یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
برام هیچ حسی شبیه تو نیست..
کنار تو درگیر آرامشم
همین از تمام جهان کافیه..
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست..
تو پایان هر جستجوی منی
تماشای تو عین آرامشه..
تو زیباترین آرزوی منی ♥

روزهای مرد کوچک من با درس خوندن به همراه شیطنت سپری میشه .اون روز که بابا سعید رفته مدرسه دنبالش دیده داشته با ویهان جنگ میکرده. وقتی بهش گفتم چرا این کار رو کردی گفت:آخه میخواستم ویهان سربازم بشه منتظرآقا یونا این روزها مدام در حال صحبت کردن و دخالت در کلیه امور است. یعنی یه کلمه از دهانمان بیرون بیاد یونا در هر نقطه ای که باشه خودش رو میرسونه و صحبت میکنه و میپرسه و میپرسه که دیگه اینجوری میشیم کلافهمثلا امشب رفتیم فروشگاه هدیه خرید کردیم و یونا اصرار داشت تو حمل وسایل که سنگین هم بودن کمک کنه و به سختی دو دستش رو پر کرده بود و مثل یه مرد تا در ماشین وسایل رو آورد بعدش رفتیم پاساژ ایران نگین که من روسری یا شال بگیرم و به بابا سعید گفتم که تو انتخاب مدل و رنگش بهم کمک کنه. یونا هم با ما بود یعنی کاری کرد که نخریدیم و بیرون اومدیم ...

یونا : مامان پالتوهت چه رنگیه ؟کم رنگه یا پررنگه ؟بوتت چه رنگیه ؟کم رنگه یا پررنگه ؟...

و تند وتند وتند میپرسید و آخرش به خانم فروشنده گفت: این مدل رنگ بندی هم داره ؟

و خانم فروشنده نمیدونست تعجب کنهتعجب یا بخنده خنده

بابا سعید به یونا گفت پسرم اینجوری مامانی نمیتونه خرید کنه مگه تو دختری که این چیزا رو میپرسی و یونا : خوب چرا مامانی به توگفت که بیایی کمکش کنی انتخاب کنه تو هم مردی مگه تو دختری؟ من میخواستم ببینم پالتوهش کم رنگه یا پررنگه که رنگ شالش هم مثل اون باشه

و سه روز تعطیلی کلی درس داشتن و یونا فکر میکرد خیلی وقت داره و لازم بود بهش یادآوری میکردم و یونا : مامان تو چرا اینقدر به من دستور میدی؟من چرا به تو دستور نمیدم

من: من کی بهت دستور دادم سوال

یونا : دستور میدی من بعضی یاش انجام میدم بعضی یاش انجام نمیدم .همش میگی درس بخون درس بخون پس چرا خودت کارهای ادارت که مشقته میاری خونه میدی بابایی انجام بده بعد خودت میری جارو میکنی غذا درست میکنی

دومین دندان شیری آقا یونا هم تو این هفته افتاد و فرشته دندان براش زیر بالش پول گذاشت ابله

پنج شنبه قبل با هماهنگی خاله مریم گل رفتیم ساحلی که به همه ما خیلی خوش گذشت مخصوصا به آرین گلی و یونا که کلی فوتبال بازی و خاک بازی کردن

و آرتین جیگر هم قربونش برم کلی رانندگی کرد قلب

و بعدش در هوای آزاد با خوندن یه آواز بسیار زیبا خوابش برد ولی خدا رو شکر زود بیدار شد آخه وقتی پیش منه دلم میخواد بیدار باشه با هم بازی کنیم بغل

ماشالله هزار الله اکبر ماچقلب

شب قبلش با مریم جون بلال خریده بودیم که بلالها رو هم با خودمون بردیم و همونجا کباب کردیم و خوردیم خوشمزهعمو مازیار و بابا جون یونا(بابای من) زحمت آتیش درست کردن رو کشیدن البته به کمک یونا و آرین ابله


یونا اونروز هنوز دندونش نیوفتاده و لق بود و با اینکه خیلی بلال دوست داره نتونست بخورهناراحت

یوناوآرین دوستای خیلی خوبی هستن و اگه شبانه روز پیش هم باشن از هم سیر نمیشن قلب

یونا و آرین بعد از برگشتن از ساحلی مشغول بازی xbox :


جمعه قبل  ظهر رفتیم رستوران مجتمع فجر ناهار خوردیم و مثل همیشه بعد از ناهار به اردک ها نون دادیم .

جالبه یونا زیاد غذا نخورد و با نونی که برای اردکها از رستوران گرفته بود خودش رو سیر کرد متفکر و گفت خوب دوست دارم نونش خوشمزه است تعجب یه لحظه شک کردم ویه کم از نونش رو خوردم با نونی که خودمون میخریم هیچ فرقی نداشت و گرم و تازه هم نبود که بگم میلش کشیده باشه.آقا یوناست دیگه ...

این پنج شنبه بعد از ظهر آرین گلی اومد  پیش یونا و من و مریم جون رفتیم ورزش موقع برگشت نون تازه گرفتیم و با چایی و پنیر و کره و عسل عصرونه خوردیمخوشمزه و بعدش 4 تایی رفتیم سیتی سنتر مهزیار که مثلا خرید کنیم.یونا از شب قبلش فقط 2 ساعت خوابیده بود و خیلی خسته بود و تا تونست شیطونی کرد و با آرین سیتی سنتر رو به هم ریختن.آرین هم کیف میکرد از شیطنتای دوستش و آنقدر میخندیدکه از خنده قرمز میشد بغل



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳٩۱ :: ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

" اندازه ی تمام ستاره ها" دوستت دارم...
می دانستی و می دانستم که ستاره ها بی نهایتند... از آنرو که تو در من بی نهایتی...
در این بی نهایت ِ محض دنبال ِ نقطه ی پایان نگرد...
"آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام"
تمام نمی شوی و نمی شوم وقتی هنوز ستاره های چشمت چشمک می زنند...
ایل ناز حقوقی

دوستان گلم ازتون خیلی خیلی ممنونم که جویای حال یونای من بودید بغلیونا خدا روشکر خوبه و دیگه حاجی نیست چشمک

روزهای زمستانی ما داره تند و تند میگذره. از این هفته 5 شنبه ها تعطیل شدیم ولی ساعت کارمون شده از 7.15 تا 3.45 منتظر و از ناهار هم خبری نیست ابله ولی بازم به نظر من ارزش یه روز تعطیلی رو داره

پسر گل مامان هم گرفتار درس و مدرسه است. خدا روشکر خانم معلمش خیلی خوبه و پسرباهوش مامان تو کلاس همه چیز رو یاد میگیره فقط یه سری چیزها هستش که خانم معلمشون میگه تو خونه انجام بدن که اونا رو هم یونا انجام میده و من رو اذیت نمیکنه مثلا ...

یونا : مامان خانم معلممون گفته هر شب از این جدول ها برام بکشی که من حل کنم
و من : باشه پسرمبغل
جدول ها اینجوری بود که من باید بالای اون عدد مثلا 10 رو مینوشتم و یونا  باید تمام اعدادی رو که جمعشون عدد 10 میشه رو توی جدول مینوشت. و برای همه اعداد 1 تا 10  باید انجام میدادن.جدول ها رو کشیدم و دادم به یونا, دیدم خیلی سریع 10 تا جدول رو پر کرد و گفت تمام.تعجب کردمتعجب گفتم همه جدول ها رو پرکردی سوال

گفت: آرهاز خود راضی

من : آخه به این سرعت ؟

یونا : آره دیدی چه سریع انجام دادم؟ چون از تکنیک استفاده کردم.مثلا برای 10 باید 11 تا جا داشته باشم ستون اولی از 0 تا 10 مینویسم بعدش که جمع است ستون بعدی برعکسش مینویسم از 10 تا صفر.جمع همشون هم میشه 10 دیدی چه آسونه ؟برای همه عددا همینکارو میکنم مثلا 8 باید 9 تا براش بنویسم ستون اولی از 0 تا 8 ستون دومی از 8 تا صفر جمعش میشه 8 .خیلی با تکنیک من آسون میشه. سریع حلش میکنم

و من : متفکر

جمع های 10 بر اساس تکنیک یونا :

10

-------------

10=0+10

10=1+9

10=2+8

10=3+7

10=4+6

10=5+5

10=6+4

10=7+3

10=8+2

10=9+1

10=10+0

 البته این تکنیک فکر نکنم قابل قبول باشه چون اصلا تمرین نمیشه و تند و تند مینویسه .به نظرتون با بچه های این دوره باید چیکار کرد منتظر

 

 یونا سه شنبه خونه دوستش ویهان جون ناهار دعوت بود.مامان ویهان یه مامان فوق العاده با حوصله و مهربون است و اطمینان داشتم به یونا حسابی خوش میگذره. صبح تو اداره سردرد خیلی شدیدی گرفتمآخ که ادامه سرماخوردگی یه هفتگی بود که بهش اهمیت نداده بودم .مرخصی گرفتم و اومدم خونه قرص خوردم و افتادم تا ساعت 2 که زنگ زدم به مامان ویهان جون ببینم پسری چیکار میکنه و دیدم اوضاع مرتبه باز بیهوش شدم تا ساعت 4 که بابا سعید از اداره اومد و با هم رفتیم دنبال یونا.مامان ویهان هم که از پشت تلفن صدای گرفته و مریض من رو شنیده بود برام یه سوپ گرم و خوشمزه درست کرده بود.خدا رو شکر میکنم که با وجود دور بودن از خانواده ام دوستانی دارم که دریای محبت هستن قلب

یونا و ویهان :

یونا تا بابا سعیدش رو دید کلی انرژی گرفت و گفت همین امروز باید xbox من رو jtag کنیم و ما رو راهی خیابون کرد.برای فرداش کاردستی زبان هم داشت که وسایلش رو گرفتیم و برگشتیم خونه درستش کردیم.

چهارشنبه صبح بابا سعید گفت من یونا رو میبرم مدرسه چون کاردستی داره اذیت میشه با سرویس بره و من هم آماده شدم و رفتم اداره بعدش بابا سعید بهم زنگ زد که جریاناتی داشتن.یونا رو که رسونده مدرسه یادشون اومده کاردستی رو نبردنتعجب بابا سعید برگشته خونه کاردستی یونا رو براش برده و اون موقع یونا سر کلاس بوده و با چشمهای پر اشک به طرف بابا سعید میاد و معلوم میشه پسری صبح یادش اومده یه خط از مشقش روننوشته منتظر و بعد که مینویسه فراموش میکنه دفترش رو تو کیفش بذاره .بابا سعید باز برمیگرده خونه و دفتر مشق یونارو براش میاره.

این روزها با مریم جون مامان آرین گلی و آرتین جیگر میریم باشگاه ورزش و بعدش هم خرید بغلخیلی بهمون خوش میگذره زبان دیشب هم رفتیم که من بوت بگیرم کلی چرخیدیم چیزی به دلم ننشست ناراحت

با بابا سعید و یونا کارتن braveرو دیدیم عالی بود بغل

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
حکمت وزیدن باد،
رقصیدن شاخه ها نیست،
امتحان ریشه هاست ...!!!

شنبه روزخوبی رو شروع نکردم نگران انگار از اولش با انرژی منفی شروع شدمنتظر سر یه موضوعی نگران بودم وصبر و تحملم پایین اومده بود ناراحت ... بالاخره این انرژی منفی کار خودش رو کرد و تقریبا ظهر بود که خانم معلم یونا زنگ زد و گفت یونا سرش خورده به صندلیآخ ... دیگه خدا میدونه من چه وضعیتی داشتم کلافه البته برای اینکه من زیاد هول نشم گوشی رو داد به یونا و صحبت کردم و صدای قشنگش رو شنیدم.با عجله رفتم مدرسه دنبال پسری .خدا روشکر خون سرش بند اومده بود .ازش پرسیدم چی شده؟ گفت : وقتی داشتم بازی میکردم سرم خورد به صندلی ,کسی هم من رو هل نداد خودم  افتادم بعد من رو بردن دفتر و گفتن بهتره به مامانش زنگ بزنیم همه هم سر من رو نگاه میکردن

یونا خان رو بردیم بیمارستان و اینقدر سوال کرد و صحبت کرد که دکتر بیمارستان از یه بخیه ای که لازم داشت چشم پوشی کرد و سر پسری رو پانسمان کردن و برای جلوگیری از عفونت و درد دارو و مسکن دادن .

امروز رو نرفتم اداره و موندم پیش یونا که خیلی خوشحال شد و همش میگفت مامانی به خاطر من نرفته اداره.صبح یه سر رفتم مدرسشون و تکالیفش و کاردستی اش رو به خانم معلمش تحویل دادم و براش تکلیف جدید گرفتم.یونا هم گفت مامانی به خانم معلمم بگو یونا حاجی شده روش نمیشه بیاد مدرسه

داشتم به مامانم میگفتم که یونا گفته به معلمش چی بگم که یونا گفت : مامان دیگه من رو ضایع نکن

و یه جمله قشنگ از یه پسر با احساس : مامان من شدید دوست دارم حتی بیشتر از دوستای صمیمیم

و یه خبر از یونا و دوستان در مدرسه :

یونا : مامان من گروهم رو عوض کردم پیش دبستانی که بودم خودم رییس بودم امسال رفتم تو یه گروه دیگه, سورنا رییس این گروهست اولا گروه سورنا گروه بدا بود گروه من گروه خوبا الان گروه سورنا گروه خوبا شده اسمش هم گروه پلیسان قوی است البته فکر کنم اسمش این باشه.

من : ویهان چی؟ ویهان هم تو گروهتونه ؟

یونا : آره ولی بعضی وقتا از گروه اخراج میشه.اخراج که میشه مجبوره بره تنهایی تو حیاط قدم بزند

از سمت راست : سورنا-یونا-بردیا

الان داشت به گوشت چرخ کرده ای که برای درست کردن صبحانه اش گذاشته بودم آب شه دست میزد و نمیخوابید گفتم اگه نخوابی من هم مجبورم برات صبحانه درست نکنم و...

یونا : این عادلانه نیست

پ.ن(91/9/4) : عکس دومی رو امروز که رفتم مدرسه گرفتم و اضافه کردم 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed