یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٢ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تقریبا دو هفته آخر شهریور رو شمال بودیم و به خاطر ثبت نام من مجبور شدیم یکی دوروز زودتر برگردیم.سفر به سرزمین پدری آقا یونا و در کنار مامان جون باباجون, عمه ها و ...بغل.سفر خوبی بود و خیلی خیلی خوش گذشت.یا بیرون بودیم و از دیدن شهرهای سرسبز و هوای خوب لذت میبردیم و روزهایی هم که خونه بودیم در جمع خانواده خوش میگذروندیم و ازخوردن غذاهای خوشمزه و زیتون پرورده هایی که عمه سحر جون واسمون درست میکرد لذت میبردیم خوشمزه دستپخت عمه سحر حرف نداره و اگه یه بار زیتون پرورده هاش رو بخورید دیگه نمیتونید به هیچ زیتون پرورده ای لب بزنید.خلاصه اینکه تو این سفر فکر کنم سه تاییمون اضافه وزن پیدا کردیم نگران آب و هوای خوب و غذاهای متنوع شمال اشتهامون رو حسابی باز کرده بودخجالت

جعفری قورمه و زیتون پرورده عمه سحر جون بغل


این چند روز از نصفه شب غذا دادن به یونا معاف بودم چون یونا به عمه سحر میگفت گرسنمه و عمه سحر مهربون با حوصله بهش غذا میداد.(یونا معمولا شام رو با ما نمیخوره و نصفه شب که داره کارتن میبینه گرسنه میشه)

و... بریم سراغ سفرنامه مصور ما به شمال بر اساس تفکیک روزها

جمعه 15 شهریور به سمت شمال حرکت کردیم و ناهار رو بروجرد خوردیم.

قاصدکها همه جا رو پرکرده بودن قلب انگار مدتها بود که قاصدک ندیده بودم با پسری کلی از دیدنشون لذت بردیم.

قاصدک

شب بود که رسیدیم و کلی از دیدن فامیل خوشحال شدیم بغل

شنبه 16 شهریورصبح  تمام مدت یونا مشغول آب بازی و شستن حیاط بود تعجب شب همگی رفتیم بیرون و واویشکا خوردیم و یونا با اینکه بارون نمیبارید چترباباجون رو با خودش آورد و همش زیر چتر بود متفکر

از آکواریوم عمو مسعود هم خیلی خوشش میومد و به دیدن ماهی ها و غذا دادن به اونا مشغول بود

یکشنبه 17 شهریوربعد از ظهر رفتیم انزلی بازار روسها و یه مقدار خرید کردیم و یونا هم یه تفنگ خرید که خیلی سرش رو گرم کرد و با عمه سارا بطری آب رو میذاشتن و هدف میگرفت و کیف میکرد.

دوشنبه 18 شهریورصبح بابا جون به یونا یه کلاه خوشگل داد و دوتایی با هم ست کردن و با هم رفتیم بازار بزرگ رشت(بازار شهرداری).

یونا یه آقاهه رو دید که سینی چایی دستش بود و گفت مامان کاش به ما هم چایی میداد و بهش گفتم که این آقاهه چایی رو میفروشه و یونا برای اولین بار قهوه خانه رو دید و خوشش اومد و رفت با بابا جون اونجا چایی خورد.آقاهه چایی یونا رو واسش تو نعلبکی ریخت و پسری با تعجب به این مدل چایی خوردن نگاه میکردتعجب

بعد از ظهر رفتیم قلعه رود خان .

 همه چیز عاااالی بود و خیلی خوش گذشت.من  و عمه سارا  با لباس محلی عکس گرفتیم مژه 

بغلشب رو رفتیم پیش عمه جان (عمه بابا سعید) . یونا عمو سامان (پسرعمه بابا سعید) رو خیلی دوست داره و کلی با هم بازی کردن

سه شنبه 19 شهریور رفتیم لاهیجان که بارون شدیدی بود.ما هم که عاشق بارون و هوای بارونی قلب

آبشار شیطان کوه :

دریاچه مصنوعی لاهیجان :

شام رو رستوران سنتی ایرانیان جاده لاهیجان خوردیم.من که طبق معمول کباب ترش خوردم چون جنوب کباب ترش نیست چشمک

و جوجه محلی رو هم امتحان کردم .

بعد از شام رفتیم خمام یخ بهشت خوردیم و شب تا دیر وقت جمعمون جمع بود و مشغول بودیم بغل

چهارشنبه 20 شهریور صبح رفتیم گلسار یه مقدار خرید کردیم و یه سر هم نمایندگی آدیداس زدیم و آقا یونا کلاه و کفش آدیداس گرفت.

شب هم رفتیم امین آباد

پنج شنبه 21 شهریور صبح به سمت سرعین و اردبیل و گردنه حیران حرکت کردیم.پسری که تو کل مسیر سرش به تبلت و بازی گرم بود.

ناهار روساحل جنگلی گیسوم خوردیم

بعدش رفتیم تالش و گوزنها و آهوها رو دیدیم 

و بام تالش

و بعد اون سورتمه سواری

بعدش رفتیم سرعین که خیلی خوش گذشت.شام رو هم دیزی خوردیم که آقا یونا فست فود رو ترجیح داد منتظر

شب رو تو ویلایی تو روستای زیبای گیلده (گردنه حیران) گذروندیم که خیلی با صفا و زیبا بود.

جمعه 22 شهریور صبحانه رو تو بالکن ویلا نون و سرشیر و  عسل و آش دوغ خوردیم خوشمزه و فکر میکردیم که تا شام نتونیم چیزی بخوریم ولی ...

بعدش رفتیم گردنه حیران تله کابین سوار شیم که هوا مه آلود بود و منصرف شدیم

و هنوز ظهر نشده گرسنمون شد تعجب و ایستادیم بین راه و بلال و املت خوردیم خجالت و از دیدن مناظر زیبا لذت بردیم

پسری هم یه حلزون خوشگل دید و مشغول بود

نزدیکی های آستارا هم کنار یه دریاچه ایستادیم و یونا از فرصت استفاده کرد و کلی بازی و شیطنت کرد

ناهار رو آبشار ویسادار خوردیم.

بعد از اون رفتیم باغ سنتی کاویان

شنبه 23 شهریور از دایی(همه به این اسم میشناسنش) که اسکموهای خوشمزه ای داره و با دوچرخه میچرخه کلی اسکمو خریدیم خوشمزه

یکشنبه 24 شهریور صبح رفتیم برنج خریدیم

و بعدش رفتیم نمک آبرود یه کم موندیم و ویلا گرفتیم.فاطمه(دختر عموی یونا) و یونا گرسنه بودن, شامشون رو همونجا دادیم.

خودمون شام رو چالوس خوردیم و آقا یونا چون سیر بود سرگرم بازی شد

بعدش یه کم لب دریا قدم زدیم و یونا بازی کرد 

شب رو برگشتیم به ویلای نمک آبرود و از خستگی هممون بیهوش شدیم

دوشنبه 25 شهریور تا ظهر نمک آبرود بودیم

ناهار رو رامسر خوردیم

و یونا کلی شن بازی و آب بازی کرد .کیف کرد آقا یونا بغل

سه شنبه 26 شهریور راهی اهواز شدیم و با دلتنگی از عمه هاو بابا جون و مامان جون و بقیه جدا شدیم قلب

آقا یونای تازه برگشته از سفر, حمام کرده و دست گل شده با لهجه شمالی (خیلی جالبه که تو این دو هفته لهجه یونا کلا عوض شده خنده)



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تو این هفته جند تا سوپرایز داشتیم بغلسوپرایز اول  رسیدن بسته هدیه از طرف دریا جونم بود.تازه از اداره رسیده بودم خونه که عمو پستچی زنگ زد و بسته رو واسمون آورد.یونا با ذوق در بسته رو باز کرد و بدون وقفه صحبت میکرد.

یونا و کلاه هدیه خاله دریاجون قلب

بعدش به دریا جونم زنگ زدم که بازم آقا یونا صحبت کردنش ادامه داشت و نتونستم درست و حسابی تشکر کنم خجالتممنونم دوست خوب و مهربونم ماچماچماچهدیه هات عااااالی بودن بغل

سوپرایز دوم اومدن دایی علی جون از بوشهر بود بغل .دوشنبه ظهر باز هم زنگ رو زدن و دیدیم دایی علی اومده تعجبدایی علی به یونا قول داده بود هفته ای که بابا سعید ماموریته بیاد پیشمون ولی کاری براش پیش اومد و نتونست بیادش این جوری بود که اومد اهواز تا یونا به دلش نمونه.دایی علی زحمت کشیده بود و یه بوت و یه تیشرت خوشگل برای یونا هدیه آورده بود.ممنونم دایی علی جون ماچ

سوپرایز سوم اینه که اینجانب یعنی مامان لیلی سرتیفیکیت گرفتم.اگه گفتید چه سرتیفیکیتی سوال

بله ...تو این هفته سرتیفیکیت فراموشکاری رو گرفتم ابله

یکشنبه رفتیم خرید و طبق معمول بینش یونا گرسنه شد.رفتیم به آقا یونا غذا بدیم و  وسایل رو گذاشتیم روی میز.

یونا غذاشو خورد و من وسایل رو فراموش کردم بردارمخجالت و رفتیم بقیه خریدامون رو انجام دادیم که یهو یادم اومد وساااااایلتعجب ...بدو بدو رفتیم جایی که یونا غذا خورد و خوشبختانه وسایل رو به فروشنده داده بودن لبخند بعد ادامه دادیم به خرید و ...

دوشنبه صبح تو خونه یادم اومد که برنج و دستمالا چی شد سوالبله ه ه ...اونا رو هم  حساب هم کرده بودم و جا گذاشته بودم تو مغازهمنتظر

دوشنبه ظهر پروژه رفتنم به خیاطی که مدتی درگیرش بودم بالاخره انجام شد لبخند تو مسیر برگشت از خیاطی ...عینکم کجاست سوالبله ه ه ..عینکم رو جا گذاشته بودم تعجببه خانمه زنگ زدم که بعد از ناهار میام و عینکم رو میگیرم.بعدش 4 تایی (با دایی علی جون) رفتیم مجتمع فجر ناهار خوردیم و بعدش رفتیم عینکم رو برداشتیم و برگشتیم خونه.بعد از ظهر هم رفتیم برنج و دستمالها رو آوردیم منتظر

این چند روز یونا حسااااابی سرش با دایی علی گرم است.بازی و کارتن و فیلم و بیرون رفتن ...

کلاس گیتارش رو هم با دایی علی رفت بغلو دایی علی رو به استادش معرفی کرده بود

چهارشنبه ظهر که از اداره برگشتم دیدم  قبل از ظهر رفتن بیرون و بوی کباب بهشون خورده و دوتایی نشستن به کباب خوردن خوشمزه

دایی علی فردا میره بوشهر و یونا خیلی ناراحته ناراحت

راستی یونا خیلی ناراحت بود قوری زحمت میکشه و کارمیکنه. به قوری گفت نگران نباش من خودم بهت پول میدم تو گرمت میشه نمیخواد کار کنی ولی قوری قبول نمیکرد.آخرش یونا به مامان و بابای قوری ,محل کار

قوری رو خبر داد و رفتن دنبال قوری آوردنش خونه

پ.ن 1: سوپرایز چهارم رو امروز گرفتم.از وقتی فارغ التحصیل شدم  فرصت درس خوندن و حتی  شرکت در آزمون کنکور رو برای ادامه تحصیل نداشتم.امسال حس کردم یونا بزرگ شده و بهتره یه کم به خودم فرصت بدم و امروز که نتیجه رو دادن دیدم کارشناسی ارشد قبول شدم.امسال مهر پر کاری خواهم داشت.یونای کلاس دومی و مامان لیلی دانشجو و کارمند.میدونم همه چیز خوب پیش میره فقط باید سرعت دویدنم رو بیشتر کنم لبخند 

پ.ن 2: عکس کیف امسال یونا و یه مقدار از لوازم التحریرش رو که تا الان گرفتم , (چند تا از دوستان ازم خواسته بودن بغل)

همه وسایل به سلیقه یونا است.



 پ.ن 3 : نظرسنجی انتخابات بانوان برتر وبلاگستان فارسی

سومین جشنواره بانوان برتر وبلاگستان

لینک نظرسنجی

http://vote.persianweblog.com



موضوع مطلب :
جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢ :: ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

اولین هفته از شهریور ماه رو هم سپری کردیم.اتفاق خاصی نیوفتاد همون کارهای همیشگی. من که به کار اداره و خونه و خرید مشغول بودم و بابا سعید هم که مثل همیشه گرفتار .

بابا سعید جون واقعا خسته نباشی یه دنیا تشکر کمه قلببغل.

با این که خسته از سر کار میاد با یونا بازی میکنه و با هم میرن استخر قلب

و یونا خان ما هم که شب تا صبح بیدار و صبح تا ظهر خواب و از ظهر به بعد ماشالله یه گلوله انرژی است.مرتب در حال صحبت کردن و بازی و دیدن کارتن است .یه وقتایی هم با viber به عمه ها و خاله ها sms میده و شکلکهای جورواجور و عکس میفرسته 

و بعد از ظهر هم به قول خودش تیپ میزنه و میگه بریم بیرون.کجا بریم ؟مهزیار منتظر کارمندای شهر بازی مهزیار دیگه ما رو میشناسن.یه جورایی هر روز اونجاییم تعجب بازیهایی هم که دوست داره تکراریه و عوضشون نمیکنه .اول میره ماشین برقی و ماشین سواری میکنه و بالاخره موفق شد تنهایی رانندگی کنه تشویق به سختی پاش به گاز میرسه ولی خوب بود بغل

بعد هم چند بازی دیگه و بعدش که تصمیم به رفتن میگیره باید بریم و نمیذاره لااقل تو پاساژ مهزیار یه پاساژ گردی کنیم افسوس


و اینکه آقا یونا همیشه خرید از فروشگاه هدیه رو دوست داشت و الان اهواز مال جایگزینش شده, دیگه هدیه رو دوست نداره.همش به من میگه خرید نکن بذار همش جمع شه بریم اهواز مال.دیشب هم سه تایی رفتیم خرید و پسری چرخ به دست این طرف و اون طرف میرفت و من وسیله به دست دنبالش میگشتم ابله

چند شب پیش یه پسر کوجولو رو  که قیافه خیلی معصومی داشت و خیلی هم خسته به نظر میرسید ,ساعت دوازده و نیم شب در حال فروش دعا دیدیم .به بابا سعید گفتم این بچه الان باید تو خونه خواب باشه.آخه چرا ؟...

و این بود که قوری جون تحت تاثیر قرار گرفت و شروع به فروش روزنامه و دعا کرده و جریاناتی داریم متفکر

نتیجه اخلاقی این کار قوری جون اینه که یونا قدر پول رو بیشتر بدونه.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed