یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢۸ مهر ۱۳٩۱ :: ٢:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این پست از اون پستهای سریالی شد که یه روز یه روز اضافه اش کردم انگار دستم به نوشتن نمیره نگرانچهارشنبه(19 مهر) با یونا برای یه ماموریت اداری و دوره آموزشی راهی بوشهر شدیم.روز قبلش با خانم معلم بسیار مهربون و با حوصله یونا خانم احمدی صحبت کردم و تکالیفش رو مشخص کرد که یونا از درسش عقب نیوفته.با این که سرکار خانم احمدی اینجا رو نمیخونه و از وبلاگ یونا باخبر نیست بازم ازش تشکر میکنم بغل و خدا رو شکر میکنم که یونا معلم به این خوبی داره که باعث تشویق و علاقه یونا به درس شده است.با خانم معلمشون که صحبت کردم گفتش یونا هیچ مشکلی تو درسهاش نداره خوب جواب میده خوب مینویسه فقط ماشالله زیاد حرف میزنه با جلویی, پشت سری, این طرفی ,اون طرفی نگران و اونا متوجه درس نمیشن ولی خودش همه رو یاد میگیره و تند و تند جواب میده منتظر حالا قرار شده برای یونا جدول بذاریم که تو این یه ماه صحبت کردنش رو کم کنه و جایزه بگیره متفکر

تا روز شنبه(22مهر)بوشهر بودیم البته فرصت نشد زیاد جایی بریم چون صبح ها رو باید میرفتم اداره حتی جمعه صبح هم اداره بودم نگرانولی باز هم خوش گذشت.در کنار خانواده در هر حال لذت بخش است بغل

یونا هم که بوشهر رو با پارسا و پوریا میشناسه و عاشق پسر دایی های گل من است اینقدر که این دو تا گل پسر آقا, مهربون ,متین و دوست داشتنی هستن. وقتی میبینمشون از خدا میخوام که یونا هم مثل اونا بشه با این که کلاس پنجم هستن ولی با دنیای کودکی خدافظی کردن وبلاگ خودشون رو آپ میکنن .دیدن و بازی کردن فوتبال رو خیلی دوست دارن و رفتارهاشون مثل آدم بزرگاست .بسیار درسخون و منظم هستن و در کنار همه اینا خیلی خوب یونا رو سرگرم میکنن بغلتو این سفر دو بار یونا پارسا و پوریا رو دید. یه شب اونا زحمت کشیدن و به دیدنمون اومدن و یه شب هم ما رفتیم پیش اونا

یونا تو یه سفر میگه پارسا رو بیشتر دوست دارم و تو سفر بعدی میگه پوریا بهتره .تو این سفرمیگفت انگار قاطیشون کردممتفکر

یکشنبه(23مهر)صبح اومدیم اهواز و یه کوچولو استراحت کردیم و بعد از ظهرش با مریم جون و آرین و آرتین جیگر رفتیم تالار آفتاب نمایش گرگ بد گنده و سه بچه خوک برگزاری و تهیه کنندگی نمایش گرگ بد گنده و سه بچه خوک - کانون تبلیغاتی کامیار بهادربه کارگردانی آقای محمود بهرامی

 

دوشنبه(24مهر) صبح یونا رو بردیم مدرسه و از خانم معلمشون تشکر کردم.امسال برای ورزش کلاسشون رو گروه بندی کردن و پسری تو گروه سبز است بغل

از مدرسه که برگشت تا ساعت هشت و نیم گرفتار درس و مشق بود تعجب .

سه شنبه(25مهر) رفتیم مرکز شهر وخرید کردیم و گفتیم و خندیدیم بغلخیلی شب خوبی بود خوش گذشت بی هیچ بهانه ای قلب خوشحالم که از کنار هم بودنمان اینقدر لذت میبریم بغل

چهار شنبه(26مهر) شب شام رفتیم باشگاه شرکت .خواستیم بعدش بریم پارک چون هوای خیلی خوبی بود ولی اینقدر خسته بودیم که از رفتن منصرف شدم.

پنج شنبه(27مهر) شب کسری اومد پیش یونا

و بعدش هم خاله هاله و عمو علی و هستی جون اومدن و یونا و هستی و کسری کلی بازی و شیطنت کردن قلب

این عکس ادهی(معصومه) دختر پرستار یونا است که قبلا چیزهایی درباره اش نوشته ام ولی عکسی ازش نداشتم .

پ.ن.1 : 5 شنبه لباس فرم مدرسه یونا رو لکه بر اشتباهی ریختم نگران و انداختم تو ماشین. لباسش از سرمه ای تبدیل شد به سفید منتظر .با عجله رفتیم زیتون که یه دست لباس دیگه براش بگیریم آخه برای دست دوم قول 20 مهر رو بهمون داده بودن ولی رسیدیم گفت آماده نشده هفته آینده سر بزنید, کلی گشت تا یه دست برامون پیدا کرد که سایز یونا نبودناراحت و پسری مجبوره از دست مامان لیلی بی حواسابله چند روز با فرم گشاد بره مدرسه خجالت



موضوع مطلب : بوشهر / ادهی / هستــی / کسری
سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱ :: ٦:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه بعد از ظهر با یونا رفتیم پیش خاله مریم و آرین و آرتین گلی که مثل همیشه در کنارشون کلی بهمون خوش گذشت بغل

روز کودک رو به همه کودکان دنیا تبریک میگم قلب مامان لیلی همیشه عاشق بچه ها بوده و هستبغل.

هر کودک ، گلدانی ست که از زیباترین گل های معطر ، خانه ها را به نزدیکت ترین بهارها گره زده است .

روز کودک مریم جون بهم اس ام اس داد که بچه ها رو ببریم بیرون و سوپرایزشون کنیم و یونا هم که با خاله مریمش تله پاتی داره سریع گفت : مامان اس ام اس خاله مریم بود؟

من : بله مامان

یونا : خاله مریم گفت اگه کاری چیزی نداری بچه ها رو ببریم بیرون ؟

من : آره پسرم 

یونا : خودم حدس میزدم که اینجوری گفته .حالا چیکار کنم ؟آخه من که درسام رو کامل ننوشتم .بهش گفتی نمیاییم چون یونا درس داره ؟

من : نه پسرم هنوز فرصت داری درسهات رو تمام کنی چون امروز خاله مریم براتون یه سوپرایز داره بغل

یونا : آهاااا فهمیدم میخوایین بریم بیرون برامون جایزه اسباب بازی بخرین آهاااا

و من خنثی (موندم چی بگم چون هیچوقت بهش دروغ نمیگم) : پسرم حدست درسته ولی ما نمیخواستیم به شما چیزی بگیم که یه دفعه خوشحالتون کنیم

یونا : آخه من دوست دارم اسباب بازیمو خودم انتخاب کنم یه شخصیت بن تن هست که هر وقت تو کارتنش میبینم میگم ای کاش من الان داشتمش و باهاش بازی میکردم

من : باشه فقط به این شرط که به آرین چیزی نگی چون آرین دوست نداره جایزه اش رو از قبل ببینه

و یونا هم قبول کرد.قرارمون با خاله مریم این بود که نوبتی بچه ها رو سرگرم کنیم و جایزه اونا رو بخریم و بعدش بریم کافی شاپ و جایزه هاشون رو بدیم که با حضور آقا یونا برنامه عوض شد. من و یونا رفتیم بچه های پرتقالی جایزه بگیریم و خاله مریم و آرین و آرتین رفتن کافی شاپ البته خاله مریم یه کوچولو اومد پیشمون و کادوی آرین رو انتخاب کرد چون آرین دوست نداره جایزه اش به انتخاب خودش باشه میگه این رو که من دیدم دیگه جایزه نیست بغل

بعد از خرید جایزه, همگی تو کافی شاپ جمع شدیم و یه روز فراموش نشدنی رو در کنار هم داشتیمقلب

خاله مریم جون ممنون که عکسها رو گرفتین و برامون کپی کردین بغل

این خنده هایی که طعم عسل می دهند و قلب آسمان را آب می کنند ، ای کاش همیشه در چهره هایتان باقی بمانندقلب(انشالله)

از تمام ستاره ها و پرنده ها به آسمان نزدیک ترید قلب

نزدیک ترین راه های رسیدن به عشق را از پرنده ها بهتر بلدید بغل

 و یونا در مدرسه در هفته سوم مهر :

پسری هنوز موفق به خریدن و خوردن بستنی در مدرسه نشدهخیال باطل. اون روز راننده سرویسش به بابا سعید زنگ زده و قطع کرده بابا سعید بهش زنگ میزنه که چی شده؟ گفته یونا نیومده بوده به شما که زنگ زدم دیدم داره میادش قطع کردم  مثل اینکه رفته بوده بوفه.

اومد خونه ازش پرسیدم بستنی خریدی ؟ گفت نه شلوغ بود ترسیدم از سرویس جا بمونم

من : خوب چرا زنگ تفریح نخریدی ؟

یونا :خوب کسی زنگ تفریح بستنی نمیخوره من هم نخریدم

ای جاااانم که از الان تابع جمعی بغل عاشق این عقلشم که همیشه از سنش بالاتره قلب

دیگه با خودش پول نمیبره که خرید کنه میگه :دیگه دوست ندارم چیزی بخرم خیلی شلوغه بابا سعید با اصرار براش پول تو کیفش میذاره میگه شاید یه دفعه دلش چیزی خواست  

یونا : مامان من همیشه ...خوووب... قبلنا... خوووب... خیلی بچه زرنگی بودم از همه باهوشتر بودم. انگار این چند روز همش عقب می افتم آخه این درسا یه کم سخت شده

من : مامان مشقاتو باید با دقت و مرتب بنویسی این مهمه نه این که تند و تند بنویسی

یونا : آخه اون که  جلو من نشسته همش میگه یونا بیا با هم مسابقه بدیم

من : کار خوبی نیست درس که مسابقه نیست شما بگو مسابقه بدیم ولی مسابقه خوب نوشتن نه تند نوشتن

یونا : آخه اونم که میره به خانم معلممون نشون میده بهش میگه خوب نوشتی

فکر کنم لازم شد با خانم معلمشون صحبت کنم متفکر

یونا : من روحم رو میبنم با روحم مسابقه میدم من همیشه با روحم مسابقه میدم اون بیشتر وقتا برنده میشه .بعد روحم همه کتاباشو تموم کرد. الان هفت سالش شده. کلا تموم شد. کلاس دوم نرفته تعطیله برا خودش تا بره دانشگاه آخه روحم چه سرعتی دارهاز خود راضی

یونا : مامان زنگ تفریح که میشه  یه گروه از بچه ها میمونن تو کلاس و میخونن ناری ناری و یه گروه دیگه هم جواب میدن هی هی

من : شما جز کدوم گروه هستی ؟

یونا : من جز گروه ساکتا جز درسخونا هستم من چیزی نمیگم

یونا : مامان امروز شعر عوض شد ؟

من : جدی میگی ؟چی شد ؟

یونا : واویلام لیلی دوست دارم خیلی. گروه بعدی هم میگفتن هی هی

من : اه ... این دفعه تو جز کدوما بودی ؟

یونا :  الکی گفتم اصلا من تو کلاس نموندماز خود راضی

و من : منتظر

دیدین این عکس خالی از لطف نیست :

یونای 8 روزه و قوری بغل(قوری طفلک چقدر نو  بودهخیال باطل )

یونا : قوری تو 5 سالته هنوز زوده که کارتن ها و فیلمهای جنگی ببینی .بابا زوده... زوده... چقدر من بهت بگم میان تو خوابت

قوری : چیراااا ؟زود نیست.خدا رو شکر تو موبایل مامان لیلی این عکس رو دیدم که ما با هم دنیا اومدیم من هم 6 سالمه

یونا : بابا نگاه کن تو عکس هم تو از من کوچیکتری فسقلی هستی



موضوع مطلب : روز کودک
جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱ :: ۱:۳٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته خیلی گرفتار بودم البته از نوع خوبش لبخند از اول هفته با خاله نیلان تمام پاساژها و مراکز خرید رو چرخیدیم و خرید کردیم .خاله نیلانی سه شنبه رفتش بوشهر که هنوز نرفته دلمون براش تنگ شده قلب

سه شنبه شب رفتیم پارک جزیره



چهارشنبه شب مهمان عمو علی و خاله هاله و هستی خانم گل بودیمبغل

پنج شنبه هم با هم رفتیم شهربازی پاداد


و بعدش رفتیم پارک چوبی و  اونجا هم بچه ها بازی کردن و شام رو رستوران سنتی هزاردستان خوردیم


این هفته هم خدارو شکر پسری خودش درسهاش رو نوشت و اصلا اصلا مامان رو اذیت نکرد بغلکتاب زبانش رو که خریده بودم گذاشته بودم جلد بگیرم و فراموش کردم بذارم تو کیفش .در مدرسه یونا پرسید مامان کتاب زبانم رو جلد گرفتی ؟

و من : نگران نه مامانی ببخشید یادم رفت بذارم تو کیفت به خانم معلمتون بگو ببخشید مامان خواست جلد بگیره فراموش کرده بذاره تو کیفم

یونا : آخه مامان خانم معلمون که دعوا نمیکنه من خودم از درس عقب میوفتم.بچه هایی هم که مشقاشون رو نمینویسن دعوا نمیکنه فقط میگه ببینید مشق ننوشتید از بقیه بچه ها عقب افتادید

قربون پسر وظیفه شناس و درسخونم برم من قلب

و این هم یه صحبت سه نفره بین مامان لیلی, یونا و آرین گلی :

مامان لیلی : آرین خاله مدرسه خوبه ؟

آرین : آره خوبه

من : دوست پیدا کردی ؟

آرین : آره یه دونه دوست پیدا کردم با هم بازی کردیم

مامان لیلی : بچه ها خیلی شیطون هستن نه ؟

آرین :نه همه بازی میکنن شیطون نیستن

یونا از خود راضی : والله زمان ما که همه بچه ها شیطون بودن 

و از دیگر اتفاقات جالب این هفته :

یونا : مامان خیلی عجیبه بچه ها بستنی میارن مدرسه نمیدونم جریان چیه سوال

من : بستنی ؟! مگه تو مدرسه یخچال دارید ؟

یونا : نه ...یعنی من نمیدونم

من : صبحها که میرید مدرسه بستنی میارن؟

یونا : نه بعدن که داریم برمیگردیم من میبینم که چند تا بچه ها بستنی میخورن بعضی ها هم سیب زمینی میارن

من : خوب من هم که برات سیب زمینی میذارم

یونا : آره تو میذاری ولی مال اونا یه شکل دیگه است مثل سیب زمینی که از فست فود میگیریم تو اون لیواناست

من : شاید مدرستون مغازه داره یا بچه ها میرن بیرون.مامان یه موقع نری بیرون از مدرسه

یونا : نه ه ه بیرون نمیرن من هم تو مدرسه مغازه ای چیزی ندیدم

تا روز بعد ...

یونا : ماماااااان ببین چی دیدیم. مدرسمون یه مغازه داره تو حیاطش این برش نه ها این بر. همه ازش چیز میگیرن من هم دوست دارم بستنی بگیرم.بستنیش خیلی خوشمزه به نظر میرسه میوه ای است رنگ رنگی 

با توصیفش از بستنی های مدرسه اگه کسی شنونده صحبتاش بود شک نمیکرد که تا الان این بچه به عمرش بستنی نخورده منتظرو فردای اون روز بابا سعید به یونا پول داده بود و گفته بود خرید کردی بقیه اش هم از آقای فروشنده بگیر

یونا که از مدرسه برگشت : مامان من چیز خریدم ولی بهم پول پس نداد .من گفتم بقیه پولم رو بده 2 تا شکلات بهم داد

من که خبر نداشتم بابا سعید چقدر به یونا پول داده ولی بعد معلوم شد پسری کلی خرید کرده برای خودش و برای دوستان متفکر

یونا : من نخواستم برای اونا هم بخرم خودشون وقتی دیدن من یه عالمه چیز خریدم بهم حمله کردن



موضوع مطلب :
شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱ :: ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه(31 شهریور) ظهر رفتیم رستوران فجرناهار خوردیم و بعد از ناهار پسری دوست داشت به اردکها غذا بده که متاسفانه اردکها روی آب نبودن و از گرمی هوا به سایه پناه برده بودن .همه عکساش هم با این ژست گرفت منتظر چراشو دیگه باید از خودش پرسیدسوال


بعد از ظهر من و یونا با مریم جون و آرین گلی رفتیم بیرون البته همراه با یه لیست بلند و یه عالمه کار .خیابون و مغازه ها هم به دلیل اینکه فرداش اول مهر بود  وحشتناک شلوغ بود هر جا میرفتیم باید کلی میایستادیم تا نوبتمون میشد.اول رفتیم محام و من وسایل یونا رو طبق لیست خانم معلشون تکمیل کردم فقط موند پوشه دکمه دار که جای عکس داشته باشه که گیرم نیومد و بعدش رفتم و از مرو خریدم


و این هم کتاب زبان امسال آقا یونا

مریم جون هم وسایلآرین گلی رو تکمیل کرد که البته کارشون زود تمام شد و کلی منتظر موندن که خریدای من تمام شه خجالتاینقدر شلوغ بود که کلی تو صف ایستادم تا نوبتم شد که حساب کنم اوه

بعدش رفتیم فروشگاه هدیه و وسایل تغذیه و صبحانه گل پسرامون رو خریدیم که اونجا هم خیلی شلوغ بود بعد رفتیم باگد بگیریم دیدیم بله ه ه اونجا هم یه صف کشیدنتعجب...

خلاصه تند وتند خریدامون رو انجام دادیم و اومدیم خونه

شب تا دیر وقت گرفتار برچسب اسم زدن به وسایل و کتاب و دفترها و جلد کردن کتابها بودم یونا گفت: مامان چقدر تو گناه داری هم باید کارهای من رو انجام بدی و هم باید غذا درست کنی و کارهای دیگه رو انجام بدی من دلم برات میسوزه

شنبه(1مهر) پسری با بابا سعید رفت مدرسه و روز اول رو با خوشحالی پشت سر گذاشت کلی هم برامون تعریف کرد که  وقتی خانم معلم ازم میپرسید اول مادر چیه سریع میگفتم م ,آخر مادر ...ر ,اول خانه... خ, آخر خانه ...ه,هر چیزی پرسید تند جواب دادم ولی بعضی بچه ها این بر اون بر نگاه میکردن با دوستاشون صحبت میکردن درس رو گوش نداده بودن خوب جواب ندادن خانم معلممون هم خیلی ناراحت شد فقط من خیلی خوب جواب دادم و چند تای دیگه هم جواب دادن ولی من بهتر جواب دادماز خود راضی

قربون اعتماد به نفست برم منبغل

این هفته رو یونا با باباسعید رفت مدرسه فقط روز دوشنبه(3مهر) سه تایی رفتیم

 این روزها باز هم مامان لیلی شهرزاد قصه گو میشود و شبها قصه میخوانیم ومیخوانیم و ... چشمهای خودمان بسته میشود و چشمهای آقا یونا گرد و کنجکاو نظاره گر ماستمژه

خدارو شکر تو این هفته با هر ترفندی تونستیم نه و نیم شب بخوابونیمش ,البته ظهرها رو نمیخوابه. صبح ها برخلاف پارسال صبحانه اش رو میخوره ولی تو مدرسه چیزی نمیخوره و من طبق روال همیشگی خودم ظرف خشکبار ساندویچ بسکوییت آب میوه یا شیر به همراه ظرف آب رو میفرستم تا عذاب وجدان نداشته باشم .که همه اینا دست نخورده برمیگرده خنثی

وقتی هم از مدرسه برمیگرده خودش سریع میره سراغ درسهاش و مشقش رو مینویسه و جایی که به کمک احتیاج داره و نمیتونه بخونه من براش میخونم .معلمشون نظرش اینه که نباید بالای سر بچه ها باشیم تا درس بخونن و مشق بنویسن و میگه بذارید هرچیزی بلدن بنویسن حتی اگه اشتباه باشه ولی اگه شما درستش کنید وپاک کن به دست بالای سر بچه ها باشید هم نسبت به درس بی علاقه میشن و هم من متوجه ضعفشون نمیشم.

امیدوارم تا آخر سال همینجوری پیش بره وقتی مشقهاش رو نگاه میکنم خیلی خوشحال میشم چون با دقت و تمیز مینویسه و جاهای هم که لازم است مرتب و منظم و با سلیقه رنگ میزنه  و همینکه خودش با علاقه میره سراغ دفترش و احتیاج به یادآوری و تذکر من نداره جای شکر دارد

با شروع مدرسه پسری بیرون رفتنمون در حد خرید است یا با باباسعید سه تایی میریم بیرون و یا با خاله مریم وآرین گلی .

چهارشنبه(5مهر)تولدآرین جون گلقلب پسر آروم ,آقا و خوشتیپ و دوست داشتنی وبلاگستان بود که بازم بهش تبریک میگم و براش بهترینها رو آرزو میکنمبغل .بعد از ظهر با هم رفتیم و آقا یونای ما افتاده بود رو دنده لج و همش میخواست حرف حرف خودش باشه از خرید در محام تا نشستن سر میز و انتخاب شام و .. آخرش هم گفت : بریم بیزبان (منظورش همون میزبان است) من مرغ تامی دوست دارم بخورم .ممنونم مریم جون که اینقدر صبوری و مهربونی دربرابر یونای شیطون بلای من داریبغل

شب هم کسری اومد و با یونا کلی بازی کردن.

پنجشنبه(6مهر) شب هستی خانم و عمو علی و خاله هاله مهمان ما بودن که خیلی خوش گذشت.بچه ها بازی کردن و خدا رو شکر بزرگ شدنشون رو میشد احساس کرد چون اصلا کاری به ما نداشتن بغل ما هم کلی صحبت کردیم. صحبتهایی که من رو به این فکر انداخت که اطلاعات تاریخی خودم رو  افزایش بدم و خوندن کتابهای تاریخی رو جز برنامه ام قرار بدم.

جمعه(7مهر) شب مریم جون و آرین و آرتین گلی پیش ما بودن و یه شب خوب و فراموش نشدنی در کنار هم داشتیم بغل اول این عکس رو ببنید...هزار ماشالله  قلب

آرتین جونم که عاشقشم یه نی نی بینظیر و غیر قابل وصف ماچقلبکلی با هم بازی کردیم و صحبت کردیم بغل

و یونا و آرین گلی رو هم که دلشون نمیومد از بازی کردن با هم دل بکنن به زور و با کلی سعی و تلاش خوابوندیم.

شنبه(8مهر) خاله نیلانی اومد پیشمون بغل

هر دفعه که پست میذارم بادم میاد که فراموش کردم بگم مدتی است اسم من به دمی(demi) و باباسعید به دبی(debi) و خاله نیلان به خاله نیلانییه(neiyyeh) تغییر پیدا کرده متفکر

و یونا مرتب میگهthe berekati berefori و من هم فکر میکردم از ادهی(معصومه) عربی یاد گرفته تا اینکه بابا سعید متوجه شد که این جمله رو از    pingu یاد گرفته منتظر  و مرتب تکرارش میکنه



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed