یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٠ :: ۸:۳٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

ای تکیه گاه محکم من، ای پدر جان ، ای ابر بارنده ی مهر و لطف و احسان

ای نام زیبایت همیشه اعتبارم، خدمت به تو در همه حال، هست افتخارم . . .

پدر جان , باش و با بودت باعث بودن من باش...

تولد امام علی (ع) و روز پدر همه پدرهای مهربون مبارک

و...روز پدر رو به بابا جون مهربون و صبور  خودم هم تبریک میگم و دستشو از راه دور میبوسمماچ

و ...این روز رو به مردهای زندگی خودم, بابا سعید جون و یونا نفسم تبریک میگم بغل 

هدیه روز پدر بابا سعید جون :

FreeAgent GOFLEX TV hd media player

 

 

هدیه روز مرد آقا یونا بزرگ مرد کوچک ما :

دیشب شام رو بیرون خوردیم و بعدش رفتیم شهربازی سرزمین سحرآمیزو تا ساعت دوازده و نیم به همراه پرسنل از شهربازی بیرون اومدیممتفکر وروجک ما تا ساعت سه و نیم بیدار بود و کارتن میدید طبق معمول نصفه شبی اشتهاش باز شد و سفارش غذا و نوشیدنی میداد.

یونا در شهربازی سرزمین سحرآمیز : (نمیدونم چرا عکسایی که میگرفتم خوب نمیشد)

مدت  ده ساله گواهینامه ام تمام شده و چند وقت پیش برای تمدیدش با یونا و بابا سعید رفتم برای  سنجش چشم .بعد از تکمیل یه سری مدارک پیش منشی,من و یونا رفتیم تو اتاق معاینه چشم.مدارکم رو روی میز دکتر گذاشتم و روی صندلی نشستم و یونا رو نشوندم روی پام.دکتر هم بدون این که توضیحی بده  یک چوپ بلند رو روی علایم میگذاشت و من هم بدون صحبت کردن  با اشاره ای دست جهتها رو نشون میدادم بعد از بیرون اومدن از مطب یونا با تعجب گفت : مامان چرا عمو دکتر با چوب یه چیزایی رو نشونت میداد تو هم میگفتی آره,نه,آره ,نه..

یونا : مامان قورباغه ها چی میخورن ؟

من : درست نمیدونم ولی میدونم که مگس هم میخورن

یونا : أی ی ی ینگران خوب شد که فرشته مهربون قوری رو نصفی آدم کرد نصفی قوری.میدونی چرا ؟ چون قوری صحبت میکنه.فرشته مهربون کاری کرده که قوری صحبت کنه برای همین  قوری مثل ما غذا میخوره مثل قوری ها غذا نمیخوره

یونا تو پارکینگ خونمون شماره پلاک ماشین خودمون و بقیه ماشین ها رو به کمک من میخوند و : مامان این شماره ها چیه مثلا به این شماره زنگ بزنیم برامون همون ماشینه رومیارن ؟

عکسهای زیر رو خاله رویا جون مربی مهربون یونا با پشت نویس برامون فرستاده است. پشت نویس های قشنگش رو هم میذارم تا برای یونا به یادگار بمونه و خاله رویای مهربون رو و فراموش نکنه بغل

از سمت راست : هونام-یونا-آرتین-امیررضا و کیانا-رشا-آوا-خاله رویا-سارینا-سوفیا-آوین-محمد رضا

 

ردیف جلو از سمت راست: امیررضا-آرتین-یونا 

ردیف عقب از سمت راست : امبر حسین-محمدرضا-آرین-هونام-محمد حسین

اون که عقب تنها  ایستاده هم :عرفان

پشت نویس عکسها با دست خط رویا جون قلب:

عکس زیر مربوط به سال نو(فروردین٩٠) تو مهد کودک است که تقریبا تازه چاپ شده و به دستمون رسیده :

 

وعکس زیر یه برگه از کلاس زبان یونا است که وروجک برای اون دست ساعت بن تن کشیده خنده



موضوع مطلب :
یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠ :: ٩:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

چهارشنبه بعد از ظهر(١١ خرداد) سه تایی رفتیم بوشهر که خیلی بهمون خوش گذشت . توی راه یونا کارتن دید و بعدش هم راحت خوابید و وقتی رسیدیم سرحال و خوشحال بود.

چند روزی که بوشهر بودیم اصلا شیطنت نکرددروغگو و  عروسکای خاله نیلان رو از دکور به کف اتاق منتقل نکرددروغگو

 و روی سرامیک نقاشی نکشیددروغگوو  ...

تو این چند روز من یه استراحت حسابی کردم ولی یونا شبها تا دیر وقت دایی علی و مامان عاطی و بابا جون رو بیدار نگه میداشت و کارتن میدید و تازه ساعت دو یادش میومد دلش پیتزا و همبر خواسته  و مامان عاطی رو راهی آشپزخونه میکرد و ساعت 3-4 شیر میخورد و میخوابید و صبحها هم تقریبا زود بیدار میشد و از خواب ظهر هم خبری نبود.

یونا از وقتی که به دنیا اومد بچه کم خوابی بود و تا الان هم تو دور و برم بچه یا بهتر بگم کسی (شامل بزرگترها هم میشه) به کم خوابی یونا ندیدم متفکر اگه به حال خودش بذاری اصلا نمیخوابه.جالبه صبح زود بیدار میشه ,کلی فعالیت داره ,ظهر هم نمیخوابه, شب یا بهتر بگم نصفه شب هم باید به زور خوابش کنیم تعجبمن همیشه نگران کم خوابیدن یونا هستم و تا به امروز راهی براش پیدا نکردم ناراحتفقط وقتی که خیلی خیلی خسته باشه تو ماشین  شاید بخوابه.

پنج شنبه  صبح آقا یونا رو بردیم دریا که حسابی آب بازی و شن بازی کرد و از ساعت ١٠ صبح تا ٢ ظهر تو آب بود و ٢ به زور از آب بیرون آوردیمش و نتیجه اش یک عدد آقا یونای برنزه بود .

موج که بهش میخورد آب شور میرفت تو دهانش و خوشش نمیومد میگفت : مامان کی دریا رو درست کرده ؟ تو آبش نمک ریخته , یه عاااالمه آب ریخته , توشم یه عاااالمه نمک ریخته.

و من براش توضیح دادم که دریا رو خدا آفریده و ...

یونا : خدا با کی درست کرده ؟با یارش درست کرده ؟

من : نه پسرم تنهایی درستش کرده خدا یار نداره خدا یکی است ...

و فرداش که دید بدنش آفتاب سوخته و پوسته پوسته شده گفت : مامان این چه خداییه .چرا دریا رو اینجوری کرده که من بسوزم

شنبه از صبح رفتیم پیش خاله سمی و عمو سهیل و فاطمه گلی که خیلی خوش گذشت و خاله سمی و عمو سهیل به یونا

power racing wheel  برای وصل شدن به کامپیوتر یا کنسول پلی استیشن هدیه دادن و یونا یه مبل از مامان عاطی اینا رو به خودش اختصاص داده بود و میگفت این مزدا تری منه و هر کسی دوست داشت سوار و پیاده میکرد :

یکشنبه بعد از ظهر برگشتیم اهواز و یونا بابا جون رو هم با خودش آورد اهواز.بیچاره بابا جون مگه جرات داره به یه دونه نوه اش نه بگه.

سه شنبه همگی با هم رفتیم سیرک خلیل عقاب که یونا خیلی خوشش اومد اولش که رسیدیم عکس شیر رو که دید گفت ببینید این عکسه منه .من که شیرم

و وقتی خانم خرسی واقعی با دامن و روسری اومد گفت : این آدم توشه ؟

چهارشنبه ظهر من و بابا جون و یونا بازم راهی بوشهر شدیم چون من برای کاری باید پنج شنبه بوشهر می بودم.یونا اولش به ذوق استخر رفتن با بابا سعید گفت که اهواز میمونه ولی زودتر از من وسایلش رو آماده کرد و معترض بود چرا برای من کم لباس برداشتی من میخوام زیاد بوشهر بمونم .پنج شنبه رفتیم دیدن الیسا خانم ناز نازی و یونا و الیسا با هم بازی کردن و موقع جدا شدن دو تایی به گریه افتادن و دوست داشتن باز هم پیش هم باشن بغل

جمعه بعد از ظهر من و یونا برگشتیم اهواز.البته یونا رو به زور با خودم آوردم چون دوست داشت بوشهر بمونه

یونا خیلی بی اشتها شده بود و به قلیه ماهی و باقله پلو با ماهیچه  و حلوا خرمایی بسیار خوشمزه ای که مامان عاطی جون درست کرده بود لب نزد و میگفت دوست ندارم و تو مسیر برگشتمون به اهواز با این که مامان عاطی براش  غذا و یه عالمه میوه گذاشته بود  میخواست خودش رو با چیپس سیرکنه.چیپسش رو باز کرد و یکی دو دونه خورد و گفت : مامان این نی نی یه هم چیپس میخواد

نگاه کردم دیدم جلو ما یه نی نی با مامان و باباش نشسته و یونا اصرار داشت که بهش چیپس بدیم.چیپس رو گرفتم جلو نی نی که یه خرده برداره و نینی جان هم همه رو برداشت و نشست به خوردن و هرچند تایی که میخورد یه نیم نگاهی به یونای گرسنه می انداخت و دلش رو آب مبنداخت

یونا : حالا من چیکار کنم ؟چی بخورم ؟ همه رو خورد.من پوستشو بخورم ؟

من : میخوای به پسرم غذا بدم ؟

یونا : نه

من: میوه؟بسکوییت؟

یونا:نه. من دلم فقط چیپس میخواست.دلم چیز دیگه ای نمیخواست

خلاصه یونا بیخیال چیپس شد وتفنگ آبیشو از تو وسایل بیرون آورد و شروع کرد به بازی و برای این که دل نی نی یه رو آب کنه میگفت : من تفنگ دارم.تفنگ تقدیم میکند.تفنگ آبی...

با صدای یونا نینی که چیپسش رو تمام و کمال خورده بود بلند شد و روش رو کرد طرف ما و یونا رو اینجوری نگاه میکرد

و یونا : مامان الان میگه تفنگت رو میخوام ولی ایندفعه من بهش تفنگ نمیدم.میدونی چرا ؟چون مثل چیپسم برای خودش بر میداره

و چند دقیقه بعد : میخوام باش دوست بشم.نگاش کن شکل پانیذه ؟مگه نه ؟

یونا : مامان قورباغه ها کجا زندگی میکنن ؟

من : هم توی آب هم توی خشکی.قورباغه ها و لاک پشتها هم میتونن تو آب زندگی کنن هم میتونن مثل ما تو خشکی باشن.مثل لاکی خاله آنی هم میذارنش تو آب هم میاد بیرون پیش ما

یونا : من هم همینطورم .من هم میتونم تو آب هم باشم

بابا سعید : بابایی ما نمیتونیم تو آب زندگی کنیم خفه میشیم

یونا : ولی من میتونم.ندیدی میرم تو آب شنا میکنم

من : آره ولی نمیتونیم برای همیشه تو آب باشیم

یونا : من میتونم

و من و بابا سعید : (آیکون تسلیم)

و این هم قوری جون که لباس خرسی خاله نیلان رو برای خودش برداشته و داره با لاکی خاله آنی بازی میکنه :

 



موضوع مطلب :
سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ :: ۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

روز مادر بعد از این که پسر مامان مامانش رو بغل کرد و بوسید و گفت مامان روزت مبارک (تو پست قبل گفته بودم)... رفتیم بیرون و شب که برگشتیم :

یونا : مامان من میخوام برم تو اتاقم برات یه هدیه قشنگ بیارم

من: قربون تو پسر قشنگم برم.عزیزم برام یه نقاشی بکش

یونا  با ناراحتیناراحت : مامان باهات قهرم.دیگه دوست ندارم.میدونی چرا؟

من : چرا ؟

یونا : آخه تو فهمیدی هدیه من چیه

من : نه نفهمیدمدروغگو.هدیه ات چیهسوالمن که نمیدونممتفکر

و یونا رفت تو اتاقش و برگه برداشت و مداد رنگی هاش رو پهن کرد و شروع کرد به نقاشی و همش میگفت مامان تو نیایی تو اتاق من , باشه ؟

و این هم نتیجه نقاشی هول هولکی آقا یونای خسته که من خیلی خیلی دوستش دارم و با ارزشترین هدیه ای است که تا به امروز گرفتم

و هدیه بابا سعید گل ,آرام پز -پلوپز -کیک پز panasonic sr-np18  که قبلا تفالش رو داشتم و اینقدر که ازش استفاده کردم خراب شد و شدیدا بهش احتیاج داشتم و خریدش رو مخصوصا به خانمهای شاغل(اگه ندارن) توصیه میکنم.

 

  یونا با وسایلش بازی کرد ولی جمعشون نکرد و من بعد از چند بار تذکر :پسرم اینا رو نمیخوایی ؟بریزم بره ؟

یونا : نه ه ه ه میخوامش .تو جمع کن.آخه من خسته ام

من : آخه اینا که وسایل من نیست که من جمع کنم. پسرم اینا وسایل شماست

یونا درحالیکه دستشو دور گردنم انداخت و من رو میبوسید : قربونت برم من خیلی دوست دارم مامانی ... برام جمع میکنی ؟

و من :متفکر

یونا از وقتی رفت پیش آیدا (همسایه بغلیمون) از بازی gta خوشش اومده و براش خریدیم .این روزها یونا همش در حال gtaبازی کردن است.

وسط بازی با عجله رفت پیش بابا سعید و گفت : بابایی شفنگش(فشنگش) تموم شد

جمعه تولد علیرضای نازنین بود که خیلی خوش گذشت و یونا هم اصلا شیطنت نکرد دروغگومحمد طلا و مریم گلی هم از بچه های وبلاگی  دعوت بودن,که من و یونا از دیدنشون خیلی خوشحال شدیمبغلیونا با دیدن محمد طلا یاد رضوان خاتون افتاده بود و میگفت رضوان خاتون  به همه پسرا میگه محمد طلا یادته اومد خونمون گفت پس محمد طلا کجاست ؟

خاله نگار جون هم حسابی زحمت کشیده بود و همه چیز عالی بودبغل

خاله نگار برای اینکه علیرضا جون موفق به فوت کردن شمع بشه مجبور شد چندین بار شمع رو روشن کند چرای اون رو میتونید تو عکس زیر ببینید خجالت

 

و این هم گل پسر ما در حال شیرین زبونی و خوردن بستنی

علیرضا  , یونا و محمد طلا

 محمد طلا و مریم گلی

آخر تولد هم خاله نگار جون به همه بچه ها یه تابلو وایت برد خوشگل هدیه دادن

داشتم با خاله سمی تلفنی صحبت میکردم و بعد از خداحافظی :

یونا : خاله سمی گفت یونا رو ببوس

من :آره پسرم

یونا : خوب ببوس دیگه

و من : ماچ

یونا : تو بهش گفتی فاطمه رو ببوس اونم گفت یونا رو ببوس

من : آره پسرم

یونا : لبخند

وقتی پشت تلفنم همش میپرسه و دوست داره از همه وقایع با خبر شه.

 یونا : مامان لباس بت من برام میگیری ؟

من : باشه پسرم

یونا : بیرونیشا

من : باشه عزیزم

یونا : به خاطر این که هونام داره

دلیلش جالبه نه ؟

یونا : مامان پانیذ گفته برام قمقمه و ساعت مثل خودت بگیر حالا چیکار کنیم ؟چه جوری بریم بوشهر براش از این قمقمه های مثل من بیاریم

یونا از وقتی فهمیده مهتا و پانیذ برای پیش دبستانی هادی و هدی میمونن میگه من هم میخوام هادی هدی بمونم حالا ما رو بگو که چقدر استرس تحمل کردیم تا آقا یونا آزمون شهید ابراهیمی رو داد و قبول شد.

صبح که بابا سعید یونا رو رسونده مهد یونا که خواب بوده بلند شده و گفته: نمیخوام بخوابم

و مهتا به یونا گفته : یونا پانیذ خوابه

 و یونا خوابیده و گفته: من هم میخوام بخوابم

به این میگن عشق واقعی چشمک 

به همراه غذا و خوردنی های یونا  یه مقدار شکلات تو کیفش گذاشته بودم و ظهر که که کیفش رو خالی کردم دیدم شکلاتا رو همه خورده تعجب کردم گفتم :مامانی از این شکلاتا دوست داشتی ؟

یونا  با اشاره به ظرف شکلات خوری : منظورت از این شکلاتاست ؟

من : آره پسرم

یونا : نه به پانیذ و مهتا دادم 

به نظرتون اول مهر چه جوری پسرم جدایی از پانیذ رو تحمل کنه ناراحت

یونا ساعت بن تن جدیدشو خیلی دوست داره(اصلا هم این حس رو نداره که تکراریه و تا حالا n نمونه اش روداشنه و آنها رو گم یا خراب کرده) و اولین روزی که ساعتش روبرد مهد : مامان همه ازم پرسیدن اینو از کجا خریدی من هم گفتم از امام رضا حالا همشون میخوان برن بخرن.حالا چیکار کنن یکیش هم که بیشتر نداشت فردا که میان مهد همشون گریه هو میشن چون ساعت بن تن گیرشون نیومده

روزی که یونا ساعت رو گرفت خانم فروشنده براش از ویترین بیرون آورد و گفت دوتاش بیشتر نمونده که یکی رو یونا برداشت موند یکی دیگه

 روزی که این لباس (عکس زیر)تنش بود از مهد که برگشت خیلی ناراحت بود و میگفت مامان دیگه لباس بی آستین مثل این تنم نکن فقط لباسایی بپوشونم که آستین داشته باشن و آستینش رو هم با دست نشون میداد.

هر شب موقع خواب هم یاد آوریم میکنه که صبح حتما لباسی که آستین داشته باشه تنش کنم.حالا تو مهد چی گذشته خدا داند خودش که چیزی نمیگه

و بریم بر سر ماجراهای قوری که معرف حضور همگی هست.قبلا هم گفته بودم که قوری اولین هدیه ای است که بابا سعید به عنوان یادگاری به من داد.و این برمیگرد به بیشتر از 10 سال پیش قلبو جالبه که یونا در میان n تا عروسکی که داره به قوری علاقه خاصی دارد و قوری براش یه چیز دیگه است.قوری با ما به سفر میاد با ما میخوابد با یونا به مهد میره با ما غذا میخوره و عضو چهارم خانواده ماست ومن همیشه نگرانم که اگر خدایی نکرده قوری جایی گم بشه و یا خراب بشه باید به یونا چه جوابی بدم.متاسفانه نتونستم تو بازار عروسک قوری دقیقا شبیه قوری جون پیدا کنم و قوری های زیر که مامان عاطی برای یونا گرفته(به جز مامان قوری که هدیه رضوان خاتون  است) برای یونا جایگزین قوری نشده و یونا اونا رو خانواده قوری میدوند

بابا قوری :

از سمت راست : قورانه(خواهر قوری)-مامان قوری- ادهی (داداش کوچیکه قوری)

همینطور که میدونید دوبله قوری و همه اعضای خانواده قوری با مامان لیلی است مژه

این هم قوری جون و لباسهاش که شسته شده و روی بند لباسی در حال خشک شدن هستن:

چون یونا دوست داره از قوری بزرگتر باشه میگه قوری سه سالشه و قوری جون بعد از جشن تولد علیرضا  که تو ماشین جا موند( چون که دست من پر بود و قوری عقب پیش یونا نشسته بود و یونا بابای علیرضا رو کیک به دست دید و بچه ام هول کرد و قوری رو فراموش کرد رفتیم بالا به بابا سعید زنگ زد قوری جا مونده راضیش کردیم که قبول کنه بابا سعید برنگرده)دلش تولد خواست برای همین براش جشن تولد گرفتیم :

قوری جون تولدت مبارک بغل



موضوع مطلب :
دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ :: ۸:٠٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

با سپاس از خداوند مهربون که همیشه و همه جا صدای من رو میشنوه و هیچوقت تنهام نمیذاره این پست رو شروع میکنم.

بعد از کلی تحقیق و پرس و جو تصمیم گرفتیم یونا رو توی یکی از پیش دبستانی های نوید صالحین یا شهیدابراهیمی که بهترین مدرسه های اهواز هستن و ورود در آنها سخت هم هست ثبت نام کنیم . نوبت آزمون تست یونا رو برای شهید ابراهیمی ١٠ خرداد زدن و صالحین هم که قرار شد برای آزمون تماس بگیرن.روز چهارشنبه از شهید ابراهیمی تماس گرفتن که تاریخ آزمون یونا تغییر کرده و باید شنبه صبح ساعت ٨ توی مدرسه باشه.من هم که از اضطراب نمیدونستم باید چیکار کنم آقا یونا  هم که بوشهر بود ومن هم به خیال خودم تا ١٠ خرداد کلی وقت داشتم و برنامه ریزی کرده بودم که  با پسری  تمرین کنم.چهارشنبه بعد از ظهر مامان عاطی و بابا جون و خاله آنی و یونا خان از بوشهر اومدن و پسری کلی من و بابا سعید رو بغل کرد و بوسید و فهمیدیم که خیلی دلش تنگ شده بوده ولی بروز نمیداده.من و بابا سعید هم که دلمون براش یه ذره که چی بگیم از دلتنگیش برامون دلی نمونده بود.

پنج شنبه صبح که اداره بودم و بعد از ظهر هم جشن فارغ التحصیلی ار مهد آقا یونا بود که خیلی خوش گذشت.برای جشن آقا جون سلیمون رو آورده بودن.پسری با بچه های کلاسشون سر زد از افق و ای ایران ای مرز پر گوهر رو اجرا کردن.

یونا آماده برای رفتن به جشن :

این هم یه مدل دیگهعینک 

در ورودی سالن :

کفش آقا یونا (عکس بالا) هدیه خاله نیلان(یا خاله نیان به قول یونا) است .

جای نشستنمون خوب نبود نتونستم عکسای خوبی بگیریم خود مهد ازشون عکس و فیلم کامل گرفته انشالله آماده شد اونا رو میذارم.

هدیه مهد کودک به بچه ها :

یونا در حال باز کردن هدیه مهد :

یونا و امیرمحمد و پانیذ خانم بغل(یونا طبق معمول پانیذ رو آورد و به من معرفیش کرد .قربونش برم هر روز پانیذ رو بهم معرفی میکنه)

هدیه مامان عاطی و بابا جون کارت هدیه ١٠٠ هزار تومانی:

 اینا رو هم از بوشهر براش گرفته بودن :

هدیه خاله آنی جون :(یونا این ساعت رو از قبل انتخاب کرده بود و چند بار با خاله آنی برای خریدش رفت که از شانسش بسته بود و روزی که رفتیم پاساژ امام رضا و از دور دید که بازه چنان دوید به طرفش که افتاد زمین.خانم فروشنده یونا رومیشناسه چون مشتری پرو پا قرصشه و مرتب ازش خرید میکنه.خانمه گفت من از ذوق کردنش ذوق زده شدم و مثل همیشه با حوصله تو خرید به یونا کمک کرد)

عکس زیر رو آقا یونا گرفته :

...یه جمعه برای تمرین کردن با یونا فرصت داشتم و یونا هم که دور و برش شلوغ بود و علاقه ای به تمرین نشون نمیداد.از اونجایی که مامان عاطی بازنشسته آموزش و پرورش است گفت بهتره بهش استرس وارد نکنی و یونا خودش میدونه چی جواب بده ولی خدا میدونه که تا شنبه صبح من چه حال و احوالی داشتم.هر کاری کردیم موفق نشدیم شب یونا رو به موقع بخوابونیم و تا یک بیدار بود.صبح هم هفت و بیست از خواب بیدارش کردیم و هر کاری کردیم صبحانه نخورد.تو این گیر و دار میگفت لباس قوری رو هم عوض کن خیلی وقته این لباسه تنش است لباس قوری رو هم عوض کردم و صبحانه هم بهش دادم که شاید یونا به هوای قوری یه چیزی بخوره که اثر نداشت.بعد گفت چیکار کنم میخوام برم امتحان بدم عروسکا رو که با من راه نمیدن ؟گفتم نگران نباش قوری با بابا قوریش میره مدرسه عروسکا آزمون میده.خلاصه بابا جون از زیر قرآن ردش کرد و راهی مدرسه شدیم.یونا و ٣ نفر دیگر جز اولین نفرهایی بودن که رفتن تو اتاق برای آزمون و ما مامان و باباها با اضطراب پشت در چشم انتظار بودیم.بعدش بچه های دیگر هم یکی یکی اومدن مامانا و بابا های اونا هم منتظر بودن ببینن از بچه های سری اول چی پرسیدن و چیکار کردن.اولین بچه رو که بعد از ٢٠ دقیقه از کلاس آوردن بیرون و گفتن ضعیف است باید باهاش کار کنید و قبول نشد.نفر دومی که بیرون اومد همکلاسی مهد یونا بود و گفتن قبول شده فقط باید بفرستنش کلاس نقاشی و چند دقیقه بعد پسری بعد از یک ساعت آزمون و پرسش و پاسخ به همراه خانم مدیر از کلاس بیرون آمد.من که همش تو دلم صلوات میفرستادم و از خدا میخواستم مثل همیشه ما رو تنها نذاره.خانم مدیر گفت :  قبوله برید ثبت نامش کنید.نمیدونید من و بابا سعید اون لحظه چه حالی بودیم .

پسر قشنگم یونای باهوش و زرنگم من به تو افتخار میکنم و از خدا میخوام بهت کمک کنه که همیشه موفق باشی

 خدای مهربون ازت ممنونم خیلی مهربونی خیلی زیاد

مامان اینا ظهر شنبه برگشتن بوشهر و جاشون خیلی خیلی خالیه مامان  عاطی هم که طبق معمول تو این فرصت خونه رو برق انداخت و فریزر رو مرتب کرد و با باقله و ماهی تنوری پخته شده و چیزهایی که از بوشهر آورده پرکرد .یونا خان هم که حسابی آبروی ما رو میبره زیر سوال طبق تجربه همیشگی که وقتی مامان عاطی میاد آقا یونا لیست کارهای خونه رو بهش نشون میده هفته قبل که خاله بهاره و خاله نیلان اومده بودن لیست رو تو یکی از کشوها قایم کردم که یونا بازم مهمان رو به کار وا نداره ولی ...

وقتی من سر کار بودم خاله بهاره شروع کرده به جمع وجور و تمیز کاری و یونا هم کلی دستور داده  و از خاله بهاره بیچاره کار کشیده بود.قابها هم تمیز کن... اتاق من هم همین... اینجا و اونجا و بالاخره لیست رو هم از تو کمد پیدا کرده و به خاله بهاره داده خجالت

هدیه خاله بهاره به یونا که وقت نکردم تو پست قبل بذارم :(بری خودم هم یه سوپ خوری خیلی خوشگل آورده بود دست خاله بهاره گل درد نکنه)

با مامان اینا که برای خرید رفتیم بیرون یه جفت جای قاشق و چنگال نارنجی رنگ گرفتن که من قبلا صورتیشو داشتم تا رسیدیم خونه یونا در حالیکه جای قاشق چنگالی نارنجی به دست به طرف آشپزخونه میرفت : مامان اینو شستی ؟

من : نه مامان این مال مامان عاطی ایناست ما که خودمون داریم

یونا : پس چرا دوتاست ؟

من : خوب دو تا لازم داشتن

یونا در حالیکه کار خودش رو میکرد : ما چی داریم ؟صورتی؟ این رنگیشو دوست دارم نارنجی قشنگه.صورتیش به درد نخوره

و کشو رو باز کرد و قاشق چنگالها رو از توی صورتی در آورد و نارنجیه رو گذاشت تو کشو و مرتب چید توی اون...

یه نمک پاش صورتی هم جدید گرفته بودم که تا دیدش گفت :آخه چرا این رنگیشو گرفتی من آبی دوست داشتم همه وسایل آشپزخونه رو صورتی دخترونه میگیری

من : پسرم خوب وسایل آشپزخونه مال مامانیه دخترونه است.شما هم ظرفهای خودت رو پسرونه گرفتی وسایل اتاقت هم آبی و پسرونه است

یونا : صورتی دوست ندارم دوست دارم وسایل آشپزخونه هم آبی باشه

و من : متفکر

یونا : مامان خاله رویا از من پرسید  معنی یونا چه ؟ منم گفتم یونا یعنی خداوند میدهد.از تو کتاب پیداش کردن.مامان چرا از تو کتاب نفس روپیدا نکردی ؟ اسم من رو نفس میذاشتی ؟

من : قربونت برم من. نفس اسم دخترونه است همینجوری هم که من و بابایی همیشه بهت میگیم نفس

تو برنامه خاله شاهدونه : میدونید سوغاتی یعنی چی ؟

و  توپولوها  جوابهای اشتباه میدادن

یونا : مامان نیگاش کن نمیدونه سوغاتی  چیه.سوغاتی یعنی شکلات لباس اسباب بازی یا یه چیزی که کسی   به کسی هدیه  میده.میگه سوغاتی  فقط شکلاته بلد نیست

بعد که خاله شادونه جواب درسش رو گفت یونا : دیدی ؟دیدی من درست جواب دادم.من بلد بودم

من :پسرم عصرونه چی دوست داری برات درست کنم؟

یونا : مامان برای عصرونه ام پوره که شکلکی است همیشه برام درست میکردی درست کن توی اون بشقابم که چند تایی است اسپایدر منش یه چیزی میذاشتی بت منش یه چیزی ...

براش پوره  سیب زمینی درست کردم و با گوجه کوچولو و هویچ چشم و دهان گذاشتم تو قسمتهای دیگه بشقابش هم پرتقال و هویچ و زیتون گذاشتم.برای به اشتها آوردن یونا همیشه باید غذاهاش رومتنوع و شکلکی کنم

یونا در حال خوردن پوره : مامان خیلی خوشمزه درست کردی یه بار که با مامان امیر محمد صحبت کردی یا دیدیش بهش یاد بده که برای امیر محمد هم از این پوره ها درست کنه توخیلی خوشمزه درست میکنی.تو همه چیز بلدی درست کنی. تو سر آشپزی

و من : مژهپسرم مامان امیر محمد خودش بلده درست کنه.قربونت برم که چقدر از مامانت تعریف میکنی بغل

امسال روز مادر برای من یکی از قشنگترین روز های زندگیم است چون یونا ظهر با لبخند قشنگش بهم گفت : مامان روزت مبارک

بغلش کردم و بوسیدمش و بهش گفتم پسر قشنگم اگه شما نبودی من هیچوقت مادر نبودم ازت ممنونم پسر کوچولو و قشنگ منبغل

...پروردگارا زیبا ترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است.

روزمادر رو به همه مادرهای مهربون و مامان گل خودم که فداکاری و از خود گذشتگی هاش رو در تمام روزهای زندگیم دیده و میبینم تبریک میگم و از راه دور دستش رو میبوسمبغل



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed