یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سه شنبه نمره شیطنت پسری 100 بود نگرانچون حوصله اش سر رفته بودمتفکر شکستن یک عدد آینه و پخش هندوانه و آب هندوانه و هسته خربزه کف آشپزخونه و روی اپن و ...دیگه چیزی نمیگم ساکت چون خودتون میتونید حال و روزم رو تصور کنید ناراحت

بعد از اینکه شیطنتش تمام شد و من روناراحت دید :دوستم نداری ؟دلت میخواد تو دستم شیشه بره خون بیاد.دلت میخواد بمیرم ؟

من : خودتو دوست دارم ولی این کاراتو دوست ندارم

یونا : دوست داری بمیرم ؟

من : این چه حرفاییه که میزنی ؟

یونا : من بمیرم کجا میرم ؟ میرم یه جای دیگه ؟ مثلا میرم تو فضا ؟

مامان به قربونت بره الهی مامان بمیره که نشنوه وروجک شیطونش چی میگه.به نظرتون تکلیف من با این کوچولوی شیطون و عاقل چیه ؟

چهارشنبه آخرین روز مهد کودک هادی و هدی بود.مهد مرداد ماه تعطیله و یونا هم که از اول مهر به امید خدا میره شهید ابراهیمی.خاله مریم و خاله رویای مهربون با یونا تا در مهد اومدن و کلی بوسیدنش و میگفتن دلمون تنگ میشه.

من و یونا هم مهربونی های خاله رویا وخاله مریم مهربون رو فراموش نمیکنیم و براشون سعادت, موفقیت و خوشبختی آرزو میکنیم بغل

این هم یه عکس از هنر سفال آقا یونا است :

چهارشنبه بعد از ظهر با مریم جون و آرین گلی و خاله سهیلا و رزا جون رفتیم یه خانه ای که اونجا خرید کنیمچشمک.وروجکامون هم با بچه های دوقلوی خانم صاحب خونه که اسمشون پارسا و پوریا بود حسابی دوست شدن و بازی کردن و ما هم به خریدمون رسیدیم و با دست پر اومدیم بیرونمژه , بعد از اتمام خرید یونا و آرین دلشون میخواست بمونن و  بازم باپارسا و پوریا بازی کنن.

بعدش با مریم جون و  آرین گلی رفتیم خانه بازی دردونه که بچه ها اونجا به بازیشون ادامه بدن و آخر شب به زور از هم جداشون کردیم.چون یونا میگفت  آرین بیاد خونه ما و آرین میگفت یونا بیاد خونمون بغل وقتی دو تا گل پسر مهربون به هم میخورن نتیجه اش اینه دیگه. آرین که مثل آدم بزرگا تعارف میکرد شما اول بیایید خونه ما قلب

پنج شنبه صبح یه کم با یونا نت ها رو کار کردم, تا الان نت گرد و نت سفید و نت سیاه رو یاد گرفته.ساعت کلاسشون از دوازده و نیم به 10 صبح تغییر پیدا کرد و 10 یونا رو بردم کلاس.جلسه آخر این ترم بود و از یکشنبه ترم جدید شروع میشه.بعد از کلاسش رفتیم مرو و یه باربی خوشگل دوچرخه دار که چند تا لباس و کفش هم داشت برای آوا خانم گل هدیه گرفتیم و یونا گفت : مامان اشکال نداره باربی من رو کادو بگیریم بدیم به آوا و باربی آوا برای من باشه تعجب 

یونا از قبلش مدام میگفت میخواد بره دایناسورهایی رو که از هفته قبل دیده بود بخره و این رو به مربی موسیقیش هم گفته بود بعد از کلاسش مربیشون به من گفت :میخوایید برای یونا دایناسور بخرید و

من :تعجبخجالتشما از کجا فهمیدید؟آره قراره بعد از کلاس بریم بخریم

 و مربی یونا : یونا تو کلاس همش میگفته دوست داره کلاس تمام شه که بره برای خرید دایناسور

خلاصه به شرط این که موسیقی رو جدی تر با هم تمرین کنیم قبول کردم که براش دایناسورها رو بخرم. از شانسش همون مغازه که دایناسور داشت تعطیل بود و کلی رفتیم و اومدیم تا باز شد و دایناسورها رو خریدیم

و بعدش برای یه کار اداری رفتیم که وحشتناک شلوغ بود و مجبور شدم ماشین رو با یه کم فاصله نگه دارم و پیاده بریم و یونا خیلی گرمش شده بود و میگفت مامان از گرما سرم درد گرفته بعد معلوم شد باید برای اون کار به یه آدرس دیگه بریم ناراحت.از اونجایی که خونه مامان جون(پرستاری که یونا تا سه سالگی پیشش بود) همون نزدیکیها است , رفتیم که بهش سر بزنیم, متاسفانه خونه نبود و نتونستیم ببینیمش.

خلاصه آدرس جدیدی رو که دادن مثل جای قبلی شلوغ بود و جای پارک نزدیکش گیرم نیومد و بازم مجبور شدم پسر گلم رو یه کم تو گرما راه ببرم.تو اداره پسری مثل یه آقا نشست روی صندلی و با دایناسوراش بازی کرد و من هم به کارهام رسیدم.قربون پسرم برم من که وقتی شیطنت نمیکنه چقدر بزرگ شدنش  رو احساس میکنم .

بعد از اتمام کارم رفتیم مهد کودک قند عسل.همونطور که گفتم مهد یونا (هادی و هدی)مرداد ماه تعطیل است. اول تصمیم داشتم بذارمش مهد کودک درخشش که خیلی به خونمون نزدیکه(فقط چند تا پلاک فاصله داریم و میشه پیاده هم رفت) ولی اکثر بچه های هادی و هدی تو این مدت میرن قند عسل و پانیذ و مهتا هم که دوست جونای یونا خان هستن اونجا ثبت نام کردن و من که با مامان پانیذ صحبت کردم خیلی از مهد و محیطش و مدیرش تعریف میکرد.البته درخشش رو هم که خودم سر زده بودم بدم نیومد مدیرش هم مهربون بود.خلاصه پسری رو که نمیشه از دوس جوناش جدا کرد.میگفت من دوست دارم پیش پانیذ اینا باشم.

نتیجه اینکه  دو تایی رفتیم مهد کودک قند عسل و آقا یونا رو اونجا ثبت نام کردم.یونا هم که قربونش برم راحت و زود جوش...هنوز سلام علیکم تمام نشده بود رفت و با بچه ها بازی کرد و میگفت مامان تو برو خونه من همینجا میمونم.چون ناهارشو نبرده بودم کلی باهاش صحبت کردم که انشالله شنبه میایی و دوستات هم از شنبه میان و ...

بعدش هم رفتیم تویین(به پیشنهاد یونا) و غذا خوردیم و اومدیم خونه.یونا مستقیم رفت تو حمام و با دایناسوراش حسابی آب بازی کرد و حمامش کردم و براش کارتن گرفتم و در حال کارتن دیدن خوابش برد. من هم گوشت و مرغ رو که بابا سعید خریده بود شستم و بسته بندی و مرتب کردم و برچسب زدم و چند تا ظرف هم جوجه درست کردم و مواد زدم(به توصیه مریم جون مامان  آرین) و یه کم به کارهای خونه رسیدم.

موقع بازی با دایناسورها بهش گفتم مامان یه آقاپسری هست خیلی دایناسورها رو دوست داره اسمش پارسا است

یونا :مثل من که خیلی دایناسورها رو دوست دارم؟

من :آره مثل شما.اون هم اینقدر دایناسورها رو دوست داره که با خمیر دایناسور درست میکنه مامانش هم اسم وبلاگشو گذاشته پارسادایناسور شناس

یونا : مامان میشه برای من هم یه وبلاگ جدید درست کنی اسمش بذاری یونا دایناسور شناس؟

پسری هر چندوقت یه بار هوس میکنه اسم وبلاگشو عوض کنه تا چند وقت پیش دوست داشت اسم وبلاگش مثل آرین , که  آرین و مامانی است , یونا و مامانی باشه

بعد از ظهر پنج شنبه با یونا رفتیم تولد آوا خانم گل(آوا هم مهد کودکی یونا است و من با مامان و عمه آوا جون دوست هستم) که خیلی خوش گذشت تا وارد شدیم چند تا از هم مهد کودکی های یونا اومدن جلو و از دیدن گل پسرمون کلی ذوق کردن.یونا هم که تازه از خواب بیدار شده بود هیچ کس رو تحویل نمیگرفت و چسبیده بود به من و مهرابه خانم وروجک :یونا با من قهری ؟آخه چرا با من قهری؟

البته بیحوصلگی آقا یونا زیاد طول نکشید و تو عکس زیر میتونید ببینید که :

یونا اینجا (پشت سر بچه ها رو ببینید) :

یونا آنجا (در حال بالا رفتن از مبل خجالت) :

یونا همه جا (بالای مبل) :

از دیدن رابطه صمیمانه یونا و دوستاش لذت میبردم جالبه تکیه کلامها و صحبتای همشون مثل هم بود.پیش خودم فکر میکردم چقدر حیف است که این دوستی های پاک و قشنگ امسال با رفتن بچه ها به پیش دبستانی تمام میشه ناراحت

آخر تولد هم مامان آوا جون به دختر خانما گردنبند کیتی و به آقا پسرا تفنگ آبی هدیه دادن که ...

 وروجکا تفنگاشون رو آب کردن و خونه داشت تبدیل به پارک آبی میشد.من هم سریع خداحافظی کردم و اومدیم خونه که آقا یونا کمتر تو این پروژه مشارکت داشته باشه.دختر خانمای گل هم که از اول تا آخر گریه کنون بودن یکی گریه میکرد من دوست ندارم مامانم بیاد دنبالم (هنوز مامانش نیومده گریه اش رو شروع کرده بود) چند تایی هم گریه میکردن که ما شمع فوت نکردیم که مامان آوا جون دوباره شمع روشن کرد برای اونایی که موفق نشدن شمع فوت کنن ... خلاصه باید به مامان آوا جون یه خسته نباشید درست و حسابی گفت تولد بچه ها تو این سن و کنترل و سرگرم کردنشون خیلی سخته من تجربه اش رو تو تولد پارسال یونا داشتم  .

از تولد که برگشتیم با بابا سعید رفتیم خرید خوردنی و یه بسته از این چوبها هم برای یونا گرفتم(تووبلاگ هیژا جون دیده بودم) که لااقل یه کم مشغول شهخیال باطل

 و نتیجه این که یونا : مامان بیا با هم بازی کنیم

و با پسری برای دایناسورها خونه دست کردیم متفکر

جمعه شب رفتیم پاساژ امام رضا و برای پسری یه کفش خوشگل بن 10 و  لباس خریدیم آخه یونا خان اکثر لباساش و همه تاپهاش رو کنار گذاشته و تن نمیکنه و حتی تو خونه هم حاضر نیست تاپ بپوشه.

بعد پسری در فروشگاه سی دی تبلیغ بن 10 هشت رو دید و متوجه شد  و با خوشحالی رفت و خریدش.و بعدش سر از مغازه مورد علاقه آقا یونا در آوردیم و رو خرید شخصیتهای bakugan  (یونا کارتنش رو دوست داره)دو دل بود. قبلا یه کوچولوش رو از همونجا خریده بود و این دفعه چشمش بزرگش رو گرفت.کلی اسماشون رو میگفت و مشخص میکرد کدومشون شخصیتش خوبه وکدومشون بد.4 تا شخصیتها رو گذاشته بود جلوش و با دقت نگاه میکرد و توضیح میداد

و آخرشskyress   رو انتخاب کرد و خرید.

امروز صبح پسر قشنگم اولین روز مهد کودک قند عسل رو شروع کرد و مثل همیشه من و بابا سعید رو با صبوری و آقایی خودش شرمنده خودش کرد.بدون بهانه گیری و بدون گریه مثل یه مرد من و بابا سعید رو بوسید و رفت توقلب.یونای من در کنار شیطنتهاش خیلی خیلی مهربونه.وقتی که من خواب هستم همش میاد و من رو میبوسه اینقدر میبوستم که بیدار میشم مژه و وقتی که داریم با هم بازی میکنیم یا داره کارتن میبینه و من گرفتار کارهام هستم مرتب میگه مامان دوست دارم و روزی هزار بار بغلم میکنه بغلو میبوستمماچ

پسر مهربون و دوست داشتی من مامان لیلی هم خیلی خیلی دوست داره و بدون تو نمیتونه نفس بکشه قلب
الان که داشتم وبلاگ یونا رو آپ میکردم برای اینکه لینک وبلاگ هیژا 

جون رو بذارم صفحه وبلاگش باز بود و یونا : مامان این کیه؟

من : هیژا  

یونا :داره چیکار میکنه ؟

اون پست بود که آقا هیژا  اسباب بازیهاشو گذاشته بود و آقای فروشنده شده بود و مامان  هیژا جون و بچه اش برای خرید میومدن ...پست رو کامل براش خوندم و گفتم: یونا  چوب بستنی ها رو از تو وبلاگ هیژاجون دیدیم و برات گرفتم 

یونا : منم دوست دارم مثل هیژااسباب بازی بیارم تو هم با بچه ات بیایی بخری

من : باشه شما اسباب بازیهات رو بچین من هم میام خرید

یونا :آخه من خسته میشم تو بیا بچین

من : آخه تو وبلاگ  هیژا نوشته خودش اونا رو چیده نه مامانش

یونا : خوب من و تو با هم بچینیم

بالاخره تسلیم شدم و با هم یه مقدار وسایل رو چیدیم و ...

یونا : مثلا بچه ات کی باشه ؟ آها قوری خوبه

و من و قوری مامان و بچه شدیم.قوری جون هم که لباس باربی رو صاحب شده دست در دست مامان لیلی اومدن خرید از مغازه آقا یونا که جای شما خالی بود که بخندین...

من و قوری : آقا سلام خسته نباشید

یونا : لبخندسلام

قوری : از این موبایلا میخوام

یونا : فروشی نیست

قوری :چرا؟

یونا :دیگه

قوری : موبایل خودتونه ؟

یونا :  آره

قوری بعد از چند تا پرسش و پاسخ یه دونه ببر خرید و مثلا رفتیم خونه دیدیم اه ببره دم نداره و دمش کنده شده و دوباره رفتیم مغازه آقا یونا

یونا : چرا ببرتو آوردی با خودت ؟

قوری : آقا ببخشید چرا ببره دم نداره ؟

یونا یه نگاهی به بقیه ببر و شیرها کرد که همشون بی دم بودن و یونا دم همه رو از قبل کنده بودخنده و گفت : مدل جدیده.ببرو شیرها مدل جدیدشون دم نداره

قوری : خوب من فکر کردم قبلا یه بچه ای دمشون رو کنده

یونا :حالا اشکال نداره از این سه تا(سه تا حیوون دیگه که سالم بودن و دم هم داشتن) یکیشو انتخاب کن

قوری : هر سه تاییشون رو میخوام

یونا : سه تا نمیشه فقط یکی

قوری :چرا؟

یونا :دیگه

قوری : خوب لطفا کادو بگیرید

یونا : میخوای بری جشن ؟

قوری : آره

یونا : پس یذار یه قشنگشو بدم.دختره یا پسر ؟...

مثلا روز بعد :

قوری بعد از خرید یه اسباب بازی جدید :آقاببخشید میشه اینو که دیروز خریدم با یه چیز دیگه عوض کنید ؟

یونا: باشه

من :قوری نمیشه, شما اونوخریدی, باهاش بازی کردی, نمیشه عوضش کنی

یونا:مامان مثلا میشه

یونا : چی میخوای ؟

قوری: ساعت بن تن

قوری : میشه یه میمون هم بهم بدین ؟

یونا : نه نمیشه .امروز زیاد چیز خریدی.اینو جدید خریدی فیلت رو هم عوض کردی دیگه نمیشه

و قوری : گریه

مثلا روز بعد ...

برای قوری چیزی نخریدم و گفتم تازه خرید کرده

قوری : آخه از این میمونا تمام میشه

من :نه تمام نمیشه. امروز روز خرید شما نیست

یونا: راست میگه تمام میشه من دو تا میمون دارم که دوستام گفتن میخواییم دو تاشو بیاییم بخریم

و من : نه نمیشه

یونا : خوب یه چیز کوچیک براش بخر

و من : نه

و قوری : گریه

به نظرم این بازی برای آموزش خرید برای بچه ها خیلی خوبه و امیدوارم نتیجه  بده فقط نکته اولش این است که تعجب کردم چرا یونا نگفت اسم وبلاگم رو بذاره  هیژا خنده و نکته دومش اینه که اینقدر بازی کردیم که به هیچ کاری دیگه ای نرسیدم نگران

(یه تشکرویژه از مامان هیژا  جون به خاطر هر دو تا بازی پیشنهادیشون بغل)

پ.ن.1 :  یونا این روزها شدیدا از کارتن fruity robo خوشش اومده و همش ساعت رو از ما میپرسه که خدایی نکرده از وقتش نگذره . 

پ.ن. 2 : دو تالینک زیر رو اگه دوست داشتید بخونید :

کار کردن مادران آری یا نه ؟

پیش فعالی کودک چه نشانه هایی دارد



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٠ :: ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

شبهایی که فرداش تعطیله و یونا نمیخواد بره مهد اجازه داره که رو به روی تلوزیون بخوابه و تا هر وقت دوست داشت کارتن ببینه (کسی نفهمد فکرمیکنه بقیه شبها پسری 8 شب خوابهچشمک) و این موضوع هر هفته تکرار میشه و جریانش مربوط به قدیما نیست و اون شب که یونا طبق معمول دنبال بهانه برای نخوابیدن بود :مامانی یادته من رو به رو تلوزیون میخوابیدم کارتن میدیدم تا خوابم ببرهخیال باطل 

من :آره مامان یادمه دو شب پیش بودمژه بخواب عزیزم 

یونا :آخه خوابم نمیبره ناراحت

من : چشماتو ببند به چیزهای خوب فکر کن تا خوابت ببره 

یونا : همیشه اینو به من میگی. چه فکر بدیه. آخه من چشمامو ببندم بازم باز میشه

 

بازی plants vs zombies   رو تو این هفته برای بار دوم تمام کردیم (آخر فرزند سالاری متفکر)  و این بار یونا تو انتخاب آیکونا کمک میکرد و میگفت اینو بذار من خیالم راحت بشه و بازیtumblebugs  رو که قبلا تا چند level رفته بودیم و پسری طبق معمول user ای رو که با اون بازی کرده بودیم پاک کرد, دوباره از اول شروع کردیم و بابا سعید هم بازیهای پلی استیشنی رو پیش میبرد.کارتن های کانالهای    و  هم که همیشه از tv ما در حال پخش است و از کانالهای دیگه بیخبریم.

 روز یکشنبه که یونا رو بردم کلاس موسیقی آقا آرین  و  مامان گلش رو هم اونجا دیدیم که خیلی خوشحال شدیم. آرین و یونا رفتن سر کلاس و من و مریم جون با هم صحبت کردیم تا وروجکا تمام شدن و بعدش 4 تایی رفتیم مرو بچه ها سی دی خریدن و همبر زغالی و بستنی خوردن و بعد رفتیم خانه بازی دردونه که مریم جون آدرسش رو بهمون دادو من قبلا یونا رو نبرده بودم.تا رفتیم اونجا دیدم چند تا از بچه ها میگن یونا ...یونا ...یونا ... و از شانس گل پسرمون آریان و هونام و  عرفان هم مهد کودکی های یونا هم اونجا بودن و 5 تایی حسابی با هم بازی کردن.آرین و مامانی زودتر از ما رفتن چون باید میرفتن دنبال بابایی آرین و من موندم و یونا وروجک که به زور یه ربع به 11 از اونجا بیرون آوردمش.ساعت کار اونا تا ده و نیم بود ولی بچه های خود مربی ها هم اونجا بودن و یونا بازم میخواست بمونه و با اونا هم بازی کنه.

سه شنبه بعد از ظهر هم با آقا آرین و مامان گلش ساعت 8 شهربازی مهزیار قرار داشتیم.چون فکرمیکردم مثل همیشه تو ترافیک پل زیتون و شلوغی زیتون گیر میکنم یه کم زودتر از خونه زدم بیرون ولی تا رسیدیم و ماشین رو پارک کردم یه ربع به 8 بود و  زنگ زدم به مریم جون اونا تازه داشتن از خونه بیرون میومدن.گفتم از این فرصت استفاده کنم و برم فلکه چیتا یه کوچولو خرید پلاسکو داشتم که توی مسیر آقا یونا سر فروشگاه اسباب بازی یه لاک پشت نینجا دید و گفت براش بخرم و وقتی رفتیم تو نظرش عوض شد و طبق معمول بن تن خرید.همونجا هم همه رو از جعبه در آورد و جعبه رو هم انداخت تو زباله و مشغول بازی با اونا شد.تو پلاسکو بودیم که مریم جون زنگ زد که رسیدن و تو شهربازی هستن و ما هم سریع خودمون رو بهشون رسوندیم و آرین و یونا حسابی بازی کردن و از روزشون لذت بردن.

اسباب بازی های یونا همون شب به این شکل در اومدن متفکر(تیکه های باقی مونده اش رو کنار هم گذاشتم)

فقط تنها خوبیش این بود که قوری موتور دار شد ( موتور بن تن رو برداشت برای خودش مژه)

پنج شنبه صبح بیشتر با این سایت   مشغول بود و میگفت: مامان برو تو آرین  و مامانی جدیدش نه قدیمیش برام همون سایته بیار که آرین دوست داره من هم دوست دارم و عاشقشم

پنج شنبه ظهر یونا رو بردم کلاس موسیقی و یونا گفت بریم لاک پشت نینجاهه رو که اون روز نخریدم الان میخوام بخرمش ...گفتم لاک پشت نینجا زیتون بود و الان فرصتی نیست که بریم زیتون کلاس داری  و بالاخره به زور ما رو به جای زیتون راهی مرو کرد و عمو فروشنده گفت من لاک پشت نینجا ندارم ولی بن تن دارم و من هم خداحافظی کردم و اومدیم بیرون و یونا رو بردم سر کلاس.بعد از اتمام کلاس رفتیم ناهار خوردیم و بعدش آقا یونا گفت بن تن میخوام ... دیگه دارم به شخصیتهای تکراری بن تن که یونا میخره آلرژی پیدا میکنم.خلاصه از من انکار و از یونا اصرار که دیدیم رو به روی مغازه پاساژ مرو ایستادیم و گفتم لااقل یه چیز دیگه بگیر ولی یونا چشمش به همون جعبه بن تن بود که تا حالا n تاش رو خریده بود و جعبه اش دقیقا شبیه همون بود که سه شنبه خریده بودیم.در حال مقاومت بودم که پسری رو مثلا بد عادت نکنم که هر چیزی رو که دید بخره که دیدم ای داد بی داد دارن در پاساژ رومیبندن و ما طبق معمول توپاساژیم مجبور شدم بن تن رو بخرم و با عجله از پاساژاومدیم بیرون

پنج شنبه بعد از ظهر یونا شیطنت کرد در حد ... و من شب با حال و روزی خراب خوابیدمنگران

جمعه صبح هم بیشتر مشغول این سایت  بود و من هم تونستم یه کم به کارهای خونه برسم و ناهار جمعه و شنبه  رو درست کنم و خدارو شکر طبق معمول نیومد کنارم بشینه و معجون درست کنه و بعد بریزدش رو قالیچه آشپزخونه و بره (این عکس مربوط به اول هفته است و هنوز وقت نکردم قالیچه رو بشورم احتمالا تا اومدن مامان عاطی باید جمع بمونه خجالت) 

جمعه  شب رفتیم مرو که یونا تو ماشین خوابش برد ولی وقتی رسیدیم به ذوق سی دی بیدار شد و گفت :  همه سی دی جنگی آقاهه رو من خریدم حالا اگه کسی بیاد ازش سی دی جنگی بخره میگه کو سی دی جنگیهاتون بعد بهش میگه یه پسریه میاد همه سی دی های جنگی من رو میخره

 

پسری سی دی شو خرید و خودمون هم خریدامون رو انجام دادیم  شام خوردیم و رفتیم پاساژ امام رضا بلیط برای کنسرت گرفتیم و یه دور زدیم و یه کم خرید و برگشتیم خونه.

یکشنبه شب رفتیم کنسرت علی لهراسبی    که خیلی خوش گذشت.هر سه تاییمون حسابی لذت بردیم

 و ...

میگن بچه حلال زاده به دایی اش میره.دایی علی تا الان لب به پرتقال نزده و اگه کسی کنارش پرتقال بخوره از کنار اون شخص بلند میشه قهر و آقا یونای ما به همت مامان لیلی یه step بالاتر از دایی جونش است.چرا؟ برای این که یا آب پرتقال رو میخوره یا به قول خودش دل پرتقال رو که میتونید عکسشو ببینید(یعنی پوست نازکش رو هم باید براش در بیارم).میوه های دیگه رو هم درست و حسابی نمیخوره و موقع دیدن کارتن تو ظرفای خودش میذارم کنارش ولی لب نمیزنه فقط اگه بره مهمانی اونجا میوه میخوره خجالت مثلا انبه رو خونه مامان اینا میخوره ولی خونه خودمون لب نمیزنه متفکر غذا رو هم که باید تو دهانش بذارم میگه مامانی تو خوب بهم غذا میدی من خودم نمیتونم خوب غذا بخورم.با اینکه غذاشو آماده و تیکه شده و راحت میذارم جلوش ولی ... 

 

 

جالبه که یونا و دایی علی خیلی خیلی به هم علاقه دارن و همدیگرو دوست دارن و یونا یه احترام خاصی به داییش میذاره و تا الان اصلا جلو دایی علی شیطنت نکرده و اگه تو اوج شیطونی هم باشه دایی علی که وارد میشه آروم میشه و با لبخند و خجالت داییشو نگاه میکنه ...

 



موضوع مطلب :
جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ :: ٧:٤٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

آخرش نفهمیدم شنبه تا چهارشنبه بهتره یا آخر هفته یعنی پنج شنبه و جمعهسوالآخه یه مدتیه که به خاطر گرمی هوا و صرفه جویی در برق پنج شنبه ها رو تعطیلیممژه.احتمالا تا شهریور ساعت کارمون اینجوری است .به هر حال من از شنبه بیصبرانه منتظر رسیدن پنج شنبه هستم که مثلا استراحت کنم و  به کارهای عقب افتاده ام برسم و بعد از ظهر جمعه که میشه میبینم زهی خیال باطلخیال باطل با یه خستگی افزون باید شنبه صبح راهی اداره بشماوه.چاره ای نیست میگذرد. بریم سراغ ماجراهای خانه ما در هفته ای که گذشت :

بازی plants vs zombies      رو تو این هفته با پسری تمام کردیم و یونا خان خوشحال بود و با ذوق مراحل طی شده رو برای بابا سعید تعریف میکرد ولی وروجک بعد از اتمام بازی user یونا رو که با اون بازی کرده بودیم پاک کرد و یه user لیلی درست کرد و به من گفت بیا الان با user لیلی دوباره بازی کنیم. یه چیزی بگم به بابایی نگی ها من youna رو پاک کردم یه یونای دیگه درست کردم که بابایی نفهمه حالا بیا با هم دوباره با liliبازی کنیم .جالبه که برای نوشتن lili و youna هم از بابا سعید کمک گرفته بود.کار این هفتمون هم در اومد.باز هم روز از نو و روزی از نو. حالا باید zombies   رو با user لیلی تمام کنیمنگران. میبیند چه وروجکی است این آقا یونای ما.

طبق معمول نصفه شبی برای نخوابیدن بهانه میاورد. آب و شیر رو آماده کنار تخت گذاشته بودم و وقتی سوژه ای پیدا نکرد گفت : دوست ندارم با شلوار بخوابم دوست دارم شلوارک بپوشم.میدونی چرا؟برای اینکه وقتی پام به بالش میخوره شلوار روش نباشه پام به بالش بخوره.(آخه یونا یه بالش میذاره زیر سرش و یه بالش هم با دست و پا میچرخونه تا خوابش ببره.آقا یونای ما خوابیدنش هم با حرکات اکشن است متفکر)

  من که از خستگی چشمام سنگینی میکرد با اینکه مدتی است جریان فرشته مهربون و کادو هاش رو حذف کرده بودم بهش  گفتم : پسرم ببین الان فرشته مهربون داره میبینه چه بچه های  خواب هستن براشون جایزه میذاره زیر بالش هاشون و میبینه که شما داری مامان رو اذیت میکنی برات جایزه نمیذاره

یونا : میدونم که  الکی میگی . کوچولو بودم هم الکی میگفتی فرشته مهربون برات جایزه زیر بالشت گذاشته .خودت و خاله آنی, کسی ...جایزه میخریدین میذاشنید زیر بالش من.میدونی چرا ؟ چون فرشته مهربون تو فضا است خیلی طول میکشه تا بیاد تو دنیا برای من و بچه ها کادو بذاره فقط برای بچه های تو فضا میتونه جایزه بذاره

چند وقت پیش تو مهدشون یه آقای دکتر روانشناس کودک جلسه گذاشت و گفت : برای جایزه کار خوب بچه ها از فرشته مهربون استفاده نکنید و خودتون بهش جایزه بدید و کار بدشون رو با گفتن  شیطون گولت زد توجیح نکنید  ... ولی ظاهرا این بار  شیطون مامان لیلی رو گول زد و فرشته مهربون رو واسطه کرد خنده

از روز پنج شنبه یونا کلاس ارف رو در آموزشگاه موسیقی آوای سپهر شروع کرد :

 

پنج شنبه ظهر بعد از کلاسش من رو کشوند پاساژمرو که سی دی ببینه و بخره در حالیکه چهارشنبه شب رفته بودیم همون سی دی فروشیمتفکر.یونا خیلی دوست داره بره سی دی ها رو با حوصله ببینه و با دست پر بیاد بیرون.این هفته هر بار که بیرون رفتیم یه سر هم به مغازه های سی دی فروشی زدیم و سی دی کارتن و بازی خریدیم.فروشنده هاش دیگه آقا یونا رو میشناسن و کلی تحویلش میگیرن.پنج شنبه بعد از کلاس میگه میخوام برم ببینم سی دی بازی پلی استیشن هالک رو نیاورده.گفتم پسرم یعنی از دیشب تا الان فکر میکنی آورده باشه سوال پنج شنبه شب هم دوباره با بابا سعید راهی سی دی فروشی شدیمتعجب و یونا گفت dvd astroboy من تو مهد نمیخونه و یه cd astroboy برداشت که با خودش ببره مهد.فکر کنم تا الان n بار اون رو دیده .دیگه شخصیتهای بن 10 جاشون رو به رباتها دادن و یونا مرتب تو تخیالش ربات درست میکنه و به جنگ میفرسته.سی دی های دیگه اش مثل

 alpha and omega  و ...رو که تو این هفته خرید اینقدر نظرش رو جلب نکرده.سی دی های پلی استیشنی رو هم که میگیره دوست داره.البته بابا سعید همبازی پلی استیشنی یونا است و من زیاد اطلاعی ندارم .

از دیشب حالت سرماخوردگی داره و میگه : نمیدونم جریان چیه سرم درد میکنه

 قربونش برم تو مریضی هم همش دوست داره بازی کنه و به خودش یه کم استراحت نمیده .

یونا آهنگهای کارتن هایی که میبینه رو هم حفظه و میخونه . آهنگ کارتنهای mbc3 وspace toon  که عربی هم هست میخونه بدون این که معنیشو بفهمه.

عمو راننده ای که من و یونا رو ظهرها میرسونه خونه عرب زبان است و وقتی یونا داشت میخوند بهش گفتم عمو میتونه برات معنیشو بگه و یونا :چرا ؟

من: آخه عمو عربی هم بلده

اینجا بود که از ماشین پیاده شدیم و

یونا : چرا عربی بلده؟

من :خوب, هم بلده مثل ما فارسی صحبت کنه هم عربی.مثل شما که کلاس رفتی انگلیسی هم بلدی (اعتماد به نفس دادن رو داشته باشید مژه)

یونا : چرا خدا بعضی ها رو عرب کرده؟

کلی توضیح دادم درباره زبان های مختلف آخرش هم نفهمیدم پسری توجیح شد یا نه.



موضوع مطلب :
جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠ :: ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 الان تقریبا داره 5 سال میشه که این علامت سوال تو ذهن من است که چه جوری هم میشه یه مادرو پدرخوب بود و همزمان با اون ارشد خوند یا به سینما رفت, مطالعه جانبی کرد, کلاس ورزش رفت ,استخر رفت یا با دوستان وقت گذروند ویه فیلم یا سریال رو به دل راحت نگاه کرد ...و ... و...

میتونم بگم که همه اینایی رو که گفتم از به دنیا اومدن یونا تا به امروز برای من و بابا سعید کاملا حذف شده چون جای خالی تو برنامه زمان بندی  ما پیدا نمیشه که یه آیتم از آیتم های فوق روتوی اون بگنجانیم.

 فقط اینکه برای خود یونا این کارها رو انجام بدیم.مثلا فیلمها و تاترهای بچه گانه ببینیم.یونا رو ببریم استخر و پارک.کتاب براش بخونیم.یا با دوستانی رفت و آمد کنیم و بریم بیرون که بچه داشته باشن و با یونا بازی کنن , وبلاگشو آپ کنم و ...

 صبح تا ظهر که من خونه نیستم و شدیدا در گیر کارهای اداره هستم و ظهر که میام خونه تا شب یا بهتر بگم نیمه شب همش به بازی با یونا(یونا تنهایی بازی نمیکنه ) و تدارک ناهار و شام و عصرونه و صبحانه یونا و یه سری کارهای خونه که ضروری هستن و بازم به یونا ربط داده میشن میگذره.

در ضمن همین تدارک غذا هم تو ساعتی باید انجام بدم که بابا سعید مشغول بازی با یونا است و اگر بابا سعید سر کار باشه باید به سختی و با کمک قوری جون و مشارکت خود یونا شام و عصرونه اش رو ردیف کنم و بعد از اومدن بابا سعید برم سراغ درست کردن ناهار فردا 

شاید باورش سخت باشه که تو خونه ما با اینکه کارمند هم هستیم ساعت خوابمون حداکثر چهار و نیم ساعت است و ظهرها هم  به ندرت آقا یونا اجازه خواب ظهر رو بهمون میده.

وروجک اگه بذاریش تا صبح کارتن از ریسیور ضبط میکنه و میاد سر کامپیوتر فولدر درست میکنه و کارتن هاشو خالی میکنه و اونایی که زیاد دیده پاک میکنه و جدید ضبط میکنه و خلاصه دنیایی داره برای خودش ولی بدیش به اینه که بینش هم باید با من یا بابا سعید بازی کنه  

تنها سریالی رو که دنبال میکنیم قهوه تلخ است و اونم موقع ناهار روز جمعه و پنج شنبه و هر قسمت از سریالش رو هم سریالی میبینیم و بینش چندین بار stop میزنیم و چند بار برمیگردونیم از اول که ببینیم چی گفتن چون یونا بینش یا صحبت میکنه یا ازمون چیزی میخواد مثلا میگه مامان بیا ماشینم رو ببند به مبل

 

 و آخرشم تحمل نمیاره و میگه میخوام کارتن ببینم یا با بابا سعید پلی استیشن بازی کنم

 ولی با همه این صحبتها من همیشه عذاب وجدان دارم که چرا صبح ها باید پسرکم رو زود از خونه بیرون ببرم و نصف روز رو نیستم که براش وقت بذارم و حاضر نیستم غذای تکراری و از قبل فریز شده بهش بدم و هفتگی برنامه غذایی  کل هفته رو عوض میکنم و در خدمت پسر قشنگم هستم بغل

بریم بر سر ماجراهای خانه ما در هفته ای که گذشت :

تو اسباب بازی های قدیمی که قرار بود ببخشیم(پست قبل) یونا یه سری حیوانات رو پیدا کرد که خوشش اومد با اونا بازی کنه و چند دقیقه ای با اونا سرگرم بود.صبح 5 شنبه گفت مامان حیوانات دیگه اش هم برام میخری؟ و من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم اگه 5 تا کار خوب کردی برات جایزه میگیرم.دو تا جدول 5 خانه ای کشیدم یکی برای یونا و یکی برای قوری.جدول قوری بیچاره که همش از کار های بدپرشد و جدول یونا هم با کارهای خوبی که خودش توجیح و تفسیرشون کرد تا قبل از بعد از ظهر پر شدمتفکر

یونا : مامان ببین الان من چند تا کار خوب کردم لباسای بیرونیمو  عوض کردم دستمو شستم غذا هم خوردم الان شد سه تا.یکی دیگه اش هم الان لباس خونگی میپوشم... 

  و بعد از ظهر راهی اسباب بازی فروشی سر پاساژ آسمانه شدیم و بهش گفتیم برامون حیوانات رو بیاره و وقتی آورد همشون دقیقا شبیه همونایی بودن که یونا داشت ولی پسری کم نیاورد و فرصت نداد بریم یه جای دیگه رو هم ببینیم و گفت : اشکال نداره همینو میخرم میدونی چرا ؟ چون شکل مال خودمه خوبه دو تا دو تا با هم دوستشون میکنم.

بعدش هم رفتیم میزبان 2 , یونا حیواناتش رو روی میز پهن کرد و شروع کرد به بازی و من هم از فرصت استفاده کردم و حسابی مرغ و سالاد بهش دادم. 

جمعه رفتیم خرید.معمولا یه سری چیزها رو مثل آب میوه, شیر کوچولوی نی دار برای مهد یونا و ...رو باکسی میگیریم چون فرصت زیادی نداریم که روزانه خرید کنیم.و یونا تو سوپر در حالی که دستاش رو پر کرده بود از بسکوییت اومد به طرف آقای فروشنده و گفت :یه باکس هم از این بدین  

جالبه که بسکوییتها و شکلاتهایی که جایی به جز خونه خودمون میخوره خوشش میاد و میگه مامان از اینا برام زیادشو میخری؟ و من هم براش میگیریم ولی همه رو خودم و بابا سعید میخوریم انگار خوردنیهای که تو خونه خودمون میاد رو دوست نداره.یه ظرف از شکلات هایی که دوست داره رو گذاشتم روی اپن و یه کشو از کشوهای پایین آشپزخونه روهم از خوردنی پر کردم که هر وقت دوست داره راحت در دسترسش باشه و بخوره ولی به دلم مونده که یونا یه بار بره سرش و یه چیزی بخوره یا مثلا بره سر یخچال  میوه یا بستنی یا آب میوه یا هر چیزی برداره و بخوره و من برای خوردنش باید تو ظرفهای چند قسمتی خودش بچینم و تزیین کنم  تا شاید چیزی بخوره.ناهارش رو هم معمولا تو مهد نمیخوره و ظرفش رو پر برمیگردونه و من با خودم بهش غذا میدم و تودهانش میذارم.تنها چیزی که خیلی دوست داره سیب زمینی است.سیب زمینی رو همه جورش دوست داره.توی غذا -کوکو- پوره ... و میگه مامان برام تو مهد غذا نفرست فقط سیب زمنی بفرست.نه این که ببینم برام غذا فرستادیا...قول بده و دست هم میده من هم برای اینکه زیر قولم نزده باشم غذا میفرستم ولی اگه غذاش سیب زمینی دار نباشه یه ظرف هم سیب زمینی میفرستم 

یونا پلی استیشنش رو خیلی دوست داره ولی بیشتر دوست داره با بابا سعید بازی کنه.وقتی خاله نیلان و بابا جون هم میان اونا رو هم میگیره به بازی تا یکشنبه  که از مهد اومد گفت :مامان تو مهد هم پلی استیشن آوردن

من :یه دونه با این همه بچه

یونا :آره وقتی خاله ها میگن به صف بشینید ما میفهمیم که وقت پلی استیشنه و با هم میگیمyes

خاله رویا عالیه قسمتای سختش روخاله رویا بازی میکنه

دوشنبه آیدا و ریحانه و طاها (همسایه هامون) اومدن دنبال یونا که برن تو حیاط بازی کنن.یونا هم یه ماشین کنترلی برداشت و به اتفاق هم مژه رفتیم پایین.من نشستم رو لبه باغچه و بچه ها بازی کردن.آخه نه من جرات این رو دارم که یونا تنها پایین باشه ونه یونا تنهایی میره.

 

سه شنبه بعد از ظهر من و یونا و قوری رفتیم دیدن پارمین  کوچولوی عسل بغل و به خاله زهرا حسابی زحمت دادیمقلب

این پارمین کوچولو که میبیند عضو جدیدی از وروجکهاست با خواب کم و عاشق عمودی بغل شدن و یه پارچه نمک بغلمن که هنوز یه هفته نگذشته دلم براش تنگ شده ماچ

یونا که وقتی رسیدیم گرسنه اش شد خجالتچون ظهر هر کاری کردم نخوابید و بعد از ظهر نیم ساعت قبل از این که بریم بیرون خوابش برد. مجبور شدم بیدارش کنم و هر کاری کردم حوصله نداشت وراضی نشد عصرونه بخوره.خاله زهرا هم با کتلت و سالاد ماکارونی ازش پذیرایی کرد قلب

بعدش بردمش پارک زیتون و وارد که شدیم گفت بلیطها رو دو تایی بگیر میخوام دو بار هر کدوم رو سوار شم.

بعدش هم بابا سعید اومد پیشمون.پسری همونجا یه شمشیر خرید و چند تا سوژه پیدا کرد و میدوید دنبالشون و اونا هم فرار میکردن و کلی با هم بازی کردن .بهشون میگفت نخودچی ها کجایید(من تو خونه بعضی وقتا به یونا میگم نخودچی اونم یاد گرفته)

پنج شنبه از صبح  با هم گرفتار بازی   plants vs zombies

 

بودیم.شب هم رفتیم پارک سرزمین رویایی مجتمع فجر

 و از اونجا که اومدیم بیرون یونا خیلی خسته و خواب آلو بود.بعد رفتیم شام خوردیم و پسری astroboy dvd رو  که قبلا بازی پلی استیشش رو داشت ,گرفت و تا رسیدیم خونه سرحال نشست و تا آخرش رو دید .پسری خوابش که میگیره انگار خواب رفته احتیاج به خوابیدن نداره متفکر 

جمعه صبح دوباره astro boy رو گذاشت و دوست داشت من و بابا سعید هم ببینیمش.سه تایی نگاه کردیم.راستش من هم خوشم اومد به نظرم قشنگ بود. احساساتی هم شدم   .

 یونا میپرسید : چرا اون آدم آهنیه که منفجر شد رییس جمهوره ازش بیرون اومد ولی اول فیلم اون یکی آدم آهنیه که منفجر شد astro زنده نشد؟

و بابا سعید جوابی نداشت که به یونا بده به جز اینکه :بابا اینجاشو اشتباه کردن نمیدونستن پسر من چقدر باهوشه بغل

 



موضوع مطلب :
پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ :: ٥:۱٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

جمعه عمو وحید و خاله میترا و محمد گل ناهار خونمون بودن و من و بابا سعید هم یه نفسی کشیدیم, چون یونا همش گرفتار بازی با محمد بود و ما هم نشستیم به صحبت و خلاصه روز خیلی خیلی خوبی بود.

یونا هم حسابی جو گیر شده بود و موقع صحبت با محمد همش میگفت آقا ...و تو بازی هم همش میگفت یا علی ی ی... یا ابوالفضل

 یونا وقتی تنهاست اصلا اتاقش رو به هم ریخته نمیکنه و دوست داره اتاقش مرتب باشه و جالبه که اتاق یونا همیشه مرتب ترین جا توخونه ماست و فقط وقتی دوستاش میان و با هم بازی میکنن اتاقش به هم ریخته میشه.خیلی خوشحالم از این که میبینم یونا با دوستاش  رابطه خوبی داره و موقع بازی برای من و بابا سعید اضطرابی ایجاد نمیکنه(قبلا اینجوری نبود و باید مراقبشون می بودیم) .یونا موقع بازی با دوستاش اصلا سراغی از من نمیگیره و این خیلی عالیه.کاش هر روز محمد یا یکی دیگه از دوستای یونا میومدن پیش یونا و با هم بازی میکردن حتی اگه تمام اتاق رو به هم  بریزن مهم نیست چون اتاق رو میشه تو 10 دقیقه جمع کرد و ارزشش رو داره که بچه ها لذت ببرن و سرگرم بازی باشن.

بعد از رفتن مهمانهای عزیزمون یونا حمام کرد و از خستگی بیهوش شد

شنبه که رفتم مهد دنبالش گفت : مامان برام باربی میخری ؟

و من : باربی تعجب

یونا : آره ولی از اون باربی ها میخوام که لباسشون و کفششون عوض میشه.به بابایی نگی ها خوب ؟

من:پسرم دخترا باید عروسک بگیرن نه پسرا

یونا : خوب دوست دارم آرمیتا هم از این عروسکا داره. آرمیتاخیلی من رو دوست داره از پانیذم بیشتر دوستم داره. ولی پانیذ یه کم بیشتر دوسم داره همش بغلم میکنه .نه از پانیذ بیشتر دوسم نداره ...

یکشنبه ظهر تو اداره باید کاری که دستم بود رو تحویل میدادم به همین علت تو  اداره موندم و به خاله سهیلا زحمت دادم که بره مهد دنبال یونا و ببردش خونشون ( داشتن دوست خوب تو شهر غربت واقعا یه نعمتهبغل )

بعد از اتمام کارم بابا سعید اومد دنبالم و رفتیم دنبال یونا.یونا که خیلی بهش خوش میگذشت و دوست نداشت با ما بیاد خونه به خاله سهیلا گفته بود یه روز تو بیا دنبالم یه روز مامانم .خاله سهیلا برده بودش سوپر و براش خمیر  خریده بود.بعد هم که اومدیم خونه غذایی که خاله سهیلا براش گذاشته بود رو با اشتها خورد و به ما هم گفت اصلا اجازه نمیدم به غذای من دست بزنید.

بعد از ظهر یکشنبه خاله سهیلا رفته بود دنبال رزا و رضا کلاس ژیمناستیک و با هم اومدن خونه ما.بچه ها حسابی با هم بازی کردن و من و خاله سهیلا هم صحبت میکردیم و نمره یونا و رضا و رزا 20 بود بغل 

 

یکشنبه شب مامان عاطی و بابا جون و خاله نیلان اومدن اهواز که پیش یونا باشن و من و خاله نیلان دوشنبه و سه شنبه برای کاری رفتیم تهران

و برای یونا باربی آوردن خجالتخجالت یونا تو اتاق مشغول بازی با باربی بود و در رو بسته بود بابا سعید که رفت پیشش گفت نیا پیش من ووقتی بابا سعید باربی یونا رو دید یونا زد زیر گریه و جلو بابا سعید خجالت کشید که داره عروسک بازی میکنه من هم گفتم بابا سعید این عروسک من است دادم یونا یه کم با اون بازی کنه دروغگو

دوشنه و سه شنبه که از پسر گلم دور بودم و خیلی گرفتار بودم و با خاله نیلان تهران بودیم اولش قرار بود چهارشنبه شب برگردیم و وقتی دیدیم کارمون سه شنبه تمام شد بلیطمون رو عوض کردیم و سه شنبه شب برگشتیم و چهار شنبه رو نرفتم اداره چون خیلی خیلی خسته بودم.

مامان عاطی هم مثل همیشه خونه رو برامون برق انداخته بود.تنها کاری که کردم یه بسته از اسباب بازی های اضافه  یونا رو که تو انباری گذاشته بودم آوردم بالا و بسته بندی کردم که مامان ببره بوشهر و ببخشه.

 مامان اینا چهارشنبه ظهر رفتن بوشهر و دلتنگیشون رو برای ما جا گذاشتن.

اینم چند تا عکس دیگه از نفسم با بلوز کارتن مورد علاقه اش     bakugan:



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed