یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢٧ آبان ۱۳٩٠ :: ٢:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سه شنبه(17 آبان) شب  پسری طبق معمول ما رو راهی پاساژ مرو کرد که بازی xbox بخره و اومد خونه دید دی وی دی هاش خرابه و خیلی ناراحت ناراحتشد .قربونش برم همه بازی هاش رو نیمه گذاشته و همش دوست داره بازی جدید بخره .هنوز هم از بازیهایی که با kinect باشند خوشش نمیاد.(Kinect رو برای بابا سعید گرفتیم خنده)

همه بازی های xbox آقا یونا :

 چهارشنبه(18 آبان) با بابا سعید رفتن بازیهای خرابش رو عوض کنن و تو برگشتنشون بود که خاله سهیلا و رضا و رزا اومدن خونمون و یونا اومد خونه از دیدنشون خیلی خوشحال شد و حسابی باهاشون جنگ بازی کرد نگران .من و خاله سهیلا هم اینقدر گرفتار صحبت شدیم که وقتی رفتن یادم اومد از بچه ها عکس نگرفتم افسوس.

پنج شنبه(19 آبان) سه تایی رفتیم سرزمین سحرآمیز و یونا بازی کرد و بعدش گفت دوست دارم شام پیتزا برمودا بخورم به شرطی که توش دلمه نریزه (منظورش فلفل دلمه ای بود ) .

رفتیم برمودا و بابا سعید رفت پیتزا رو سفارش بده و من و یونا رفتیم بالا و دنبال یه جایی بودیم که یونا بتونه راحت تام و جری ببینه آخه خیلی شلوغ بود , که ...

بلهبغل امیر محمد (همکلاسی و رفیق فابریک یونا تو مهد هادی و هدی ) و مامانش با خوشحالی اومدن طرفمون قلب

از شانسمون یه میز بزرگ خالی شد و 6 تایی با هم شاممون رو خوردیم بغلمامان امیر محمد میگفت که امیر محمد دلش خیلی برای یونا تنگ شده بوده و عکس یونا رو تو عکسای نمایش چوپان دروغگو دیده و میبوسیده قلب(چقدر بچه ها با احساسن) .یونا و امیر محمد اول با لبخند به هم نگاه میکردن و این لبخند به چنان بازی های اکشنی ختم شد که نگاه کردیم دیدیم میزهای دور و برمون همه خالی شده تعجب

جمعه (20 آبان) صبح هنوز ساعت 7 نشده بیدار شدم که قبل از بیدار شدن یونا ناهارم رو درست کنم . تصمیم داشتم درساشو که انجام داد ببرمش ساحلی بازی کنه.هنوز سبزی قرمه سبزی ام رو کامل سرخ نکرده بودم که دیدم ایستاده پشت سرم متفکر.خلاصه به هر کلکی بود غذا رو آماده کردم و درساش رو شروع کردیم به انجام دادن ولی وروجک زود میگفت خسته شدم و دستم درد گرفته ,قوری و میمون و قورانه کمک کنن که رنگ بزنم از خود راضی .پروژه درس خوندن پسری به ظهر کشیده شد و پارک صبح لغو شد.ظهر خاله مریم جون اس ام اس داد که بریم نمایش اولش گفتم خوبه ببرمش , ولی بعد که دیدم صبح زود بیدار شده و ظهر هم نخوابیده و برای مبارزه بر علیه خواب داره شیطونی میکنه به خاله مریم زنگ زدم که ما نمیاییم و یونا اومد گوشی رو گرفت و با خاله مریم صحبت کرد و خاله مریم مهربون واسطه شد و قرار شد زودتر بیان دنبالمون که قبل از نمایش بریم پارک.تقریبا 5 و بیست رفتیم بیرون و اولش پارک و بازی و بدو بدو و کارهای اکشن

 

 

 

بعدش هم رفتیم نمایش قصه پری و رویای یک پسرک به کارگردانی آقای بهرام امید علی که خیلی خوب بود.

 

یه خانم کنار من نشسته بود که جز بازیگران نمایش بود ولی اون سانس شخص دیگه ای جاش بازی میکرد و وقتی علاقه یونا رو به نمایش دید شماره من رو گرفت و گفت که با من تماس میگیره و قرار میذاره که یونا رو ببرم پیش کارگردان یه نمایش دیگه برای بازی در نقش ابر.یونا هم گفت من نقش ابر دوست ندارم و نقش روباه میخوام. ولی اون خانم گفت که تو اون نمایش اصلا روباه نیست.

فردای نمایش هم گفت: مامان چرا من رو بردی این نمایش؟گفتم:چرا ؟شما که نمایش دوست داری ؟گفت: آخه این نمایش برای بچه های تنبل و کثیف بود من که تنبل و کثیف نیستم

 

 

بعدش رفتیم کتابفروشی محام برای آرین و یونا کتاب گرفتیم . یونا کشتی فضایی بارباپاپا رو گرفت.

 

یونا خیلی کتاب دوست داره و یه بار که براش میخونم همه رو حفظ میشه و برای بار دوم دیگه من شنونده هستم و این آقا یونا است که تا آخر کتاب رو بدون کم و کاست برای من تعریف میکنه .و از کتابهایی که چند تا قسمت دارد ولی همه تو یه جلد هستن بیشتر خوشش میاد تا این که تک تک باشن . کتاب خرس بزرگ و خرس کوچک رو قبلا براش گرفته بودم که همینجوری بود و همش توی یه جلد بود ولی بارباپاپا رو جلدهای جداگانه داشت و مجبور شدیم تک تک بگیریم.

موقعی که براش کتاب یا پیک هایی که از مدرسه میاره رو میخونم حروفی رو که یاد گرفته بهم نشون میده بغل

هر وقت براش کتاب میخونم میگه مامان وقتی برام کتاب میخونی چقدر صدات قشنگه قلب

 بعد از خرید کتاب رفتیم شهر اسباب بازی یونا لباس لاک پشت نینجا گرفت و آرین لباس اسپایدر من . و همونجا از جعبه نقاباشون رو در آوردن و چنان صحنه ای بود که که همه از بزرگ و کوچیک این دو تا وروجک رو نگاه میکردن

 

 


و موقع اومدن خونه یونا میگفت نریم خونه بریم پارک که با نقاب و لباس لاک پشت نینجا با آرین بازی کنم (واقعا ماشالله به این انرژی) من که از خستگی داشتم بیهوش میشدم و اصلا توان پارک رفتن رو نداشتم و خاله مریم زحمت کشید و ما رو رسوند خونه و یونا با عصبانیت اومد بالا و به من گفت : تو مامان خوبی نیستی .من برم پیش خدا ؟

و من : ناراحت

رسیدیم خونه سریع رفتم تو آشپزخونه و براش کوکو سیب زمینی با سیب زمینی خام رنده شده درست کردم که زود آماده شه و بهش دادم خورد و دو تامون ده و نیم شب از خستگی بیهوش شدیم اوه

شنبه (21 آبان) صبح پنج و نیم بیدار شدم و برای صبحانه اش پتات چاپ درست کردم.بعد از ظهر از ساعت سه و نیم خوابید تا 6 صبح  فرداتعجب و یونا تا این سن اولین بار بود که اینقدر میخوابید.

یکشنبه(22 آبان) صبح سرحال بیدار شد.طبق برنامه مدرسه باید لقمه کره مربا و شیر کاکاوو و میوه میبرد که آماده کردم(برنامه مدرسه رو همیشه میفرستم ولی میدونم که یونا نمیخوره چیزهایی که دوست داره هم کنارش میفرستم.دوست ندارم معلمشون فکر کنه دارم خلاف مقررات رفتار میکنم) و کنارش هم سیب زمینی سرخ کردم و براش ریخنم تو ظرفش که ببره ولی پسری تو یخچال سرک کشید و چشمش به گوشت چرخ کرده سرخ شده با رب افتاد و گفت براش یه ظرف هم گوشت بذارم .چقدر هم که پسرمون اهل خوردنه دروغگو

صبح خانمی رو که تو نمایش دیده بودم با من تماس گرفت و قرار شد 5 بعد از ظهر یونا رو ببرم پیش کارگردان.

ظهر که با یونا صحبت کردم گفت دوست ندارم برم به آرین بگو جای من بره متفکر

من هم بهش اصرار نکردم و  یه کم لباس لاک پشت نینجا پوشید و بازی کردیم



و بعدش گفتم خوب شد یه کم میخوابیم.هنوز چشمام نرفته بود روی هم که احساس کردم دارن توی سرم دریل میزنن.من و یونا با وحشت بلند شدیم و دیدیم بله ه ه همسایه محترم طبقه پایین که جدید اومدن دارن دریل کاری میکنن اونم ساعت سه و نیم ظهر.کاش اونایی که کارمند نیستن یه کم زندگی کارمندا رو درک میکردن افسوس . دیگه با این سر و صدا جایی برای خوابیدن نبود . یونا یه پودر کیک آماده با طعم توت فرنگی گرفته بود که براش درست کردم و برای ناهار فردامون هم قلیه میگو گذاشتم.یونا عکس روی کیک رو دید و گفت مامان ببین این خامه داره ولی کیک ما نداره .آماده شدیم و دو تایی رفتیم وهابی برای کیک آقا یونا خامه خریدم و تو برنامه صبحانه فرداشون خرما بود که یونا گفت من خرما دوست ندارم  ولی گرفتم و اومدیم خونه خرماها رو گلوله کردم و تو کنجد و نارگیل غلتوندم گفتم شاید بخوره که بی نتیجه بود .

دوشنبه(23 آبان) صبح برای صبحانه اش پوره سیب زمینی قلقلی درست کردم چون از کیک توت فرنگی با خامه خوشش نیومد و خرما هم که دوست نداشت.

ساعت یازده و نیم از اداره مرخصی گرفتم و یه جعبه شیرینی خریدم و رفتم مدرسشون .بماند که از معاون ها و مدیر و خانم معلم , همه... از شیطنت گل پسر ما شکایت کردن نگران .

خانم معلمشون میگفت با یادگیریش مشکلی ندارم ولی خیلی شیطونه

تو خونه هم که خودم باهاش تکالیفش رو انجام میدم اصلا درسی رو بهش یاد نمیدم و همه رو بلده فقط من میخونم و اون انجام میده ولی با شیطنت فراوان

بعد دو تایی از مدرسه اومدیم بیرون و یونا گفت دوست داره سی تی استار ناهار بخوره.بهش گفتم خونه ناهار خوشمزه داریم که دوست داری ولی قبول نکرد و بردمش ناهارشو سی تی استار خورد بعدش رفتیم هما نون خامه ای نارنجکی خریدیم , چون پسری اعلام کرد که دو تا دونه فقط تو یخچال خونمون مونده و بعد از خرید اومدیم خونه.مدتیه همش دوست داره نون خامه ای بخوره و همیشه یه جعبه تو یخچال داره.میترسم خامه اش براش خوب نباشه دلم هم نمیاد براش نگیرم.بابا سعید هر چقدر تشویقش میکنه که یه شیرینی دیگه هم امتحان کنه جواب آقا یونا نه است.

 یعد از ظهر بردمش پارک ساحلی بازی کرد ولی زیاد بهش خوش نگذشت و همش جای بابا سعیدش رو خالی میکرد که کاش بابایی بود با هم میرفتیم بالا ... بعدش رفتیم دیدن  مامان جون(پرستار یونا از 6 ماهگی تا سه سالگی )

 

 

 

 


سه شنبه(24 آبان) که عید بود و تعطیل. سه تایی 6 صبح بیدار بودیم و نتونستیم بیشتر بخوابیم.من که گرفتار ناهار و تمیزکاری خونه شدم و بابا سعید هم با یونا بازی میکرد.ساعت 9 ناهارم آماده بود و پسری 9 صبح ناهار میل کردنتعجب .

چهارشنبه(25 آبان) بعد ازظهر رفتیم  شهر اسباب بازی و یونا سی دی xbox خرید و بعدش رفتیم سی تی استار شام خوردیم.انگار پسری از سی تا استار خوشش اومده

پنج شنبه(26 آبان) صبح که من اداره بودم و یونا پیش بابا سعید بود.بعد از ظهر ساعت 5 خاله مریم و آرین گلی اومدن دنبالمون و رفتیم پیست اسکی بچه ها یه کوچولو بازی کردن و قراره از شنبه یونا رو برای آموزش ببرم و آرین گلی هم که خودش ماشالله حرفه ای است .بعدش هم رفتیم پارک و بازی کردن


و بعد از اون رفتیم نمایشگاه مبلمان و وسایل خانگی و اول از همه آش رشته خوردیم خوشمزه و بعدش کلی تو غرفه ها چرخیدیم و ... بعد رفتیم خونه مریم جون اینا و حسابی مزاحمشون شدیم و آرین و یونا هم بازی و جنگ کردن نگران که در اینجا اعتراف میکنم که عامل جنگ کسی جز یونای من نبود و آرین فقط نقش مدافع رو بازی میکرد خجالت(این آیکون هم مامان لیلی است ) .بعد از این که اومدیم خونه یونا نشست پای سی دی barbapapaو diego و dora که از آرین گرفته بودیم.

تقریبا زحمت بیشتر عکسای این پست رو مریم جون کشیدن و ما  ازشون گرفتیم . مرسی خاله مریم مهربون قلب

امروز (27 آبان) به خودم مرخصی دادم و رفتیم رستوران هدیه ناهار خوردیم .یونا هم درسش رو راحت و بی دردسر خوند.البته نصف آدینه اش رو دیروز با بابا سعید انجام داده بود.

فردا(28 آبان) پسر قشنگم 5 سال و سه ماهه میشه .قربون پسرک باهوش و شیطونم بشم من بغل.برای همه کارهاش میگه خدا رو شکر:

یونا : سی دی هام  تو جعبه جا شد خدا رو شکر

یونا : مامانی چقدر زود از اداره اومدی خدا رو شکر

یونا : بابا سعید این مرحله بازی رو هم رفتیم خدا رو شکر

یونا : درسام تموم شد خدا روشکر

یونا : یه کارتن پیدا شد که حوصله ام سر نره خدا رو شکر

یه دفعه دستکشم پاره شده و یونا : مامان خوبه یه دستکش دیگه داریم خدا رو شکر

و در حال درست کردن سالاد الویه بودم که با دست کش یه بار مصرف به دست اومد که به من کمک کنه.خیار شورها رو بهش دادم که قاطی مواد کنه و خودم رفتم که سس بیارم و یونا در حال قاطی کردن مواد به بابا سعید : چرا به مامانم کمک نمیکنی ببین من بهش کمک میکنم .بازم خدا رو شکر که من هستم ...



موضوع مطلب :
چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ :: ٧:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سلام به شما دوستان خوبم  که همیشه و همه جا به یاد ما هستین بغل.

برنامه من این بود که با ورود یونا به پیش دبستانی خودم هم برای ارشد بخونم ولی خیال باطل...از اول مهر کارهای من کم که نشده بماند n برابر هم شده چون باید روی دروس یونا نظارت مستقیم داشته باشم و مرحله به مرحله با هم پیش بریم و هر روز هم درس  و مشق دارن اوهو جمعه ها هم که آدینه دارن ( یه سری کپی از کل مطالبی است که تو یه هفته خوندن که همه  باید انجام بشه) 

برنامه صبحانه و ناهار و شام و عصرونه و میان وعده و کارهای خونه هم که جای خود را داردبازنده و اینکه برای صبحانه شون برنامه دادن و طبق برنامه باید پیش بریم و از اونجا که پسری نان و پنیر گردو یاکره مربا یا ساندویچ تخم مرغ و ...(طبق برنامه)دوست نداره من یه سری صبحانه طبق برنامه مدرسه میفرستم که با بقیه تناقض نداشته باشه (با اینکه میدونم نخورده برمیگرده ) و یه سری هم چیزهایی میفرستم که پسری دوست داره مثل (شینسل یا  خوراک لوبیا یا پوره سیب زمینی و ...) که اینا هم اغلب نخورده برگردونده میشن ناراحت(خودشون گفتم میتونیم به برنامه مهد چیزهای مجاز رو اضافه کنیم)

و در نتیجه جای ارشد , پیش دبستانی رو شروع کردم نگران و اگه خدا خواست و زنده بودم بعد از اتمام کارشناسی آقا یونا , با پسری با هم میریم ارشد میخونیم مژه .

هر حرفی که رو که به یونا یاد میدن , عکس کلمه هایی رو که اولش با اون حرف شروع میشه و آخرش به آن حرف ختم میشه ,  پیدا میکنیم(من و یونا و قوری ) و روی مقوا میچسبونیم و یونا با خودش میبره مدرسه و خانم معلمشون به بچه ها نشون میده و میزنه به دیوار کلاس.

اونایی هم که شکلاشون رو پیدا نمیکنیم من براش نقاشی اون شکل رو میکشم , البته این کار اجباری نیست و به دلخواه است چون تو دفتر تکالیف و آدینشون (به تعداد کمتر) دارن.  ولی اینکار به یاد گیری یونا خیلی کمک میکند و کلمات بیشتری رو یاد میگیرد و الان تو کتاب داستانهاش حروف رو پیدا میکنه و نشون میدهد و قربونش برم امروز با نوشتن کلمه بابا کلی من و بابا سعیدش رو ذوق زده کرد قلب


خدا رو شکر یونا رو وسایل مدرسه اش هم مثل اتاقش حساس است .میزش رو براش آوردم توی هال که بتونم بین کار کردن با یونا یه سرکی هم به آشپزخونه و غذا بزنم مژه.

اینم میز پسری که قبلا مامان عاطی براش خریده بود و سطل زباله اش که به سلیقه خودش خریداری شده تا نخواهد برای ریختن کاغذ باطله و ... از جاش بلند شه .یونا خان ما زیادی خان است عینک

 

اینا همه کتابهای یونا  است که همه رو جلد گرفتیم و برچسب زده و اسم و فامیلش رو نوشتیم و فرستادیم مدرسه بغل(عکسا رو قبل از جلد گرفتن و برچسب زدن گرفتم)

 

 

کتاب زبانشون هم   , starter A english adventure است که یونا قبلا تو کلاس زبان خونده بود و مشکلی با زبانش نداریم.یونا قبلا تو کلاس زبان چند level بعدش رو هم خونده .

این سری کتابها رو هم خودم براش گرفتم که از اون مخصوصا برای درس نشانه ها استفاده میکنیم :

بعد از اتمام  تکالیف یونا , سعی میکنم ببرمش بیرون که تشویق بشه و درسش رو با علاقه بیشتری بخونه و روزهایی هم که از خونه بیرون نمیریم میبرمش پارکینگ و اونجا با بچه ها دوچرخه سواری و بازی میکند :

 برای دیدین نمایش چوپان دروغگو به کارگردنی آقای میاحی هم رفتیم که مثل همیشه یونا خوشش اومد.و آقای میاحی  رو هم دیدیم که خیلی مهربون بودن و چون از قبل تو وبلاگ یونا برای پست شنل قرمزی کامنت گذاشته بودن ما هم خودمون رو معرفی کردیم و این هم عکس یونا و آقای میاحی و بچه های نازنینشون :

یونا و بازیگران نمایش چوپان دروغگو :

یونا در سرزمین رویایی  :

خاله شادونه مهمان شهر ما اهواز بودن که نمیدونم باید چی بگم سوال بلیطمون برای روز شنبه  بود که وقتی رفتیم گفتن پرواز به دلیل بدی هوا کنسل شده و فرداش ساعت هشت ونیم بیایید .فرداش ساعت یه ربع به هشت رفتیم و وقتی وارد سالن شدیم شوکه شدمتعجب.یه سالن بزرگ با انبوهی از جمعیت متفکرو جایی هم برای نشستن نبودخنثی.من موندم, هشت و نیم قرار بوده شروع بشه این هم نفرات کی اومده بودن ؟!!! که بعد معلوم شد بلیطی رو که به ما نفری 8 هزار تومان فروخته بودن بعضی جاها 6500 تومان میفروختن و عده زیادی هم بدون بلیط  اومدن تو سالن منتظر.یونا  خیلی دوست داشت برنامه رو نگاه کنه,به سختی آخر سالن نشستیم که اصلا چیزی دیده نمیشدناراحت.همه پدر و مادرها ناراحت و عصبی بودن کلافهو بچه ها رو بغل کرده بودن و کنار دیوار ایستاده بودن.و من مثل همیشه قلبم به درد آمد از این که در آینده  چگونه جوابگوی پسرم باشم وقتی در سن 5 سالگی نمیتونم جوابی برای چشمای متعجبش بدم که چرا برای دیدن خاله شادونه اومدیم ولی خاله شادونه ای نمیبینیمخیال باطل.دیگه نتونستم تحمل کنم بغلش کردم و رفتم جلو , کنار دیوار ایستادم تا پسرم بتونه ببینه و لذت ببره ولی یونا دلش نمیومد بغل من باشه و میگفت مامان خسته میشی بذارم پایین.و دو تایی همونجا ایستادیم و برنامه رو تا آخر دیدیم و وقتی که یونا رو میدیدم که با دست...دست ...دست... پا...پا ...پا... خوندن خاله شادونه دست میزد و پا میکوبید و از ته دل میخندید اشک تو چشام جمع شده بود .پسرکم تا آخر برنامه ایستاده بودناراحت.بازم خوب بود که مثل اون دختر بچه ای که تو بغل مامانش بود بلندگوی سنگین روش نیوفتاد و با گریه سالن رو ترک نکردافسوس ...

یوناو نیلوفر :

 

 

دو شب برنامه خاله شادونه رو با عمو پورعباس و نیما و نیلوفر و مامان گلشون رفتیم و شب اول زحمت کشیدن و این کیک خوشگل رو برامون آوردن

و شب دوم هم بعد از برنامه زحمت کشیدن و  به یه اسنک خوشمزه دعوتمون کردن  و رفتیم پارک زیتون خوردیم و بچه ها هم حسابی بازی کردن

آقا نیما :

پسری این روزها همش دوست داره وسایلش مثل مثل بابا سعید باشه متفکر

بوتش رو شبیه بابا سعید خریده و این کیف رو هم گرفته که مثل کیف adidas بابا سعیدش که تو سفر مدارک رو توش میذاره , یه بر بندازه .

و آقا یونا توش خوردنی هاش رو میذاره.الان هم سفارش کفش چرمی مردونه داده و منتظریم بابا سعید سرش خلوت شه بریم براش بخریم چشم

روز کودک یونا مریض بود اولش رفتیم دکتر مرعشی و بعد رفتیم خانه بازی دردونه که اونجا به مناسبت روز کودک جشن و نقاشی و آتیش بازی و آهنگ و رقص و ... بود .خاله مریم و آرین جون و یکتا گلی و آیلین عسلی و ماماناشون هم بودنقلب .

بعدش با خاله مریم جون رفتیم شهر اسباب بازی جایزه روز کودک گرفتیم :

تو این مدت دو بار مامان عاطی و بابا جون اومدن پیشمون (البته هر دو بارش یه روزه بود) و مامان عاطی  تا رسید شروع کرد به تمیز کاری و تا لحظه رفتن گرفتار کار خونه بود خجالت.و طبق معمول برامون ترشی و خیار شور و سیر فریز شده و ... هم درست کرده بود و آورده بود .این هم هدیه مامان عاطی و بابا جون برای یونا :

 یونا خیلی کتاب دوست داره و جدیدا به بارباپاپاها علاقه مند شده و به ازای هر کار خوبش یه جلد بارباپاپا ازمون هدیه میگیره

لباس ورزشی(کاپشن و شلوار) مدرسشون رو باید از یه جای خاص که آدرسش رو به ما داده بودن و یه مدل و رنگ خاص میگرفتیم . یونا هم خودش یه بلوز قرمز و یه جفت کفش و مچ بند سفید قرمز ستش کرد.وروجک از الان... مژه

یه ناهار هم رفتیم رستوران چرخشی امپراطور که خوب بود و بهمون خوش گذشت یونا به قوری گفت همیشه تو رو با خودم میبرم این بار میخوام شرک رو ببرم تو باید بمونی خونه.طفلک قوری قلب  :

این هم کارمند کوچولو در اداره مامانی :یه عالمه  شیرازه  رو بهم زده بود و هر کس میومد تو اتاق دو قدم به عقب میرفتتعجب و ...نتونستم تا آخروقت بمونم اداره ساعتی گرفتم و اومدیم خونه متفکر .تو راه خونه دید ناراحتم گفت : مامان ببخشید.من میدونم عیبه تو اداره شیطونی کنم ولی چون عمو پورعباس آشنا بود من شیطونی کردم اگه آشنا نبود که شیطونی نمیکردم ...

 

تو این هفته هم خاله مریم و آرین جون اومدن دنبالمون و با هم رفتیم نمایش خرس مهربون و روباه مکار به کارگردانی آقای حسین دریس که خیلی قشنگ و شاد بود  و اسپانسر آن سرزمین سحرآمیز بود.

یونا و عروسک سرزمین سحر آمیز :

یونا و  آرین گلی :

 

اینجا بچه ها برای مسابقه رفتن بالا که با شروع مسابقه یونا اومد پایین و گفت: من از اولش هم نمیخواستم برم بالا .رفتم بالا که آرین رو ببرم قلب

بعد از نمایش هم 4 تایی رفتیم یه پارک محلی و تاب بازی کردیم خجالت.مرسی خاله مریم با حوصله و مهربون بغل

و باید یه تشکر حسابی هم از بابایی آرین گلی کنم که وقتشون رو گرفتیم و با معاینه و داروهاشون گل پسر ما رو خوب خوب کردن .ممنون عمو دکتر مهربون بغل

یه روز هم که از طرف اداره کلاس داشتم, یونا رو بردم پیش نیلوفر و نیما و مامانیشون و مامانی نیما کلی با یونا بازی کرده بود و غذا و شیر برنج و سرشیر حسابی هم بهش داده بود.ممنونم خاله مهربون قلب

خدا رو شکر میکنم که اگر اینجا فامیل نداریم ولی دوستای خوبی داریم که همیشه کنارمون هستن بغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed