یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ :: ٩:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

نمیدونم چرا لیست خریدها و کارهای من هیچوقت خالی نیست منتظر شاید هم خالی شدنشون باعث شه که گرفتار افسردگی و بیکاری بشم مگه نه ؟از قدیم همیشه یه دفترچه داشتم که لیست کارها و خریدهای روزانه و کلی رو توش مینوشتم و الان دفترچه ام رو کنار گذاشتم و به notes گوشیم منتقلشون کردم و جالبه یه کار که حذف میشه دوتا کار اضافه میشهمتفکر و یه خرید که کم میشه چند تا اضافه میشه نگران و هیچ وقت فولدر کارها و خریدهام خالی نمیشه که حذفش کنم ...

تو این هفته یه کارخیلی مهم رو که مربوط به خودم بود و داشت مدت پروژه اش به دوسال میرسیدتعجببالاخره  انجام دادماوه

بریم سراغ آقا یونا که تو این هفته کلاس موسیقی اش رو شروع کرد و از اونجا که گیتار برقی خیلی دوست داره آموزش گیتار رو انتخاب کرد که انشالله در آینده گیتاربرقی رو هم یاد بگیره بغل

 وقتی به خاله نیلانش گفتم یونا کلاس موسیقی میره و گیتار انتخاب کرده یونا خیلی ناراحت شد وگفت من نمیخواستم بهشون بگم که وقتی کامل یاد گرفتم برم بوشهر و واسشون گیتار بزنم سوپرایز بشن

از کلاسش هم راضیه. خوبی کلاس یونا به خصوصی بودنش است اینجوری فکر میکنم زودتر نتیجه بگیره چون تجربه کلاس بلز رو که عمومی بود دارم و متاسفانه اصلا راضی نبودم.گیتار هم واسش سفارش دادیم و گرفتیم که آقا یونا کلی هیجان زده است.میگه مامان گیتار و ریاضی شبیه همه. من که ریاضیم عالیه گیتارهم خوب یاد میگیرم. استادمون هم همینو بهم گفت .پرسید ریاضیت چطوره؟من گفتم عالیه .بعد که بهم یاد داد و ازم پرسید دید چه خوب بلدم گفت آره راست گفتی ریاضیت عالیهاز خود راضی

یونا خیلی از ساعاتی که با بابا سعیدش میگذرونه لذت میبره قلبو دوست داره همیشه باباسعیدش کنارش باشه بغلبا هم استخر میرن, فیلم میبینن, بازی میخرن, بازی میکنن, شهربازی و سینما سه بعدی میرن و بابا سعید مهربون با این که خیلی سرش شلوغه و وقت کمی برای استراحت کردن داره بازم برای یونا کم نمیذاره بغل ممنونم بابا سعید مهربون لبخندقلببغل

جالبه یونا شدیدا از بابا سعید الگو پذیری داره.از حرکات و لباس پوشیدن تا نوع صحبت کردن و تکیه کلامها و... خلاصه این که یونا = وقتی بابا سعید کوچک بود

و ...گزارش تصویری این هفته

شهربازی مهزیار :

پاساژ مهزیار :




موضوع مطلب :
شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هفته قبل رو تهران بودیم که خیلی خوش گذشت{#emotions_dlg.e46} و به مریم جون حسابی زحمت دادیم{#emotions_dlg.e11} و یونا در کنار آرین جون و آرتین جیگر اوقات خوشی رو سپری کرد{#emotions_dlg.e46} و ترجیح میداد تو خونه پیش اونا باشه و با آرین ایکس باکس بازی کنه و با آرتین بازی کنه و ببوسدش{#emotions_dlg.e38} وقتی میرفتیم بیرون همش بهانه میگرفت و زود خسته میشد و برای برگشتن به خونه لحظه شماری میکرد.

 گزارش تصویری سفر : (مریم جون ممنون بابت عکسابغل)

برج میلاد :

بچه ها آماده برای رفتن به باشگاه انقلاب :

کلاس موسیقی آرین :

پاساژتیراژه و سرزمین عجایب :

شیطونکا آماده برای بیرون رفتن :

پاساژ گلستان :

میلاد نور :

پ.ن1 : دیروز با یونا و بابا سعید فیلمهای یونای دو و نیم ساله رو دیدیم خیلی ذوق کردیم قلباینقدر قشنگ صحبت میکرد بغل بهتون توصیه میکنم فیلم گرفتن از کوچولوهاتون رو فراموش نکنید مخصوصا ما مامانای وبلاگی که بیشتر برای وبلاگ تمرکزمون روی عکس است تا فیلم لبخند

پ.ن 2 : لباسای یونا رو تو ماشین ریختم 6 تا از تیشرتای جدید بیرونیش رنگ گرفت و خراب شد گریه یه شلوارش قرمز بود نمیدونستم رنگ میده همه رو قرمز و لکه دار کردناراحت که دیگه حتی تو خونه هم نمیتونه تنشون کنهمنتظر یونا هم که رو لباساش حساسه کلی شرمنده اش شدم خجالت



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢ :: ٤:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پسرم نفسمه بغل همیشه و همه جا کنارمه قلب وقتی دارم به کارای خونه میرسم میگه مامان بذار منم کمکت کنم باشه ؟من اینجام پس من چه کاره ام ؟و خداییش کمک هم میکنه. گردگیری میکنه, جارو برقی میکشه ,کتلت های کوچولو درست میکنه و تا کارام تمام نشده آروم و  قرار نداره و همش میگه من چیکار کنم؟ من چیکار کنم ؟شب ها که خسته و بیهوش میشم برام قرص میاره تو دهنم میذاره با یه لیوان آب بهم میده بغل.موقع خرید هم همراه و هم پای منه.همچین نظر میده و ذوق میکنه که انگار داره یه اسباب بازی یا سی دی مورد علاقه خودش رو میخره, به حدی که نظر فروشنده و مشتری ها رو به خودش جلب میکنه و با تعجب بهش نگاه میکنن.برای خرید کاکتوس رفته بودیم و یونا اینقدر با وسواس مدل ها رو میدید و نظر میداد که یه خانم که اونم داشت کاکتوس میخرید پرسید : این کاکتوس ها رو واسه اتاقش میخواد ؟

گفتم: نه واسه خونه است

و اون خانم گفت : این همه هیجان و ذوق برای خرید خونه داره !؟پس خوش به حال خانم آینده اش.

خلاصه این که پسرم بی نظیره به خدابغل.

خدای مهربون نمیدونم با چه زبونی باید به خاطر داشتنش ,به خاطر مهربونی هاش,به خاطر حرفای قشنگش, به خاطر صورت زیباش که وقتی نگاهش میکنم انگار دنیا رو دارم ازت تشکر کنم.

خدایا با دادن یونا به من نعمت رو بر من تمام کردی به راستی که یونا یعنی خداوند میدهدقلب

این روزها محل مورد علاقه آقا یونا کافی شاپ پاساژ امام رضاست .اونجا رو خیلی دوست داره و جالبه سفارش میده که براش میزهم رزرو کنن متفکر


 

دنیاااایی داره آقا یونای ما, یه دنیای قشنگ و کودکانهبغلپاک و بی آلایشقلب و ... چند پنجره به سوی دنیای قشنگ و کودکانه یونای من

یونا و زیر دریایی هیولای شگفت انگیز نگران

یونا : این هیالوی شگفت انگیزه  ومنم دکتر شگفت انگیزاز خود راضی این ربات رو من ساختمش.من الان بهتون میگم که هیولای شگفت انگیز چیست. این ربات میتونه با سرعت دو برابر زیر دریایی واقعی حرکت کنه و کسی نمیتونه این رو شکست بده ...

یونا : قیمت خدمتکار چقدره ؟

من : دقیقا نمیدونم سوال

و برای اینکه یه جوابی داده باشم گفتم : مثلا 100 تومن.

یونا : اگه 700تومن بدیم بهش 7 ماه برام کار میکنه؟چون من 700 تومن دارماز خود راضی

من :آره پسرم.چرا خدمتکار میخوای ؟

یونا : همینجوری گفتم که بهش دستور بدم آب بیار برام آب بیاره .نخوام خودم بلند شم سرم درد بگیره.من هر چی بگم هر چی دلم بخواد بهش بگم انجام میده ؟

من :آره پسرم

یونا : مثلا بگم واسم غذا بیار هم میاره؟

من : آره پسرم .من که برات غذا میارم

یونا : خوب بهش میگم ایکس باکسم رو روشن کنه هر وقت خودم روشنش میکنم سرم حسابی درد میگیره.مامان خدمتکار دختره یا پسر ؟

من : معمولا دختره

یونا : پسر بهتر بود میتونستم باهاش بازی کنم

من : پسرم تو که همش دوست داری تو کارای خونه به من کمک کنی پس چرا الان خدمتکار میخوای؟

یونا : من خدمتکار نمیخوام که تو  کارای خونه به تو کمک کنه. میخوام وقتی تو نیستی مواظب من باشه

من : پسرم من که همیشه مواظبتم

یونا : خوب باشه ولش کن

و بعد از اومدن بابا سعید از سر کار یونا خان گفت : کاش اصلا خدمتکارم بابا سعید باشه هم دوستمه هم بابامه هم با من بازی میکنه

به نظر یونا آرتین جون  از همه بچه ها قشنگترهبغل چه بچه هایی که تو فامیل داریم چه بچه هایی که تو خیابون یا تلوزیون میبینه.کلا هر بچه ای رو ببینه سریع باآرتین جون مقایسه اش میکنه و میگه: به نظر من آرتین ازش قشنگتره اصلا آرتین از همه بچه ها قشنگ تره .

تو تلوزیون یه پسر بچه رو دید و گفت :این پسره متوسطه نه زیاد قشنگه نه زشته اما در هر صورت زشته متفکر آرتین قشنگتره مگه نه مامان ؟به نظر تو از همه بچه ها قشنگتر کیه ؟(این سوال همیشگی یوناست که جوابش هم مشخصه)من که میگم آرتین .تو چی میگی ؟

منم همین رو میگم آرتین جونم  ماهه قلب

بهش پیشنهاد رفتن به پارک ساحلی رو دادم و ...

یونا : مگه نمیبینی من قدم چقدرشده؟من قدم بلند شده بزرگ شدم نمیشه برم پارک ساحلی اونجا همه نی نی هستن

پای یونا یه کم پیچ خورده بود و بعد از خوب شدنش : مامان خدا رو شکر که پام خوب شد که دیگه نگران نباشم من خیلی بدم میاد صدای استخون شکستن رو بشنوم نگران

یونا : من از الان هیجان زده ام.میدونی چرا؟...

به نظرتون یونا چرا هیجان زده است منتظرسوالچراشو آخرهفته بهتون میگم لبخندچشمک

پ.ن 1(14 تیر 92) : امشب میریم تهران و یونا از دیدن آرین و آرتین جونم چند روزه که بسیاااااار هیجان زده است بغلقلب

پ.ن 2(16 تیر 92) : دوستان اگه با قرار وبلاگی فردا (دوشنبه) موافقیدلطفا وبلاگ  آرین و آرتین جون  کامنت بذارید .



موضوع مطلب :
چهارشنبه ٥ تیر ۱۳٩٢ :: ٧:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلامی به گرمای تابستان داغ تقدیم به شما دوستانبغل

راستش تا الان فکر میکردم یونا خان تنبل شده و کلاسهای تابستانه رو شروع نمیکنه ولی الان به این نتیجه رسیدم که انگار مامان لیلی تنبل شده خجالت علت اصلی اش هم گرمای فوق العاده هواست اوهکه حوصله بیرون رفتن از خونه رو از ما گرفته و ترجیح میدیم آخر شب که گرمای هوا کمتر میشه به شام بیرون یا دور زدن با ماشین, رفتن  به نمایش و پاساژهای سرپوشیده و مهمانی خانوادگی سپری کنیم.

یونا کافی شاپ پاساژ امام رضا

آقا یونا و هستی خانم بعد از برگشتن از نمایش شنل قرمزی به کارگردانی آقای ناصر میاحی

آقا یونا هم که اینقدرخوشمزه شده اینقدر خوردنی شده که دلم میخواد بخورمش هر جا بریم همه محو صحبت کردنش میشن و کارش رو راه میندازن.قربونش بشم همش هم خوابهای جالب میبینه در حد فیلم و سریال خنده

یونا : دیشب خواب دیدم بیرون بودیم همه بودن حتی مامان عاطی اینا هم بودن. کوزی (کیوانچ تاتلیتوغ)هم  بود من داشتم ساندویچ میخوردم نصفش رو دادم به کوزی(این روزها کوزی شخصیت محبوب یوناست)

یونا : دیشب خواب دیدم داشتم شنا میکردم یه جایی که پراز سوسمار بود.بچه های دیگه هم بودن بعد یه سوسماری هی به من گیرداده بود که چرا بچه های دیگه رو اذیت میکنیمنتظر من اصلا کسی رو اذیت نمیکردمناراحت ولی سوسماره همش میگفت اذیتشون نکنبازنده

سری 20 جلدی سلام کلاس اولی ها رو هم برای گل پسرمون گرفتیم که مطالعه کنه و خوندن رو فراموش نکنه.البته حودش هم مشتاق است و نوشته های روی دیوار, تابلوها و ... رو میخونه


موقع خرید کتاب چشمم به این کتاب راهنمای نقاشی افتاد و کلی ذوق کردم و خریدمش به یاد گذشتهافسوس.برای من و بابا سعید جالب بود که هنوز این کتاب تو کتاب فروشی ها هستش.عکسش رو گذاشتم شما هم به یاد ایام ببینیدش لبخند

و اینکه پسر مامان sms میده اونم چه sms هاااااایی,  قربونش بشم من ماچباسواد کوچولوی من عاااااشقشم به خداقلب

دنیارو با تو دوست دارمقلب
حال و هواتو دوست دارمبغل یونای من



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed