یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ :: ۳:۱٢ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سال 91 هم با تمام خوبیها و بدیهاش گذشت سالی که برای من یه سال پر کار بود و یه عالمه مشغله های فکری ,سالی که یونای من باسواد شد و سالی که برای اولین بار خودم اسفند ماه خونه تکونی کردم و مامان عاطی مثل هر سال پیشم نبود که خونه رو برام برق بندازه و تحویلم بده. کلی بدو بدوکردم .یه لیست طولانی از خرید و کار که خداروشکر  همه رو انجام دادم.ولی حس خوبی دارم احساس میکنم تو سال 91 بزرگتر و صبورتر شدم لبخند

ازجمله کارهامون در آخرین روزهای سال 91 رفتن به تاتر هتل هیولاها به کارگردانی آقای بهرام امید علی بود

و رفتن به گلخونه و گل کاشتن در گلدونامون

و آوردن بهار به بالکن و خونمون قلب

از شیرین ترین اتفاقات اواخر اسفند گرفتن کارنامه آقا یونا بود که خدارو شکر عالی بود بغل



موضوع مطلب :
جمعه ۱۸ اسفند ۱۳٩۱ :: ٩:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه(11اسفند) مریم جون اسباب کشی داشت و با یونا رفتیم آرتین جیگر رو آوردیم پیش خودمون.تو ماشین آرتین رو پای یونا نشست و براشون کمربند زدم. یونا خیلی قشنگ آرتین رو تا خونه نگه داشت و آرتین هم ماشالله همش میخندید. یونا اینقدر از دیدن آرتین خوشحال بود و ذوق میکرد که حد و حساب نداشت.

به آرتین سرلاک میداد

براش شیر درست میکرد و تو خوابوندنش به من کمک میکرد.وقتی آرتین خواب بود رفتم بهش سر بزنم دیدم یونا عروسک جدیدش قرمزی رو که جدیدا باهاش دوست شده و لج قوری رو در میاره کنار آرتین خوابوندهبغل

خاله مریم مهریون زحمت کشیدن و برای یونا ماسک و  لباس زردی رو که تو عکس ها تنشه و یه هواپیمای خوشگل جایزه دادن


شنبه(12اسفند)یونا اصرار داشت که نره مدرسه و پیش آرتین بمونه و با ناراحتی فرستادیمش مدرسه.ظهر که از مدرسه برگشت وقتی زنگ آیفون رو زد پرسید : مامان خاله مریم اینا رفتن ؟و وقتی اومد بالا  اشک تو چشماش حلقه زده بود و میگفت : من عجب بابای بدی دارم نذاشت بمونم خونه که برای آخرین بار آرتین رو ببینم و بوسش کنم

و من بهش دلداری دادم که سعی میکنیم زود به زود به دیدنشون بریم تا یونای من کمتر غصه بخوره

به یونا پول میدیم تا پس انداز کردن, درست خرج کردن , شمردن پول , استفاده و ارزش پول رو یاد بگیره و یونا این روزها همش در حال داد و ستد و معامله کردن است .یه مدت دوست داشت پولاش اسکناس ده تومانی باشه وپولاشو جمع میکرد که ده تومان بشه و میداد براش اسکناس ده تومانیش کنیم. مامان که اهواز بود یونا خان 5تا از ده تومانی هاش رو داد به مامان و یه چک پول پنجاهی از مامان گرفت و البته ماجرا به همین جا ختم نمیشود ...

بابا سعید یه کیسه برنج شمالی گرفته بود و وقتی آورد خونه گذاشته بود کنار در که من جاشو مشخص کنم بذاره اونجا.یونا هم در هر رفت و آمدی یه پرشی رو کیسه میکرد و من : پسرم آخرش کیسه رو پاره میکنی برنج میریزه

یونا : خوب مگه بابا گرون خریده ؟

من : آره

یونا : چند خریده؟

من :200 تومان

و چند روز بعد ...

یونا : من 200 تومان لازم دارممنتظر

من : چرا سوال

یونا : میخوام اون آدم آهنیه رو که با هم دیدیم پرسیدیم 200 تومنه بخرم.بابا چه کارایی میکنه. 200 تومن برنج چرا خریدی؟ که بذاریش اونجا.میدادی من برم آدم آهنیمو بخرم.باید اول میپرسیدی یونا تو این پوله رو لازم نداری ؟بعد میرفتی برنج میخریدی.اصلا این پوله رو از کجا آوردی؟البته خودم 100 تومن دارم فقط 100 تومان لازم دارم

یک شنبه(13اسفند)پسری فقط مرغ کنتاکی میزبان یا به قول خودش مرغ  تامی بیزبان رو دوست داره و میگه بیزبان مرغش از همه جا بهتره .رفتیم مرغ تامی بگیریم یه خانم اومد و چک پول پنجاهی داد به آقای فروشنده و گفت لطفا این رو برام خرد کنید. اون شب به مرغ خوردن گذشت و پسری چیزی نگفت تا ...

دو شنبه(14اسفند) ظهر بود که یونا شروع به صحبت کرد که :مامان من میدونم پول خرد کردن یعنی چی.دیدی خانمه تو بیزبان یه پنجاهی داد به آقاهه گفت برام خردش کن بعد آقاهه شمرد شمرد بعد بهش چند تا 5 تومنی داد که شدن 50 تومن.پولش رو بیشتر نکرد فقط تعدادش بیشتر شد.

حروف اسم یکی از همکلاسیهاش تکمیل شده بود و برای همه بچه ها نفری یه جلد ازسری کتاب فسقلیها رو جایزه داده بود.یونا بقیه شماره هاش رو که خودش از قبل داشت از کتابخونه اش بیرون آورد و یادش اومد که 30 جلدش رو کامل نداره.راستش خودم همون موقع 30 جلدش رو تکمیل نکردم چون تو مجموعه کتاب فسقلیها قهرمان داستان در آخر قصه همون کار بدش رو تکرار میکنه .

یونا : مامان من دوست ندارم کتابام کامل نباشن امروز بریم بقیه اش رو هم برام بگیر میخوام با پول خودم بگیرم

بهش گفتم خودم برات میگیرم شما پولت رو نگه دار ولی قبول نکرد و اصرار داشت با پول خودش بگیره. بعد از ظهر دوتایی آماده شدیم و هنوز از خونه فاصله نگرفته بودیم که گفت: مامان میشه اول بریم بیزبان.خیلی هم نزدیکه زود میرسیم

من:گرسنه ای؟

یونا: نه میخوام پولم رو خرد کنماز خود راضی

من:مگه چک پول آوردی؟

یونا : نه ده تومنی آوردم

منتعجب:مامان ده تومنی که خودش خرده کسی ده تومنی رو خرد نمیکنه میتونی با همین پول کتابت رو بخری

از من آره و از یونا نه .پسری حتما میخواست پولش رو خرد کنه و فقط هم از میزبان نه جای دیگه .چاره ای نبود با قیافه این جوری خجالت راهی میزبان شدم و دست و پاشکسته جریان رو بهشون گفتم و چون یونا مشتری پروپاقرصشون است و میشناسنش همکاری کردن و بهش گفتن پولت رو بده برات خرد کنیم و اینجا بود که یونا خان 5 تا ده تومنی گذاشت رو میز و آقاهه مونده بود چه جوری باید خردش کنه و من گفتم بهش 5 تومنی بدید .آقا یونا 5 تومنی ها رو گرفت و با دقت شمرد و گفت الان این اندازه پول خودم شد 50 تومان ولی تعدادش بیشتر شد

بعد هم مثل آدم بزرگا پولاش رو گذاشت تو جیبش و راهی کتابخانه محام شدیم .کتابهای قبلی یونا جلد بزرگ بودن که محام نداشت و فروشنده گفت فقط جلد کوچک داره یونا گفت اشکال نداره اونایی رو که ندارم جلد کوچک میگیرم.با هم شماره ها رو چک کردیم و اونایی رو که پسری نداشت برداشتیم فقط موند شماره 30 که کتابخانه نداشت و قرار شد بریم از یه جای دیگه بگیریم پسری  پولش رو حساب کرد بغل

و بعدش رفتیم براش کفش بگیرم.کفشی رو که انتخاب کردیم سایز پای یونا نداشت و 3 -4 شماره بزرگتر بود ولی یونا :خوبه اندارمه همین خوبه از آنجایی که بحث کردن با آقا یونا زیاد نتیجه نداره کفش رو به پاش کردم که خودش ببینه براش بزرگه ,جالبه به اندازه سه انگشت پشت پاش تا انتهای کفش فاصله داشتتعجب ولی یونا : خوبه, خیلی خوبه ,باهاش راحتم همینو بخریم

و من :متفکر

بعد از کلی صحبت پسری راضی شد از خرید کفش چند سایز بزرگتر صرفنظر کنه و یادش بیاد که اه راستی گرسنمه

رفتم براش شام سفارش بدم و گفتم یونا چی میخوری ؟

یونا : پیتزا و هات داگ و سیب زمینی با نوشابهمنتظر

من :همه رو میخوای شما بخوری ؟متفکر

یونا: آره خودم میخوام حساب کنم عینک

سه شنبه(15اسفند)خریدهای پسری رو بازم به سلیقه خودش تکمیل کردیم و نظر من و بابا سعید کوچکترین تاثیری تو انتخابش نداشت نگرانشلوارش رو دقیقا رنگ و مدل شلواری انتخاب کرد که همون موقع تنش بود.از همینجا اعلام میکنم که برای تفاوت رنگ و مدل لباسهای آقا یونا باید عینک ریزبینی به چشم بزنید خندهچون همه لباسهاش رو یه تیپ و یه رنگ و یه مدل انتخاب کرده  و تفاوتهای خیلی کمی با هم دارنابلهموقع خرید سورنا و مامانش رو هم دیدیم و یونا خیلی خوشحال شد و گفت برم به امیر رضا بگم من سورنا رو دیدم.(سورنا همکلاسی یونا است و تو پستای قبل گفته بودم که یونا و چند نفر دیگه جز یارای سورنا هستن چشمک)

چهارشنبه(16اسفند)از مدرسه برگشت پرسیدم یونا به امیر رضا گفتی سورنا رو دیدی؟

و یونا :آره اونم گفت منم یه بار بیرون سورنا رو دیدم ولی سورنا من رو ندیده (خیلی دیدن سورنا بیرون از مدرسه براشون جالبه تعجب) و شب که رفتیم بیرون از همون جای دیشبی که سورنا رو دیدیم رد شدیم و یونا : مامان یادته سورنا رو اینجا دیدیم ؟احتمالا از این به بعد اونجا قدمگاه سورنا خواهد بود ابله

آخر شب لاستیک ماشینمون خورد به پله و مشکل پیدا کرد و آقا یونای کنجکاو با چشمهای گرد شده از تعجب و سوال کلی پرسید و پرسید و با بابا سعید لاستیک رو عوض کردن و حسابی هم با لاستیک قبلی جنگ کرد و اینقدر با مزه قلش داد و داد بابا سعید بذاره پشت ماشین که کسی میدید میگفت این وروجک تو تعمیرگاه کار کرده خندهخیلی برام جالبه کاش ما آدم بزرگا هم مثل بچه ها بودیم و کاش میشد همیشه کودک بمانیم و از همه چیز لذت ببریم , حتی از تعویض لاستیک ماشین

و اینکه پسری میگه: حوصله کلاس فوتبال ندارم, خسته میشم

من : مگه خودت نگفتی دوست دارم فوتبال یاد بگیرم که گل بزنم

یونا : الانم اشکالی نداره که من گل نزنم بقیه گل میزنن آخرش تیممون برنده میشه

و یه جمله قشنگ دیگه از یونای من : یه ده تایی و سه یکی مونده تا عید   بشه



موضوع مطلب :
جمعه ۱۱ اسفند ۱۳٩۱ :: ٦:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
 زمستان نوید دهنده ی بهار است.
آسمان پیش از طلوع، تاریک ترین است.
طوفان هر قدر سهمگین تر باشد، رنگین کمانش درخشان تر است.
آری ، روزهای سخت همیشه پیش از بهترین روزها می‌ آیند.
هیچگاه امیدتان را از دست ندهید، چون هرگز نمی دانید فردا چه خواهد شد
مامان لیلی تنبل میشود خجالت
اینقدر پست گذاشتن هام با فاصله شده که خیلی از صحبتا و کارای قشنگ آقا یونا رو متاسفانه فراموش میکنم ناراحتیه مقدار از خریدهای عید یونا رو انجام دادم و یونا خان تو مغازه همه رو به سلیقه خودش برداشت و جالب اینجا که همه رو تقریبا یه مدل و یه رنگ انتخاب کرد منتظروقتی هم بهش گفتم پسرم بهتره رنگها و مدلهاش رو متفاوت انتخاب کنی  جواب داد : اینا لباسای من هستن من اینا رو دوست دارم.و نتونست منتظر بمونه عید از راه برسه  و یکی یکی همه رو پوشید.

از جمله اتفاقات این چند مدت رفتن یونا به کلاس فوتبال است.پسری خیلی علاقه به فوتبال داره و من به خاطر حجم بالای درسهاش و ساعت طولانی مدرسه اش زیاد موافق نبودم ولی چون خیلی ناراحت بود که نمیتونه تو مدرسه گل بزنه با مشورت باباسعید اسمش رو نوشتیم البته این کلاسشون جالبه و از طرف مدرسه شون معرفی کردن و علاوه بر بازی  و تعلیم فوتبال یه سری کارهای فوق برنامه هم داره مثل شنای تفریحی و بردنشون به سینما و استادیوم و ... .و اینجوری شد که پسری رو برای اولین بار بردن استادیوم تختی و بازی فولاد خوزستان و پیکان تهران  رو از نزدیک دید و خیلی خنده دار بود که اونجا تخمه و بستنی هم خریده بود خنده و کلی تشویق کرده بود.

این هفته مامان عاطی اینا پیشمون بودن و یونا حسابی مشغول بود.

تو این مدت  دوسری هم رفتیم شهربازی  مهزیار و یونا بازی کرد .
ش ا ه ز ا د ه سوار بر اسب سفید بغل

از مهمترین اتفاقات این چند روز رفتن خاله مریم گل و جوجوهای دوست داشتنیش از اهواز است.جدایی ازشون خیلی خیلی خیلی سخته و جای خالیشون در جای جای این شهر برای من و یونا حس میشه.از ساحلی و پارک چوبی و شهربازی گرفته تا مراکز خرید و ... و ... و.... این نوشته ها رو دارم با اشک تایپ میکنم  و تحملش برام خیلی سخته ولی چون دارن به یه جای بهتر میرن به خدا میسپارمشون و براشون سلامتی و موفقیت و خوشبختی بیشتر و بیشتر آرزو میکنم و میدونم پاداش قلب مهربون و پاک مریم جون چیزی بالاتر از اینهاست.
مریم جونم آرین عزیزم و آرتین جیگرم, من و یونا خیلی خیلی دوستون داریم و روزهای قشنگ و خوشی رو که با هم داشتیم هیچوقت فراموش نمیکنم و هر بار که از روی پلها و رود کارون رد میشیم به یاد آرین جون که همیشه روی پل برامون آهنگ لب کارون رو میخوند, این آهنگ رو میخونیم بغلقلبماچ
یونا-پل کابلی غدیر




موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed