یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢ :: ۸:٤٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هفته ای که گذشت بابا سعید ماموریت تهران بود و من و یونا تنها بودیم.جای بابا سعید خیلی خالی بود  افسوس .این چند روز رو همش بیرون بودیم که یونا احساس دلتنگی نکنه .

دیروز  ساعت 6.20 رفتم آتلیه برای گرفتن عکس 7 سالگی یونا نوبت بگیریم.گفت تا یه ساعت دیگه میتونم ببرمش.به سرعت رفتم خونه و یونا رو حمام دادم, لباسش رو اتو زدم و بردمش آرایشگاه موهاشو درست کردن و ساعت 7 آتلیه بودیم بغل.

خانمه تعجب کرد تعجب گفت چه جوری با این سرعت آماده اش کردینسوال بعد از گرفتن عکس رفتیم شهربازی مهزیار

و یونا کلی بازی کرد و سه دور هم با هم ماشین سواری کردیممژه.چون پای یونا به گاز نمیرسه من گاز رو کنترل میکردم و یونا رانندگی میکرد.خداییش عجب دست فرمونی داره ابلهمن که کیف کردم قلببعدش بابا سعید زنگ زد که پروازشون تاخیر داره و شما برید خونه که اذیت نشید من خودم میام. یونا گفت من دلم نمیاد بدون بابایی برم خونه.تصمیم گرفتیم یه جوری خودمون رومشغول کنیم و این بود که رفتیم پارک زیتون و یونا : مامان یادته من چقدر دوست داشتم اون فیله که میچرخید رو سوار شم  .    الانم میتونم به یادش سوار شم ؟اصلا خجالت نمیکشم از خود راضی

یونا ازپارک زیتون خاطرات خیلی قشنگی داره.

اولین قدمهاش رو تو این پارک برداشت.دوست داشت هر روز ببریمش اونجا.

 

وقتی تازه راه افتاده بود تا وارد پارک میشدیم مستقیم میرفت طرف بادکنک فروشی و یه بادکنک میگرفت و بادکنک به دست تمام پارک رو میچرخید و از چرخونکی ها خیلی

خوشش میومد

پ.ن : عکسای بالا, یونا تو سنین مختلف سوار بر چرخونکی زیتون قلب

خلاصه رفتیم و  به یاد ایام پسری سه سری سوار شد و اگه بهش تذکرنمیدادم که دیر شده و  به بابا سعید نمیرسیم قصد پیاده شدن نداشت.

بعدش رفتیم فرودگاه استقبال بابا سعید گلمون که دلمون براش خیلی خیلی خیلی تنگ شده بود قلب

و این که... آقا یونا خیلی به فکر مامان لیلی است.میدونید چرا ؟ یونا : مامان من بزرگ شدم با همه پولام واسه تو 60 تا خدمتکار میگیرم  تا تو نخوای خودت کار کنی .یه ماشین شاسی بلند هم واست میگیرم حالشو ببری

یونا ازleo howard  یا  jack  درسریال  kickin it (کاراته کاها) خیلی خوشش میاد. میگه: کاش من اسمم جک بود. از این به بعد صدام کن جک. اصلا من نمیدونم چرا همه اسمای خوب رو بقیه است.من عاشق تیپشم .موهاشم هم شبیه منه  البته وقتی موهام بلند بود. فقط لباس شبیه اش بگیرم دیگه حله.ببین یه لباس میپوشه یه دونه هم روش.خیلی خوشم میاد از این تیپش.یه عالمه هم لباس داره.همه رنگها رو داره 



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﺳﺖ ...
" ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﮐﻦ، ﺑﺎﻭﺭﮐﻦ ، ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﻦ " ...

خداوند میدهد

یکسالگی

دوسالگی

سه سالگی

 

چهار سالگی

پنج سالگی

شش سالگی

و ... یونای من, نفس من, عشق من, زندگی من, تولدت مبارک مرد کوچولوی 7 ساله منبغل

جشن تولد 7 سالگی یونا روقلب اردیببهشت ماه قلبگرفته بودیم.


آخه دوست داشت همکلاسی هاش تو جشنش باشن و جمع کردن دوستاش تو مرداد ماه یه کم سخت بود.


و امشب هم رفتیم کافی شاپ پاساژ امام رضا وآقا یونا رو با کیک و فشفشفه و شمع و هدیه کلی سوپرایز کردیم بغل


پسرم دنیا رو برایت شاااااد شاااااد و شادی رو برایت دنیااااادنیااااا آرزو میکنم قلب



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با پسری دنیایی داریم قلب پارک میریم, خرید میکنیم,سریال میبینیم ,روپولی رو که داشت عمو پولی هم خرید و با هم بازی میکنیم ...

پارک ساحلی کیانپارس :

خلاصه تا پسر مامان چشم روی هم گذاشتچشم تعطیلات تابستان هم گذشت افسوس.حدودا یه ماهه دیگه به مهر ماه و شروع درس و مدرسه باقی مونده بغلکیف مدرسه یونا رو خریدیم و فرمش هم که سفارش دادیم ولی هنوز آماده نشده.یه چند تایی هم دفتر گرفتیم و بقیه وسایلش رو هم همین روزها تکمیل میکنیم چون بذاریم آخر شهریور درگیر شلوغی خیابون ها و مغازه ها میشیم.تعطیلات عید فطر رو بوشهر بودیم.تمام مسیر کنار جاده نخل و خارک و رطب بود بغل .هوا هم که دیگه نمیخواد بگم اوهمثل اهواز خرماپزون بود. 

پسری به سختی از بوشهر دل کند و دلش میخواست بمونه.اگه کلاس گیتارش نبود بهش اجازه میدادم تا از کنار دایی و خاله ها و مامان عاطی و بابا جون بودن لذت ببره.

و این روزها آقا یونا موقعی که میخواد مامان لیلی رو صدا کنه میگه : بانوی زیبا ...

و من:از خود راضیقلب

دارم کمد ها رو مرتب میکنم و وسایل و لباسهای اضافه رو کنار میذارم که ببخشم و یونا خان : مامان این حوله رو نده به کسی من لازمش دارم و... شبانه روز این حوله رو لباس تنشه تعجب و به عنوان لباس جنگ ازش استفاده میکنه متفکر


یونا از خواب بیدار شد و با قیافه غمگینناراحت ...: مامان من خواب دیدم تو بی دلیل من رو کتک زدی منم بهت گفتم برو از خونه بیرون و تو رفتی بعد که بیدار شدم ناراحت شدم که چرا بهت گفتم برو الانم هم برای همین خوشحال نیستم دلم تنگ شده

یونا : بابا نویل        واقعیه؟یعنی از آسمون میاد بعد از راه دودکش واسه بچه ها هدیه میاره ؟یا مثل فرشته مهربون الکیه.من کوچیک بودم میدونستم شما برای من جایزه میگیرید بعد میگید مثلا فرشته مهربون آورده

فردا آقا یونا هفت ساله میشه تشویقهوراعاشقتم مرد کوچولوی مامان ماچ



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ :: ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

شنبه(92/5/5) بعد از ظهر کلاس موسیقی یونا به خوبی سپری شد .

استاد یونا خیلی با حوصله و مهربونه.

شب با یونا رفتیم فروشگاه هیوا و آقا یونا حدود نیم ساعت عطر تست میکردمنتظر .شانس آوردیم گل پسرمون هر جا میره برای خرید کلی تحویلش میگیرن مگرنه ...

دستای من و دستای خودش و چند تا کاغذ تست ...

تا بالاخره یکی رو انتخاب کرد.عطر آقا یونا رو خریدیم و  رفتیم مرکز شهر یه مقدار خرید داشتم .از بازار عبدالحمید(عربها) رد شدیم که مردم با شوق و اشتیاق به پیشواز عید فطر میرفتن به حدی که یونا هم متوجه شور و ذوق مردم شده بود و واسش توضیح دادم که عید فطر برای اونا عید اصلی است مثل عید نوروز برای ما.تو اون بازار واقعا احساس نمیکنم تو ایرانم ابله حس و حال عجیبی داره و دوست داشتنیه لبخند

خریدامون که تمام شد رفتیم بازار کاوه و ماهی گرفتیم , بابا سعید اومد پیشمون و سه تایی برگشتیم خونه بغل

یکشنبه(92/5/6) بونا با من اومد اداره و خیلی بهش خوش گذشت بغلهمش میگفت امروز عجب روز خوبیه  ساعت دوازده بابا سعید اومد دنبالش و رفت اداره بابایی قلب ظهر هم با عمو علی رفت خونشون و ناهار اونجا بود و با هستی کلی بازی کرد بغلبا هم روپولی بازی کردن و یونا خوشش اومده بود و تا رسید خونه سفارش داد واسش بخریم.بعد از ظهر رفتیم کتابخونه محام بگیریم که متاسفانه تمام کرده بود.

یونا داشت برای من کتاب میخوند ( روزی یه کتاب رو باید بخونه ) و انگار زیاد هم حوصله نداشتمنتظر ...

یونا : پسر به زمین افتاد و زیر لب خدا رحمتش کنه

اصلا خدا رحمتش کنه تو کتاب نبود تعجب

دوشنبه(92/5/7) شب بازم با پسری راهی مرکز شهر شدیم.البته این بار به قصد خرید روپولی. پسری با کلی وسواس خرید کرد چون دوست داشت دقیقا شبیه بازی هستی جون باشه.بعدش با بابا سعید قرار گذاشتیم و یه مقدار خرید کردیم و برگشتیم خونه و تا 12.30 با آقا یونا روپولی بازی میکردم و داشتم از خستگی بیهوش میشدماوه ولی آقا یونا میگفت فردا تعطیله و بازم به بازی ادامه بدیم ...نتیجه اینکه با دلخوری بازی خاتمه پیدا کرد کلافه

سه شنبه(92/5/8) شب کسری اومدخونمون با یونا بازی کنه

و از طرفی هستی جون  و عمو علی و خاله هاله و خاله همای گل هستی جون هم مهمان ما بودن و یونا حسابی بازی کرد و به همه ما خوش گذشت بغلشب ساعت یک بود که یونا گفت : مامان فردا تعطیلی ؟

من : نه مامان فردا میرم سر کار پنج شنبه یعنی پس فردا تعطیلم

یونا : نه فردا تعطیلی

از من نه و از یونا آره

یونا : آخه بابایی گفت از 12 شب به بعد یه روز دیگه است  پس تو فردا تعطیلی

و من : متفکر

چهارشنبه(92/5/9) شب با پسری رفتیم پاساژ مهزیار و آقا یونا طبق معمول کورن داگ خورد و بعدش هم کیک و شانی.ماشالله به پسر تپل و قشنگمبغلماچ

این روزها یونا گیر داده شدییییییید که چرا من داداش ندارمسوال و من و بابا سعید تمام سعی خودمون رو میکنیم که منصرفش کنیم میگه اصلا نمیخواد نگرانش باشید من خودم ازش مواظبت میکنم لباس کوچیکی هام هم که هست تنش میکنیم(طفلکی داداش خنده) اگه هم چیز دیگه ای لازم داشت با پول خودم واسش میخرم وقتی هم بزرگ شدم ایکس باکسم رو بهش میدم که بازی کنه و در جوابمون که شاید خدا بهمون داداش نداد و خواهر داد میگه حالا زیاد اشکال نداره خواهرم خوبه فقط تپل باشه.امشب هم که نشسته بود داشت فیلم میدید یه دفعه گفت : شما که همش میگین داداش نداشته باش ,من تو این فکرم که داداش نداشته باشم بعد که بزرگ شدم پسرم و دخترم عمو ندارن. بعید میدونم خاله هم داشته باشنمتفکر(به پیش بینی یونا احتمالا عروس آینده من هم تک فرزنده چشمک) و بهش میگم تو یادت نیست کوچولو بودی و من مجبور بودم  وقتی برم سر کار ببرمت پیش پرستار چقدر غصه میخوردم که باید تنهات بزارمناراحت میگه آره الانم که داداشم رو ببریم پیش پرستار دوتایی غصه میخوریم ولی اشکالی نداره بعد تو از راه اداره میری دنبالش میاریش خونه من تا شب بوسش میکنم و مواظبش هستم.اصلا من اگه داداش داشته باشه نمیگم بریم پیش ...بریم پیش ... همش با داداشم بازی میکنم.

این پست اصلا برای مقایسه خوب یا بد بودن تک فرزندی نیست و نظر و صحبتای یونا و خودم رو برای ثبت خاطرات یونا گذاشتم.  



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed