یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ :: ٩:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پنج شنبه(15 تیر) شب خاله هاله و عمو علی و هستی خانم مهمان ما بودن که شب خیلی خوبی بود بغل

جمعه(16 تیر) پروژه داشتیم اونم از نوع کله پاچه ای خنده .

شب قبلش عمو علی از یه جایی برامون تعریف کرد که کله پاچه خوبی داره و من هم که خیلی خیلی دوست دارم خوشمزهبدم نیومد یه سر بریم چون من کله پاچه رو فقط وقتی میریم بوشهر و مامانم درست میکنه میخورم و تو اهواز جایی رو سراغ نداشتم که کله پاچه اش خوب باشه ... اینجوری شد که قرار گذاشتیم جمعه با هماهنگی عمو علی بریم کله پاچه خوریمژه

عمو علی تماس گرفته بود و بهش گفته بودن تا 8 شب اونجا بازه و 6.30 زنگ بزنیم و سفارش بدیم و قرار شد ما قبل از  7.30 بریم خونه اونا و با هم بریم برای شام

ظهر یه غذای سبک درست کردم که بتونیم حسابی کله پاچه بخوریم و قرار شد  برای بچه ها هم دیزی یا یه غذای دیگه بگیریم.

بعد از رفتن به خونه عمو علی اینا ساعت 6.30 عمو زنگ زدن و آقاهه گفت کله پاچه تمام شده منتظر عمو علی و بابا سعید رفتن یه جای دیگه که عمو علی آدرسشو داشت و اونجا هم تمام کرده بود متفکر این شد که راهی هزار دستان شدیم که دیزی بخوریم ....

ولی اونجا هم نیم ساعت گذشت ...یکساعت گذشت ...  و خبری از غذای ما نشد تعجب گفتن منتظرن نون برسه منتظر

نتیجه این که بعد از خوردن سالاد و دوغ بدون خوردن غذا بلند شدیم و راهی آترین شدیم و کله پاچه تبدیل به فست فود شد خیال باطل

روز خوبی بود و یه صفحه از دفتر خاطراتمان رو رقم زد .کلی خندیدیم از پروژه کله پاچه خوری ...

یکشنبه (18 تیر)یونا خان رو بردیم شهربازی مهزیار که حسابی بازی کرد و بهش خوش گذشت.

جمعه (23تیر) تولد سپهر نازم دعوت بودیم که به همه ما خیلی خوش گذشت بغل ممنون عمو محسن و خاله ساراجونقلب

یونا و  سپهر نازنازی :

کیارش-سپهر-یونا

بچه ها در حال ناخنک زدن به کیک به پیشنهاد و اجازه خاله سارا جون (پیشنهاد جالبی بود چون بچه ها خیلی ناخنک زدن به کیک تولد رو دوست دارن )

یونا این روزها مرتب در حال بازی و دیدین tv است و ...

بابا سعید : یونا نباید این قدر بازی کنی و تلوزیون ببینی چشمت درد میگیره باید ساعت بگیریم که به اندازه همون چند ساعت ببینی

یونا : خوب من چیکار کنم شما بهم تذکرنمیدین متفکر

یونا حسابی با خاله نیلانش مشغول استقلب و بهش خوش میگذره .همش میگه :خاله نیان حالا میخوای چه جوری سرم رو گرم کنی؟

دوره اول کلاس اسکیت هم تمام شد و برای دوره دوم منتظر تصمیم گیری آقا یونا هستیم.



موضوع مطلب :
جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱ :: ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

دوشنبه(5تیر) شب که یونا از کلاس اسکیت برگشت  کسری اومد پیشش و حسابی با هم بازی کردن من که ساعت 12.30 خوابیدم و متوجه نشدم کسری کی رفته خونشون تعجب

سه شنبه (6تیر) ظهر هم کسری اومد پیش یونا و تا بعد از ظهر  دوتایی مشغول بازی بودن

خدا رو شکر تو این سن بچه ها خوب با هم کنار میان و بازی میکنن و وقتی یونا با دوست جوناش مشغول بازی است من راحت میتونم به کارام برسم چون اصلا به من کاری ندارن و خونه رو هم به هم نمیریزن.یه جورایی فکر کنم این سن بچه ها سن خیلی خوبیه یونا اگر هم تنها باشه سرش به کار خودش است. شب تا صبح persiantoon میبینه صبح تا ظهر میخوابه و ظهر تا بعد از هم به بازی میگذره .اگه ببرمش بیرون که میادش و اگه نبرم هم چیزی نمیگه و خودش رو مشغول میکنه.خدا رو شکر دیگه پسرکم بزرگ شده قلب البته موارد استثنایی هم وجود داردابله که قابل چشم پوشی است. مثلا وقتی میریم پاساژ امام رضا منتظراونجاست که دیگه نمیتونه از خریدن play mobileصرفنظر کنه و من رو اینجوری میکنه کلافه

سه شنبه شب من و بابا سعید و یونا با خاله مریم و عمو مازیار و آرین گلی و نی نی آرتین رفتیم  رستوران سنتی هزاردستان

و مهمان آقا آرتین گل بودیم و شیرینی به دنیا اومدنش رو یه دیزی خوشمزه و بعدش هم یه چایی زعفرونی خوردیم خوشمزه. دیگه از این گل پسرمون چیزی نگم بهتره چون دلتون آب میشه اینقدر که دوست داشتنی و نازه ماچ من که ازش سیر نمیشم و دوست دارم همش بغلم باشه و ببوسمش و باهاش صحبت کنم . با دقت و با چشمای نازش(هزار ماشالله) نگاه میکنه و گوش میده بغل

شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت ممنونیم عمو مازیار و خاله مریم جوووون بغلانشالله شام دکترای آرین گلی و آرتین گلی قلب

چهارشنبه(7تیر) یونا رو بردم اسکیت که خوب بود و  بابا سعید هم  رفتش ماموریت تهران و من و مرد کوچکم تنها شدیمافسوس

یونا و سام قبل از نرمش :

قهرمان من بعد از اتمام تمرین :

پنج شنبه(8تیر) صبح یونا رو برای سنجش بردم و شناسنامه سلامت رو گرفتیم و اونجا دو تا از هم مهد کودکی های سابق یونا رو دیدیم که یونا تحویل نگرفت و گفت ازشون یادم نمیاد متفکر

آقا یونای 5 سال و 10 ماه و تفریبا 7 روزه ما وزنش23 کیلو و قدش 123 بود.

بعد از اتمام سنجش با یونا رفتیم خرید و کل پنج شنبه رو گرفتار کار خونه بودم اوه

جمعه(9تیر) خاله مریم گل و پسرای دسته گلش مهمان ما بودن که خیلی بهمون خوش گذشت بغلیونا و آرین گلی کلی بازی کردن و صد البته من و نی نی آرتین قلب

ای جاااانم زبونشو بغل

اینجا پسملی هامون دراز کشیدن و بازی میکنن ولی دسته رو به نی نی آرتین نمیدن که بازی کنه و فکر میکنن نی نی استمنتظر

ولی نی نی آرتین هم بیکار نمینشینه و خودش رو به یونا نزدیک میکنه

و ...

یونا : آرتین قلقلکم نکن

این داستان مصور واقعی است .نمیدونید چقدر خندیدیم خنده وقتی یونا این حرف رو به آرتین زد .

جمعه بعد از ظهر با هم رفتیم بیرون البته به صورت سریالی چون وسطاش نی نی مون داشت اذیت میشد و بردیمش پیش عمو مازیار و شام رو به پیشنهاد یونا و آرین  بیرون خوردیم.

شنبه(10تیر) کلاس اسکیت به خوبی پیش رفت.یونا خیلی وقت پیش به طالع بینی pmc علاقه داشت و میگفت من شیرم (یونا متولد مرداد است)و کلی کیف میکرد و به هر ماهی که میرسید میدونست کدوممون هستیم ...

تو مسیر رفتن به اسکیت یونا : مامان میدونی چرا میگفت من شیرم ؟

من : کی میگفت شما شیری ؟

یونا :خوب همون که تلوزیون نشون میداد

من : کدوم؟ (مامان لیلی بیچاره از مشغله زیاد یادش میره ناهار چی خورده)

یونا : بابا همون که قبلا تو pmc می دیدیم من شیر بودم هر کدوممون یه چیزی بودیم یادت رفته

من : آهااا خوب یادم اومد چی شده مگه ؟

یونا : معلوم شد چرا من شیر بودم (اشاره به دندونای نیشش) این دوتا دندونامو ببین مثل دندونای شیر تیزه .من شیرم برای همینه دیدی ؟

و من منتظر : بله مامانی دیدم 

یکشنبه(11تیر)  بعد از ظهر آرین گلی به یونا زنگ زد و پس از یه مذاکره ایکس باکسی در خصوص یه مرحله از بازی , من و یونا رفتیم خونه مریم جون اینا و کلی بهشون زحمت دادیم و قویماغ و آش گوشواره بسیار خوشمزه ای رو که مریم جون زحمت کشیده بود خوردیم و 12 شب برگشتیم خونه

آرتین کوچولو هزار ماشالله هر روز ماهتر از دیروز بغل ...وقتی بیداره حسابی با هم بازی میکنیم و قربونش بشم دل من رو میبره قلب با اون نگاه های قشنگش بغل

دوشنبه(12تیر)بعد از ظهر با یونا رفتیم بچه های پرتقالی که براش جایزه بگیرم وروجک به بابا سعید گفت براش چیزی نیاره چون خودش انتخاب کرده  و میدونه میخواد چی بگیره.همه playmobil هاش رو هم شبیه هم میگیره کلی بهش نگاه کردم تا تفاوتش رو با اونی که قبلا خریده بود متوجه بشم ابله

بعدش رفتیم اسکیت و بابا سعید جون از ماموریت برگشت و وسایلش رو گذاشت خونه و اومد پیشمون و من و یونا از یرگشتنش خیلی خوشحال شدیم بغل یونا  اینقدر ذوق زده بود که نمیدونست چیکار کنه قلب

سه شنبه(13تیر) رفتیم دیدن نیما و نیلوفرو مامان و بابای گلشون

و نزدیک 12 شب سر از فست فود میزبان در آوردیم متفکر بعد نیما کوچولو دوست داشت بستنی بخوره که اومدیم خونه ما و بهش بستنی دادیم خودمون هم یه چایی دور هم خوردیم بغل

چهارشنبه(14تیر) خاله نیلانی گل از بوشهر اومد و خیلی خیلی خیلی خوشحالمون کرد قلب به یونا نگفته بودم که خاله نیلان قراره بیاد که سوپراز شه. ظهر که خاله نیلانی رسیده بود یونا خواب بود و خاله نیلانی تحمل نیاورده بود و تو خواب بوسیده بودش.یونا چشماشو که باز کرده و خاله گلش رو دید اینقدر ذوق زده بود که از خوشحالی به من که اداره بودم زنگ زد و گفت : مامان حدس بزن کی اومده ؟

من : نمیدونم مامانی کی اومده ؟

یونا : خاله نیلان..به خدا... به خدا ...راست میگم.قسم میخورم.مامان یعنی تو هم نمیدونستی ؟واقعا تو هم نمیدونستی خاله نیلان میخواد بیاد ؟

من : نه پسرم من هم نمیدونستم دروغگو

هدیه خاله نیلانی گل که بابا سعید رو ساعتها مشغول کرد.(143 قطعه رو باید وصل میکرد) :

کسری از بعد از ظهر اومد خونمون و شب امیر حسین کوچولو و مامان و بابای گلش مهمانمون بودن که خیلی خوش گذشت بغل

پ.ن.1 : یونا داشت کارتن ستاره لارا رو نگاه میکرد به من گفت : مامان تو دوست داری ستاره لارا به چی بخوره ؟ فکرش رو خوندم ولی دلم نیومد بهش چیزی بگم ,گفتم : نمیدونم مامانی بهش فکر نکردم

یونا : من بهش فکر کردم دوست دارم به قوری بخوره که قوری واقعی شه .زنده شه 

خیلی ناراحت شدم کاش میشد قوری رو کم کم از ذهنش پاک کنم این وابستگی زیاد میتونه باعث ناراحتی اش بشه خیال باطل

پ.ن.2 :از فاطمه جون عزیزم خیلی خیلی ممنونمبغل که زحمت کشیدن و اسم یونا رو برای برنامه آبرنگ نوشتن متاسفانه جور نشد و نتونستم یونا رو ببرم ناراحت که براش به یادگار بمونه و  بتونیم دوستای خوب وبلاگیمون و فاطمه جون نازنینم رو ببینیم افسوس

فاطمه جون مهربون باز هم یه دنیا تشکر از طرف مامان لیلی و یونا انشالله همیشه شاد شاد شاد باشی قلبماچ



موضوع مطلب :
دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هفته قبل یه روز با یونا و مریم جون و آرین گلی رفتیم خرید و چند جا برای کلاس موسیقی بچه ها سر زدیم که متاسفانه دیر وقت بود و همشون تعطیل بودن خیال باطل آرتین جون هم با ما همکاری کرد و پیش بابا جونش موند ولی با بیدار شدنش خاله مریم سیندرلا شد و سریع خودش رو به شاهزاده آرتین رسوندبغلاین وسطا یونا و آرین کلی دلخور شدن ودوست داشتن بیشتر پیش هم باشن.انشالله زود شاهزاده آرتین بزرگ میشه و پسرامون سه تایی با هم حسابی بازی میکنن و خوش میگذرونن

چهار شنبه (31 خرداد) صبح یونا رو بردیم برای واکسن (سرخک ,سرخچه ,اوریون بار دوم) که پسری ترسیده بود, مخصوصا وقتی فهمید باید تو دو تا دستش آمپول بزنه و به خانم پرستار میگفت آخه چرا 2 تا ؟!

یکی از دستاش حسابی ورم کرد و خانم پرستار گفت تا 48 ساعت هر 4 ساعتی بهش استامینافن بدیم و بیرون هم نبریمش .اینجوری شد که کلاس اسکیت 4 شنبه رو کنسل کردیم .

پنج شنبه(1 تیر) بعد از ظهر رزا گلی اومد پیش یونا و من و خاله سهیلا بعد از مدتها یه فرصت پیدا کردیم که یه ساعتی با هم بریم ایکیا و خرید کنیم بغلممنونم خاله سهیلا جون قلب

پنج شنبه شب خاله میترا و عمو وحید و مجمد گل اومدن پیشمون و تا 4 صبح گفتیم و خندیدیم و محمد هم دسته xbox خودش رو آورد و با یونا دو تایی بازی کردن

جمعه(2تیر) ناهار مهمان اونا بودیم و خاله میترا یه آبگوشت چرب و خوشمزه بهمون داد خوشمزه که حسابی خوردیم وبا اینکه سیر شدیم ولی بازم دوست داشتیم بخوریمخجالت .(جای همتون خالی بغل)

بعد ازظهر من و خاله میترا  رفتیم مرکز خرید که من مغازه شون  رو که یه هفته است افتتاح شده ببینم و خرید کنم (براشون آرزوی موفقیت میکنمقلب ).بچه ها هم موندن پیش باباهای مهربون بغل که به بازیشون ادامه بدن...

شنبه(3تیر) یونا رو بردم اسکیت و به مربیش سفارش کردم که مراقبش باشه چون دستش هنوز ورم و درد داشت.

مربیش هم دست یونا رو نگاه کرد و دید که چقدر ورمش زیاده گفت بهش تمرین سخت نمیدم و .....

این جلسه اسکیت اصلا به یونا خوش نگذشت و از اول تا آخر کلاس در حال نطق کردن و غر زدن بود و همش میگفت : پام درد میکنه... دلم درد میکنه ...سرم درد میکنه ...خسته شدم...  خوابم میاد چون ظهر نخوابیدم دروغگو(اصلا عادت به خواب ظهرنداره متفکر) و... و...

هر دوری که میزد از کنار من که رد میشد اینا رو میگفت و میرفت منتظر به حدی که تصمیم گرفتم از جلسه بعد بذارمش و برم که من رو نبینه (از اون تصمیم هایی که هیچ وقت عملی نمیشه مژه آخه دلم نمیاد تنهاش بذارم )

مربیشون هم کلی با یونا همراهی میکرد و کمکش میکرد ولی یونا با قیافه اینجوری ناراحت...

آقای مربی : چی شده یونا ؟

یونا :استاد پام درد میکنه ناراحت

آقای مربی : پاااات ؟؟؟!!!!! مگه نگفتی تو دستت واکسن زدیسوال

یونا : آره ولی الان پام درد میکنه

این استاد گفتنش من رو کشته خنده .بدون اجازه استاد حاضر نیست آب بخوره یا استراحت کنه فقط غر میزنه ابله .اون جلسه مربیشون آب آورده بود و گفت دیگه با خودتون آب نیارید اینجا آب هست .یونا متوجه نشد و فکر میکرد گفته آب نخورید دیدم یونا نصفی از تایم گذشته آب نمیخوره و وقتی ازش میپرسم آب نمیخوری ؟ میگه نه اخرش گفت : چرا اینقدر به من میگی آب نمیخوری... استاد گفته آب نخورید بازنده

و بعد از اتمام کلاس ...

یونا خان :  الان هم حتما باید برم دوش بگیرم.آره؟تو میگی باید دوش بگیرم؟آخه حوصله دوش گرفتن ندارم ...دیشب من حمام بودم ...

و نتیجه....

به این شکلی شدن من ختم شد کلافهو بهش گفتم هر کاری دوست داشتی انجام بده. دوست داشتی حمام هم نکن قهر کلاس اسکیت هم نرو ناراحت ولی تا یکسال خبری از سی دی و اسباب بازی نیست (یک عدد مامان لیلی عصبانی منتظر)

و یونا : باشه هرچی تو بگی اگه تو بگی حمام میکنم اسکیت هم میرم اصلا هرکاری که تو گفتی من انجام میدم

ظاهرا روش معکوس بیشتر جواب میده ابله

من هیچوقت یونا رو به اجبار کلاس نمیفرستم و خودش خیلی دوست داشت اسکیت یاد بگیره فکر کنم به خاطر واکسنش بی حال بود , از طرفی ساعت کلاسش با  ساعت پخش کارتن  مورد علاقه اش باب اسفنجی     همزمان است و با اینکه میذاره ضبط شه بازم ناراحت  است .

یکشنبه(4تیر) شام دعوت عمو علی و خاله هاله گل بودیم و بهشون زحمت دادیم قلب و هستی خانم و یونا هم تا تونستن  بازی کردن و کارتن دیدن و با یه خداحافظی action از هم جدا شدن مژه (جنگی کردن اساسی ... البته همراه با خنده و شادی قلب)شب خوبی بود و به همه ما خوش گذشت بغل

دوشنبه(5تیر)  تا نیم ساعت دیگه میریم کلاس اسکیت ببینم پسری امشب چیکار میکنه ...

پ.ن : یونا با بابا سعید رفت اسکیت و برگشت خدا رو شکر گل پسرمون حسابی تمرین کرده و بهانه هم نگرفته اوه

تو چند پست قبل از طرف مجله شهرزاد کامنت زیر رو داشتیم :

سلام به شما دوست عزیز
وبلاگ شما در جشنواره وبلاگ های مادرانه شرکت داده شد.
بدینوسیله از شما و خانواده محترمتان دعوت می شود در روز سه شنبه مورخه 30 خردادماه از ساعت 10 صبح الی 12 در مراسمی که توسط مجله شهرزاد واقع در سرای روزنامه نگاران برگزار می شود حاضر شوید.
در این مراسم 10 وبلاگ برتر از میان بیش از سیصد وبلاگ راه یافته به مرحله دوم داوری‌ها،‌ طی مراسمی با حضور برخی از استادان دانشگاه، معرفی و تجلیل می‌شوند.
آدرس: خیابان ولیعصر، بالاتر از سه راه شهید بهشتی، خیابان شهید اکبری، پلاک 24 

متاسفانه به دلیل دوری راه و مشغله های  کاری نتونستیم  در جشن شرکت کنیم و سعادت دیدن دوستای گل وبلاگی رو  هم از دست دادیم. ولی لازم است در اینجا ازطرف خودم و بابا سعید و یونا از زحمات مدیر مسئول نشریه شهرزاد و برگزار کننده این جشنواره تشکرکنم قلب



موضوع مطلب : مجله شهرزاد
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed