یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠ :: ٢:۱٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا
 بازم شادی  و بوسه جانم به فدای تو پسرکم،

گلای سرخ       و میخک 

        میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا

 

و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما

 

تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز

 

از آسمون فرستاد خدا یه ماه  زیبا  

 

یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن

 

یکی به نیت تو  یکی از طرف من

 

الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم

 

به خاطر و جودت به افتخار بودن

 

تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی 

 

با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی

 

ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس

 

تو قلبا پر عشقه  رو لبا پر خندس

 

تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن

 

همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس

 

واسه تولد تو باید دنیا رو آورد

 

ستاره رو سرت ریخت تو رو تا آسمون برد

 

اینا یه یادگاری توی خاطره هاته

 

ولی به شوق امروز می شه کلی قسم خورد

 

تولدت عزیزم پراز ستاره بارون 

 

پر از باد کنک و شوق  ،

پر از آینه و شمعدون 

 

الهی که همیشه واسه تبریک امروز

 

بیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمون

 پسر قشنگم مامان و بابا رو ببخش که نمیتونن بیشتر از این باهات بازی کنن و برات وقت بذارن.چون مامان لیلی و بابا سعید همه انرژی و وقتشون برای شما صرف میشه و بیشتر از این رمق و انرژی براشون نمیمونه.دوست داریم .خیلی خیلی دوست داریم یونای قشنگمون بغل
عکسای آتلیه رو بعد از آماده شدن میذارملبخند

پ.ن.1 :

یونا :از وقتی 5 ساله شدم پرشم زیاد شده میتونم از اهواز تا دووی (همون دوبی خودمونه) بپرم تا زمین ترک بخوره 

یونا : از وقتی 5 ساله شدم سگ خریدم دروغگو دیگه هیشکی نمیتونه بزنتم چون سگ دارم خیلی قوی ام



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ :: ٦:٤۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا  این روزها آروم تر شده .همونطور که گفتم آرومتر نه آروممژه ولی بازم جای امیدواریه. بماند که هر روز که از مهد میاد یا انگشت پا یا دستش مصدوم است یا سرش به پنجره خورده و یا با شلوار پاره پاره برمیگردهمتفکر دقیقا شلوارش شده بود مثل شلوار hulk(یه پارگی کوچولو نبود انگار با قیچی برش های بزرگ بزرگ زده باشی تعجب)  و سریع بردمش تو ماشین که حفظ آبرو بشه خجالتازش پرسیدم چی شده ؟ گفت: از سرسره میومدم پایین یه بچه کوچیکی بود خیلی یواش میرفت بعد شلوارم اینجوری شد

راستش خودم هم نفهمیدم پاره شدن شلوار چه ربطی به بچه کوچولو داشت سوال خواستم عکسشو با شلوارhulk ای  بذارم ولی منصرف شدم .فقط مینویسم تا یادش بمونه چه وروجکی بوده .

به خانم مدیرشون هم زنگ زدم گفتم شاید مشکلی تو مهد پیش اومده چون همون روز که شلوارش اینجوری بود پشت سرش هم درد میکرد و گفت: دوستم من رو هل داده سرم خورده به پنجره من به خاله گفتم  خاله خودم رو دعوا کرد

خانم مدیرشون گفت : پارگی شلوارش  به خاطر بد پایین اومدن از سرسره بوده و در مورد سرش هم گفت به خاله ها میگم بیشتر مراقب باشنمتفکر

امروز هم که رفتم دنبالش یه طرف صورتش قرمز بود گفت: با چند تا از بچه ها کشتی گرفتیم من آدم خوب بودم اونا آدم بد برای همین صورتم اینجوری شده چون جنگ میکردم

گفتم : پس خاله ها چی ؟ مگه اونجا نبودن ؟

یونا : چرا بودن . تا خاله ها میومدن مینشستیم

زیاد هم نمیشه از مربی های مهد توقع داشت چون بچه ها واقعا شیطون هستن نگران

این روزها از مهد که میاد مستقیم میره تو حمام و آب بازی میکنه.یه عالمه اسباب بازی هم مخصوص حمامش گذاشته و وقتی بهش میگم بازیت که تمام شد بگومامان بیاد برات شامپو و صابون بزنه میگه : نه نمیخوام فقط میخوام دوش بگیرم

وقتی هم از کارتن و بازی حوصله اش سر میره , میره تو حمام آب بازی میکنه و آب بازی یه جورایی جز برنامه اش شده


 

آهنگ بن تن رو خیلی بامزه میخونه و آخرش هم مدیر دوبلاژ و مترجم و ... رو دقیقا مثل خودش معرفی میکنهخنده

یونا : از کهکشان اومد زمین بی بال پرواز  

مثل شهاب از آسمون اومد با یه راز 

برداشت اونو پسرکی شد قصه مون آغاز  

بن۱۰ 

اون می چرخه و عوض می شه با یه اشاره  

قدرتمنده و روی زمین نظیر نداره  

شوخ و جسور فرض و چالاک قوی و بی باک  

بن۱۰  

می جنگه با دشمنا نمی بازه  

می شه گفت همه ی اینا یه جور رازه  

می ره بالا می یاد پایین چه ساده

دوبله شده در استدیو نماهنگ

مدیر دوبلاژ احسان مهدی

مترجم سارا حسنی 

 

من: پسرم اگه کارهای خوب انجام بدی بعد از ظهر میریم شهربازی و شب هم میتونی رو به روی تلوزیون بخوابی

یونا : امشب از اون شبایی است که میتونم تا هر وقت دلم بخواد کارتن ببینم؟

من : بله

یونا : فردا نمیرم مهد کودک ؟

من : نه فردا تعطیله

یونا :الان چشمام شکل قلب  شد.

یونا : مامان ببین کنار چشمم چی شده؟دوستم تو مهد کودک اینجوریش کرده

من : قربونت برم من باید بیشتر مواظب باشی.

یونا : کاش چشمای تو اینجوری شده بود .مگه نه ؟

(هر وقت مریض میشه یا اتفاقی براش میوفته من بهش میگم کاش من جای تو مریض شده بودم .قربونش بشم عادت کرده که من بهش اینجوری بگم)

پنج شنبه هفته قبل پسری رو بردیم شهربازی سرزمین رویایی مهزیار.

یونا داشت عکس روی شهربازی رو نگه میکرد و ...

یونا : مامان این پسره یا دختر ؟

من :پسره

یونا : انگار یکیش پسره یکیش دختره

من که تا الان به عکس دقت نکرده بودم گفتم : آره مامان یکیش دختره یکیش پسر

یونا : اسمشون چیه ؟

من : نمیدونم اسم شهربازی سرزمین رویاییه اسم اینا رو ننوشته

و همون موقع آقایی که اونجا ایستاده بود با لبخند یه برگه به یونا داد و گفت کوچولو شما براشون یه اسم انتخاب کن به مامان بگو اس ام اس کنه جایزه هم بگیر و آقاهه گفت میخوان اسم شهربازی رو عوض کنن و یه اسمی بذارن که نماد این دو تاپسر و دختر باشه

قربون پسر باهوشم برم من که دقتش زیاده و تشخیص داده باید اسم شهربازی اسم این دختر و پسر باشه

به ازا هر اسمی که با هر شماره ای اس ام اس داده میشد میتونستی 2 روز بعد یه کارت هدیه از شهربازی بگیری (کارت هدیه بازی). البته ما فرصت نکردیم دو روز بعدش بریم کارت هدیه رو بگیریم.

به یونا گفتم دوست داری اسمشون چی باشه یونا گفت جادوگر کوچولو و یاناو اینو با موبایل خودش اس ام اس کردم

خودم هم یه اسم دیگه اس ام اس کردم که اگه برنده شد میگم لبخنداگر نشد هم نمیگم ساکت . 

صبح جمعه هفته قبل من و باباسعید رفتیم خرید خوردنی و پسر گلم برای اولین بار حدود 2 ساعت تو خونه به پیشنهاد خودش تنها موند.البته مرتب بهش زنگ میزدیم و موبایلش هم پیشش بود و گفتیم اگه کاری داشت بهمون زنگ بزنه.نمره پسری 20 بود.قربونش برم من که دیگه مرد شده .باورم نمیشه یعنی یونا کوچولوی من بزرگ شده ؟

انتظار میرفت home alone 5 تو خونه ما و با شرکت آقا یونا start بخوره ولی خدارو شکر به خیر گذشت.آفرین آقا یونای من تشویق 

 

پنج شنبه این هفته رفتیم پارک ساحلی

و پسری اونجا حسابی با مهراد (هم مهدکودکی اش) و آرین ( مامان و بابای آرین همکار بابا سعید هستن ) و راحیل خانم بازی کردن و تا ساعت 2 اونجا بودیم و اومدیم خونه ساعت 5 صبح تازه خوابیدیم مژه

جمعه صبح هم به کارهای خونه گذشت و اتاق یونا رو مرتب کردم و یه مقدار وسایل دست و پا شکسته رو هم انداختم دور.داشتم اتاقش رو مرتب میکردم هر دفعه صدام میکرد و یه چیزی ازم میخواست و ...یونا : مامان مامان بیا برام از زیر مبل دایناسورم رو بیار رفته اون زیر ...

من : پسرم من دارم اتاقت رو مرتب میکنم مگه مامان چند تا دست داره

یونا : چهار تا دست داری خنده مامان اگه چهار تا دست داشتی اسمتومیذاشتن  four lili 

 این روزها همش در حال صحبت کردن و تعریف کردن کارتن هایی است که هر کدوم رو n بار دیده و صحنه به صحنه اش رو از حفظه.اینقدر هم قشنگ نقد و بررسی میکنه ... پسرم بررسی هاش کارشناسی است بغل

 داشتم با مامان عاطی صحبت میکردم و یونا : مامان کیه ؟

من : مامان عاطی

یونا : بگو خاله نیلان رو برای من ببوسه

و خاله نیلان ذوق زده اومد پشت تلفن و با یونا کلی دوست دارم و ... رد و بدل کردن و یونا به خاله نیلان : تو ف....ی....س....ب....و... میبینمت

 

 

یونا : مامان دوست دارم

من : من هم دوست دارم پسرم

یونا :من 5 مِیلون meiloonدوست دارم (میلون همون میلیون خودمونه مژه)

رفتم از اداره دنبالش و تا سوار سرویس شدیم یونا : مامان من خواستم به خانم مدیرمون بگم ما نی نی داریم ولی نگفتم

من : ما نی نی داریم سوالتعجبما که نی نی نداریم

یونا : چرا نی نی داریم.تو شکم توهه

فکر کنم خواب دیده بود متفکر من هنوز از عهده خود وروجکش بر نمیام چه رسد به ...

و خاله (همکارم ) : یونا نی نی تون دختره یا پسر ؟

یونا : پسر

خاله : اسمشو میخوایین چی بذارین ؟

یونا یه نگاهی به دورو برش کرد و با دیدین عینک من و عینک خاله : اسمشو میخواییم بذاریم عینک عینک

همیشه وقتی از حمام میاد بیرون میره زیر پتو قایم میشه و میگه مامان پا کیه بازی ...

و من همینطور که لباساش رو تنش میکنم میگم نمیدونم این پای کیه ؟یونا ؟شرک ؟قوری و ...

یونا از زیر پتو در اومد و : أده أده ...

من : شما نی نی هستی ؟پس یونا کجاست؟چرا حوله پسر من رو برداشتی ؟ مامانت برات حوله نگرفته ؟

یونا نی نی  :نه من مامان ندارم .اذیتش نکردم که بره. اصلا مامان نداشتم که بره

من : آخی نازی ... پس کی به دنیات آورده ؟

یونا نی نی : از تخم بیرون اومدم

و من : خنده

این هم جایزه یونا که بابا سعید برای خوب بودنش براش گرفته و طبق معمول قبل از این عکسش رو بگیریم جعبه اش رو انداخت توی

 



موضوع مطلب :
دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠ :: ۳:۱٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

هر روز که از اداره میاییم خونه یونا برگهای درختچه های بیچاره ای رو که کنار درمون است میکشد و چند تا برگش رومیکنه.البته من در عجبم که تا الان چطور برگهاش تمام نشدهتعجبمتفکر

و من : یونا مامان این درخت گناه داره . وقتی شما برگاش رومیکنی دردش میاد.شما دوست داری یه نفر همش لپت رو بکشه؟دردت بیاره؟درختا هم مثل آدما هستن آب میخورن, غذا میخورن, وقتی شما برگ درخت رو میکنی اینقدر دردش میگیره که گریه میکنه گریه

و از فردایی که من این صحبت رو با یونا داشتم یونا برگ درخت رو که میکنه هیچ , با خنده به درخت بیچاره میگه : گریه کن ...گریه کن...دردت گرفت؟ خندهقهقهه خوب گریه کن ...

و من : ناراحتنگران

یونا چند روز اول زیاد از مهد جدیدش راضی نبود.البته راضی نبودنش رو با نرفتن به مهد  نشون نمیداد فقط یکی دو بار گفت:خاله همش داد میزنه این خاله از خاله رویا بداخلاقتره تا این که  ازش پرسیدم :یونا خاله امروز هم عصبانی شد ؟

یونا : آره گفت سااااکت.ولی من بیشتر از همه ساکت بودم بعد به بچه ها گفت شما هم مثل یونا ساکت باشید ببینید از همه ساکت تره

من :این که خوبه مامانی ازت تعریف کرده

یونا : مژه

خدا به فریاد خاله برسه که یونا از همه ساکت تر بوده تعجب

دوشنبه بعد از ظهر آیدا (همسایمون) و پسر خاله اش کسری و دختر خاله اش تیلا اومدن خونمون و با یونا حسابی بازی کردن.خیلی خوب بود چون اصلا هم دعواشون نمیشد و از بازی با هم لذت میبردن.آیدا و دختر خاله اش هم بعد از بازی با وسایل یونا همه رو جمع کردن و پسرا بیشتر با کامپیوتر و پلی استیشن مشغول بودن.من هم از فرصت استفاده کردم و به کارهام رسیدم به حدی که یادم رفت ازشون عکس بگیرمافسوس.جالبه که یونا وقتی داره با بچه ها بازی میکنه نبود من رو به عنوان همبازی خودش احساس میکنه و چند وقت یه بار صدام میزنه و میگه مامان دوست دارم .

سه شنبه ظهر یه ساعت زودتر از اداره برگشتم و سریع جمع و جور کردیم و با یونا رفتیم بوشهر.

خریدهای یونا : تفنگ رو قبل از حرکت بابا سعید براش گرفت و حیوانات رو بین راه از من خواست که براش بگیرم ( مثلا داریم تمرین میکنیم هر چیزی خواست رو براش نخریم.چقدر سخته نگران)

تمام مسیر رو یونا در حال سخنرانی بود ویه آقاهی ازش پرسید : کوچولو اسمت چیه ؟

یونا: یونا خان

و یه نگاهی به موبایل خانمش کرد و گفت : این مثل موبایل منه که

آقاهه : مگه شما موبایل داری ؟

یونا :  آره ولی یادم رفته بیارمش

آقاهه : شمارشو به من میدی اگه دلم تنگ شد بهت زنگ بزنم

یونا : نه

آقاهه : چراااا ؟

یونا : به خاطر اینکه  بلد نیستم

توی راه سردرد بدی گرفتم و رسیدیم اینقدر شدید شد که نمیتونستم چشمام رو وا کنم.یونا هم رسید بوشهر انگار انرژی نهفته اش رو آزاد کرده باشن یه لحظه آروم و قرار نداشت و هر کاری که دوست داشت و خوب نبود انجام میداد.فقط اولش که با خاله آنی نشستن و با وسایل چرم سازی خاله آنی بازی کردن خوب بود و بعدش رفت سراغ سوژه های همیشگی.گلهای بیچاره رو از ریشه کند خجالت, عینک بابا جون  رو شکستخجالت,  واکر مامان جون(مادر بزرگم) که همش تو هوا معلق بودخجالت و ...

بابا هر بار که یونا رو میبینه باید بعدش یه عینک تازه بگیره و این واکر مامان جون هم برای روز مادر خودم براش گرفتم چون واکر قبلی اش رو یونا n بار پرت کرده بود .احتمالا برای روز مادر امسال باز هم باید برای مامان جون واکر بگیرممژه.خلاصه باید خونه مامان اینا رو میدیدید هیچ چیز سر جای خودش نبود و انگار زلزله اومده بود نگران

چهارشنبه صبح با خاله نیلان رفتم تهران .4 شنبه و 5 شنبه رو خیلی خیلی گرفتار بودم و هر دو شبش رو روی هم شاید 3 تا 4 ساعت خوابیدمخمیازه.یونا و مامان پنج شنبه شب اومدن تهران و چون پرواز تاخیر داشت از صبح 5 شنبه تو فرودگاه بودن و 3 صبح جمعه رسیدن تهرانتعجب.بین یونا و مامان تو این چند ساعت چی گذشته بماند .اینا رو هم مامان عاطی براش گرفته بود :

یونا وقتی من و خاله نیلان رو دید کلی بغلمون کرد و دلش خیلی تنگ شده بود بغلانگار این دو روز برای همه ما چند سال گذشته بود.یونا بعد از یک ساعت که با هم بازی کردیم دوباره شروع کرد و تو شیطنت سنگ تمام گذاشت و کارهاش یه جورایی بیشتر بیقراری و بهانه بود تا شیطنت.شاید هم خستگی.به هر حال کاری که برای انجامش کلی تحقیق کرده بودم و از دوستان پرسیده بودم و تو اینترنت سرچ کرده بودم انجام نشدناراحت و جمعه بعد از ظهر با یونا برگشتم اهواز.شیطنت یونا هم تو انجام نشدن کارم بی دلیل نبود.

تو فرودگاه طبق معمول رفت بن تن بخره منتظر و من هم سعی کردم مقاومت کنم ولی وقتی اعلام کردن که بریم وسایل رو تحویل بدیم یونا گریه کرد که من بن تن رو میخواستم و مامان عاطی دلش نیومد که از یونای گریون جدا شه و رفت که براش بگیره و ...نتیجه اش خرید بن تن های تکراری زیر است که همونجا جعبه اش رو در آورد و با خودش آوردشون تو هواپیما بازی کنه :

 

موقع نشستن هواپیما که اعلام کردن کمر بندها رو ببندید یونا : من دوست ندارم کمربندم رو ببندم

من : ولی خطرناکه حتما باید ببندی

یونا : من دوست ندارم

و خانم مهماندار که در حال چک کردن بود : کوچولو کمربندت رو ببند دیدی الان اعلام کردن باید کمربنداتون رو ببندید

یونا : نه من نشنیدم من فقط شنیدم که گفتن کمربنداتون رو نبندید

خانم مهماندار : نه عزیزم شما اشتباه شنیدی گفت کمربنداتون رو ببندید

یونا : نه من که  شنیدم گفت کمربنداتون رو نبندید

و خانم مهماندار کمربند یونا رو بست و نیم دقیقه بعد یونا : مامان مامان شماره 1

میدونستم که اگه ازش بخوام یه کم تحمل کنه جوابش چیه و همون موقع که آقای مهماندار از کنارمون رد شد گفتم باید یونا رو برای شماره 1 ببرم و آقای مهماندار به یونا : کوچولو میتونی یه ربع تحمل کنی تا هواپیما بشینه ؟

یونا : نه نمیتونم

و آقای مهماندار گفت هماهنگ میکنم و همون خانم مهماندار رو که کمربند رو برای یونا بسته بود اومد و سه تایی رفتیم برای پروژه شماره 1 پسری

و وقتی از هواپیما اومدیم پایین یه خانم مهربون و دختر نازش یسنا رو دیدیم که از خواننده های وبلاگ یونا بودن و  اون خانم مهربون یونا رو از روی عکسای وبلاگش شناخت.یونا هم پرسید که یسنا هم وبلاگ داره که من و مامانم وبلاگشو بخونیم؟

مامان یسنا جون براش وبلاگ درست کردید حتما آدرسشو برامون بذارید بغل

شنبه با خستگی زیاد رفتم اداره و اتفاق خاصی نیوفتاد.

یکشنبه بعد از ظهر با مریم جون خانه بازی دردونه قرار گذاشتم و یونا رو بردم تا با آرین  گلی بازی کنن.اونجا هم عرفان هم مهد کودکی یونا رو دیدیم که حسابی با هم بازی کردن یا به قول  آرین جون جنگ کردن.و طبق معمول یونا میگفت نریم خونه و  آرین دوست داشت یا ما بریم خونشون یا اونا بیان خونه ما و با چشم گریون از ما جدا شد و یونا تا آخر شب نگراننگران بود که آرین گریه اش بند اومده یا نه .

یونا آماده برای رفتن پیش خاله دردونه : (این عکس رو مخصوص برای فریده جون از هرمزگان گرفتم بغل که دوست داشت کفش بن تن یونا رو به پاش ببینه -این بلوز بن تن هم مامان عاطی براش گرفتهقلب)

 

و چند تا عکس دیگه از یونا در خانه بازی دردونه :

از سمت راست : آرین گلی که از جنگ خیس عرق شده-اسم این گل پسر رو نمیدونم اونجا با هم دوست شدن-یونا-عرفان-عرشیا

و یه خبر مهم : قوری جون تهران جا مونده ناراحت و خداییش جاش خیلی خالیه .یونا خیلی ناراحته و میگه : قوری قوربونت بشم که دلم برات تنگ شده دل شکسته

و امروز که اومدیم خونه میگه قوری تو هم الان تهرانی از مهد اومدی میخوایی دستتو بشوری لباستو عوض کنی ؟

این شیطون رو هم یونا گذاشته میگه : چرا میخنده ؟حتما میخواد بچه ای روگول بزنه شیطان



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed