یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٢ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روزهای ما میگذره خیلی هم تندو تند میگذره هنوز شنبه تمام نشده می بینی پنچ شنبه است تعجب صبح که میشه  زودتر از زود شب میشه منتظر.ساعت انگار میدود اصلا انگار نه انگار یه ساعت شصت دقیقه استنگران.وحشتناااااک سرم شلوغه.معمولا پنج و نیم صبح بیدار میشم و غذای ظهر رو آماده میکنم و اگر هم وقت نشه که مجبور میشم از بیرون بگیرم.تا ظهر که اداره ام و بدو بدو کارای اداره رو انجام میدم.آخه چیزی به آخر سال نمونده و باید کارای رو میزم,که تعدادشون خیلی زیاده رو جمع و جور کنماوه.ظهر ها با پسری به درس و مشق و کاردستی میگذرونیم.درسهاشون خیلی زیااااده .هرروز کلی نوشتنی و خوندنی و درست کردنی دارن. بعد از ظهر هم که کارای خونه و خرید بیرون و یه وقتایی دکتر رفتن و شام و ... و تا به  خودم میام میبینم ساعت دو شب شده ناراحتتعطیلی آخرهفته هم که از صبح تا بعد از ظهر باید میرفتم کلاسای نظام مهندسی و خدا رو شکر امروز سه دوره ام تمام شد و امتحان دو دوره رو دادم و فقط امتحان یکیش مونده.این هفته اگه خدا کمک کنه باید واسه درسای دانشگاهم وقت بذارم مگرنهابله ...راستی این هفته فیلم هیچ کجا هیچ کس رو هم دیدم چشمک

ولی با وجود همه بدو بدو ها و مشغله ها, خوشحالیم چون...


این هفته پسری هم خیلی خوشحال بود چون کلی برچسب صد آفرین از خانم معلمش گرفته بود و جایزهتشویق .از طرف نظام مهندسی هم یه کارت هدیه گرفت و عکسش تو نشریه پیام مهندسان ویژه نامه تقدیر از دانش آموزان ممتاز (ویژه فرزندان اعضای سازمان)آذر ماه 92 چاپ شدبغل.

من هم بردمش کافی شاپ امام رضا و یه جایزه هم واسش گرفتم که تشویق شهماچ.

آخرهفته قبل امیرحسین کوچولو وبابا و مامان گلش مهمان ما بودن که خیلی خوش گذشت بغل

امروز هم آقا رضا اومد پیش یونا و با هم کلی بازی کردن یونا از اومدنش اینقدر خوشحال بود به حدی که سر از پا نمیشناخت قلبامشب هم خاله سهیلا رو راضی کردیم که گل پسرش پیش ما باشه و یونا ذوق زده است حسااااابیبغل

باسواد شدن پسری داره کاردستمون میده چون وبلاگش رو میخونه و میگه مامان این وبلاگ منه چرا کارای خودت رو هم مینویسی منتظر من هم گفتم وبلاگ هردوتاییمونه مژه و آقا یونا گفت اشکال نداره پس به جای یونای من اسم وبلاگ رو بذار یونا و مامان یونا که دیگه راحت باشی بتونی درباره خودت هم بنویسی متفکر

پ.ن.1:جمعه خاله سهیلا جون اومد خونمون که آقا رضا رو ببره و واسمون یه کیک خوشمزه درست کرده بود.یونا کیک خونگی خیلی دوست داره و کلی ذوق کرد و گفت این خوشمزه ترین کیکی بود که تا حالا تو عمرم خوردم خوشمزهرضا و یونا خیلی شب و روزخوبی داشتن و با هم کلی بازی کردن.یونا برخلاف همیشه اصلا سراغ من نمیومد و همش پیش رضا بود قلب


پ.ن.2:یکی از کارهام رو که فراموش کردم تو این پست بنویسم صبحانه آقا یوناست که  جز کارهای صبح زود من است و در کنار ناهار ظهر باید آماده اش کنم.یونا برای تغذیه مدرسه اش بسکوییت یا نون پنیر و تخم مرغ و  این جور چیزا رو دوست ندارهناراحت.بردن فست فود به مدرسه هم ممنوعهمشغول تلفن.یعنی ساندویچ سوسیس و کالباس و پیتزای سوسیس کالباس و همبر غیر خونگی ممنوعه.من صبح ها برای یونا یا ناگد مرغ میذارم یا سیب زمینی سرخ شده و یا پوره سیب زمینی و یا پیتزا یا اسنک رو با گوشت چرخ کرده و یه وقتایی هم الویه درست میکنم.لطفا اگه غیر از این ها چیزی رو بلد هستید ممنون میشم که واسم کامنت بذاریدبغل

پ.ن.3:همیشه وسایل مختلفی برای خونه خریداری میشه که نصف بیشترشون بی استفاده به انباری یا گوشه کابینت منتقل میشنخنثی.مثل سرخ کن و هوا پز تو خونه ما.برخلاف اون یکی از وسایلی که اگر نبودش من بیشتر روزها بی غذا میموندم آرام پز پلوپزه که خریدش رو صد در صد بهتون پیشنهاد میکنم.من چند ساله دارم از این وسیله استفاده میکنم و عااااااالیه.همه چیز توش خوشمزه و عالی میشه و آب غذا کم نمیشه و بعد از مدت پختی که واسش تنظیم کردین میره روی گرم کننده و ظهر که از اداره برمیگردید غذاتون آماده, جا افتاده و گرم آماده خوردنهخوشمزه

اینم یه تجربه برای دوستان خودم بغل

فکر کنم همه مارکهاش هم خوب باشه من اول تفال داشتم که کلی ازش کار کشیدم و خراب شد الان پاناسونیک دارم.

پ.ن.3:چند نوع غذا رو که با آرام پزم درست میکنم میذارم در ادامه مطلب برای دوستانی که خواسته بودن بغل



ادامه مطلب ...

موضوع مطلب :
پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢ :: ٥:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 آخر هفته قبل مامان عاطی و بابا جون اومدن پیشمون و مامان عاطی تو فرصت کم خونه رو حسابی تمیز کرد و بابا جون هم به یونا تو انجام دادن درساش کمک کرد.ممنونم مامان گلم و  بابای مهربونم بغل . یونا موقع رفتنشون خیلی ناراحت بود و گفت وقتی بیدار شدم و دیدم مامان عاطی و بابا جون نیستن  از ناراحتی اشک تو چشمام جمع شد خیلی دوست داشتم بابا جون پیشم بمونه

سوغاتی آقا یونا :


این روزها مثل همیشه روزهای پرمشغله و شلوغی داریم.من و بابا سعید کار و یونا مدرسه.کلاسای دانشگاهم از این هفته تمام شد و منتظر امتحاناتم هستم ولی هنوز شروع به خوندن نکردم . تو این فرصت که کلاس دانشگاه ندارم کلاسای نظام مهندسی برای ارتقا از پایه دو به یک رو شروع کردم و بازم تعطیلات آخر هفته کنار پسرکم نیستم.یونا خیلی با من همکاری میکنه و ازش ممنونم.پسرم بی نظیره بغل

خدا رو شکرشیطنت ها و بی دقتی های اول سالش خیلی خیلی کمتر شده و درس هاش رو با دقت و علاقه مینویسه و میخونه و احساس مسوولیت میکنه و وقتی میاد خونه کلی تعریف از مدرسه و درس و دوستاش و خانم معلمش داره.

آزمون سراسری داشتن و یونا گفت مامان یه سوالش رو تو کلاس تمرین نکرده بودیم خانم معلممون هم گفت نمیدونم چرا این سوال رو دادن بعد ازمون پرسید بچه ها همه رو نوشتید ؟همه بچه ها جواب ندادن فقط به خانم معلم خیره شدن


سری کتابهای 12 جلدی قصه های شیرین گلستان رو تمام کردیم و در حال خوندن مجموعه 12جلدی قصه های شیرین مثنوی هستیم و شبی یه داستان رو با پسری میخونیم.



خیلی خوشحالم که یونا کتاب خوندن رو دوست داره.


یکی از خصوصیات اخلاقی یونا قدر شناس بودنشه و همیشه به این خاطر خدا رو شکر میکنم.با اینکه همیشه سعی کردم براش وقت بذارم و کنارش باشم این رو وظیفه من نمیدونه. وقتی غذا میخوره میگه مامان غذات عاااالی شده حرف نداره  و یا روزایی که با هم بیرون میریم و خرید میکنیم تا بابا سعیدش از سرکار میاد بهش میگه بابا , مامان خیلی زحمت کشید با اینکه خسته بود و کار زیادی هم داشت من رو بیرون برد و چیزایی که لازم داشتم رو هم برام خرید.

خانم معلمشون گفته بود 5 تا دعا بنویس و پسر قشنگم  تو 5 تا دعاهاش از خدا سلامتی من و بابا سعید و بابا جون ها و مامان جوناش و خاله ها و عمه ها و دایی و عموش رو خواسته بود {#emotions_dlg.e11}

شب یلدا خاله هاله و عمو علی و هستی گلی مهمان ما بودن خیلی خوش گذشت ولی آخر شب آقا یونا نمیذاشت هستی خانم به کتابها و وسایلش دست بزنه و میگفت اینا وسایل خصوصی من هستن {#emotions_dlg.e25}


یه روز که از مدرسه اومد گفت مامان میدونم که تو من رو دوست نداری گفتم پسرم من خیلی دوست دارم و یونا : آره میدونم .با این که من خیلی شیطونم و اذیتت میکنم تو بازهم من رو دوست داری میدونی چرا ؟خانم معلممون گفته چون خدا کاری کرده که مامانها شما رو  دوست داشته باشن.یعنی خودت دوستم نداری خدا یه کاری کرده دوستم داشته باشی

یونا متاسفانهنگران خیلی فست فود دوست داره و  ...


یونا : نمیدونم چی شده یه جوری شدم همش دوست دارم فست فود و هات داگ بخورم انگار مریضی هات داگ گرفتم

دیشب شهریازی مهزیار :



 

تو این هفته با بابا سعید فیلمهای برف روی کاج و پل چوبی رو دیدم که پل چوبی رو خیلی دوست داشتم .      



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed