یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ :: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

امسال هم مثل پارسال مدرسشون یه جایی رو بهمون معرفی کرده بودن که لباسها رو از اونجا تهیه کنیم .خدا رو شکر رنگ و مدل لباسشون بد نیست ولی وقتی برای اندازه زدن بردمش لباسها را در سایزهای مختلف آماده کرده بودن و اینجوری نبود که برای هر کدوم از بچه ها جداگانه اندازه بزنن و به سایزش لباس رو تهیه کنن.سایز 1/5رو تنش کردم یه کم کوتاه بود و سایز 2 رو که تنش کردن خیلی گشاد بود ... وقتی صحبت کردم اسم یونا رو یادداشت کردن و قرار شد دو دست از سایز 1/5 (البته بلندتر) براش درست کنن و من هم کلی خوشحال شد تا روز 2 شنبه (20 شهریور) که رفتیم لباس رو تحویل بگیریم ...اونقدر شلوغ بود که فروشنده و مشتری رو نمیشد از هم تشخیص داد تعجب هر مامان  یه دست لباس به دستش بود و یه گوشه رو برای پرو پیدا کرده بود و باباها هم که به انتخاب سایز به مامانها کمک میکردن و اونایی هم که بچه دیگه ای داشتن یا همراهی مثل خاله یا عمه ... تصور کنید اونجا چه وضعیتی بودنگران.یه سالن کوچیک با دو سه تا اتاق کار و این همه جمعیت.راستش من که نتونستم اتاقی به اسم اتاق پرو تو اون شلوغی پیدا کنم .فکر کنم سفارش 2/3 مدرسه های اهواز هم به این خیاطی داده بودن چون  من اسم اکثر  مدرسه ها رو شنیدم و تنوع رنگ ها هم دلیل بر متفاوت بودن مدرسه ها بود .بالاخره به سختی خودم رو به یکی از خانم های فروشنده رساندم و کلی از جریان لباس یونا و سفارشمون گفتم و نتیجه این که یک عدد لباس سایز 1/5 رو بدون تغییر در بلندی لباس تحویل گرفتم منتظرو گفتن برای دست دومش وسطای مهر بیایید و همون موقع اندازه دلخواهتون رو درست میکنیم, فعلا به هر کس یه دست بیشتر نمیتونیم بدیم متفکر تو اون وضعیت یه بار دیگه لباسها رو تن یونا کردم و ترجیح دادم همون 1/5 رو بردارم آخه سایز 2 زیادی بزرگ بود .

پارسال برای لوازم التحریرشون یه نوشت افزار رو معرفی کردن و وسایل رو آماده شده بهمون دادن(به جز  کیف و جامدادی که انتخابش با خودمون بود) و برای انتخاب مارک یا نوع وسایل حق انتخاب نداشتیم و نظرشون این بود که همه بچه ها باید یه مدل باشن .البته انتخابشون بد نبود به تعداد لازم بودو جنس و مارکشون هم خوب بود .اول سال همه رو برچسب زده و تحویل دادیم وآخر سال هم همه رو مرتب و منظم بهمون تحویل دادن.

امسال با مدرسشون تماس گرفتم و گفتن که وسایل رو باید به سلیقه خودتون بگیرید ولی فعلا خرید نکنید تا معلمشون بگه چه چیزهایی تهیه کنید.من هم که تحمل نداشتیم تا اول مهر صبر کنیممژه یه مقدار خرید کردم .کلی هم ظرف غذا برای پسری گرفتم تا شاید به ذوق ظرفهای جدیدش عنایتی هم به خوردنی های توش نشون بده .

از پسر کلاس اولیمون قول گرفتیم که جعبه جدید مدادرنگیشو به سرنوشت جعبه های قبلی دچار نکنه. یونا تمام جعبه مداد رنگی هایی که براش میگرفتیم یا بهش هدیه میدادن رو سریع مینداخت دورتعجب. حتی فرصت نمیداد مدادهای بیچاره 5 دقیقه در جعبشون باشند.و بعدش مداد ها رو میذاشت تو کشو اش.نمیدونمسوال شاید فکر میکرد مثل کفش است که جعبه اش رو نگه نمیداریم.البته من خیلی براش توضیح میدادم که مداد رنگی باید تو جعبه باشه ولی میگفت من دوست ندارم.این هم بازمانده مداد رنگی های بدون جعبه منتظر

دلم نیومد براش یه جعبه مداد رنگ جدید نگیرم خجالت انگار خودم بیشتر از یونا شور و شوق دارمخجالت احساس یه شروع دوباره.مامان لیلی و یونا به کلاس اول میروند

از چهارشنبه (22شهریور) تا دوشنبه(28شهریور) بوشهر بودیم و در جمع خانواده بغل

چهارشنبه(29شهریور) جشن شکوفه ها بود. آقا یونا رو از زیر قرآن رد کردیم

و  سه تایی رفتیم مدرسه.

مراسم سخنرانی مسولین و معرفی معلم ها و معاون و ...بعدش هم شعر و موسیقی و ر ق ص بختیاری و شوشتری و عربی

به همراه آتش بازی وبپر بپر و دست و شادی بچه ها بغل

یونا و امیر علی

 

ولی آقا یونای ما خیلی جدی نشسته بود و هنوز خواب از سرش نپریده بود بغل

و ترجیح داد با موبایل مامان لیلی مشغول باشه متفکر

بعد از کلاس بندی بچه ها به کلاسهاشون رفتن.

 یونای کلاس اولی من در کلاس 5 دبستان شهید ابراهیمی در کنار دوستش متین :

و خانم معلمشون خانم احمدی کتابهاشون رو به همراه یه جایزه(مکعب های ریاضی چینه) به همه بچه ها دادبغل

 و همچنین لیست وسایلی رو که باید تهیه میکردیم و اونجا بود که مامان لیلی عجول فهمید نباید زودتر خرید میکردهخجالت...

خانم معلمشون گفت دفتر 40 برگ بگیریم و سیمی نباشد من همه دفترها رو 100 برگ سیمی گرفته بودم خنثی .خط کش ساده و شابلون دار 20 سانت همون مدل که بهمون نشون داد و همه وسایل رو باید دقیقا همونجوری که گفتن تهیه میکردیم.

یونای من قدم گذاشتنت به دنیای علم و دانش مبارک .بسم الله گفتم و برای بالا رفتن از اولین پله از پلکان ترقی با تو همگام شدم .از خدای بزرگ میخوام که به من این توان رو بده که تا رسیدنت به اوج و موفقیت همراهت باشم.پسرم پیشرفت و موفقیت تو بالندگی من است.

5 شنبه( 30 شهریور) صبح مدرسه یونا جلسه بود ,البته بدون حضور بچه ها .بعد از ظهر به پیشنهاد بابا سعید جون  با آرین و آرتین گلی و خاله مریم و عمو مازیار رفتیم آبادان که خیلی خیلی خوش گذشت بغل



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱ :: ٤:٠٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پ.ن: انتخاب لباس , کفش , ساعت , مدل مو ,آتلیه و مدل و ژست عکسها و ...  با خاله نیلان بوده .ممنونم خاله نیلانی مهربون و باحوصله بغل دوست داریم قلبماچ



موضوع مطلب : آتلیه 6 سالگی / خاله نیلان
جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ :: ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این هفته هم گذشت .مثل همیشه با پسری کارتن دیدیم, فیلم دیدیم, قهوه تلخ دیدیم ,گفتیم ,خندیدیم , بازی کردیم و قدم زدیم ,کیف و دفتر و وسایل مدرسه رو با سلیقه پسری انتخاب کردیم و خریدیم و از حس دوباره کودک شدنمان لذت بردیم. آقا یونا اسکوتر بازی کرد ,دوچرخه سواری کردو با هم تا سر کوچه رفتیم و برای عصرونه شیرینی خریدیم و تا رسیدن به مقصد 20 سوالی بازی کردیم و خندیدیم و خندیدیم ...

با لبخند آقا یونا لبخند زدیم و با شادیهایش شاد شدیم به خاطر قلب مهربونش و دنیای مهربونی که نثارمون میکنه خدا را صد هزار بار شکر کردیم . خوشبختی یعنی همین, لذت بردن از بالاترین نعمتی که خدا به ما داده و ما اون رو میبینیم بغل

یونا روز به روز آقاتر میشه .دیگه گذشت اون زمانی که ظهرها نمیتونستم بخوابم و به هر بهانه ای من رو بیدار میکرد.الان وقتی تلفن زنگ میزنه و من خواب هستم سریع گوشی رو بر میداره که صدای زنگ من رو بیدار نکنه و میگه مامانم خوابه .و تا بیدار میشم بهم میگه که چه کسی بهم زنگ زده.وقتی میبینه سرحال نیستم نگرانم میشه و  اصرار میکنه مامان میخوای با بابا ببریمت بیمارستان ؟مریض نیستی ؟الکی نگیا ؟اگه مریضی حتما بگو که ببریمت.نکنه از بیمارستان میترسی ؟بیمارستان ترس نداره.دیدی من هم رفتم ؟سرم میزنی خوب میشی .اصلا هم درد نداره فقط اولش یه کم درد داره

روز و شب من و باباسعید رو غرق در بوسه میکنه و دوستت دارم رو هزاران بار ازدهان کوچولو وخوشگلش میشنویم .تو بیان احساساتش غرور و خجالتخجالت نداره.

خیلی خوشحالم که برخلاف نگرانی هایی که برای بزرگ کردنش داشتم الان یه یونای صبور, مهربون ,شجاع و با روابط اجتماعی بالا رو دارم .وقتی ازمون چیزی میخواد با صحبت کردن به نتیجه میرسیم درست مثل آدم بزرگا. یونای من خیلی زود با دنیای لجبازی و گریه زاری های کودکانه خداحافظی کرد .

شاید این نتایج سخت گیری های خودمون بود وشاید هم شخصیت خود یونا این جوری شکل گرفته. نمیدونم ... وقتی به میوه های مصنوعی روی میز نگاه میکنم جای دندون بچه های همه دوستانمون رو روی اون میبینم و فقط جای دندون یونا روی اون نیست.چون از بچگی بهش اجازه نمیدادم به چیزی که مربوط به اون نیست دست بزنه و بهش تذکر میدادم اونم با جدیت عصبانیچون این براش یه عادت میشد که اگه جای دیگه غیر از خونه خودمون بره میتونه به هر چیزی دست بزنه و بازی کنه .بیشتر مواقع که میرفتیم مهمانی حتی اسباب بازی های خودش رو میبردم که با اونا بازی کنه .

این صحبتها دلیل بر ساکت و خموش بودن یونا نیست.یونا همچنان اکتیو و پر انرژی است ولی غیر منطقی و لجباز نیست . مثلا,این روزها همش در حال جنگ با قوری است و بهش یادآوری کردم که اگه عروسک قوری خراب شه نمونه اش تو بازار نیست که بخوام جایگزینش کنم و غصه ات میگیره.با چشمای متعجب من رو نگاه میکنه و میگه  چرا ؟

ومن : آخه عروسک قوری قدیمی است

و این است که قورانه و هویچ رو برای جنگ انتخاب میکند ولی اونقدری بهش نمیچسبدافسوس .جنگ با قوری چیز دیگری استخیال باطل

یونا لباسهای تنگ رو زیاد دوست نداره از طرفی خاله نیلانش دوست نداره یونا لباسهای گشاد بپوشه و همیشه به من میگه براش لباسای تنگ و کیپ بگیر. من داشتم از یکی از لباسهای جدید یونا برای خاله نیلان تعریف میکردم که تازه خریده ولی  2بار بیشتر تنش نکرده و میگه تنگه باهاش راحت نیستم و...

یونا : 2 بار نه ...3 بار تنش کردممژه

من :3 بار ؟! بار سومش کی بود من یادم نیستمتفکر

یونا : وقتی میخواستم بخرم و پرو اش کردم از خود راضی

یونا آروم و با لبخند :مامان میخوام یه چیزی بهت بگم

من : بگو پسرم

یونا : من با این که پسرم از رنگ صورتی خوشم میادخجالت

من: اشکال نداره مامانی همه رنگها قشنگ و دوست داشتنی هستن.

رفته بودیم برای خرید و متاسفانه فروشنده مغازه ای که همیشه مشتری اون بودیم رحمت خدا رفته بود و من و بابا سعید خیلی ناراحت شدیم و اصلا باورمون نمیشد چون خیلی آقای جوان و خوش اخلاقی بود ...

یونا : مامان نمیدونم چرا همش این روزها اتفاقای بد میوفته... نه ؟

من : چرا پسرم ؟

یونا :اولش که برای بابای خاله مریم اینا اتفاق بد افتاد بعد عموی خاله مریم و الان هم این آقاهه

من : پسرم باید دعا کنیم که همیشه برای همه اتفاقای خوب بیوفته و هیچکس ناراحت نباشه

یعنی ما یه جوری رفتار کرده بودیم که یونا متوجه نشه و فکر کنه عموی خاله مریم و آقای فروشنده مریض هستن و ما از بیماریشون ناراحتیم ولی مگه میشه چیزی رو از آقا یونا قایم کرد منتظر


پ.ن   : دوست خوبم مریم جون از شنیدن خبر فوت عموی عزیزتون بسیار متاثر شدم ,این واقعه دردناک رو خدمت شما وخانواده محترم تسلیت عرض می کنم واز درگاه خداوند متعال میخوام که بهتون صبر بده . مارو هم در غم عزیز از دست رفته تان شریک بدونید.دوست خوبم امیدوارم هیچوقت چشم هات رو غمگین نبینم .



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ :: ٦:۱٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه(3مرداد) نیما و نیلوفر و مامان و بابای گلشون ناهار پیشمون بودن و جای شما خالی یه ماهی کبابی خوشمزه خوردیم که مامان نیلوفر و نیما زحمت درست کردنش رو کشیدن.

بعد از ظهرش با مریم جون و آرین و آرتین گلی رفتیم سینماو فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه   رو دیدیم.خیلی خوش گذشت و لذت بردیم بغلیونا و آرین با دقت فیلم رو دیدن و کلی خندیدنخندهقهقهه فقط آخر فیلم یونا گفت مامان موبایلت رو بده بازی کنم گفتم چرا ؟مگه نمیخوای آخرفیلم رو ببینی ؟گفت :آخه آخرش غم انگیزه .غم انگیزش رو دوست ندارم منتظر

یونا و آرین گلی جلو در سینما :

آرتین گلی هم  اولین تجربه فیلم دیدنش رو با نمره بیست پشت سر گذاشت.با دقت پرده سینما رو نگاه میکرد و من مونده بودم به اون چشمای متعجب و زیبا (ماشالله) نگاه کنم یا فیلم رو ببینم .و این بود که ترجیح دادم آرتین جونم رو ببینمبغلقلب که صد البته زیباتر بود و فقط به شنیدن صدای کلاه قرمزی بسنده کنم لبخندبعدش هم همگی اومدیم خونه ما و بچه ها بازی کردن و من و آرتین جونم و مریم جون هم کلی صحبت کردیم بغل(تعجب نکنید آرتین جونم ماشالله اینقدر خوشمزه صحبت میکنه و صداهای خوشگل میده که نمیتونم توصیفش کنم, شنیدن کی بود مانند دیدن ماچ)

یونا از صحبت کردن پشت تلفن زیاد خوشش نمیاد و عمه ها و خاله ها و همه فامیل هم که ازش دورن و دوست دارن صداشو بشنون ولی یونا ...خنثی

تنها کسی که یونا باهاش تلفنی صحبت میکنه آرین گلی است .دوتایی اینقدر با مزه و جدی صحبت و بحث میکنن مثل دو تا آدم بزرگ و موضوع صحبتشون هم تبادل نظر ایکس باکسی و قرار برای با هم بیرون رفتن و خرید بازی است قلب

شنبه(4مرداد) خاله سهیلا جون اومد دنبال مهمون کوچولومون برفی (آقا خرگوشه) وبردش.یونا از رفتنش ناراحت شد انگار بهش عادت کرده بود و خاله سهیلا جون بهش قول داد یه نی نی خرگوش براش بخره .

یونا خیلی حوصلش سر رفته بود چون persiantoon قطع بود و برای بازی هم بابا سعیدش time مشخص کرده بود .یه کم با هم 20 سوالی بازی کردیم و یه کم هم مغازه بازی که طبق معمول قوری هم وارد ماجرا شد البته به همراه خواهرهاش هویج و قورانه متفکر شب هم با بابا سعید فیلم  avengers رو دیدن.پسرمون پایه فیلم دیدن با بابا سعیدش است بغل

یکشنبه(5مرداد) خدا رو شکر کسری اومد خونمون و با یونا سرگرم بودن

دوشنبه(6مرداد) با مریم جون و آرین و آرتین گلی رفتیم بیرون که مثل همیشه خوش گذشت قلب

خاله مریم جون زحمت کشیدن و هدیه تولد یونا رو بهش دادن.ممنونم خاله مریم مهربون بغل دست شما درد نکنه ماچ

یونا وقتی هدیه اش رو گرفت به خاله مریم گفت : خاله مریم همین که شما میایید خونه ما برای من جایزه است قلب

این نشون میده که یونا چقدر خاله مریم و آرین و آرتین گلی رو دوست داره بغل.

یونا همش آرتین جونم رو میبوسه ماچو وقتی خاله مریم ازش میپرسه میخوای مامان برای شما هم یه نینی بیاره؟ میگه : نه من فقط آرتین رو دوست دارم قلب

سه شنبه(7مرداد) طی یک عملیات سریع السیر کابینتها رو خالی کردم برای تمیزکاریمنتظر ...

چهارشنبه(8مرداد) و پنجشنبه(9مرداد) به تمیز کردن خونه گذشت و یونا هم با باباسعیدش مشغول بازی و دیدین فیلم بود.بعد از ظهرها هم با باباسعید و یونا رفتیم بیرون و  شام خوردیم و قدم زدیم و خرید کردیم  .

دیگه چیزی تا باز شدن مدرسه ها نمونده و من به جای یونا اضطراب دارمنگران .بازم غذا نخوردن یونا تو مدرسه و درسها و ... شروع میشهاوه.برای لباس فرمش بردمش و براش اندازه زدن باید بیست شهریور بریم تحویل بگیریم .بقیه وسایلش رو هم  باید به امید خدا تو این مدت آماده کنم .

این روزها یونا موقع صحبت کردن مخصوصا با دوست جوناش اول جملاتش میگه آقا  ...آقا ببین این جاشو باید زرد بزنی..آقا نمیشه ...آقا ....

و از دیگه تکیه کلامهاش اگه اشتباه نکنم است ...

مامان اگه اشتباه نکنم ساعت یه دور بزنه بابا میاد ...اگه اشتباه نکنم امروز کسری میاد با من بازی کنه ...

و بسپرش به منابله

هر جا کاری انجام میشه یک عدد آقا یونا وارد عمل میشه و میگه بسپرش به من متفکر ....



موضوع مطلب : کلاه قرمزی و بچه ننه
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed