یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ :: ۳:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

بعد از رسیدن به تهران یه کم استراحت کردیم و راهی شمال شدیم.شمال هم خیلی بهمون خوش گذشت .اولش که عروسی عمه سحر بود و بعدش هم گردش .خاله نیلان و خاله آنی هم از بوشهر برای عروسی عمه سحر اومدن و جمعمون حسابی جمع بود و یونا در کنار خاله ها و عمه ها و عمو و مامان جون و بابا جونش کلی بهش خوش گذشت .چند روز هم مزاحم عمه جون بابا سعید بودیم و یه ناهار هم دعوت پروانه خانم (فامیل بابا سعید) بودیم و یونا با پسرشون علیرضا دوست شده بود و در کل همه جا همه با هم بودیمبغل

جای شما خالی تا تونستیم کباب با باقله و اشپل و زیتون پرورده,فسنجون,باقالی خورش ...و غذاهای خوشمزه شمالی خوردیم.

یه روز ظهر هم از فرصت استفاده کردیم و با بابا سعید به یاد دوران قدیم دو تایی رفتیم ناهار رو کباب ترش و میرزا قاسمی  تو یه رستوران که غذای محلی داشت خوردیم .یونا پیش عمو سهیل و فاطمه گلی (دختر عموش ) موند و با ما نیومد .بماند که همش جلو چشممون بودو جاشو خالی میکردیم بغل ولی چون خودش دوست نداشت با ما بیاد ناراحت نبودیم .

یونا و فاطمه تو این چند روز همش با هم بودن و بهشون خیلی خوش گذشت.

یونا در عروسی عمه سحر جون بغل  (آقا یونا اول جشن قلب) :

 آقا یونا وسطای جشن متفکر :

 و آقا یونا آخر جشنتعجب :

پاتختی عمه سحر که یونا قرار نبود شرکت کنه و فقط میخواست با بابا سعید ما رو برسونه که ... با لباس خونگی اومد تو و آقای فیلم بردار شد

 و آخر جشن هم صندلی ها رو جمع کرد و کلی زحمت کشید:

 

یونا و علیرضا( کیاشهر) :

 

 کمادول :

 

قلیون سرای مهیار اول جاده انزلی( بارون اومد و پسری همش میرفت زیر بارون و همه لباساش رو خیس کرده بود و مجبور شد سر شام با این تیپ جدید ظاهر بشه) :

در خونه بابا جون آماده برای بیرون رفتن :

یونا و بابا جون :

ناهار دعوت پروانه خانم بودیم (آلاچیق های حیاط رستوران) :

 

 یونا در مسیر رفتن به ماسوله :

عکسای ماسوله رو بعدا اضافه میکنم لبخند

از انزلی و حاجی بکنده هم عکس تکی از یونا نداشتم که بذارم .

شب آخر(از ماسوله که برگشتیم)  شام مهمان عروس خانم (عمه سحر گل بغل) بودیم و فردا صبحش با خاله آنی جون و خاله نیلانی راهی اهواز شدیم.خاله آنی یه روز پیشمون بود و برگشت بوشهر و خاله نیلان یه هفته پیشمون موند .

بالاخره سفرنامه دو هفته آخر شهریور 90 ما تمام شد  اوه . از پست آقا یونا و مدرسه رفتنش کلی عقب افتادم .

پ.ن.1 : مامان جون و بابا جون یونا (مامان و بابای بابا سعید) شمال زندگی میکنن و  عکسی که گذاشتم, عکس بابا جون شمالی آقا یوناست بغل

پ.ن.2 : عکس های ماسوله :

 آقا یونا همش در حال دویدن بود :

 

خوردن آش رشته و آش ماست خوشمزه در ماسوله خوشمزه :

بالاخره پسری ایستاد اوه :

 



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ :: ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

پروازمون به استانبول از فرودگاه آنتالیا سر ساعت و بدون تاخیر انجام شد . پسری بازم تو هواپیما بیهوش شد و تا نشستن هواپیما خواب بود.

متاسفانه وقتی رسیدیم متوجه شدیم که ترانسفر نداریم و به لیدرمون زنگ زدیم و گفت که اشتباها صبح اومده بودن دنبالمون و قرار شد خودمون با آژانس بریم هتل  و هزینه اش رو با آزانس مسافرتیمون تو تهران حساب کنیم که ما از خیرش گذشتیم  چون ارزش درگیری تو ترافیک و توقف یه روز در تهران رو نداشت.

لیدرمون با راننده صحبت کرد و آدرس هتلمون رو بهش داد.هتلمون

park royal hotel در تکسیم بود . البته به بزرگی و زیبایی spice در آنتالیا نبود چون هتلهای استانبول در حد هتل های آنتالیا نیستن ولی هتل تمیزی بود و جای قشنگی بود.پنجره اش روبه یه خیابون با سنگ فرش هایی که به چشم میومدن باز میشد

یونا رو به روی هتل :

 

 و خیابون تا صبح شلوغ بود و آدم دلش نمیومد بخوابه .تو خیابونمون هتلهای دیگه ای هم بودن و همه هتلها میز و صندلی هاشون رو لبه بیرون هتل کنار پیاده رو گذاشته بودن و هوا هم که عالی بود.استانبول از دو قسمت آسیایی و اروپایی تشکیل شده و ما تو قسمت اروپایی بودیم.یه بافت سنتی و قدیمی و زیبا که من از دیدنش سیر نمیشدم.

بعد از گذاشتن وسایلمون تو هتل لیدرمون برنامه های تور های مختلف رو برامون آورد و ما برای همه روزهامون انتخاب کردیم.قبلا تو اینترنت سرچ کرده بودم که خودمون بریم بهتره و هزینه تورها چند برابر است ولی من و بابا سعید به این نتیجه رسیدیم که تا بخواهیم آدرس ها رو پیدا کنیم کلی وقتمون هدر میره و از طرفی ممکنه یونا هم خسته بشه برای همین ترجیح دادیم با تور به مراکز دیدنی بریم.متاسفانه چند تا از تورها در روزهای خاصی بود و با روزهایی که ما استانبول بودیم مچ نمیشد .ولی سعی کردیم بهترینها رو انتخاب کنیم و تا روز آخرمون رو طبق برنامه پیش رفتیم.

بعد از اون سه تایی قدم زنان رفتیم خیابون istiklal (استقلال) که خیلی نزدیک هتلمون بود.(اسقلال و تکسیم کنار هم هستن).istiklal یه خیابون طولانی و بسیار شلوغ بود که یه تراموا  مرتب در آن در حال رفت و آمد  و  جابه جا کردن مسافرها بود .

یونا و تراموای خیابان استقلال :

 انواع مارک ها و برندهای معروف و مغازه ها، کافه ها، گالریهای هنری، رستورانها، کلیساها، سینماها، اغذیه فروشیها و مساجد و بسیاری جاهای دیگرتو این خیابون دیده میشد .در جاهای مختلف این خیابون صدای موسیقی و سازهای متفاوت به گوش میرسید.

با اینکه بیشتر مغازه های پوشاک و کیف و کفش ساعت 10 -11 تعطیل میشدن بازم میلیونها نفربا تیپها و زبانهای مختلف رو در حال قدم زدن تو این خیابون میدیدید.و ایرانی ها هم که تا دلتون بخواد اینجا بودن.شبهای استقلال و تکسیم مثل روز پرهیاهو و شلوغ بود.

هوای استانبول ازآنتالیا سردتر بود و من شبها لباس آستین دار تن یونا میکردم.یه کم قدم زدیم و رفتیم مکدونالد شام خوردیم آخه یونا تو آنتالیا درست و حسابی غذا نمیخورد و گفتیم شاید همبر رو بخوره که متاسفانه با دو لقمه سیر شد.بعد از شام قدم زنان برگشتیم هتل.

صبح اولین روز اقامتون تو استانبول رو رفتیم تور شهر (تور شهر رو هزینه ای بود که قبلا پرداخت کرده بودیم و هزینه جداگانه ای پرداخت نکردیم ولی برای تورهای دیگه  برای هر نفرمون هزینه جداگانه ای دادیم ).تو این تورآقا یونا با کسری جون دوست شد و ما مامان بابا ها هم با دوست شدیم و تا آخرین روز سفرمون در استانبول همگی با هم بودیم و تورهای مشترکی رو هم انتخاب کردیم و به هممون خیلی خوش گذشت.

از پل خلیج(شاخه طلایی) رد شدیم .

این خلیج شیپوری شکل در استانبول بخش اروپائی را از بخش آسیائی جدا می کند و یکی از بهترین لنگرگاههای طبیعی در دنیا به شمارمی آید. در دوران بیزانس و عثمانیها این منطقه مرکز مهمی برای تجمع کشتی های متعلق به ارتش نیروی دریائی و کشتی های تجاری به شمار می آمده است. امروزه در اطراف این خلیج تفریگاههاو پارکهای زیادی وجود دارد که در آنها می توان به هنگام غروب آفتاب انعکاس تصویر خورشید را در آب مشا هده کرد .

از هفت قلعه هم رد شدیم و هفت قلعه برای محافظت از شهر بوده که در زمان عثمانی از بین رفته و مقداری از اون رو بازسازی کرده بودن 

بعد رفتیم شو چرم و مرکز چرم سه طبقه ... , که چرمهای عالی و خوبی داشت .

 بعد رفتیم مرکز خرید استار سیتی که عمده خریدمون رو تو فرصت کم همینجا انجام دادیم و یونا و کسری هم حسابی بازی کردن و آتیش سوزوندن

 



بعدش مرکز خرید اولیویوم رو دیدیم و خرید کردیم  و بچه ها بازی کردن 

 

 

 

 ناهار رو مرکز خرید اولیویوم خوردیم.

یونا و کسری ناهارشون رو نخوردن و بلند شدن و بابا های بیچاره هم مجبور شدن گرسنه بلند شن و برن دنبالشون و اسباب بازی بخرن.اینم  gormityاستانبولی آقا یونا :


از تور شهر که برگشتیم هتل یه کم استراحت کردیم بعدش سه تایی رفتیم نزدیک هتل شام خوردیم 



و یونا تهدیدمون کرد که نریم اون خیابونه که باید یه عالمه راه بریم (استقلال) اینجوری شد که برگشتیم هتل و یونا کارتن دید و خوابید و خودمون هم که خیلی خسته بودیم و بیهوش شدیم.

نکته : مرکز خرید اولیویوم با این که قبلا تو اینترنت سرچ کرده بودم که برای خرید مناسب است به نظرم زیاد خوب نبود و بیشتر مردانه بود ولی تو مرکز خرید استار سیتی از mango و lcwaikiki  برای خودم و یونا خرید کردم که خوب بود.البته چون با تور بودیم فرصت زیادی برای گشتن و خرید نبود ویونا هم زیاد برای اندازه کردن لباس همراهی نمیکرد .بابا سعید هم از استار سیتی تو فرصت کوتاه تونست خوب خرید کنه و به نظرم برای خرید جای خوبی بود و دوست داشتم یه بار دیگه برم که دیگه فرصت نشد .

نکته مهمی که تو این سفر تجربه کردیم این بود که دیگه تور ترکیبی نگیریم چون وقت کم آوردیم تو آنتالیا که فرصت نشد تور شهر رو بریم و از تمام امکانات هتل که free هم بودن مثل سالنهای بدنسازی و ایروبیک و ورزش و ...استفاده  کنیم و استانبول هم جاهای دیدنی زیادی داره که فرصت نشد از نزدیک همه رو ببینیم . مخصوصا مسجدهای ایاصوفیه و ... رو تومسیر دیدیم و فرصت نشد از نزدیک ببینیم  و نتونستیم درست و حسابی  مراکز خرید رو بگردیم و خرید اساسی کنیم.همه مارک ها تو استقلال بود و نزدیکمون هم بود و من از قبل تو اینترنت سرچ کرده بودم که اجناس خوبی داره ولی ما همش با تور بیرون بودیم و وقتی برمیگشتیم هتل و میرفتیم بیرون( استقلال )و یه کوچولو قدم میزدم بیشتر فروشگاه های غیر خوردنی تعطیل میشد.مراکزی هم که با تور میرفتیم زمان کمی رو برای خرید میذاشتن و تا یه فروشگاه رو میدیدم وقت تمام بود وقت تمام

روز بعد ساعت 7 و نیم من تنهایی رفتم برای صبحانه و ساعت  8 یونا و بابا سعید اومدن پایین . برای یونا هم یه کم صبحانه تو ظرفش برداشتم که تو راه بخوره که نخورد.از صبحانه های هتلمون تو استانبول هنوز مزه کیک شکلاتیش زیر زبونمه واقعا عالی بود (مامان لیلی شکمو خوشمزه)

یونا رو به روی هتل :

لیدرمون اومد دنبالمون و ورفتیم اسکله و سوار یه کشتی زیبا شدیم.ساحل و دریا و مناظر و ساختمانهای استانبول که از دور دیده میشد خیلی خیلی عالی بود.سفر با کشتی واقعا آرامش بخش بود.



از چند تا جزیره که گذشتیم به جزیره بیوک آدا یا پرنسس رسیدیم و از کشتی پایین اومدیم.یه جزیره رویایی و قشنگبغل.مثل کارتن ها بودقلب.درجاهای مختلف حلقه ها و تل های گل برای فروش گذاشته بودن و من هم یه تل گلی سفید و زرد گرفتم مژه و همه خانم هایی که با تور اومده بودن یه تل یا حلقه گل رنگ و وارنگ به سرشون بودفرشته.


بعد سوار کالسکه شدیم و جزیره زیبای بیوک آدا رو دور زدیم .خیلی عالی بود جای همتون خالی قلب


اونجا دوچرخه هم بود که میشد کرایه کرد و جزیره رو با دوچرخه دور زد :

ناهار رو لب دریا خوردیم.ما ماهی سفارش دادیم و یونا و کسری کوفته ( البته کوفتشون همون کتلت خودمون بود).میزمون لب آب بود و مرغهای دریایی زیادی یا روی آب بودن یا بالای آب و بالای سرمون پرواز میکردن و یونا و کسری بازم هم هیچ نخوردن و همه کوفته هاشون رو با نون اضافه دادن به مرغ دریایی ها متفکر . احتمالا مرغهای دریایی بهترین روز زندگیشون بوده چشمک.لیدرمون تعریف میکرد که تا حالا خیلی پیش اومده که مرغها اومدن و غذای مسافرهارو خوردن و رفتن و اصلا از آدما نمیترسن .ولی کسری و یونا زحمت مرغ دریایی ها رو کم کردن و حسابی ازشون پذیرایی کردن.راستی اونجا گربه ها هم خیلی خودمونی بودن و زیر میزها قدم میزدن .من هم از ترس ناهارم رو در حالی حوردم که پاهام رو روی صندلی جمع کرده بودماز خود راضی.سر ناهار خیلی خندیدیم چون بیشتر هم گروه هامون تو تور از گربه میترسیدن و سوژه شده بودن...



بعد از ناهار هم قدم زنان یه گشتی تو جزیره و ساحل زدیم



و یونا و کسری هم سوپری های جزیره رو تست کردن...



بعد سوار کشتی شدیم و تو مسیر برگشت گل پسرا تا تونستن انرژی هدر دادن و فعالیت کردن ...

وقتی رسیدیم استانبول رفتیم هتل و سریع لباسامون رو عوض کردیم و آماده شدیم و رفتیم میدان تکسیم

و از اونجا با مترو و تراموا رفتیم آکساری.یونا تو بغل بابا سعید خوابش برد و نشستن رو نیمکتهای پاساژ و من مغازه ها رو یه دور زدم که اصلا از اجناسش خوشم نیومد .البته مردونه هاش بد نبود.وقتی یونا بیدار شد بابا سعید یه کوچولو خرید  کرد و برای یونا هم یه جفت بوت و یه پیراهن مارک bucuruk (ترک بود) خریدیم اونم نه به قیمت مناسب .دو تاش بالای صد تومان خودمون شد و اگه اهواز هم میخریدیم همین قیمت بود .

بعدش با کسری و مامان و باباش استقلال قرار گذاشتیم و رفتیم اونجا .تو استقلال سوار تراموا شدیم و تمام مسیر رو با تراموا رفتیم و آخر خیابون پیاده شدیم و بعدش فهمیدیم که کسری و مامان و باباش برعکس ما از آخر استقلال با تراموا رفتن و اولش پیاده شدن هیپنوتیزم.آخه هتل ما اول بود و هتل اونا آخر.

قدم زنان رفتیم تا به هم رسیدیم و شام رو با هم خوردیم  و بعد از شام از هم جدا شدیم و رفتیم سوپر شکلاتهای مارک nestle خریدیم که تلخ و پسته ای آن خیلی خوشمزه بود. بعد رفتیم هتل و وسایلمون رو مرتب کردیم و چمدون ها رو بستیم چون فردا شبش پرواز برگشتمون بود .

صبح روز بعد من و یونا دوباره رفتیم سوپر و یه عالمه چیپس و آدامسهای خوشمزه برای خودمون و سوغاتی خریدیم و به شکلاتهامون اضافه کردیم .بابا سعید هم چمدون ها رو به امانات هتل تحویل داد.من و یونا که برگشتیم هتل بابا سعید خریدامون رو به مسوول هتل تحویل داد که بذاره کنار چمدونامون.بعد لیدرمون اومد و با تور رفتیم گشت منطقه آسیایی .اولش رفتیم اسکله امینونو



و سوار کشتی شدیم و بعد از گذر از تنگه بوسفر وارد قسمت آسیایی شدیم.بافتی متفاوت و یه جورایی مدرن تر(با این که خیلی شیک و مدرن بود من بافت سنتی و قدیمی قسمت اروپایی رو بیشتر دوست داشتم) .

از کشتی پیاده شدیم و با اتوبوس رفتیم و بنای قلعه دختر رو دیدیم . اینجوری که لیدرمون تعریف میکرد این قلعه افسانه ای دارد که حتی تو کتابهای درسیشون هم هست.پادشاهی خواب میبینه که مار دخترش رو نیش میزنه.برای همین قلعه ای رو وسط آب درست میکنه و دخترش رو اونجا نگه میدارد و براش نگهبان میذاره.نگهبان عاشق دختر پادشاه میشه و برای روز تولدش یه سبد سیب هدیه میبره... ماری تو سبد بوده و دختر پادشاه رو نیش میزنه ...واقعا که نمیشه تقدیر رو عوض کرد ...

این قلعه رو تو عکس زیر پشت یونا میبینید.یه دوربین هم اونجا بود که سکه مینداختی میتونستی از نزدیک ببینیش که نوبت به ما نرسید چون یونا و کسری سکه انداختن و دیدن و سیر هم نمیشدن از دیدن قلعه دختر متفکر


بعدش رفتیم مرکز خرید کاپیتال

و باید سر ساعت کنار در مرکز خرید جمع میشدیم.من و مامان کسری که تو این مدت کم همش تو benetton بودیم و فرصتی برای دیدن بقیه جاها پیدا نکردیم یه کوچولو از benettonخرید کردیم و بابا ها هم کسری و یونا رو مشغول کرده بودن


و بهشون غذا داده بودن ( البته به درخواست خود بچه ها ).


بعدش از قصر ساحلی بیلربی دیدن کردیم که متاسفانه نمیشد داخل قصر عکس گرفت و فقط تو محوطه حیاطش عکس گرفتیم.قصر بسیار زیبایی بود .

قصر ساحلی بیلربی قصر تابستانی سلاطین و امپراتوری عثمانی با ستون های سنگ مرمر به ارتفاع 30فوت و نمایش شگفت آور از زیبایی بود . برخی از اتاقها ی این قصر مدرن تر از حد انتظار  بودند.

 


ناهار رو هم با تور تو یه رستوران خوردیم که به باصفایی ناهار تو جزیره بیوک آدا نبود.

بعد رفتیم به مرتفع ترین تپه استانبول(چاملیجا یا بام استانبول) و از اونجا دورنمای زیبای شهر رو دیدیم.

یونا بالای تپه و در حال تیر اندازی به بادکنک :


مسیر برگشت رو از روی پل بغاز عبور کردیم.یه پل کابلی بسیار زیبا .این پل از اورتاکوی در قسمت اروپایی شروع شده و تا بیلر بی در قسمت آسیایی امتداد پیدا میکنه (مسیر رفتمون دریایی و برگشتمون زمینی بود که هردو مسیر رو ببینیم )

رسیدیم هتل لیدری که قرار بود ما رو به فرودگاه برسونه منتظرمون بود و سریع وسایل رو از امانات هتل تحویل گرفتیم که بعدش فهمیدیم وسایلی رو که صبحش با یونا خریده بودیم جا گذاشتیم ناراحتیونا خیلی ناراحت شد چون خوردنی های خودش رو با وسواس انتخاب کرده بود...

پروازمون به تهران ساعت ده و نیم شب(12 خودمون) بود و تو فرودگاه بازم خانواده مهربون اهوازی که تو رفتن ازشون تعریف کرده بودم رو دیدیم و همش با هم بودیم .

ساعت 3 نیمه شب تهران بودیم ...

ادامه دارد...



موضوع مطلب : سفرنامه استانبول
پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

بعد از ظهر روز دوم هم بعد از ناهار و یه کم قدم زدن , به استخر و آب بازی وخوردن اسنک و همبر و میوه و نوشیدنی کنار آب گذشت ...

 

 و آقا یونا با آقا ارسلان گل دوست شد و این دوستی به دوستی مامانها و باباها ختم شد.متاسفانه روز آخر سفرشون بود مگرنه با هم خیلی بهمون خوش میگذشت چون تا آخر شب با هم بودیم و خیلی عالی بود بغلارسلان کلاس چهارم بود ولی به نسبت سنش خیلی آقاتر و فهمیده تر بود و با خیال راحت میشد یونا رو بهش سپرد و برای یونا الگوی خوبی بود.

شب هم آمفی تاتر هتل برای بچه ها برنامه داشت

 و یونا  و ارسلان حسابی لذت بردن.

 بچه های کوچولو  لباسهای مختلف عوض میکردن و آهنگ و ر ق ص و ...چند تا عروسک هم با اونا بودن و خلاصه خیلی خوب بود.

 

 

بعد هم برنامه برای بزرگترا بود.

بعدش با یونا و ارسلان و مامان و باباش رفتیم اطراف هتل و لب دریا قدم زدیم و بچه ها تو پارک هتل بازی کردن و روز دوم هم به خوشی سپری شد.

نکته ای که برای روز دوم بگم اینه که اگه دوست داشتید میتونید بادی ها و وسایل آب بازی بچه ها رو بخرید و با خودتون ببرید (بهشون هم نشون ندید که دلشون رو بزنه چون ما جلیقه یونا رو برده بودیم ولی بهش نگاه هم نکرد متفکر)مگرنه ممکنه قند عسلتون اینجوری قهر کنه ...

 و مجبور بشید  مثل ما از فروشگاههای هتل با n برابر قیمت از این سوسمارها (تو عکسای یونا دیده میشه )بخرید خنثی.

 روز سوم با تور رفتیم rafting  که جای همگی خالی بود.(rafting جز امکانات هتل نبود و با تور جداگانه رفتیم )

 اینحا ورودی هتل است و منتظریم بیان دنبالمون :

 اولش با اینکه بابا سعید پرسیده بود بازم من نگران بودم که برای یونا مناسب نباشه. ولی وقتی رفتیم دیدم بچه های کوچکتر یونا هم هستن نگرانی ام کمتر شد.

تو مسیر ماشینمون یه جایی نگه داشت که پیاده شدیم و  یه استراحتی کردیم و خوردنی و نوشیدنی خریدیم . جای شلوغ و خوبی بود و ظاهرا اکثر ماشین ها و تورهای ایرانی اونجا نگه میداشتن چون تقریبا همه ایرانی صحبت میکردن ...

 بعد مجدد سوار ماشین شدیم و  بعد از طی کردن یه مسیر به محلی کوهستانی رسیدیم و پیاده شدیم و  کلاه و جلیقه مخصوص رو گرفتیم

 و اونجا یه سری کفشای پلاستیکی میفروختن و کرایه میدادن که میگفتن مخصوص است ولی ما کفشامون مناسب بود و از اون کفشا نگرفتیم و خیلی هم راحت تر از اونایی بودیم که کفش پلاستیکی گرفتن (اینم یه نکته کتونی خودتون رو با کفشای پلاستیکی عوض نکنیدچشمک) البته کفش پشت دار هم اگه بپوشید خوبه ولی صندل خوب نیست و ممکنه با آب بره.بعد از گرفتن کلاه و جلیقه و خوردن یه استکان کوچولو چایی به قیمت یک دلارچشم بازم سوار ماشین شدیم و رفتیم لب آب و  گروه گروه شدیم و سوار قایق ها شدیم

عکس زیر گروه ما است به همرا لیدرمون و یونا خان که کوچولوترین عضو گروه ما بود همونطور که گفتم تو قایق های دیگه بچه های کوچکتر از یونا هم بودن :

 

 نکته : آب خوردن  و لباس بچه رو حتما با خودتون تو قایق ببرید به ما گفتن وسایلمون رو تو ماشین بذاریم ومن هم اینکار رو کردم. یونا خیلی تشنه شد و شانس آوردم یه نفر از اونایی که تو قایقمون بود آب آورده بود.من پشیمون شدم لباس بونا رو به گفته خودشون تو ماشین گذاشتم چون ما پارو میزدیم و اصلا سرد نبود ولی یونا بین راه که قایق ها نگه داشتن با بابا سعید تو آب شیرجه زد (هر کس دوست داشت میتونست امتحان کنه و عکس بگیره و یونا  هم دوست داشت و با بابا سعید شیرجه زدن تو آب ) و  بعدش که از آب بیرون اومد خیلی سردش شد و لباسش هم تو ماشین بود و من تو این مرحله کلی حرص خوردم .میتونید برای احتیاط یه پتوی کوچولو هم تو یه چیزی بذارید که خیس نشه و با خودتون ببرید تو قایق.

 یه جا هم بین راه قایق ها نگه میداشتن که لقمه نون محلی با پنیر و آب و نوشابه و ... برای فروش بود.نون پنیره خیلی چسبید درست به اندازه قیمتش چشمک دو تا لقمه نون پنیر و سه تا نوشابه 14 دلار (تو این تور به دلیل فاصله داشتن از شهر همه چیز رو باید با قیمت بالاتر بگیرید )

بعد از اتمام قایق سواری رفتیم همونجایی که کلاه و جلیقه گرفته بودیم و اونا رو تحویل دادیم و نهار روهم همونجا خوردیم و سی دی و عکس هم ازشون خریدیم و برگشتیم هتل.تو مسیر برگشت یونا توماشین خوابید و رسیدیم هتل بیدار شد

یه ساعتی تو اتاق بودیم و کارهامون رو انجام دادیم و بازم زدیم بیرون(انرژی رو داشته باشید)شام خوردیم و بازم برنامه های خود هتل و ...

 پسری همه جا دوست پیدا میکرد و اصلا تنها نبود :

 این پشمک ها free نبود مژه

قبل از گزارش روز چهارم چند تا عکس میذارم لبخند

 اینجا بالکن اتاقمون است :

و لابی هتل :

صبح روز چهارم هم به گشت توی هتل و محوطه آن , ...


 و سر زدن به kids club

 

 وآب بازی پسری با دوستانی که اونجا پیدا کرده بود سپری شد

 و ظهر هم که  وسایلمون رو جمع کردیم و آخرین ناهار و نوشیدنیمون رو تو هتل خوردیم  ...

 

 و با هتل بسیار زیبای spice خداحافظی کردیم و رفتیم فرودگاه

تو فرودگاه هم آقا یونا وقتش رو هدر نداد و یه سی دی خرید و مشغول بود : 

پروازمون به استانبول از فرودگاه آنتالیا سر ساعت و بدون تاخیر انجام شد . پسری بازم تو هواپیما بیهوش شد و تا نشستن هواپیما خواب بود.

ادامه دارد ...

پ.ن.1 : هتلمون(spice) در منطقه بلک بود . چند تا عکس ازش میذارم و اگه دوست داشتید میتونید بقیه عکسای هتل رو تو لینکی که گذاشتم قسمت  galary ببینید.(اگه روی عکس نگه دارید توضیحاتش رو گذاشتم)

 

ورودی هتل به سمت لابی

 

کل هتل و مسیرش رو به دریا

لابی هتل

 



موضوع مطلب : سفرنامه آنتالیا
چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

بعد از search کردن تصمیم گرفتیم تور ترکیبی استانبول آنتالیا رو برای سفر یه هفته ایمون انتخاب کنیم . هفته آخر شهریور رو هم باید میرفتیم شمال برای عروسی عمه سحر جون.در حال زنگ زدن به چند تا از آژانس های مسافرتی تهران بودیم که یه sms (پرواز مستقیم آنتالیا استانبول  از اهواز )به دست من رسید ,  تماس گرفتیم و هتل پیشنهادیمون رو بهشون گفتیم و ازشون ok گرفتیم ولی درست دو شب قبل از پروازمون زنگ زدن که هتلمون ok نشدهمنتظر و ما هم پولمون رو ازشون پس گرفتیم و به یه آژانس مسافرتی از تهران که قبلا هم با همون آژانس به دوبی رفته بودیم زنگ زدیم و بالاخره سفرمون دقیقه 90 ای ok شد.پروازمون به استانبول ساعت 6 صبح  شنبه از تهران با پرواز ترک (اطلس جت) بود.ظهر روز جمعه به  طرف تهران حرکت کردیم و این در حالی بود که من شب قبلش رو تا صبح نخوابیدم و گرفتار کار بودم و بابا سعید هم خیلی کم خوابید.قوری جون هم مثل همیشه شال و کلاه کرد و هسفر ما بود.

 10 شب فرودگاه امام بودیم و ماشینمون رو پارکینگ گذاشتیم و تو فرودگاه چرخی زدیم و پسری سی دی گالیور خریدو شام رو بوف خوردیم بعد برگشتیم پارکینگ و یه ساعتی من تو ماشین استراحت کردم و یونا گالیور دید.

عکس زیر 4 صبح پارکینگ فرودگاه امام است مژه :

 چون رفتنمون تا دقیقه 90 ok نشده بود پولها رو از قبل change نکرده بودیم و مجبور شدیم تو فرودگاه این کار رو انجام بدیم.پس از change کردن پولمون با عجله و دو به پرواز رسیدیمنگران. آخه بابا سعید برای change پول کلی تو صف ایستاد و آقا یونا هم خسته بود و همش من رو مجبور میکرد با چرخ بچرخونمش و نتونستیم تو صف کنترل پاسپورت بایستیم و آخرش مجبور شدیم کلی معذرت خواهی کنیم و بزنیم جلو تا به اول صف برسیم خجالت.خدا رو شکر به خیر گذشت و پروازمون هم به موقع و بدون تاخیر بود.من و یونا تو هواپیما یه کم خوابیدیم.

ساعت نه و پانزده دقیقه صبح به استانبول رسیدیم

 و تا ساعت سه ظهرکه پروازمون به آنتالیا بود تو فرودگاه استانبول بودیم

 

 و اونجا با یه خانواده بسیار خوب و مهربون اهوازی آشنا شدیم و همش با هم بودیم و ناهار رو هم با هم خوردیم و دختر خانم و آقا پسرشون هم یونا رو خیلی دوست داشتن و باهاش بازی میکردن وحسابی سرگرمش کرده بودن و این چند ساعت در کنار اونها برامون خیلی زود سپری شد و بهمون خوش گذشت.

 

 بعد از رسیدن به آنتالیا ازدوستان اهوازیمون  جدا شدیم چون هتلهامون متفاوت بود.لیدرمون تو مسیر رفتن به هتل گفت اگه سوپر چیزی نیاز دارید که بایستیم و ما چیزی به ذهنمون نرسید ولی وقتی رسیدیم هتل فهمیدیم که فراموش کردیم سیم کارت بگیریم.هتل ما  spice( پنج ستاره u all )بود که خیلی راضی بودیم و عالی بود و حسابی بهمون خوش گذشت.

امکانات هتل عالی بود و به جز یه روز که با تور رفتیم rafting تمام مدت رو تو خود هتل بودیم و یه جورایی وقت هم کم آوردیم ...

 

 نکته جالبش این بود که میشه گفت 95 درصد افرادی که تو این هتل ساکن بودن با بچه یا بچه هاشون اومده بودن و من و بابا سعید بچه ذلیل که بعید بود بدون یونا  بریم سفر اگر یک درصد هم بدون یونا رفته بودیم شدیدا عذاب وجدان میگرفتیم چون هر جا رو که نگاه میکردی بچه ها رو میدیبغل.

تا  رسیدیم هتل  بعد از ظهر بود .اتاقمون رو تحویل گرفتیم و وسایلمون رو گذاشتیم و آماده شدیم و تو هتل چرخیدیم ببینیم چه خبره و پسری هم کلی تو استخر و دریا آب بازی کرد.

تو عکس زیرکل هتل پشت سر یونا دیده میشه :

 شام رو خوردیم و اومدیم اتاق سه تایی از خستگی بیهوش شدیم و کنسرت (ک ا م ر ا ن)   و  ( ه و م ن) رو از دست دادیم ناراحت(الان پشیمون شدیم ولی همون موقع بعد از دو روز نخوابیدن چشمای من قرمز شده بود و اصلا انرژی نداشتم)

صبح روز دوم هم به استخر و دریا و حمام ترکی و سونا و ... سپری شد.بعد از ظهر هم از برنامه هتل استفاده کردیم :

 

 همانطور که میدونید در  هتل های u all همه چیز free است و تنوع غذاها ,سالادها, دسرها , نان ها و نوشیدنیها و میوه ها ... هم که بسیار زیاد است.و بعضی از غذاها هم همونجا پخته و تازه سرو میشد مثل ماهی تازه انواع نیمروها با ادویه های مختلف و شیرینی های مخصوص و ...  .اینقدر تنوع  غذا در صبحانه و ناهار و شام زیاد بود که ما تا روز آخر نتونستیم نصفشون رو هم امتحان کنیم ...


 

 ولی آقا یونای ما حاضر نبود هیچکدوم رو امتحان کنه و خودش رو با انواع سیب زمینی سیر میکرد نگران.در عوضش من و بابا سعید چشمک ...

 تا اینجاش چند نکته رو باید بگم که هم خودم فراموش نکنم و هم اونایی که قصد سفر به آنتالیا رو دارن و گذرشون به وبلاگ ما بخوره استفاده کنن :

یکی اینکه حتما تو مسیر اومدن از فرودگاه به هتل سیم کارت بگیرید چون هتل ما با نزدیکترین مرکز خرید فاصله داشت و فکر کنم بیشتر هتل های آنتالیا این جوری باشن و تو خود هتل هم سیم کارت برای فروش نبود واز طرفی اینقدر تو هتل خوش میگذره که حیفه وقتتون رو برای بیرون رفتن از هتل و خرید سیم کارت هدر بدید.یا این که سیم کارت ایرانتون رو با خودتون ببرید .نکته دوم این که از ایران حتما با خودتون یه مقدار پول خرد change شده همراه داشته باشید چون تو فرودگاه برای استفاده چرخ حمل بار باید سکه (یک لیر) بندازید و تو اون شلوغی باید بگردید دنبال پول خرد.نکته سوم اینکه حمام ترکی رو امتحان کنید چون free است ولی همراه با فوم و ماسک رو امتحان نکنید چون ما امتحان کردیم و چیز خاصی نیست و ارزش 140 دلار رو نداره مژه

یونا وقتی کف میریختن روش خیلی خوشش میومد و میگفت مامانی کفیم کردن ...

 ادامه دارد ...



موضوع مطلب : سفرنامه آنتالیا

خیلی حس قشنگیهقلب وقتی که ببینی...

فلفل کوچولویی که یه روز از این که چه جوری حمامش بدی و بزرگش کنی و ...وحشت داشتی و روزی هزار بار به خودت میگفتی که آیا من میتونم ...

بزرگ شده و راهی مدرسه میشه بغل

و این یعنی که من توانستم ...خدایا صد هزار بار شکرت

صبح روز یکشنبه از زیر قرآن ردش کردیم و با یه دسته گل برای هدیه دادن به خانم معلمش راهی مدرسه شهید ابراهیمی شدیم



پسر قشنگم بعد از مراسمی که به مناسبت هفته دفاع مقدس بود کلاس بندی شد و راهی کلاسش شد



پسرم انشالله که مامان لیلی و بابا سعید همیشه شاهد پیروزی و موفقیت شما باشن.خیلی خیلی دوست داریمقلب

وقتی از مدرسه برگشت گفت مامان بیشتر بچه ها گریه میکردن ولی من گریه نکردم و راست هم میگفت بدون یه ذره بهانه نشست سر کلاس و برای من و بابا سعید دست تکون داد و ما هم با خیال راحت ازش جدا شدیم.

خوشحالم که یونا میتونه مثل یه مرد کوچولوی بزرگ خودش رو با محیط جدیدش تطبیق بده و تا این سن هیچوقت با گریه و بهانه به مهد نرفته... فقط تو سن 3 سالگی که از خونه پرستارش به مهد ...(اسم مهد رو نمیگم)بردمش بهانه گیری و گریه کرد(برای اولین و آخرین بار)یه هفته اونجا بود و بعد بردمش مهد هادی و هدی که خدا رو شکر اونجا رو راحت پذیرفت .یا مهد کودک قند عسل هم اصلا مشکلی نداشت.این هفته که خاله نیلان پیشمون است ولی از هفته آینده یونا بعد از مدرسه با سرویس میره مهد کودک درخشش و اونجا میمونه تا من از اداره برم دنبالش.قربون پسرم برم من که همه مهد های اهواز رو دور زد قلب. علت انتخاب مهد کودک درخشش نزدیکیش به خونمون است چون صبح ها باید ناهار یونا رو ببریم اونجا بذاریم که از مدرسه که برگشت ناهارش رو تومهد بخوره.امان از شاغل بودن مادر و تنهایی در شهر

پ.ن.1 : دو هفته آخر شهریور رو سفر بودیم. در اولین فرصت سفرنامه مون رو میذارم لبخند

پ.ن.2 : سه شنبه 5 مهر رفتیم تولد آرین جون که خیلی خوش گذشت و مامان مریم  جون سنگ تمام گذاشته بود. غذاها و ژله های خوشمزه و آش دوغ مخصوص مامان مریم که جای همتون خالی بود .

بچه هم حسابی بازی کردن وبا حباب و کف های جورواجور ر ق ص ی د ن

اصلا هم شیطنت نکردن دروغگو از بچه های وبلاگی عسل جون, آیلین جون, یکتا جون (یکتا جون که دیگه سنگ تمام گذاشت از رق ص بغل مامانش شانس آورد نخوردیمش اینقدر که خوشمزه است این مخملی) , سپهر جون, زهرا جون و محمد مهدی نازنین  به همراه مامانهای گلشون تو جشن بودن و یونا و آرین یه گروه شدن و در مقابلشون هیربد و علیرضا ( وبلاگی نبودن ) قرار گرفتن و همین زمینه یه جنگ رو تا آخر جشن به همراه داشت و یونا میجنگید و به آرینمیگفت دیدی ؟ داغونشون کردم ... حالا بازم ببین ... و من نگران خلاصه پسری جنگ میکرد و بعد هر پیروزی آرین رو میبوسید ماچ


از سمت راست : هیربد-بهار- آرین-یونا-یکتا ( بقیه عکسا رو میتونید تو وبلاگ آرین جون ببینید مژه )

آخر جشن هم آرین و مامانی gift های خوشگلی به بچه ها دادن که gift ما قوری بودقلب


ممنون مریم جون و آرین گلم بغل همه چیز عالی بود  و خیلی به ما خوش گذشت لبخند

پ.ن.3 : این هفته یونا برای اولین بار دو تا از دندانهاش رو پیش آقای دکتر سید محمد منجم زاده پر و عصب کشی کرد.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed