ما با هم دوستیم بهتره به هم قول بدیم حرفای هم رو گوش بدیم

یونا : آخه من بعضی وقتا یادم میره چون شیطون گولم میزنه

من : شیطون الکیه باید سعی کنی که یادت نره

یونا : شیطون الکی نیست.شیطون دشمن خداست.

من : خوب نباید به شیطون اجازه بدی گولت بزنه.تو دوست داری منم به حرف شیطون گوش بدم غذا درست نکنم؟تورو بیرون نبرم؟ لباسای تورو نشورم ؟و ...

یونا : نه دوست ندارم.باشه اگه شیطون خواست گولم بزنه میام تورو بوس میکنم که یادم بیادماچ

وبریم سراغ عکس زیر متفکر

 

این پاک کن ها سوژه جدید یونا و همکلاسی هاش شده و رفتیم از محام بخریم فقط سه دونه اش مونده بود که یونا خریدشون وگفت فکر کنم همه رو بچه های شهید ابراهیمی خریدنافسوس و فردا که بردش مدرسه وقتی برگشت دید پاک کن های یه شیشه اش  رو کامل خالی کردن و فقط شیشه رو گذاشتنتعجب و یونا نگران بود که حالا چیکار کنم و از کجا بخرم یه دوستم گفته کتابخونه گلستان داره مامان بریم گلستان بخریم ؟ که من گفت وقت نداریم تا گلستان بریم چون شما هر روز یه عالمه درس داری و روز بعد خوشحاااال اومد و گفت دوستم گفته نوشت افزار پازل تو وهابی داره خدا رو شکر نزدیکه.مگه نه مامان؟پازل خیلی نزدیکه و رفتیم براش خریدم لبخند

کنار پاک کن مهر ساعت یوناست که دادیم مهرسازی واسش درست کردن مهرهای آماده ای که نوشت افزارها دارن زیاد جالب نیستن اگه کلاس دومی دارید بهتون توصیه میکنم حتما درست کنید چون خیلی کاربرد داره.

عکسهای زیر هم از پست قبل جا مونده بود لبخند

شهربازی مهزیار ...



و ...امروز تولد داداشی های یونا, پارسا و پوریای عزیزم است بغلداداشی های مهربون,باهوش ,مودب و درسخون تولدتون مبارکهوراتشویق .بهترینها رو برای شما آرزو میکنم و از راه دور از طرف خودم و یونا میبوسمتون ماچقلب

یونا , داداشی ها و محمد امین (پسر خاله من )



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢ :: ۸:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز جمعه 3 آبان برگه رضایتنامه شرکت در کلاسهای کیف در مدرسه یونا رو که از طرف مدرسه فرستادن پر کردم و تو کیفش گذاشتم.تو برگه نوشته بود که هفته اول غذا با خودمونه ولی تاریخ شروع کلاسها رو مشخص نکرده بودن یا این که من ندیدم, نمیدونم سوال

شنبه 4  آبان, ظهر که از اداره برگشتم چشمم به ساعت بود که یونا از مدرسه برگرده ولی دیدم خبری از آقا یونا نشد.نگران و ناراحتناراحت به مدرسه و چند تا از مامانای دوستاش زنگ زدم که از بدشانسی گوشی رو برنداشتن.موبایل راننده سرویسش هم خاموش بودنگران.بالاخره تونستم با مامان شایان تماس بگیرم و گفتش امروز که رفتم دنبال شایان گفتن کیف در مدرسه از امروز تشکیل میشه ولی هنوز قرارداد غذا رو نبستن و هفته اول خودمون باید واسشون غذا ببریم ,به همین خاطر من شایان رو آوردم خونه . همین که جریان رو فهمیدم نمیدونید چه جوری از مامان شایان خداحافظی کردم و ظرف غذا رو پرکردم و نوشیدنی رو آماده کردم و لباس پوشیدم و راهی مدرسه شدم.از هولم نفهمیدم چی پوشیدم . مانتو, شلوار, روسری وکفشم هر کدوم یه رنگ بود خجالتاز ماشین که پیاده شدم تا در مدرسه و کلاس یونا رو با دو رفتم.از فکر اینکه پسرم تا این موقع گرسنه مونده و بچه های دیگه غذا خوردن و اون غذا نداشته داشتم کلافه میشدم.وارد کلاس شدم و غذاش رو دادم.قربونش بشم تا من رو دید گفت مامان خیلی گرسنه بودم.دیدم بچه های دور و برش من رو نگاه میکنم گفتم شما هم غذا نخوردید ؟گفتن نه و به یونا گفتم با دوستات بخور و از در کلاس بیرون اومدم و مدیر مدرسه رو دیدم و متوجه شد چقدر نگرانم .گفت چی شده ؟

و گفتم که خوب بود بهمون اطلاع میدادید

و مدیرشون گفت تو برگه نوشته بودیم .

ولی نمیدونم من چرا ندیده بودممتفکر بابا سعید هم که برگه رو دیده بود گفت چیزی در این مورد ننوشته بودن

مدیرشون به شوخی گفت چقدر حساسید خوب یه کم دیرتر غذا بخوره چی میشه. ای کاش من هم یک کلاس دومی بودم ...

دیگه نخواستم صحبتمون ادامه پیدا کنه ولی تو دلم گفتم ای کاش شما یک مادر بودید تا حال من رو درک میکردید

یونا که اومد خونه گفت مامان چند تا دوستام از گرسنگی حالشون بد شده.واقعا نمیدونم  باید چی بگم ...

یکشنبه 5 آبان  و دوشنبه 6 آبان  اتفاق خاصی نیوفتاد .مثل روزهای دیگه صبح تا ظهر اداره بودم و یه میز پراز کار منتظر و بعد از ظهرها هم با این که یونا کیف در مدرسه است باز هم به درس یونا گذشت.خداییش خیلی حجم درسها و تکالیفشون زیاده. ساعت یه ربع به 4 از مدرسه برمیگرده ولی تکالیفش تو مدرسه تمام نمیشه و تا آخر شب درگیر خوندن و نوشتن هستیم.به حدی که من فقط به چیدن و ریختن ظرفها و لباسها در ظرفشویی و لباسشویی و  پختن غذا اونم آخر شب یا صبح زود میرسم و گاهی اوقات برای همین کارها هم وقت کم میارم نگرانپروژه و درسهای دانشگاه هم هست که هنوز به طور جدی انجام ندادم یول

سه شنبه 7 آبان , شب مامان عاطی و بابا جون اومدن اهواز بغل

چهارشنبه 8 آبان , صبح که من اداره بودم مامان خونه رو مرتب کرده بود قلب و بعد از ظهر با مامان رفتیم خرید.آخر شب به سختی و با خستگی چمدون رو بستم و وسایل رو گذاشتم که فردا راهی سفر بشیم.

پنج شنبه 9 آبان صبح تا ظهر دانشگاه بودم و بعد از ظهر یونا رو رسوندم تولد کسری جون

و خودم و مامان رفتیم خرید.این چند روز کلی جای خوب برای خرید لباس مجلسی پیدا کردمچشمک .ساعت 8 شب به سمت بوشهر حرکت کردیم و ساعت 3 و نیم نیمه شب خواب آلود خمیازهرسیدیم بوشهر . خاله آنی و خاله نیلان بیدار بودن و با دیدنشون خواب از سرمون پرید و تا نزدیکی های صبح صحبت میکردیم بغلو دلمون نمیومد بخوابیم .واقعا بودن در کنار خانواده نعمت است.باز هم جای شکرش باقیه که فاصلمون 5-6 ساعته مگرنه دلتنگی هامون بیشتر بود.دو سه ساعتی خوابیدیم و جمعه 10 آبان صبحمون در کنار جمع گرم خانواده  گذشت و یونا هم با بابا جون مشغول بازی و شیطنت بود.بعد از ظهر جشن عروسی دختر خاله بسیار عزیزم بهاره جونSmiley Wedding Western doll (1 pair) - 10 or 15 inch بود که خیلی خیلی خوش گذشت.دیدن خاله های مهربونم,دایی و زن دایی جونم, دختر خاله ها و پسر خاله هاو همسران و بچه های اونا و ... خیلی خوب بود.

بهاره نازنینم از صمیم قلبم برات آرزوی خوشبختی میکنم بغلقلب

 تو جشن عروسی اصلا یونا رو نمیدیدم چون همش در حال دویدن و شیطنت بود .خلاصه اهوازی بودن خودش رو ثابت کرد ابلهبه سختی تونستم این یه دونه عکس رو ازش بگیرم.

زن دایی جونمبغل از یونا و داداشی ها عکس گرفتقلب که فرصت نشد ازش بگیرم.به دستم رسید اضافه میکنم.

یونا و داداشی ها

http://baran-53.persiangig.com/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%20%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87/111.jpg

http://baran-53.persiangig.com/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%20%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87/456.jpg

از سمت راست : محمد امین پسر خاله من-یونا و داداشی ها-آروین نوه خاله من

http://baran-53.persiangig.com/%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%20%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C%20%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%87/123.jpg

شنبه 11 آبان بعد از ظهر با همه خداحافظی کردیم و با یه دنیا دلتنگی راهی شهرو دیارمون شدیم.

دوشنبه 13 آبان اینقدر درس های یونا زیاد بود که فرصت نشد به مناسبت روز دانش آموز ببرمش بیرون و هدیه اش رو تو خونه دادم

به آقا یونا گفته بودن با بی کار و پیر جمله بسازه و جمله های یونا خان ...

بی کار : مادر من بی کار است

پیر :مادربزرگ و پدر بزرگ من پیر هستند

و من : متفکر یونا به نظرت مامانی بی کاره ؟

یونا : اتفاقا خودم هم به همین فکر کردم که مامانی همیشه خیلی کار داره ولی دیگه جمله ای به ذهنم نرسید. مثل پیر ,مامان عاطی و بابا جون پیر نیستن ولی مجبور شدم بنویسم پیرهستن.بابا اشکال نداره جمله است دیگهاز خود راضی

پ.ن 1: عکسها اضافه شد.ممنونم زن دایی جونم قلب

پ.ن 2: یونا قبل از رفتن به تولد کسری و عروسی کلی صحبت کرد که میخواد با لباس راحت بره تعجب میگفت  میخوام بازی کنم باید راحت باشم ابلهیه شلوار مشکی داره (به قول خودش شلوار سیاهه) که دوست داره همه جا اون شلواره رو بپوشه از مدرسه و خیابون و پارکینگ خونه تا عروسی متفکر با کلی بحث از پوشیدن شلوار سیاهه منصرف شد و این لباسا رو پوشید.دیگه هیچ جوری نمیتونستم راضیش کنم ک ر ا و ا ت بزنه و بلوز شلوار مناسب عروسی بپوشه خنثی حالا شانس آوردم نگفت میخوام با لباس خونگی برم خنده



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱ آبان ۱۳٩٢ :: ۸:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed