یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ :: ٩:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
من و خداوند هر روز صبح فراموش می کنیم...

او خطاهای من را...

و من لطف اورا...

چهارشنبه (22 آذر)صبح که یونا از خواب بیدار شد گفت سرم درد میکنه مامان اشکال نداره رو پات دراز بکشم؟ احساس کردم حال نداره چشمهاش هم معلوم بود سرماخورده اینجوری شد که پسری موند خونه و طبق معمول بابا سعید جون من رو شرمنده خودش کرد و مرخصی گرفت تا مامان لیلی به اداره خدمت کنه و خدایی نکرده کارها عقب نیوفته ابلهبه خانم معلمشون زنگ زدم و خانمشون گفت میخوام ی درس بدم بیاریدش مدرسه ساعت 9-9.30 بیایید دنبالش و باز ما بیشتر شرمنده بابا سعید جان شدیم خجالتو بماند که ساعت 9.30 که بابا سعید رفته بود دنبالش  پسری تو حیاط مشغول بازی بود متفکر

بعد از ظهر رفتیم نمایشگاه ماشین




پنجشنبه (23 آذر)بعد از ظهر هستی خانم و خاله هاله و عمو علی اومدن پیشمون و شب هم بابا جون سوپرایزمون کردن و از بوشهر اومدن بغل


صحبت این بود که وقتی بابا سعید نیست  من دست تنها هستم و یونا :  الان من اینجا چه کاره اماز خود راضی

چون تمام حروف یونا رو تو مدرسه یاد گرفتن به سلیقه خود یونا برای دوستاش شکلات و جایزه گرفتیم

و یه هدیه ناقابل به همراه کارت تشکر هم برای خانم معلمش ,که بابا جون زحمت نوشتن متنش رو کشیدن

البته پسری مدتهاست که اسم و فامیلش رو میتونه بنویسه قلب

یونا به فوتبال علاقه مند شده و در راستای این علاقه مندی من و پسری 2 ساعت تو پارکینگ فوتبال بازی کردیم ابله

دو سه روز اول که بابا جون اومده بودن یونا حسابی شیطون شده بود و من رو کلافه کلافهکرده بود ولی خداروشکرالان همه چیز آرومه

تنها یک دقیقه بیش از شبهای دیگر قد می کشد و یک دقیقه صبور تر و یک دقیقه ماندگارتر... اما به قدمت تاریخ یک سرزمین اعتباری یلدایی دارد و پاداشی از جنس نفس گرم خورشید فردا ، که چنان در جان صبح می دمد که روزها بلند و بلندتر می شوند...یلدا پیشاپیش مبارک



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ :: ٤:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دیروز ظهر یونا اومد خونه و تا رسید گفت : مامانی برات دوتا سوپرایز دارم لبخند

من : بگو پسرم جریان چیه؟

و یونا :دندونم❤شکلکهــای
جالـــب آرویــــن❤ افتاد بغل

و در حالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود : سوپرایز دوم اینه که دندونم رو گم کردم ناراحتگذاشتمش کنارم بعد که رفتم بیرون برگشتم دیدم دندونم نیست حالا چیکار کنم ؟چه جوری بذارم زیر بالش❤شکلکهــای جالـــب آرویــــن❤ که فرشته مهربون بیاد ببردش و برام جایزه بیاره

من : اشکال نداره مامانی با هم میریم و برات جایزه میگیریم

یونا : به سلیقه من باشه یا به سلیقه شما ؟کدوم؟

من : هر چی دوست داری

یونا : من که میگم به سلیقه من باشه میدونی من میگم یه دسته ایکس باکس بگیریم که من با بابایی بازی کنم بعد به خاله مریم زنگ بزن بگو با آرین بیان خونمون آرین دسته اش رو نیاره من دیگه دو تا دسته دارم با هم دو تایی بازی میکنیم (همیشه میگفت به آرین بگو دسته اش رو بیاره)

یونا درسهاشو خوند و رفتیم بیرون و تو پارکینگ بعد از مدتها ادهی رو دیدیم و با هم بازی کردن

و مامان ادهی گفت که ادهی  همیشه بهانه یونا رو میگیره و دلش برای یونا تنگ میشهقلب وبعدش یونا فهمید ادهی قراره به زودی صاحب یه خواهر یا برادر بشه و یونا : مامان ادهی چند سالشه؟

من : 2-3 سال متفکردقیقا نمیدونم

یونا : ادهی به این کوچیکی مامانش مبخواد نی نی بیاره تعجب

بعدش رفتیم شهر اسباب بازی دسته پلی استیشن دیدیم و قرار شد بریم مرکز شهر هم ببینیم و بعد بخریم که بارون شدیدی باریدن گرفت و از رفتن به مرکزشهر منصرف شدیم و برگشتیم شهر اسباب بازی ولی به محض رسیدنمون با وجود چند تا مشتری درون مغازه درب کرکره ای بسته شد ناراحت

یونا : من از اونایی نیستم که بتونم صبر کنم تا یه چیزی بخرم من الان میخوام بخرممنتظر

در حال صحبت کردن و راضی کردن پسری بودم که جایزه رو فردا بخریم که یه لحظه در برای خروج مشتری درون مغازه باز شد و با پسری مثل موش از زیر کرکره پریدیم تو زبان و با لبخند لبخندبه فروشنده که از ورودمون اصلا خوشحال نشد عصبانیتوضیح مختصری دادیم و رفتیم طبقه بالا ودسته ایکس باکس رو با یه بازی جدید خریدیم قلبو بعدش رفتیم شام خوردیم.

بابا سعید هم اومد پیشمون و  بعدش رفتیم ساحلی دور زدیم و روز خوب ❤شکلکهــای
جالـــب آرویــــن❤افتادن اولین دندان شیری❤شکلکهــای
جالـــب آرویــــن❤ رو به پایان رسوندیمبغل

پ.ن : یونا قبلا با بابا سعیدش فیلم tooth fairy  رو دیده بود و خوشش اومده بود برای همین گفتیم شاید براش جالب باشه که از فرشته دندون هم جایزه بگیره.دیشب یونا رو مبل خوابش برده بودبه بابا سعید گفتم تا یونا خوابه برم براش یه جایزه کوچولو بخرم از طرف فرشته مهربون بذارم زیر بالشش که یه دفعه یونا وروجک چشماش رو باز کرد : یعنی فرشته مهربون الکیه ؟

و من : مژه

با بیدار شدن یونا دیگه فرصتی برای پنهانی بیرون رفتن نبود به پیشنهاد بابا سعید ,شب براش پول کادو گرفتیم و زیر بالشش گذاشتیم که فرشته دندون ببره و براش جایزه بذاره  ولی صبح که پوله رو دید گفت آخرش نگفتید الکیه ؟چیه ؟ پول رو شما گذاشتید یعنی فرشته گذاشته ؟

فرشته مهربون برای آقا یونا باور کردنی نیست.



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ :: ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
چایت را بنــــوش

نگـــــران فـــــــردا نباش ...

از گندمــــــزار ِ مــــن و تـــــو

مشتــــی کــــاه می ماند برای بــــادها !

نیما یوشیج

داریم آخرین ماه از فصل پاییز رو سپری میکنیم, باور کردنی نیست فقط سه ماه دیگه به پایان سال مونده تعجب.

امسال پاییز خوبی داشتیم.باران پاییزی و باران گردی سه نفره و جگر خوردن کنار منقل قلبو صد البته فرود یونا در آب جمع شده از باران و خیس شدن کفش و جوراب ابله

روزهای ما داره میگذرد. روزهایی که شبیه هم هستن و دارن تند و تند سپری میشن.هفته قبل میزبان مامان جون یونا بودیم و پسری اوقات خوبی رو با مامان جونش سپری کرد قلب.در کنار بازیها و شیرین زبونیهاش برای مامان جون, کلی هم شیطنت کرد خجالت که مامان جون با صبوری تحمل کرد قلب و روز آخر هم یه عالمه نقاشی و اثر هنری خلق کرد و به مامان جون داد که با خودش برای عمه سحر و عمه سارا و بابا جون ببرد.عمه ها با دیدن نقاشی های پسری کلی ذوق کردن مخصوصا از جای انگشتاش که رنگی شده بود و بر روی کاغذهای نقاشی مانده بودنیشخند


نمرات دو ماهه مهر و آبان آقا یونا هم خدا روشکر عالی بود و جای شکر دارد که گل پسر شیطون ما به درسش در کنار بازی و شیطنت خیلی اهمیت میده.

پسری جمع اعداد  1 تا 9 رو سریع و ذهنی بدون جمع با انگشت میگه و این یک قسمت از ریاضیشون است و یونا خیلی علاقه داره و تو ماشین ,تو خونه, تو خیابون می گه مامان ازم بپرس و من میپرسم و پسرمامان تند و تند جواب میده.


صبحها ساعت  7.10 تا 7.15 بدترین ساعت روز برای من و بابا سعیداستکلافه.نمیدونم چرا هر ساعتی از خواب بیدار شیم یا اصلا شب رو تا صبح نخوابیم این 5 دقیقه رو باید بدویم نگران , چون سرویس من و یونا 7.15 میاد.ولی آقا یونا با کمال خونسردی موبایل به دست بازی میکنه منتظر

دو هفته است که کیف درمدرسه به علت کم بودن تعدادشون لغو شده و به جاش سه روز در هفته تا ساعت 3.30 تقویتی دارن.از مدرسه که میاد با این که خسته است و نمیتونه بنشینه بازم میره سراغ بازی و خوابیده بازی میکنه

پسر مامان باسواد شده و اینقدر قشنگ میخونه... اینقدر قشنگ میخونه ...که دلم میخواد فشارش بدم و تا میتونم قربونش برم بغل

کسری آخر هفته ها میاد پیش یونا و با هم کلی بازی میکنن

و آقا یونای باسواد در کنار بازی برای کسری کتاب میخوند قلب

یونا مرتب از خانوادمون (اینو خودش میگه) نقاشی میکشه و خیلی دوست داره قلب همه نقاشیهای خانوادگیمون رو نگه داشتم و خیلی دوستشون دارم بغل


یونا به مجموعه داستانهای فرانکلین به نویسندگی پالت بورژوا علاقه مند شده دو جلدش رو براش جایزه گرفتم . یونا از شخصیت فرانکلین خوشش اومد و قرار شده هر بار چند جلدش رو جایزه بگیره

جمعه شب مهمان هستی خانم و مامان و بابای گلش بودیم و هستی خانم برای یونا فال گرفت که یونا لباس دامادیش زرده و 10 تا هم زن میگیره تعجب

هستی-یونا-نگار(دوست هستی)



موضوع مطلب :
یکشنبه ٥ آذر ۱۳٩۱ :: ٧:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونای من

چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست ...

 حسین پناهی

پنج شنبه مرخصی ساعتی گرفتم و بابا سعید و یونا اومدن اداره دنبالم و رفتیم خرید میوه و سبزی اونم صبح مژه(تو پست قبل گفتم خرید میوه رو تو شب دوست ندارمابله)تو مسیرمون اینجا ایستادیم و پسری عکس گرفت و کلی سوال پرسید .

 از اون طرف هم رفتیم رستوران مجتمع فجر ناهار خوردیم و پسری به اردکها نون داد.

جمعه فهمیدم که بله ه ه  ...مامان لیلی چقدر کار برای خودش درست کرده منتظردونه کردن انار, ریز کردن و فریز کردن فلفل دلمه, درست کردن لبو ,پاک کردن سبزی ,  سرخ کردن کرفس و بادمجون , کباب کردن بادمجون و... و ...و ...

این چند روز تعطیلی بیشتر خونه بودیم.یونا نظم خوابش به شدت به هم ریخته بود .صبح زود یا نیمه شب بیدار میشد و بعد از ظهر ها هم خواب بود .

شنبه شب با مریم جون و عمو مازیار و آرین و آرتین گلی رفتیم مراسم تعزیه و زنجیرزنی  و گل پسرامون زنجیر زدن و عزاداری کردن و در کنارش کلی هم بدو بدو و شیطنت کردن خجالت

صحبتهای آقا یونا :

یونا : مامان دوستت ندارم

من : چرا پسرم ؟

یونا : آخه امروز روز بارونگیه هر چیزی بگم یعنی بارونه اون درسته

و من : متفکر

یونا : دوست ندارم یعنی دوست دارم حالا تو یه چیزی بگو که بارونه باشه

من : عاشقت نیستم فسقلیبغل

وسط هفته قبل با پسری آماده شدیم...

و رفتیم بیرون و زیر بارون قدم زدیم و خرید کردیم تا کار بابا سعید تمام شد و سه تایی برگشتیم خونه بغل یه آقاهه بود که تو بارون سه تار میزد

یونا : مامان چرا داره میزنه؟

من : میزنه که مردم شاد بشن و بهش کمک کنن

یونا : چه جوری؟

من : بهش پول بدن

یونا: پس چرا ما بهش پول ندادیم

من : نمیدونم پسرم حواسم نبود خجالت

یونا:من نمیدونستم باید بهش پول بدیم اگه میدونستم حتما بهش پول میدادم آخه خیلی قشنگ میزنه

من : خوب اگه دوباره دیدیمش بهش پول میدیم

و خوشبختانه دوباره دیدیمش و پسری با خوشحالی به عمو پول داد.لبخند روی لب یونا و برق چشمهاش واقعا رنگ و بوی رضایت ,شادی و زندگی میداد قلب

یونا : مامان پسرا باید حتما بابایی باشن ؟

مامان حسوداز خود راضی : باید هم مامانشون رو دوست داشته باشن هم باباشون رو چطور مگه؟کسی چیزی بهت گفته؟

یونا : نه همینجوری یه لحظه شک کردم

در راستای باسواد شدن آقا یونا یه برگه سفید تو خونه ما یافت نمیشه و هر برگه موجود با دست خط زیبای آقا یونا مزین است, حتی دفترچه و لیست خرید مامان لیلی منتظر

کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم
آنوقت...
میان ِ دو دیدار قسمت کنیم...
"سهراب سپهری "


موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed