یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

تولد یونا 28 مرداد است ولی خیلی دوست داشت تو جشن تولدش همکلاسیهاش هم باشن و از اونجایی که جمع کردن و دعوت دوستاش تو مرداد ماه یه کم سخت بود جشن تولد 7 سالگی آقا یونا رو شنبه(21 اردیبهشت) در خانه بازی برگزار کردیم که با دوستاش حسابی بهش خوش بگذره بغلاز طرفی جمعه(20اردیبهشت) مامان عاطی و بابا جون و دایی علی هم از بوشهر اومدن که خوشحالی پسری چندین برابر شد. هفته ای که گذشت, پیشمون بودن و دیروز(27اردیبهشت) رفتن که جاشون خیلی خیلی خالیه.

sponge-bob-yesemoticons-006کارت دعوتsponge-bob-yesemoticons-005 که بازم گل پسرمون خودش اسامی رو روی پاکتها نوشت بغلو کلی هم از دست خط خودش راضی بود قلب


sponge-bob-yesemoticons-012کیک تولدsponge-bob-yesemoticons-005 آقا یونا به انتخاب خودش بود چون دوست داشت پاتریک و باب اسفنجیمتحرکة لسبونج  با هم باشن که متاسفانه با اینکه کلی وسواس داشتیم و نمونه کارای چندین جا رو دیدیم بازم پاتریک رو قرمز کرده بود تعجبو وقتی بهشون گفتم که پاتریک  قرمز نیست منتظرجواب دادن این پاتریک 2013 استابلهاحتمالا پاتریک و آقای خرچنگsponge-bob-yesemoticons-002 رو اشتباه گرفته خنده خوبه نمونه کیک تو آلبومش بود مگرنه چی میشد نگران این هم از بهترین قنادی شهر ما افسوس

پسر یه دونه من

عشق من

نفس من

زندگی من

عمر من

 

sponge-bob-yesemoticons-029صندلی بازیsponge-bob-yesemoticons-027

یونا اول شد البته بدون دخالت مامان لیلی

sponge-bob-yesemoticons-031 هدیه ها sponge-bob-yesemoticons-031(راستی قوری جون هم بودش خنده)


هدیه من و بابا سعید به آقا یونا tablet galaxy note 10.1مارک sumsong بود

و بابا جون و مامان عاطی و دایی علی هم به پسری پول دوست ما کارت هدیه دادن

و بقیه دوستان هم زحمت کشیده بودن لبخند

(اسامی رو تو همه عکسا  از راست به چپ نوشتم)

رادمان-امیررضا-یونا

محمد و یونا

 

 

بقیه رو در ادامه مطلب گذاشتم لبخندممنونم از هدیه های قشنگتون بغل

sponge-bob-yesemoticons-002وسایل پذیراییsponge-bob-yesemoticons-002

پسری و دوستانMyspace Comments - Spongebob (قربونش بشم اینقدر که فعالیت کرده کراواتش برعکس شده خندهبغل)

رادمان-امیررضا-یونا-محمد-امیرحسین

هستی-رادمان-شایان-امیررضا-یونا-محمد-امیرحسین

محمد-امیررضا-یونا-شایان-رادمان-میثاق

یونا-میثاق-رادمان

شایان-یونا-امیررضا-میثاق

شایان-محمد-امیررضا-یونا-ویهان-پسرخاله بردیا-بردیا

سینا-رادمان-ایلیا-میثاق


 birthday Clipart - Gifs Animation * dinamobomb فوت کردن شمع و فشفشه birthday Clipart - Gifs Animation * dinamobomb و شادی بچه هابغل

Myspace Comments - Spongebobبرف شادی و یه دنیا شادیMyspace Comments - Spongebob

خوردن شام و دادن نی باب اسفنجی به بچه ها

آتیش بازی آخر جشن

Present emoticon (Christmas Emoticons)دادن هدیه از طرف یونا به بچه هاPresent emoticon (Christmas Emoticons) (به هر کدوم از دوستاش یه دونه مداد و پازل و پاک کن باب اسفنجی هدیه داد)

بپر بپر آخر جشن

Myspace Comments - Spongebobبقیه عکسا در ادامه مطلبMyspace Comments - Spongebob



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۳:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته حسابی سرمون شلوغ بود.

یکشنبه(15 اردیبهشت) بعد از ظهر با یه لیست از کار و خرید راهی شدیم. اول رفتیم پاساژ امام رضا که اونجا پارمیدا جون رو با مامانش دیدیم.پارمیدا رو یادتون میاد ؟پارمیدا هم مهد کودکی یونا است که حسابی رابطشون با هم جفت و جور بود چشمکو جریاناتی داشتنقلبای جاااانم که پارمیدا چه خجالتی میکشیدخجالت از دیدن آقا یونا و صورتش رو با دست میپوشوندبغل

یونا طبق معمول به سلیقه خودش یه تیشرت برداشت و برد تو اتاق پرو و پوشید و لباس قبلیش رو داد به من تعجب.بعدش رفتیم مرکز شهر.ماشین رو هم چون جا پارک گیرمون نیومد فلکه شهدا نگه داشتیم و با پسری رفتیم یه چرخی تو پارک زدیم و عکس گرفتیم و بعد از خرید برگشتیم دیدیم جریمه  شدیم منتظربا این که سه تایی خستهخمیازه برگشتیم خونه ولی روز خوبی بود و خوش گذشت و تقریبا به کلی کارامون رسیدیم.

دوشنبه(16 اردیبهشت) آخرین روز مدرسه بود و یونای من کلاس اول رو پشت سر گذاشت.

پسرکم بالا رفتنت از اولین پلکان علم و دانش مبارک.امیدوارم خداوند پشت و پناهت باشه و بتونی به بالاترین درجات علمی برسی.از خدای مهربون میخوام که به من و بابا سعید این توان رو بده که پا به پای تو باشیم و قدمهات رو استوار تر کنیم.

خانم احمدی عزیز جشن الفبا رو تو کلاس برای بچه ها برگزار کردن که بهشون خیلی خوش گذشت.

عکس گرفتن...

شعر الفبا خوندن ....

دعا خوندن ....

با کادر دفتریشون عکس گرفتن....

کیک و پفیلا و آبمیوه خوردن , شادی کردن ....

خانم احمدی عزیز بهشون برچسب جایزه دادن که هر کدوم n بار عوضش کردن با هم.یونا هم 4 بار برچسبش رو عوض کرد تا به برچسب دلخواهش رسید.آخرش هم تو حیاط با یه شیشه آب به جای توپ ,بازی کردن واز هم جدا شدنبغل

بعدش با یونا رفتیم چی چی نی و یونا پیتزا خورد و اومدیم خونه یونا همش میگفت مامان میدونی من چند ماه تعطیلم؟ میتونم همش کارتن ببینم و بازی کنم

سه شنبه(17 اردیبهشت)بازهم با لیست کارامون راهی شدیم و باز هم سه تایی خسته و بیهوش برگشتیم خونه.بینش هم رفتیم دیدن مامان جون (پرستار یونا) و با تاخیر روز مادر رو بهش تبریک گفتیم و هدیه و عکسایی رو که با یونا داشت براش چاپ کردیم و بردیمبغل(یونا تا سه سالگی وقتی مامان لیلی میرفت سرکار, پیش مامان جون مهربون بود)

چهارشنبه(18 اردیبهشت)هنوز هم بدو بدو ها ادامه داشت ...یونا تو ماشین خوابش برد از خستگیخمیازهتو پست هفته بعد انشالله نتیجه این بدو بدو ها معلوم میشهمژه

تو وبلاگ من و 50 درصد خودم یه پست جالب دیدم پست تبدیل رویا به واقعیت که در مورد یه شرکت سازنده عروسک بود که نقاشی  بچه ها رو به عروسکش تبدیل میکنن.




به یونا نشون دادم و یونا با ذوق و شوق و هیاهوی فراوان : ماماااااااان خیلی قشنگه من میخوام برم آلمان یه ربات بکشم که عروسکشو درست کنن.آخه من تو کشیدن ربات حرفه ای ام.اصلا تو میدونستی من تو کشیدن ربات حرفه ای ام ؟مامان همین فردا بریم آلمان من یه نقاشی کشیدم خیلی دوسش دارم دوست دارم عروسک شه

و من : متفکر

داشتم با مامانم تلفنی صحبت میکردم که یونا گفت: مامان به مامان عاطی بگو درسته من وقتی پیشش هستم تو بغلش نمیرم ولی دلم براش تنگ شده

مامان عاطی هم کلی ذوق کرد و قربون صدقه اش رفت و بعد از اون یونا گفت :مامان به مامان عاطی بگو اگه نی نی خاله آنی به دنیا بیاد اونم مثل من بغل میکنه و دوسش داره ؟

مامان عاطی : هردوتاییتون رو دوست دارم عزیزم

یونا :من بیشتر یا اون؟

مامان عاطی چاره ای نداشت جز این که بگه تو رو بیشتر دوست دارم

یونا : اونم مثل کوچیکی های من بغل میکنی؟بوسش میکنی؟

حالا خوبه خاله آنی حالا حالا ها قصد نداره نی نی داشته باشه مگرنه چی میشد خنده

عکسای پست قبل رو اضافه کردم .



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۳:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو ، صبوری
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ، دلواپسی
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن

روز مادر و روز معلم رو به مامان مهربون و فداکارم تبریک میگم .معلم موفق و زحمت کشی که در کنار کارش هیچ وقت از وظایف مادرانه اش کم نگذاشت.مامان گلم عاشقانه دوستت دارم و از راه دور دست مهربونت رو میبوسم بغل

روز مادر رو به مامان جون یونا (مادر همسرم) و همه مادرهای مهربون تبریک میگم و خدا رو صد هزار بار شکر میکنم که  بالاترین و قشنگترین حس ها رو نصیب من کرد.یونای من پسر قشنگم ممنونم که با تو به این حس رسیدم.حس زیبای مادری قلب

سپاسگذار معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت,نه اندیشه ها را

روز معلم  رو به تمامی معلم های زحمتکش , بابای عزیزم ,خاله های مهربونم و خانم معلم  یونا تبریک میگم و با این که آدرس اینجا رو نداره ولی از صمیم قلب از این که به یونای من خواندن و نوشتن را یاد داد تشکر میکنم.

وبلاگ یونای من 5 ساله شد هورا

دوستان خوبم از این که تو این 5 سال با ما بودید ممنونم.از خدای بزرگ میخوام که به من این توان رو بده که در ثبت خاطرات پسرک یکی یه دونه ام کوتاهی نکنم و همیشه از شادیها و موفقیتهایش بنویسم لبخند

چهارشنبه (11 اردیبهشت) :صبح با یونا رفتیم مدرسه و هدیه های خانم معلم و خانم معلم قرآن و زبان و هنر و ورزش و ... رو تقدیم کردیم و پسری روز معلم رو بهشون تبریک گفت .پسرکم تبریک روی کارت پستال رو خودش نوشت و وقتی خانم معلمشون گفته بود برام یه نامه بنویسید یونای من نوشته بود :خانم معلم عزیزم ممنونم که به من خواندن و نوشتن یاد دادی

عاشقتم یونای باسواد مامانقلب

یونا و خانم معلم زحمتکش و مهربون سرکار خانم احمدیقلب


یونا و معلم هنر و زیبانویسی(پسری خیلی خانم معلم هنرش رو دوست داره و خانم معلمش هم زیر نقاشی های یونا همیشه از خلاقیتش تعریف میکنه و من هم لذت میبرم)


یونا و خانم آروم و مهربون قرآن

 

شب هم مهمان خاله افروز و عمو سجاد و امیر حسین جون بودیم که خیلی خوش گذشت.

پنجشنبه (12 اردیبهشت) :دو روزه بارون میادحسابی و هوا عااااااالیه قلب .یونا هم همش میره تو بالکن و از بارون بهاری لذت میبره.

یونا : مامان من آرزو کردم که ای کاش بارون بیاد خدا آرزوم رو برآورده کرد.

خدا آرزوم رو بهتر کرد من فقط گفتم بارون بیاد خدا بارون شدید آورد.

مامان جالبه نه؟خدا آرزوهارو برآورده میکنه.هرچی آرزو کنیم سریع برآورده میکنه

شام رفتیم رستوران نوید. حدود 20 نفر دعوت همکار بابا سعید بودیم

خیلی خوش گذشت مخصوصا به یونا که اونجا با آقا آرشان دوست شد و کلی بازی کردن


پ.ن1 : احتمالا این پست ادامه داردلبخند

پ.ن.2 : نخواستم مزاحم ساعت کلاس معلمهای یونا بشم ازشون عکس نگرفتم.اگه موفق شدم عکس اضافه میکنم

پ.ن.3 : ای خدااااا چه کیفی میده وقتی پست میذارم و یونا میخونهبغل.

پ.ن.4 :چند تا عکس از خانم معلمهای یونا اضافه کردم ,متاسفانه فرصت نشد با همشون عکس بگیریم .بالاخره این پست تکمیل شدلبخند



موضوع مطلب : 5سالگی وبلاگ یونای من / روز معلم / روز مادر
سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ :: ۸:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پنج شنبه (29 فروردین )با آقا یونا رفتیم تالار آفتاب و نمایش ننه سرما رو به نویسندگی و کارگردانی مسعود دهقان زاده دیدیم  و یونا مثل همیشه با دقت تا آخر نمایش رو دید و بعد از گرفتن عکس گفت: مامان از کجا فهمیدی من از این خانمه خوشم اومده بود که گفتی من باهاش عکس بگیرم. من وقتی داشتم نمایش میدیدم همش تو ذهنم میگفتم که خیلی ازش خوشم اومده .

پنج شنبه (5 اردیبهشت)از یونا پرسیدم غذا چی درست کنم؟ و یونا پیشنهاد درست کردن کتلت رو داد.یونا عاشق خوردن و درست کردن کتلت است و بعد از آشپزی باید اجاق گاز و آشپزخونه رو تمیز کنم منتظر و بینش هم چند بار دعوامون میشهابله چون پسری در حال کتلت درست کردن میره جلو تلوزیون که از دیدن کارتن های مورد علاقه اش جا نمونه متفکر و ریختن مواد کتلت به هال و پذیرایی هم کشیده میشه نگران

 

بعد از ظهرپنجشنبه یونا تولد همکلاسیش متین جون دعوت بود که خیلی بهش خوش گذشتبغلوروجک ما خیلی عاقله ابلهمیگفت : مامان گفتن هر کی رقص چاقو کنه بهش جایزه میدن. من نگاه کردم دیدم چند نفر که رقص کردن جایزشون بادکنک بود. گفتم این که جایزه نمیشهاز خود راضی منم دیگه رقص نکردم.

جالب اینجاست که رو خودشون اسم گذاشتن و به اسمهای مستعار همدیگرو صدا میزنن به یونا میگن یویو , ویهان رو وایت برد صدا میزنن, سورنا سوسوله, شایان شاه است و ابوالفضل بلبل

وقتی رفتم دنبالش گفت :مامان اومدی دنبالم نفهمیدم تویی اینقدر که خوشگل شده بودیخجالت.

یونا-متین-شایان

جمعه (6 اردیبهشت)به یونا و قوری دیکته گفتم و یونا شرط کرد که قوری همه رو درست ننویسه و کلی غلط داشته باشه.من هم املا قوری رو غلط مینوشتم ولی یه لحظه به ذهنم گذشت که غلطای قوری تو ذهن یونا نمونه و درستای خودش از یادش بره.این بود که وسطای املا به جای قوری چیزی ننوشتم و آخرش که یونا پرسید قوووووری چرا ننوشتی؟تعجب معلوم شد قوری جون وسطای املا خوابش برده از خود راضی

بعد از ظهر هم تولد داشتیمهورا. تولد قوری جون تشویق

جریان تولد گرفتن برای قوری :

یونا :مامان بازم برای قوری تولد بگیریم مثل اون دفعه که براش تولد گرفتیم ولی اینبار تورو خدا کیکش بدمزه نباشه اگه این بار کیکش بد شد خودت میدونی. با بوس حسابتو میرسم.راستی چون خودم گفتم برای قوری تولد بگیریم تو رو خدا بذار خودم پول همه چیزاشو بدم.

یونا : قوری به مامان گفتم اگه کیکت بد شد به جنگ دعوتش میکنم اونوقت با بوس حسابش رو میرسم

یونا : مامان من میدونم که قوری عروسکه وراستکی نیست ولی برای من عروسک نیست و خیلی دوسش دارم .من الکی به قوری میگم که داداشم نیستی. قوری داداشمهبغل

سال قبل از اینترنت  دستور یه کیک ساده برداشتم که نمیدونم چرا بد مزه شد خجالتو تو دفترچه هنر شیرینی پزیم ثبت شدنیشخند

این بود که اسکوتر آقا یونا رو برداشتم و به اتفاق یونا و قوری راهی شیرینی فروشی شدیم و برای تولد قوری جون کیک آماده و شمع و برف شادی گرفتیمبغلتو مسیرمون یه فروشگاه جدید افتتاح شده بود که یه سر هم اونجا زدیم و شیرینی بهمون تعارف کردن .یونا اول به من نگاه کرد و وقتی بهش گفتم بردار پسرم, یه دونه شیرینی برداشت و به خانم فروشنده گفت ممنون.بعد از این که از فروشگاه بیرون اومدیم گفت :مامان دیدی چه مودب بودم وقتی شیرینی برداشتم گفتم ممنون


 

یونای باسواد

با سواد شدن آقا یونا جریاناتی رو به دنبال داره مژه و مرتب در حال مکاتبه و نامه نگاری است.وقتی در حال آشپزی هستم سوالاتش رو مینویسه و میاره جلو من میچسبونه خنثی

مامان غذا چیه ؟...کی آماده میشه ؟...آخ چون دم بیاد چه کیفی میدهخوشمزه...مامان خیلی دوست دارم به اندازه دنیا...100 تا قربونت میرم...

و از من هم میخواد که وسط آشپزی رو برگه بهش جواب بدم .مگه میشه به احساسات زیبای آقا یونا جواب نداد بغلوقتی هم غذا آماده میشه و میخوره ازش میپرسم خوبه پسرم؟دوست داری ؟میگه : خوبه ؟؟؟؟؟عاااالیه

 

یونا  و پول دوست شدن 

 یونا شروع زمان پول دوست شدنش رو به خاطر آورد عینک

یونا : مامان میدونی من از کی از پول خوشم اومد ؟یادم اومد از کی عاشق پول شدم.از عروسی خاله آنی

یونا و بزرگسالان

یونا:مامان چرا من دوستی که بزرگسال باشه ندارم؟

من:یعنی چی پسرم؟هر کسی با همسن و سالای خودش دوسته

یونا:پس چرا شایان با بچه های بزرگتر دوسته؟

من:حتما فامیل یا دوستشون تو مدرسه شما درس میخونه شایان هم میره پیششون

یونا:نه اونا دوستش نیستن خودش میره پیششون

من:پسرم تو هم با بزرگتر از خودت دوستی. پارسا و پوریا دوستات هستن دیگه

یونا:نه اونا دوستم نیستن داداشی هام هستن .اونا از من بزرگترن؟

من:آره پسرم کلاس پنجم هستن

یونا:یعنی وقتی من برم کلاس دوم دوست کلاس ششمی دارم از خود راضیای ول

و بعد از 15 دقیقه ...

یونا : مامان میدونی من دو تا دوست بزرگسال دارم؟

من : واقعا ؟ کیا هستن ؟

یونا : اول یکیش پ است اول یکی دیگش هم باز پ است.

و من : متفکر

یونا:اینجوری بگم بهتره, اول یکیش پا است اول یکیش هم پو است

الان یعنی من نفهمیدم منظورش پارسا و پوریاست که خودم بهش گفتم ابله

یونا و پسر همسایه

جند روز پیش پسر همسایمون رو دیدم که 4 سال قبل که تازه اومده بودیم تو این خونه یه پسر بچه بود و الان ماشالله قد کشیده و آقا شده.تو ذهنم گفتم زمان خیلی زود میگذره تا چشمم رو باز کنم یونای من مرد شده .از این روزها و ساعتها فقط یه خاطره میمونه.خیلی وقتا دلم هوای بغل کردن و بوسیدن  یونا نی نی  رو میکنه

و یه وقتایی دلم برای یونا فلفلی شیطون که تازه راه افتاده بود تنگ میشه.

یه روز هم دلم برای یونای با احساس و جنتلمن کلاس اولیم تنگ میشه

و بالاخره یه روز هم میرسه که دیگه نمیشه خاطرات آقا یونا رو که برای خودش مردی شده ثبت کرد.افسوس

جالب اینجاست که دیروز صبح که با یونا متظر سرویس بودیم باز همون پسر همسایمون رو دیدیم و یونا گفت : مامان دلت میخواد من این قدی بشم ؟خودم دوست ندارم این قدی بشم دوست دارم کوچولو بمونم

انگار دل من و دل یونا به هم راه داشت.شاید هم هر دو آینده آقا یونا رو در پسر همسایه دیدیم.

پ.ن : در حقیقت قوری 12 سالشه و اولین هدیه بابا سعید به من است و جالبه که یونا میون این همه عروسک رنگ و وارنگی که داره اینقدر به قوری علاقه  داره. ولی یونا دوست داره قوری از خودش کوچکتر باشه و همیشه میگه قوری یکسال از من کوچکتره یعنی الان که یونا داره 7 سالش میشه قوری 6 ساله شده



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed