یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ :: ٩:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 زندگی زیباست ، تماشاییست
چرا زیبا نمی بینیم ؟
چرا گاهی به پای این همه خوبی نمی شینیم ؟
چرا با هم نمی خندیم ؟
مگر دنیا چه کم دارد ؟
ببین این آسمان آبیست...
ببین دنیای ما آکنده از پاکیست
و خوبی تا ابد پاینده می ماند
تو باور کن
همین کافیست

هفته آخر سال 92 رو پیش رو داریم .امسال هم مثل هر سال زود زود گذشت.این قافله عمر عجب میگذرد !


ما هم درگیر خرید و کارهای عید هستیم آقا یونا هم خوشحاله .از یه طرف منتظر مهمان های نوروزیمون هستیم و از طرف دیگه یه مسافر کوچولو و دوست داشتنی داریم{#emotions_dlg.e11}.یونا خان ما پسر خاله میشه و من خاله لیلی و شوق و ذوق زیادی داریم {#emotions_dlg.e46}

خانم معلم یونا گفته بود لباس و کفش و عکس نینی بودنشون رو با خودشون به مدرسه ببرن

با سر زدن به آرشیو و آلبوم عکسها ... گذر ایام و مرد شدن آقا یونا یه طرفبغل و داغون شدن قوری یه طرفناراحت ... خداییش انگار قوری موجود زنده ایه که داره با ما زندگی میکنه

و ... خاله میترا و عمو وحید از مکه برگشتن که رفتیم پیششون.انشالله که زیارتشون قبول باشه {#emotions_dlg.e1}

و یه تشکر مخصوص از رادین کوچولو برای هدیه قشنگش به یونا {#emotions_dlg.e11}{#emotions_dlg.e38}

پینوشت : مامان گلم زحمت کشید و از بوشهر اومد و کل خونه رو واسم تمیز کرد و به کمکش خریدهام رو انجام دادم.مامان گلم فرشته است بغلقلب

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢ :: ٥:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 و من خدا رو شکر میکنم که به من این عشق رو هدیه داده بغلعشق هفت ساله و نیمه من دوستت دارم قلبماچ

بهمن ماه هم به پایان رسیدلبخند. زندگی در گذره .آقا یونای ما درس میخونه,بیرون میره, بازی میکنه و مشغوله برای خودشابله .

تعطیلات 22 بهمن رفتیم بوشهر که خیلی بهمون خوش گذشت.البته هفته قبلش خاله نیلان یه چند روزی پیشمون بود و یونا و خاله نیلان یه روز زودتر از من رفتن بوشهر ولی تحمل همون یه روز ندیدنش رو هم نداشتم و وقتی از اداره اومدم خونه جاش وحشتنااااک خالی بودناراحت. بهش زنگ زدم و گفتم یونا خیلی دلم برات تنگ شده جواب داد همین یه روزه تحمل کن

تو این چند روز که بوشهر بودیم یونا چرم دوزی رو از خاله نیلان یاد گرفتابله.این پشتکارش من رو کشته چشمک

 و خاله نیلانی دو تا کیف خوشگل به سلیقه خودمون واسه من و یونا درست کرد بغل

پسرم دیگه مرد شده و عابر بانک جدا از من و بابا سعید داره بغل

خاله نیلان دو تا تیشرت خوشگل هم به یونا هدیه داد که یکیش تو عکس زیر تنش استقلب.

یه روز رفتیم دیدن مادربزرگ و خاله هام که یونا با دایی هومن (پسر دایی من) رفت باشگاه

و یه روز هم رفتیم دیدن پارسا پوریا و مامان و بابای مهربووووونشون قلب که خیلی خوش گذشت. جاتون خالی چه آش رشته ای خوردیم خوشمزهیونا که از دیدن داداشی هاش سیر نمیشد , به زور راضی شد برگردیم و تا شب موقع خواب ناراحت بود و با هیچکس به جز بابا جون و خاله نیلان صحبت نمیکرد .فکر کنم چون مامان عاطی و خاله آنی اومدن دنبالمون از دست اونا هم ناراحت بود.میگفت دوست داشتم بیشتر پیششون باشم.یونا عجیییییب پارسا و پوریا رو دوست داره قلب

میشه یونا بره بوشهرو سری به لگو نزنهمتفکر هر چند که دوشب قبلش لگو اهواز رفته باشه نگران

این هم از سفرمون و بریم سراغ خبرداغ امروزمنتظر...

یونا با قوری جنگ کردو ...

 یکی از چشمای قوری کنده شد گریه باور نمیکردم یونای مغرور من که خیلی کم و به ندرت گریه میکنه اینجوری اشک بریزه  و تا چشم قوری رو با چسب نچسبوندم آروم نشدو میگفت : مامان جای قوری حرف بزن, جاش حرف بزن , قوری خوب شو, خوب شو, گریه نکن ,قوری من برات گریه کردم بعد هم قوری رو خوابوند و روش پتو کشید و گفت بخواب قوری, خواب برات خوبه.قوری سردت نیست ؟

پ.ن : یونا میگه: مامان میدونی چرا گریه کردم وقتی چشم قوری کنده شد ؟همش یاد خاطراتمون با هم میوفتادم.مسافرتایی که رفتیم ...



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed