یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ :: ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیونها ستاره یکتا باشد، همین کافیست تا هر وقت به ستاره ها نگاه می کند خوشبخت باشد.

پنج شنبه(19بهمن) با مریم جون بچه ها روبردیم پیست که اسکیت تمرین کنن

و بعدش من یادم اومد کفش معمولی یونا رو نیاوردمخجالتو رفتیم خونه کفش یونا رو برداشتم, بعد 4 تایی رفتیم سوپر و پفک خریدیم ابله که من و مریم جون اصلا نخوردیم دروغگو و بازم راهی ساحلی شدیم و آرین و یونا  تو پارک چوبی بدو بدو و بازی کردن و از ته دل میخندیدن.

در انتخاب مسیر بعدی کلی نظر دادیم و نظراتمون یکی نمیشد و آخرش رفتیم خونه مریم جون اینا که آرتین جیگر هم پیشمون باشهقلب تو پارکینگ همسایه شون که اسمش آرتین بود به جمع یونا و آرین اضافه شد و سه تایی بازی کردن و خونه رو هم حسابی به هم ریختن منتظرمن هم با آرتین جیگر بازی کردم قلب ای جاااانم که چه ر ق ص ی میکنه این آرتین جیگر بغلخوردنی است خوردنی تر میشه ماشاللهقلبماچ

آقا یونا از اسکیت بازی کردنش خیلی راضی بود و همش از خودش تعریف میکرداز خود راضی و میگفت من فکر میکردم نتونم خوب و با سرعت برم ولی زود یادم اومد و تونستم سریع حرکت کنم .البته راست میگفت منم فکر میکردم تو این مدت که تمرین نداشت نتونه خوب بازی کنه ولی آقا یونا است دیگه ... در راستای علاقه مندی و پشتکارپسری ظهرجمعه(20بهمن) بعد از نوشتن درسهاش با بابا سعیدش رفت پارکینگ و بازم اسکیت بازی کرد بغل

شنبه(21بهمن)صبح که یونا از خواب بیدار شد حالش بد بود و میگفت سرم خیلی درد میکنه اوهاین بود که مدرسه نرفت  و ظهر که از اداره برگشتم دیدم هنوز بی حال است و رفتیم پیش عمو مازیار مهربون و بهش دارو داد.یونا با دیدن آرین مریضی از یادش رفت و اصرار داشت اونجا بمونه و بازی کنه منتظر ولی اومدیم خونه بیحال بود و سرفه هاش شدید شده بود

یکشنبه(22بهمن)خدارو شکر یونا بهتر شد و شب رفتیم باشگاه شرکت شام خوردیم و بعدش رفتیم جشن که به یونا زیاد خوش نگذشت و حوصله اش سر رفت.

دو شنبه(23بهمن)بعد از ظهر با مریم جون رفتیم باشگاه و بعدش باز رفتیم  آش و حلیم گرفتیمخجالت ولی اینبار از میدان راه آهن ابلهسارا جون موقع خریدبا مریم جون یادت کردم و جاتو خالی کردم دوست خوبم بغل

امروز(24بهمن)یونا گفت: مامان بچه بزرگا تو مدرسه چیزایی که ما میخریم ازمون میگیرن و میگن اگه بهمون ندین خدا دوستون نداره.راست میگن ؟

من : نه پسرم اونا کار خوبی نمیکنن.شما بهشون دادی؟

یونا:من ندادم بهشون ولی دوستم بهشون داد

قربون پسرم برم من که بچه بزرگای مدرسه  خواستن خوردنی هاش رو بردارن.



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ :: ٦:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
پُر از طلوع ِ تبسم تو را نوشت ، خدا
به رنگ ِ دانه ی گندم تو را نوشت ، خدا
هزار بار ِ پیاپی مرا نوشت و باز
برای بار ِ هزارم تو را نوشت ، خدا
ایلناز حقوقی /

اینقدر پست نذاشتم که آقا یونا معترض شده و میگه مامان چرا برام پست نمیذاری منتظر,دیدم راست میگه غیبتمون داره طولانی میشه و بهتره خلاصه ای از خاطرات این چند روز گل پسرم رو تا فراموش نکردم ثبت کنم لبخند

بعد از کلی تاخیر با یونا رفتیم ظرفهای مامان ویهان رو که زحمت کشیده بودن و وقتی من مریض بودم برام سوپ درست کرده بودن براشون بردیم و فهمیدم که بله ه ه ... آقا یونا و آقا ویهان تو مدرسه یه جنگ حسابی داشتن تعجب که حتی مامان ویهان هم که اونجا بوده نتونسته از هم جداشون کنه و کارشون به دفتر کشیده متفکر پایین آپارتمانشون یه کافه بود که تعمیرات داشت و تعطیل بود و پسری کنجکاو بود که اون تو رو ببینه و چایی بخوره. با کلی صحبت راضیش کردیم چایی خوردن رو به یه روز غیر تعمیراتی بندازه و به یه عکس در ورودی اکتفا کنهمژه.کنجکاوی پسرما حد و مرز نداره...


دوشنبه(91/11/9) بعد ازظهر یونا و هستی رو بردیم شهربازی مهزیار که کلی بازی کردن و بهشون خوش گذشت. بعدش اومدیم خونه ما شام خوردیم و بچه ها هم به بازی کردن ادامه دادن بغل

جمعه(91/11/13)یه مقدار از لباسهای نوزادی یونا رو که نگه داشته بودم بسته بندی کردم.یونا لباساشو که میدید کلی ذوق میکرد.احساس بزرگ شدن و مرد شدن تو چشمهاش دیده میشد.

بعد آماده شدیم که بریم ساحلی پسری بازی کنه که پاش رفت رو سوزن  که نمیدونم رو زمین چیکار میکرد نگرانخدا رو شکر صدمه زیادی ندید و رفتیم ساحلی کلی بازی کرد و بهش خوش گذشت.

امروز به خودم استراحت دادم و موندم خونهبغل. صبح که پدر و پسر رو راهی کردم یه کم خوابیدم و بیدار که شدم دیدم یونا جا مدادیش رو که موقع رفتن تو دستش بود تو کیفش نذاشته و جا گذاشتهمنتظر سریع رفتم مدرسه و بهش دادم و از خانم معلمش و بقیه مربی ها جویای درسش شدم .این هم کارنامه نوبت اول آقا یوناتشویق :

از اون طرف رفتم پیش مریم جون و کلی صحبت کردیم و با آرتین جیگر بازی کردم بغلماچجای همتون خالی.

راستی باشگاه ورزشمون رو هم عوض کردیم و امروز جلسه دوممون از این باشگاه جدید است.جلسه اولمون که خیلی به یاد ماندنی بود. من و مریم جون اینقدر خندیدیمخنده که فکر کنم هیچوقت اون روز رو فراموش نکنیم بعدش هم رفتیم خرید و آش و حلیم هم گرفتیم و بردیم خونه و کالری های سوخته رو جبران کردیمچشمک بابا سعید هم یه کاسه بزرگ سالاد با جوانه ماش درست کرد که من تو خوردن اون هم شریک شدمنگران .با این وضعیت که پیش میره فکر کنم باید انتظار افزایش وزن رو داشته باشیم تا کاهش وزن ابله

و این که... هنوز هم خواب یونا یکی از نگرانی هاینگران من است.پسری صبح ها ساعت 6.15 تا 6.30 بیدار میشه و سه روز در هفته تا ساعت 4 مدرسه است و دوروز هم تا ساعت یک و نیم ,ولی از خواب ظهر خبری نیست و شبها هم به زور ساعت 12 به بعد میخوابه افسوسخاموشی کل خونه ,خوندن کتاب داستان ,خاموشی تلوزیون و... و... و... نتیجه ای ندارد خیال باطل



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ :: ٢:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پنج شنبه (28 دی91) مامان اینا از بوشهر اومدن و این یه هفته رو پیشمون بودن و دیروز رفتن که جاشون خیلی خیلی خالیه.مامان مثل همیشه خونه رو برام حسابی برق انداخت و انواع سبزی ها رو هم برام آورد و فریز کرد .این هفته از غدا پختن و کار خونه و درس یونا معاف بودمبغل, خیلی خوب بود .مامان برامون از بوشهرکله پاچه هم آورده بود و درست کرد .تو این یه هفته ورزش رو هم تعطیل کردممتفکر و فکر کنم مریم بانو از تهران برگرده باید از اول شروع کنیم ابلهبه یونا هم خیلی خوش گذشت و بیشتر وقتش رو با دایی علی سپری میکرد .با هم بازی میکردن و فیلم میدیدن.پسری حرفای خوشمزه خوشمزه میزد و دایی علی و بقیه کیف میکردن و میخندیدن

هدیه های یونا : فسیل اسکلت دایناسور هدیه دایی علی بود که به یونا کمک کرد از تو خاک پیدا کردن و درستش کردن.اون یکی دایناسور هم هدیه عمو علیرضا و خاله آنی استبغل

 

جمعه (29 دی91) رفتیم آبادان خرید که خیلی خوب بود.ناهار رو رستوران پاکستانی خوردیم که قلیه ماهی و ماهی سرخ شده اش خیلی خوشمزه بود خوشمزه خاله آنی و عمو علیرضا از همون طرف رفتن بوشهر و رفیق نیمه راه شدن چشمک

دوشنبه (2 بهمن91) با دایی علی رفتم بیرون و شیشه ماشین پایین بود , تو شلوغی و ترافیک خیابون طالقانی یه نفر گوشی من رو از روی پام برداشت و فرار کرد تعجب دایی علی هم سریع از ماشین پیاده شد و دوید دنبالش و بعد از کلی بدو بدو کردن موفق شد گوشی رو از آقا دزده بگیره تشویق البته من بیشتر نگران دایی علی بودم که خدایی نکرده دزده بهش صدمه ای نزنه. رسیدیم خونه در پارکینگ کرکره ای اومد رو ماشین و دایی علی خواست کنترلش کنه خورد به گردنش و صدمه دید ناراحت روز خوبی نبود نگران

سه شنبه (3 بهمن 91)  تولدم بودلبخند باز هم یه سال دیگه, یه شروع دیگه ,یه فرصت دیگه ...

خدایا ممنونم به خاطر همه داشته ها و نداشته هایم ,که داشته هایم نعمت تو و نداشته هایم حکمت توست



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed