یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پـــــــــــدر انسانی است که اولین قهرمان پسرش است بغل

اولین قهرمان یونای من تولدت مبارک قلب

بابا سعید مهربون , من و یونا به داشتنت افتخار میکنیم بغل و امیدواریم که بتونیم زحماتت رو جبران کنیم خجالت. انشالله که همیشه سلامت و شاد باشی  قلبو تولد 120 سالگی ات رو جشن بگیریم بغل

و پسر نازنینم 68 ماه است که تو در کنار ما هستی و با عشق تو هر روز ما یه رنگ متفاونی رو دارد بغلرنگی زیباتر از هفت رنگ رنگین کمان.نفسم 68 ماهگی ات مبارک قلب


پ.ن.1: سعی کن روی قلبت بنویسی: خدایا یادم بده ، یاد بگیرم ، یادم نره ، یادت کنم
خدایا شکرت...به خاطر همه چیز

پ.ن.2 : عکس , آبشار مصنوعی رنگین کمان کارون پل هفتم اهواز است.



موضوع مطلب :
شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱ :: ٦:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

این روزها پسری ما در رژیم غذایی به سر میبره منتظر و با این که وقتی دارم غذا درست میکنم کلی به به و چه چه و تعریف و تمجید میکنه ولی چیزی نمیخوره ناراحت صبح ها که میره مدرسه طبق برنامه خودم هر روز کیفش رو از خوردنی پر میکنم ولی همه رو برمیگردونه.

الان میتونم درک کنم اون روزها مامانم چه حس و حالی داشت  وقتی من میرفتم مدرسه وکیفم رو پر میکرد و من میگفتم مامان چیزی نذار نمیتونم بخورم گرسنه ام نمیشه و مامان جواب میداد من میذارم شما نخور ...

و الان بعد از چند سال بدون این که دست خودم باشه دارم کار مامانم رو تکرار میکنم.خدایا چقدر مادر بودن سخته... من هر روز از خدا میخوام که بهم این توان رو بده که از عهده اش بربیام و شرمنده یونا نشوم.

شاید باورتون نشه با این که میدونم لب به خوردنی هاش نمیزنه هر روز یه چیزی میفرستم که تکراری نباشه پوره سیب زمینی,  تخم مرغ ,آش ,حلیم ,شینسل,لقمه نون و پنیر و گوجه خیار,کوکو,کتلت,الویه, عدسی, لوبیا  ...(هر روز یه کدوم)

میوه پوست گرفته و خرد کرده یا دل پرتقال(پرتقال رو از دو تا پوستش جدا میکنم و یونا بهش میگه دل پرتقال .یونا هنوز پرتقال رو با پوست دومش نخوردهخیال باطل) و بسکوییت یا کیک و چوب شور و آب و شربت یا آبمیوه و خشکبار ...رو هم که ثابت است و اینا رو هر روز کنار غذاهاش میفرستم

ظهر همه رو دست نزده از کیفش میارم بیرون ناراحت و وقتی هم که ازش میپرسم چی بفرستم که دوست داشته باشی؟ میگه نمیدونم مامان آخه وقت نمیشه من غذا بخورمبچه ام زنگ تفریح اینقدر گرفتار بازی است که فرصت خوردن نداره.این از صبحانه اش خیال باطل.ناهارش رو هم نمیخوره و میگه:چون من مامانی رو دوست دارم دوست دارم مامانی بهم غذا بده و بعد از خوردن دو لقمه از دست من سیر میشه

خوردن شامش نسبتا بهتره مخصوصا اگر fast food باشه.fast food هم که چیز خوبی نیست .بازم سعی میکنیم راضیش کنیم مرغ سوخاری بخوره که بهتر از پیتزا و همبرگر است.

چهارشنبه با آرین گلی و خاله مریم رفتیم خانه بازی دردونه

و بعدش رفتیم  سرزمین رویایی

یونا جری شده و آرین هم تام بغل

میخواستیم یونا و آرین رو گریم مردونه کنیم و عکسشون رو بفرستیم برای برنامه آبرنگ,که از شانسمون گریمر دردونه و سرزمین رویایی نبودن و آخرش رفتیم دو عدد سبیل برای گل پسرامون خریدیم و خاله مریم هم یادش اومد یه چیزهایی داره که شاید به درد بخوره , رفتیم خونه مریم جون اینا که مردهای کوچک ما عکس بگیرن. آرین عکس گرفت ولی یونا میگفت سبیل اذیتم میکنه نگران و راضیش نکردم عکس بگیرهمنتظر.خاله مریم زحمت درست کردن شام رو کشید که بعد کلی این بر و اون بر رفتن به دنبال سبیل خیلی چسبید و حسابی خوردیم و یونا هم از ناگتهایی که خاله مریم جون درست کرده بود کلی خورد. آخر شب هم یونا و آرین و هومان( پسر کوچولو همسایشون ) تو پارکینگ بدو بدو و بازی کردن

پنج شنبه صبح که من سر کار بودم و یونا صبحانه نخورده بود  و برای  ظهر فسنجون درست کرده بودم که اونم نخورده بود و گفته بود دلم قرمه سبزی خواسته بابا سعید زنگ زده بود براش از بیرون آوردن ولی اون رو هم نخورده و گفته بود :  مامانی بهم بده میخورم.از اداره برگشتم بهش گفتم عکس میگیری؟ گفت عکس اصلاااااا ودیگه بهش اصرار نکردم و هنوز لباسهام رو عوض نکرده رفتم سراغ یه برنامه که از قبل داشتم و چند تا عکسای  قبلی یونا رو با اون درست کردم که خوشم نیومدناراحت.همون موقع عکس آرین جون رو با سبیل باز کردم و بابا سعید دید و کلی خندید و خوشش اومدبغل یونا هم جو گیر شد و گفت من هم میخوام عکس بگیرم دیشب خسته بودم که عکس نگرفتم.بدو بدو سبیل مبارک رو که نارنجی بود با آبرنگ مشکی کردم و به صورت یونا چسبوندم و عکسشو گرفتم و بقیه کارهارو انجام دادم و یادم اومد پسری غذا نخورده  به زور دو تا لقمه  از دست من خورد و گفت سیر شدم ناراحت...

بعد از ظهر  با خاله مریم و آرین  رفتیم بیرون و یونا خیلی بهانه میگرفت آخه بعد از شام دیشب چیزی نخورده بود.خواستم براش غذا بگیرم گفت فقط کالباس میخورم یه ساندویچ کالباس گرفتم براش چند تا لقمه خورد سرحال شد و اخلاقش خوب شد گفتم میخوایی مرغ تامی بگیرم(یونا قسمت بالای رون مرغ رو دوست داره و بهش میگه مرغ تامی) ؟گفت آره, سریع رفتم و براش سفارش دادم و خدا رو شکر خورد و بعدش با هم رفتیم وهابی یه کم خرید کردیم و حدودای 10 از خاله مریم و آرین گلی جدا شدیم بغل

ماجراهای آقا یونا و درس و مدرسه :

یکی از سوالات آدینشون این بود , حسین و علی پسر عمو هستن و به همراه پدرهاشون رفتن خونه پدر بزرگشون و همه دور یک میز نشستند.حالا شما بگید دور میز چند تا پدر و چند تا پسر نشستند ؟

یونا پسر عمو ندارد و فقط یه دختر عمو دارد (فاطمه گلی) برای همین بهش گفتم : یونا مثلا به جای حسین و علی شما و فاطمه هستید.فرض کن فاطمه پسر است.شما و فاطمه پسرعمو هستید و با بابا سعید و عمو سهیل میرید پیش بابا جون و دور یه میز مینشینید حالا چند تا پسر دور میز هستید ؟

یونا : سه تا

من :فرض کن فاطمه هم پسر است

یونا : من فرض نمیکنم من واقعیشو میگم

من : خوب اصلا فاطمه نیستمنتظر همون حسین و علی ... حالا چند تا پسر هستن ؟

یونا : 4 تا

داشتم سوالات ریاضی رو میخوندم و یونا خیلی سریع جوابها رو میگفت تعجب بدون با انگشت شمردن یا خط کشیدن یا به قول خودش استفاده از ذهن بن تن ...

گفتم: یونا چه جوری داری اینا رو جواب میدی ؟

یونا : آخه خانممون تو کلاس یه دور اینا رو حل کردهاز خود راضی

وروجک همه جوابها رو حفظ شده بود متفکر

اون روز گفت که باید پول ببریم مدرسه نمیدونم برای سروده. برای چیه؟معمولا تو این جور موارد تو کیفشون یادداشت میذارن ولی من تو کیف یونا چیزی ندیدم.زنگ زدم مدرسه و خانم معاونشون گفت برای بچه ها ی گروه سرود بوده و حتما یونا جز گروه نیست.از یونا پرسیدم : مامان شما جز گروه سرود نیستی ؟

یونا : نه قبل از این که یه عالمه تعطیل بشیم (منظورش تعطیلات عید است) ازمون پرسیدن کیا دوست دارن سرود بخونن من نرفتم

من : چرا مامانی ؟

یونا : خوب خسته میشدم.همش باید شعر بخونی من دهانم خسته میشه.تازه باید همش بایستی پام هم خسته میشه عینک

 ومن : خنده

یونا : دیگه دوست ندارم.تو مامان خوبی نیستی

من :چرا پسرم ؟

یونا : آخه تو به من خندیدی. انگار که من دلقکم.من پسرت نیستم.من دلقکم که بهم میخندی

خلاصه کلی قربون صدقه رفتم تا از دلش در اومد که چرا من خندیدم بغل

پ.ن.1 : عکس آقا یونا که از برنامه امروز آبرنگ شبکه جام جم 1 پخش شد و امشب ساعت 9.30 از جام جم 2 پخش میشه قلب(عکس آرین جون هم پخش میشه ولی من عکسشو  اینجا نمیذارم که مامان مریم بتونه تو وبلاگ خودش بذارهبغل,ذوقش بیشتره قلب)

پ.ن.2 : از خاله فاطمه مهربون تشکر میکنم که به یاد یونا بودن و خبرمون کردن که از یونا عکس بگیریم و زحمت کشیدن و عکس یونا رو برای برنامه بردن.خاله فاطمه جون بازم ممنوووون قلب



موضوع مطلب :
جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ :: ٢:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آقا یونا عاشق من و بابا سعیدش است و خدا میدونه روزی چند بار بهمون میگه که دوستمون داره بغل

و به من میگه نفس قلب و برام بوسماچ میفرسته و میگه نفس عاشقتم قلب

گل پسر ما خیلی مهربون است و به چشمش مامان لیلی بهترین و قشنگترین مامان دنیاست و خوشمزه ترین غذاها رو درست میکنه خجالت و به نظرش بابا سعید باهوشترین و قوی ترین بابای دنیا استخجالت وقتی میخواد براش کاری انجام بدم میگه : مامان من یه چیزی میخوام ولی نمیگم.میدونی چرا نمیگم؟نمیگم چون تو خسته ای

خدا رو شکر این روزها خیلی ازش راضی هستم بغلاتاقش مثل همیشه مرتب و تمیزاست و تو انجام تکالیف نوروزی هم اصلا اذیتم نکرد.با این که دوسری پیک نوروزی داشتن و کار در خانه چند تا از کتاباشون روهم باید تو تعطیلات انجام میدادن, همه رو روزانه انجام داد و روز 14 فروردین مرتب گذاشت تو کیفش و برد مدرسه .

صبح روز 14 فروردین رفتم مدرسشون و عیدی مربی هاش رو دادم , البته عیدی مربی اصلیشون رو قبل از تعطیلات داده بودم.


 هر شب قبل از خواب کتاب به دست میاد پیشم و ازم میخواد براش کتاب بخونم

و با دقت زیاد گوش میده و یه عالمه سوال میپرسه.خیلی لذت میبرم وقتی با هم میریم کتابخونه محام یا رشد یا ...وکتابهایی رو که داره بهم نشون میده و خلاصه داستانهاش رو برام تعریف میکنهبغلوقتی به آخرین داستان از جدیدترین کتابش میرسیم میگه حالا فردا شب چی بخونیم ؟خوندن دوباره کتابهاش  هم زیاد جالب نیست چون تا عنوانش رو میخونم پسری تا آخر داستان رو تعریف  میکنه و آقا یونا قصه گو میشه و من شنونده و خواب میاد به چشمام خمیازهیونا کتابهایی رو دوست داره که چند تا داستان توی یه جلد باشه.

این کتاب رو خودم هم دوست دارم یه جورایی آرامش بخش است قلب

این سری کتابهای قصه های کوچک برای بچه های کوچک هم جالب است یونا همه داستانهاش رو تو 4 جلد داره.


یکی از سوالات پیک نوروزیشون  این بود : بانوی نمونه اسلام چه کسی است ؟

یونا : یعنی چی ؟

من : یعنی خانمی که تو اسلام از همه مهربونتر و بهتر است کی است ؟

یونا : خوب معلومه . مامان لیلی

من : پسرم شما لطف داری عزیزم . ولی یه نفر هست که از همه بهتر و مهربونتر و خوب تر بوده و اون حضرت فاطمه است

یونا : به نظر من که مامان لیلی است.الان چی نوشتی ؟

من : نوشتم حضرت فاطمه

یونا : نه ه ه ه ننویس.بنویس مامان لیلی

 یونا همیشه دوست داره یه دونه سگ داشته باشه و من راضی نمیشم و ...

یونا : مامان آخه چرا میترسی ؟ سگ ترس داره ؟من دوست دارم سگ داشته باشم

من : من که نمیترسم از خود راضیدروغگو فقط نگرانم نگران. وقتی ما اداره هستیم  سگه تنهایی تو خونه چیکار کنه؟چی بخوره ؟

یونا : این که کاری نداره صبحها با خودت ببرش اداره

تصور کنید من هر روز با سگ برم اداره متفکر

مساله سن و سال برای پسری ما بسیار زیاد مهم است منتظر, هر  بچه ای که میخواد بیاد خونمون مهمانی یا ما میخواییم بریم خونشون اولین سوالی که از ما میپرسه اینه که از من بزرگتر است یا کوچکتر؟اگه جواب بدیم بزرگتره با ناراحتی میگه آخه چرا همه از من بزرگترن؟... و اگه بگیم کوچیک تره میگه من دوست ندارم با کوچیکتر از خودم بازی کنم قهر و اگر بگیم هم سن هستید میگه چرا الکی میگی پس چرا قد من از اون بلندتره ؟یا کوتاهتره ؟

ولی این جریانات قبل از مهمان اومدن یا مهمانی رفتن است و چه کوچیکتر و چه بزرگتر و چه همسن , وقتی که میبیندشون کلی ذوق میکنه و بازی میکنه و به زور ازشون جدا میشه. فقط اینکه طرف مقابلش هم روی سن و سال حساس باشه که کلی با هم سر سن وسال و قد و کلاس و مدرسه بحث میکنن ولی نهایتا باز هم به زور از هم جدا میشن.

یونا در :

یونا در رستوران هتل آپارتمان هدیه کنار سفره هفت سین:

تو ایام عید میز غذا سرو سرویس بود و میتونستیم از انواع غذاها استفاده کنیم (البته با هزینه n برابرمتفکر)برای بابا سعید sms اومد و یونا خوشش اومد و پیشنهاد داد ناهار بریم هدیه که خودمون همه چیز برداریماز خود راضی .ولی آقا یونای ما میون انواع غذاهای قلیه ماهی ,قرمه سبزی, انواع کبابها و جوجه و ته چین و ... یه کاسه سوپ قارچ خورد و تو بشقاب سالادش هم دو سه دونه سالاد پاستا کشید که اونم نخورد منتظر.ظاهرا من و بابا سعید هوس ناهار خوردن تو رستوران هدیه روکرده بودیم.

دیشب آقا محمد و مامان و بابای گلش اومدن پیشمون که خیلی خوش گذشت ,کلی گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم و یونا و محمدهم تا ساعت سه و نیم صبح بازی کردن و هیچ اثری از خواب تو چشماشون نبود.یونا ظهر هم نخوابیده بود تعجب:

یه شب ما رفتیم پیش آرین گلی و مامان و بابای مهربونش و یه شب هم اونا اومدن پیش ما بغل. یه روز هم خاله من با دخترهای گلش و محمد امین و عمو رحیم مهمان ما بودن قلب و دو شب هم عمو پورعباس و نیما و نیلوفر و مامان گلشون اومدن پیش ما و یه شبش رو شام مهمان عمو پورعباس بودیم و بچه ها تو پارک معین کلی بازی کردن و نیما و یونا اینقدر بدو بدو کردن که آخرش افتادن و با لباسهای خیس و گلی برگشتن خونه .

به من و یونا و بابا سعید در کنار دوستان خیلی خوش گذشت فقط حیفافسوس که عکس نداریم که این برگ ازخاطرات قشنگمون هم مصور  ثبت شه قلب

قلبپسر یکی یه دونه  و باهوش من , من و بابا سعید خیلی دوست داریم و خنده قشنگت رو با دنیا عوض نمیکنیم قلب



موضوع مطلب :
پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 آقا یونا نوروز 1391 :

بعد از تحویل سال یک عدد آقا یونای خوابالو :

عیدی های آقا یونا :

عیدی مامان لیلی و بابا سعید (به انتخاب یونا خان) :




عیدی مامان عاطی :


عیدی خاله نیلانی :


عیدی نیما و نیلوفر عمو پورعباس:


عیدی محمد امین (پسر خاله من):

عکسهای آتلیه 5 سالگی آقا یونا 28 مرداد 1390:

جشن یلدای سال 1390 در مدرسه :

ردیف پایین از سمت چپ :

یونا-علی-مهراد-محمدرضا-محمدحسین-ویهان-پارسا-کیانوش-امیرعلی-امیررضا-امیرهوشنگ-

ردیف بالا از سمت چپ :

پویا-سورنا-مهزیار-فریساد-متین

سمت راست خانم مربی هنر و خلاقیت

سمت چپ خانم مربی و خانم مدیر مدرسه



موضوع مطلب : آتلیه تولد 5 سالگی / یلدای 90 / نوروز 91
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed